خانه | مولوی | دیوان شمس | غزلیات | غزل شمارهٔ ۲۰۱

غزل شمارهٔ ۲۰۱

شب رفت و هم تمام نشد ماجرای ما

ناچار گفتنی‌ست تمامی ماجرا

والله ز دور آدم تا روز رستخیز

کوته نگشت و هم نشود این درازنا

اما چنین نماید کاینک تمام شد

چون ترک گوید اشپو مرد رونده را

اشپوی ترک چیست که نزدیک منزلی

تا گرمی و جلادت و قوت دهد تو را

چون راه رفتنی‌ست توقف هلاکت‌ست

چونت قنق کند که بیا خرگه اندرآ

صاحب مروتی‌ست که جانش دریغ نیست

لیکن گرت بگیرد ماندی در ابتلا

بر ترک ظن بد مبر و متهم مکن

مستیز همچو هندو بشتاب همرها

کان جا در آتش است سه نعل از برای تو

وان جا به گوش تست دل خویش و اقربا

نگذارد اشتیاق کریمان که آب خوش

اندر گلوی تو رود ای یار باوفا

گر در عسل نشینی تلخت کنند زود

ور با وفا تو جفت شوی گردد آن جفا

خاموش باش و راه رو و این یقین بدان

سرگشته دارد آب غریبی چو آسیا

درباره مولوی

جلال‌الدین محمد بلخی معروف به مولوی و مولانا و رومی (‎۶ ربیع‌الاول ۶۰۴، بلخ، یا وخش، – ۵ جمادی‌الثانی ۶۷۲ هجری قمری، قونیه) (۱۵ مهر ۵۸۶ - ۴ دی ۶۵۲ هجری شمسی) از مشهورترین شاعران ایرانی‌تبار پارسی‌گوی است. نام کامل وی «محمد ابن محمد ابن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی» بوده و در دوران حیات به القاب «جلال‌الدین»، «خداوندگار» و «مولانا خداوندگار» نامیده می‌شده‌است. در قرن‌های بعد (ظاهراً از قرن ۹) القاب «مولوی»، «مولانا»، «مولوی رومی» و «ملای رومی» برای وی به کار رفته‌است و از برخی از اشعارش تخلص او را «خاموش» و «خَموش» و «خامُش» دانسته‌اند. زبان مادری وی پارسی بوده است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.