خانه | مولوی | دیوان شمس | غزلیات | غزل شمارهٔ ۱۳۳

غزل شمارهٔ ۱۳۳

غمزه عشقت بدان آرد یکی محتاج را

کو به یک جو برنسنجد هیچ صاحب تاج را

اطلس و دیباج بافد عاشق از خون جگر

تا کشد در پای معشوق اطلس و دیباج را

در دل عاشق کجا یابی غم هر دو جهان

پیش مکی قدر کی باشد امیر حاج را

عشق معراجیست سوی بام سلطان جمال

از رخ عاشق فروخوان قصه معراج را

زندگی ز آویختن دارد چو میوه از درخت

زان همی‌بینی درآویزان دو صد حلاج را

گر نه علم حال فوق قال بودی کی بدی

بنده احبار بخارا خواجه نساج را

بلمه ای‌هان تا نگیری ریش کوسه در نبرد

هندوی ترکی میاموز آن ملک تمغاج را

همچو فرزین کژروست و رخ سیه بر نطع شاه

آنک تلقین می‌کند شطرنج مر لجلاج را

ای که میرخوان به غراقان روحانی شدی

بر چنین خوانی چه چینی خرده تتماج را

عاشق آشفته از آن گوید که اندر شهر دل

عشق دایم می‌کند این غارت و تاراج را

بس کن ایرا بلبل عشقش نواها می‌زند

پیش بلبل چه محل باشد دم دراج را

درباره مولوی

جلال‌الدین محمد بلخی معروف به مولوی و مولانا و رومی (‎۶ ربیع‌الاول ۶۰۴، بلخ، یا وخش، – ۵ جمادی‌الثانی ۶۷۲ هجری قمری، قونیه) (۱۵ مهر ۵۸۶ - ۴ دی ۶۵۲ هجری شمسی) از مشهورترین شاعران ایرانی‌تبار پارسی‌گوی است. نام کامل وی «محمد ابن محمد ابن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی» بوده و در دوران حیات به القاب «جلال‌الدین»، «خداوندگار» و «مولانا خداوندگار» نامیده می‌شده‌است. در قرن‌های بعد (ظاهراً از قرن ۹) القاب «مولوی»، «مولانا»، «مولوی رومی» و «ملای رومی» برای وی به کار رفته‌است و از برخی از اشعارش تخلص او را «خاموش» و «خَموش» و «خامُش» دانسته‌اند. زبان مادری وی پارسی بوده است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.