خانه | مولوی | دیوان شمس | غزلیات | غزل شمارهٔ ۱۲۲

غزل شمارهٔ ۱۲۲

دیدم رخ خوب گلشنی را

آن چشم و چراغ روشنی را

آن قبله و سجده گاه جان را

آن عشرت و جای ایمنی را

دل گفت که جان سپارم آن جا

بگذارم هستی و منی را

جان هم به سماع اندرآمد

آغاز نهاد کف زنی را

عقل آمد و گفت من چه گویم

این بخت و سعادت سنی را

این بوی گلی که کرد چون سرو

هر پشت دوتای منحنی را

در عشق بدل شود همه چیز

ترکی سازند ارمنی را

ای جان تو به جان جان رسیدی

وی تن بگذاشتی تنی را

یاقوت زکات دوست ما راست

درویش خورد زر غنی را

آن مریم دردمند یابد

تازه رطب تر جنی را

تا دیده غیر برنیفتد

منمای به خلق محسنی را

ز ایمان اگرت مراد امنست

در عزلت جوی ایمنی را

عزلت گه چیست خانه دل

در دل خو گیر ساکنی را

در خانه دل همی‌رسانند

آن ساغر باقی هنی را

خامش کن و فن خامشی گیر

بگذار تو لاف پرفنی را

زیرا که دلست جای ایمان

در دل می‌دارمؤمنی را

درباره مولوی

جلال‌الدین محمد بلخی معروف به مولوی و مولانا و رومی (‎۶ ربیع‌الاول ۶۰۴، بلخ، یا وخش، – ۵ جمادی‌الثانی ۶۷۲ هجری قمری، قونیه) (۱۵ مهر ۵۸۶ - ۴ دی ۶۵۲ هجری شمسی) از مشهورترین شاعران ایرانی‌تبار پارسی‌گوی است. نام کامل وی «محمد ابن محمد ابن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی» بوده و در دوران حیات به القاب «جلال‌الدین»، «خداوندگار» و «مولانا خداوندگار» نامیده می‌شده‌است. در قرن‌های بعد (ظاهراً از قرن ۹) القاب «مولوی»، «مولانا»، «مولوی رومی» و «ملای رومی» برای وی به کار رفته‌است و از برخی از اشعارش تخلص او را «خاموش» و «خَموش» و «خامُش» دانسته‌اند. زبان مادری وی پارسی بوده است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.