خانه | مولوی | دیوان شمس | غزلیات | غزل شمارهٔ ۱۴۸۹

غزل شمارهٔ ۱۴۸۹

ساقی ز پی عشق روان است روانم

لیکن ز ملولی تو کند است زبانم

می پرم چون تیر سوی عشرت و نوشت

ای دوست بمشکن به جفاهات کمانم

چون خیمه به یک پای به پیش تو بپایم

در خرگهت ای دوست درآر و بنشانم

هین آن لب ساغر بنه اندر لب خشکم

وانگه بشنو سحر محقق ز دهانم

بشنو خبر بابل و افسانه وایل

زیرا ز ره فکرت سیاح جهانم

معذور همی‌دار اگر شور ز حد شد

چون می ندهد عشق یکی لحظه امانم

آن دم که ملولی ز ملولیت ملولم

چون دست بشویی ز من انگشت گزانم

آن شب که دهی نور چو مه تا به سحرگاه

من در پی ماه تو چو سیاره دوانم

وان روز که سر برزنی از شرق چو خورشید

ماننده خورشید سراسر همه جانم

وان روز که چون جان شوی از چشم نهانی

من همچو دل مرغ ز اندیشه طپانم

در روزن من نور تو روزی که بتابد

در خانه چو ذره به طرب رقص کنانم

این ناطقه خاموش و چو اندیشه نهان رو

تا بازنیابد سبب اندیش نشانم

درباره مولوی

جلال‌الدین محمد بلخی معروف به مولوی و مولانا و رومی (‎۶ ربیع‌الاول ۶۰۴، بلخ، یا وخش، – ۵ جمادی‌الثانی ۶۷۲ هجری قمری، قونیه) (۱۵ مهر ۵۸۶ - ۴ دی ۶۵۲ هجری شمسی) از مشهورترین شاعران ایرانی‌تبار پارسی‌گوی است. نام کامل وی «محمد ابن محمد ابن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی» بوده و در دوران حیات به القاب «جلال‌الدین»، «خداوندگار» و «مولانا خداوندگار» نامیده می‌شده‌است. در قرن‌های بعد (ظاهراً از قرن ۹) القاب «مولوی»، «مولانا»، «مولوی رومی» و «ملای رومی» برای وی به کار رفته‌است و از برخی از اشعارش تخلص او را «خاموش» و «خَموش» و «خامُش» دانسته‌اند. زبان مادری وی پارسی بوده است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.