خانه | مولوی | دیوان شمس | غزلیات | غزل شمارهٔ ۱۶۶۲

غزل شمارهٔ ۱۶۶۲

بوی آن خوب ختن می آیدم

بوی یار سیمتن می آیدم

می رسد در گوش بانگ بلبلان

بوی باغ و یاسمن می آیدم

درد چون آبستنان می گیردم

طفل جان اندر چمن می آیدم

بوی زلف مشکبار روح قدس

همچو جان اندر بدن می آیدم

یوسفم افتاده در چاه فراق

از شه مصر آن رسن می آیدم

من شهید عشقم و پرخون کفن

خونبها اندر کفن می آیدم

بر سرم نه آن کلاه خسروی

کان چنان شیرین ذقن می آیدم

سر نهادم همچو شمع اندر لگن

سر نگر کاندر لگن می آیدم

جان‌ها بر بام تن صف صف زدند

کان قباد صف شکن می آیدم

گوییا آن چنگ عشرت ساز یافت

تا نوای تن تنن می آیدم

گوییا ساقی جان بر کار شد

تا چنین می در دهن می آیدم

یا ز شعشاع عقیق احمدی

بوی رحمان از یمن می آیدم

یا ز بوی شمس تبریزی ز عشق

نعره‌ها بی‌خویشتن می آیدم

درباره مولوی

جلال‌الدین محمد بلخی معروف به مولوی و مولانا و رومی (‎۶ ربیع‌الاول ۶۰۴، بلخ، یا وخش، – ۵ جمادی‌الثانی ۶۷۲ هجری قمری، قونیه) (۱۵ مهر ۵۸۶ - ۴ دی ۶۵۲ هجری شمسی) از مشهورترین شاعران ایرانی‌تبار پارسی‌گوی است. نام کامل وی «محمد ابن محمد ابن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی» بوده و در دوران حیات به القاب «جلال‌الدین»، «خداوندگار» و «مولانا خداوندگار» نامیده می‌شده‌است. در قرن‌های بعد (ظاهراً از قرن ۹) القاب «مولوی»، «مولانا»، «مولوی رومی» و «ملای رومی» برای وی به کار رفته‌است و از برخی از اشعارش تخلص او را «خاموش» و «خَموش» و «خامُش» دانسته‌اند. زبان مادری وی پارسی بوده است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.