خانه | مولوی | دیوان شمس | غزلیات | غزل شمارهٔ ۱۹۳۱

غزل شمارهٔ ۱۹۳۱

عقل از کف عشق خورد افیون

هش دار جنون عقل اکنون

عشق مجنون و عقل عاقل

امروز شدند هر دو مجنون

جیحون که به عشق بحر می رفت

دریا شد و محو گشت جیحون

در عشق رسید بحر خون دید

بنشست خرد میانه خون

بر فرق گرفت موج خونش

می برد ز هر سوی به بی‌سون

تا گم کردش تمام از خود

تا گشت به عشق چست و موزون

در گم شدگی رسید جایی

کان جا نه زمین بود نه گردون

گر پیش رود قدم ندارد

ور بنشیند پس او است مغبون

ناگاه بدید زان سوی محو

زان سوی جهان نور بی‌چون

یک سنجق و صد هزار نیزه

از نور لطیف گشت مفتون

آن پای گرفته‌اش روان شد

می رفت در آن عجیب‌هامون

تا بو که رسد قدم بدان جا

تا رسته شود ز خویش و مادون

پیش آمد در رهش دو وادی

یک آتش بد یکیش گلگون

آواز آمد که رو در آتش

تا یافت شوی به گلستان هون

ور زانک به گلستان درآیی

خود را بینی در آتش و تون

بر پشت فلک پری چو عیسی

و اندر بالا فرو چو قارون

بگریز و امان شاه جان جو

از جمله عقیله‌ها تو بیرون

آن شمس الدین و فخر تبریز

کز هر چه صفت کنیش افزون

درباره مولوی

جلال‌الدین محمد بلخی معروف به مولوی و مولانا و رومی (‎۶ ربیع‌الاول ۶۰۴، بلخ، یا وخش، – ۵ جمادی‌الثانی ۶۷۲ هجری قمری، قونیه) (۱۵ مهر ۵۸۶ - ۴ دی ۶۵۲ هجری شمسی) از مشهورترین شاعران ایرانی‌تبار پارسی‌گوی است. نام کامل وی «محمد ابن محمد ابن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی» بوده و در دوران حیات به القاب «جلال‌الدین»، «خداوندگار» و «مولانا خداوندگار» نامیده می‌شده‌است. در قرن‌های بعد (ظاهراً از قرن ۹) القاب «مولوی»، «مولانا»، «مولوی رومی» و «ملای رومی» برای وی به کار رفته‌است و از برخی از اشعارش تخلص او را «خاموش» و «خَموش» و «خامُش» دانسته‌اند. زبان مادری وی پارسی بوده است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.