خانه | مولوی | دیوان شمس | غزلیات | غزل شمارهٔ ۱۵۳۲

غزل شمارهٔ ۱۵۳۲

بیا تا عاشقی از سر بگیریم

جهان خاک را در زر بگیریم

بیا تا نوبهار عشق باشیم

نسیم از مشک و از عنبر بگیریم

زمین و کوه و دشت و باغ و جان را

همه در حله اخضر بگیریم

دکان نعمت از باطن گشاییم

چنین خو از درخت تر بگیریم

ز سر خوردن درخت این برگ و بر یافت

ز سر خویش برگ و بر بگیریم

در دل ره برده‌اند ایشان به دلبر

ز دل ما هم ره دلبر بگیریم

مسلمانی بیاموزیم از وی

اگر آن طره کافر بگیریم

دلی دارد غمش چون سنگ مرمر

از آن مرمر دو صد گوهر بگیریم

چو جوشد سنگ او هفتاد چشمه

سبو و کوزه و ساغر بگیریم

کمینه چشمه‌اش چشمی است روشن

که ما از نور او صد فر بگیریم

درباره مولوی

جلال‌الدین محمد بلخی معروف به مولوی و مولانا و رومی (‎۶ ربیع‌الاول ۶۰۴، بلخ، یا وخش، – ۵ جمادی‌الثانی ۶۷۲ هجری قمری، قونیه) (۱۵ مهر ۵۸۶ - ۴ دی ۶۵۲ هجری شمسی) از مشهورترین شاعران ایرانی‌تبار پارسی‌گوی است. نام کامل وی «محمد ابن محمد ابن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی» بوده و در دوران حیات به القاب «جلال‌الدین»، «خداوندگار» و «مولانا خداوندگار» نامیده می‌شده‌است. در قرن‌های بعد (ظاهراً از قرن ۹) القاب «مولوی»، «مولانا»، «مولوی رومی» و «ملای رومی» برای وی به کار رفته‌است و از برخی از اشعارش تخلص او را «خاموش» و «خَموش» و «خامُش» دانسته‌اند. زبان مادری وی پارسی بوده است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.