خانه | مولوی | دیوان شمس | غزلیات | غزل شمارهٔ ۱۴۵۱

غزل شمارهٔ ۱۴۵۱

گر تو بنمی خسپی بنشین تو که من خفتم

تو قصه خود می گو من قصه خود گفتم

بس کردم از دستان زیرا مثل مستان

از خواب به هر سویی می جنبم و می افتم

من تشنه آن یارم گر خفته و بیدارم

با نقش خیال او همراهم و هم جفتم

چون صورت آیینه من تابع آن رویم

زان رو صفت او را بنمودم و بنهفتم

آن دم که بخندید او من نیز بخندیدم

وان دم که برآشفت او من نیز برآشفتم

باقیش بگو تو هم زیرا که ز بحر توست

درهای معانی که در رشته دم سفتم

درباره مولوی

جلال‌الدین محمد بلخی معروف به مولوی و مولانا و رومی (‎۶ ربیع‌الاول ۶۰۴، بلخ، یا وخش، – ۵ جمادی‌الثانی ۶۷۲ هجری قمری، قونیه) (۱۵ مهر ۵۸۶ - ۴ دی ۶۵۲ هجری شمسی) از مشهورترین شاعران ایرانی‌تبار پارسی‌گوی است. نام کامل وی «محمد ابن محمد ابن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی» بوده و در دوران حیات به القاب «جلال‌الدین»، «خداوندگار» و «مولانا خداوندگار» نامیده می‌شده‌است. در قرن‌های بعد (ظاهراً از قرن ۹) القاب «مولوی»، «مولانا»، «مولوی رومی» و «ملای رومی» برای وی به کار رفته‌است و از برخی از اشعارش تخلص او را «خاموش» و «خَموش» و «خامُش» دانسته‌اند. زبان مادری وی پارسی بوده است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.