خانه | مولوی | دیوان شمس | غزلیات | غزل شمارهٔ ۱۵۳۷

غزل شمارهٔ ۱۵۳۷

چرا شاید چو ما شه زادگانیم

که جز صورت ز یک دیگر ندانیم

چو مرغ خانه تا کی دانه چینیم

چه شد دریا چو ما مرغابیانیم

برو ای مرغ خانه تو چه دانی

که ما مرغان در آن دریا چه سانیم

مزن بر عاشقان عشق تشنیع

تو را چه کاین چنینیم و چنانیم

چنینیم و چنان و هر چه هستیم

اسیر دام عشق بی‌امانیم

چرا از جهل بر ما می دوانی

نه گردون را چنین ما می دوانیم

عجب نبود اگر ما را بخایند

که آتش دیده و پخته چو نانیم

وگر چون گرگ ما را می درانند

چه چاره چون به حکم آن شبانیم

چو چرخ اندر زبان‌ها اوفتادیم

چو چرخ بی‌گناه و بی‌زبانیم

حریف کهرباییم ار چو کاهیم

نه در زندان چو کاه کاهدانیم

نتاند باد کاه ما ربودن

که ما زان کهربا اندر امانیم

تو را باد و دم شهوت رباید

نه ما که کهربای عقل و جانیم

خمش کن کاه و کوه و کهربا چیست

که آنچ از فهم بیرون است آنیم

درباره مولوی

جلال‌الدین محمد بلخی معروف به مولوی و مولانا و رومی (‎۶ ربیع‌الاول ۶۰۴، بلخ، یا وخش، – ۵ جمادی‌الثانی ۶۷۲ هجری قمری، قونیه) (۱۵ مهر ۵۸۶ - ۴ دی ۶۵۲ هجری شمسی) از مشهورترین شاعران ایرانی‌تبار پارسی‌گوی است. نام کامل وی «محمد ابن محمد ابن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی» بوده و در دوران حیات به القاب «جلال‌الدین»، «خداوندگار» و «مولانا خداوندگار» نامیده می‌شده‌است. در قرن‌های بعد (ظاهراً از قرن ۹) القاب «مولوی»، «مولانا»، «مولوی رومی» و «ملای رومی» برای وی به کار رفته‌است و از برخی از اشعارش تخلص او را «خاموش» و «خَموش» و «خامُش» دانسته‌اند. زبان مادری وی پارسی بوده است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.