خانه | مولوی | دیوان شمس | غزلیات | غزل شمارهٔ ۱۶۶۷

غزل شمارهٔ ۱۶۶۷

من ز وصلت چون به هجران می روم

در بیابان مغیلان می روم

من به خود کی رفتمی او می کشد

تا نپنداری که خواهان می روم

چشم نرگس خیره در من مانده‌ست

کز میان باغ و بستان می روم

عقل هم انگشت خود را می گزد

زانک جان این جاست و بی‌جان می روم

دست ناپیدا گریبان می کشد

من پی دست و گریبان می روم

این چنین پیدا و پنهان دست کیست

تا که من پیدا و پنهان می روم

این همان دست است کاول او مرا

جمع کرد و من پریشان می روم

در تماشای چنین دست عجب

من شدم از دست و حیران می روم

من چو از دریای عمان قطره‌ام

قطره قطره سوی عمان می روم

من چو از کان معانی یک جوم

همچنین جو جو بدان کان می روم

من چو از خورشید کیوان ذره‌ام

ذره ذره سوی کیوان می روم

این سخن پایان ندارد لیک من

آمدم زان سر به پایان می روم

درباره مولوی

جلال‌الدین محمد بلخی معروف به مولوی و مولانا و رومی (‎۶ ربیع‌الاول ۶۰۴، بلخ، یا وخش، – ۵ جمادی‌الثانی ۶۷۲ هجری قمری، قونیه) (۱۵ مهر ۵۸۶ - ۴ دی ۶۵۲ هجری شمسی) از مشهورترین شاعران ایرانی‌تبار پارسی‌گوی است. نام کامل وی «محمد ابن محمد ابن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی» بوده و در دوران حیات به القاب «جلال‌الدین»، «خداوندگار» و «مولانا خداوندگار» نامیده می‌شده‌است. در قرن‌های بعد (ظاهراً از قرن ۹) القاب «مولوی»، «مولانا»، «مولوی رومی» و «ملای رومی» برای وی به کار رفته‌است و از برخی از اشعارش تخلص او را «خاموش» و «خَموش» و «خامُش» دانسته‌اند. زبان مادری وی پارسی بوده است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.