خانه | مولوی | دیوان شمس | غزلیات | غزل شمارهٔ ۱۵۳۱

غزل شمارهٔ ۱۵۳۱

بیا کامروز شه را ما شکاریم

سر خویش و سر عالم نداریم

بیا کامروز چون موسی عمران

به مردی گرد از دریا برآریم

همه شب چون عصا افتاده بودیم

چو روز آمد چو ثعبان بی‌قراریم

چو گرد سینه خود طوف کردیم

ید بیضا ز جیب جان برآریم

بدان قدرت که ماری شد عصایی

به هر شب چون عصا و روز ماریم

پی فرعون سرکش اژدهاییم

پی موسی عصا و بردباریم

به همت خون نمرودان بریزیم

تو این منگر که چون پشه نزاریم

برافزاییم بر شیران و پیلان

اگر چه در کف آن شیر زاریم

اگر چه همچو اشتر کژنهادیم

چو اشتر سوی کعبه راهواریم

به اقبال دوروزه دل نبندیم

که در اقبال باقی کامکاریم

چو خورشید و قمر نزدیک و دوریم

چو عشق و دل نهان و آشکاریم

برای عشق خون آشام خون خوار

سگانش را چو خون اندر تغاریم

چو ماهی وقت خاموشی خموشیم

به وقت گفت ماه بی‌غباریم

درباره مولوی

جلال‌الدین محمد بلخی معروف به مولوی و مولانا و رومی (‎۶ ربیع‌الاول ۶۰۴، بلخ، یا وخش، – ۵ جمادی‌الثانی ۶۷۲ هجری قمری، قونیه) (۱۵ مهر ۵۸۶ - ۴ دی ۶۵۲ هجری شمسی) از مشهورترین شاعران ایرانی‌تبار پارسی‌گوی است. نام کامل وی «محمد ابن محمد ابن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی» بوده و در دوران حیات به القاب «جلال‌الدین»، «خداوندگار» و «مولانا خداوندگار» نامیده می‌شده‌است. در قرن‌های بعد (ظاهراً از قرن ۹) القاب «مولوی»، «مولانا»، «مولوی رومی» و «ملای رومی» برای وی به کار رفته‌است و از برخی از اشعارش تخلص او را «خاموش» و «خَموش» و «خامُش» دانسته‌اند. زبان مادری وی پارسی بوده است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.