خانه | مولوی | دیوان شمس | غزلیات | غزل شمارهٔ ۱۱۷

غزل شمارهٔ ۱۱۷

از دور بدیده شمس دین را

فخر تبریز و رشک چین را

آن چشم و چراغ آسمان را

آن زنده کننده زمین را

ای گشته چنان و آن چنانتر

هر جان که بدیده او چنین را

گفتا که که را کشم به زاری

گفتمش که بنده کمین را

این گفتن بود و ناگهانی

از غیب گشاد او کمین را

آتش درزد به هست بنده

وز بیخ بکند کبر و کین را

بی دل سیهی لاله زان می

سرمست بکرد یاسمین را

در دامن اوست عین مقصود

بر ما بفشاند آستین را

شاهی که چو رخ نمود مه را

بر اسب فلک نهاد زین را

بنشین کژ و راست گو که نبود

همتا شه روح راستین را

والله که از او خبر نباشد

جبریل مقدس امین را

حالی چه زند به قال آورد

او چرخ بلند هفتمین را

چون چشم دگر در او گشادیم

یک جو نخریم ما یقین را

آوه که بکرد بازگونه

آن دولت وصل پوستین را

ای مطرب عشق شمس دینم

جان تو که بازگو همین را

چون می‌نرسم به دستبوسش

بر خاک همی‌زنم جبین را

درباره مولوی

جلال‌الدین محمد بلخی معروف به مولوی و مولانا و رومی (‎۶ ربیع‌الاول ۶۰۴، بلخ، یا وخش، – ۵ جمادی‌الثانی ۶۷۲ هجری قمری، قونیه) (۱۵ مهر ۵۸۶ - ۴ دی ۶۵۲ هجری شمسی) از مشهورترین شاعران ایرانی‌تبار پارسی‌گوی است. نام کامل وی «محمد ابن محمد ابن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی» بوده و در دوران حیات به القاب «جلال‌الدین»، «خداوندگار» و «مولانا خداوندگار» نامیده می‌شده‌است. در قرن‌های بعد (ظاهراً از قرن ۹) القاب «مولوی»، «مولانا»، «مولوی رومی» و «ملای رومی» برای وی به کار رفته‌است و از برخی از اشعارش تخلص او را «خاموش» و «خَموش» و «خامُش» دانسته‌اند. زبان مادری وی پارسی بوده است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.