خانه | مولوی | دیوان شمس | غزلیات | غزل شمارهٔ ۱۵۵۸

غزل شمارهٔ ۱۵۵۸

دانی کامروز از چه زردم

ای تو همه شب حریف نردم

در نرد دل از تو متهم شد

کو مهره ربود از نبردم

گفتم که دلا بیار مهره

کز رفتن مهره من به دردم

بگشاد دلم بغل که می جو

گر هست بیاب من نخوردم

دیوانه شدم ز درد مهره

دل را همه شب شکنجه کردم

می گفت بلی و گاه نی نی

گه عشوه بداد گرم و سردم

گفتم که تو برده‌ای یقین است

من از تو به عشوه برنگردم

دل گفت چگونه دزد باشم

من خازن چرخ لاژوردم

زین دمدمه از خرم بیفکند

دریافت که من سلیم مردم

خر رفت و رسن ببرد و دل گفت

من در پی گرد او چه گردم

درباره مولوی

جلال‌الدین محمد بلخی معروف به مولوی و مولانا و رومی (‎۶ ربیع‌الاول ۶۰۴، بلخ، یا وخش، – ۵ جمادی‌الثانی ۶۷۲ هجری قمری، قونیه) (۱۵ مهر ۵۸۶ - ۴ دی ۶۵۲ هجری شمسی) از مشهورترین شاعران ایرانی‌تبار پارسی‌گوی است. نام کامل وی «محمد ابن محمد ابن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی» بوده و در دوران حیات به القاب «جلال‌الدین»، «خداوندگار» و «مولانا خداوندگار» نامیده می‌شده‌است. در قرن‌های بعد (ظاهراً از قرن ۹) القاب «مولوی»، «مولانا»، «مولوی رومی» و «ملای رومی» برای وی به کار رفته‌است و از برخی از اشعارش تخلص او را «خاموش» و «خَموش» و «خامُش» دانسته‌اند. زبان مادری وی پارسی بوده است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.