خانه | مولوی | دیوان شمس | غزلیات (صفحه 5)

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۰۷۰

اگر به خشم شود چرخ هفتم از تو بری به جان من که نترسی و هیچ غم نخوری اگر دلت به بلا و غمش مشرح نیست یقین بدانک تو در عشق شاه مختصری ز رنج گنج بترس و ز رنج هر کس نی که خشم حق نبود همچو کینه بشری چو غیر گوهر معشوق گوهری دانی تو را گهر نپذیرد …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۰۶۹

نگاهبان دو دیده‌ست چشم دلداری نگاه دار نظر از رخ دگر یاری وگر نه به سینه درآید به غیر آن دلبر بگو برو که همی‌ترسم از جگرخواری هلا مباد که چشمش به چشم تو نگرد درون چشم تو بیند خیال اغیاری به من نگر که مرا یار امتحان‌ها کرد به حیله برد مرا کشکشان به گلزاری گلی نمود که گل‌ها …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۰۶۸

فرست باده جان را به رسم دلداری بدان نشان که مرا بی‌نشان همی‌داری بدان نشان که همه شب چو ماه می‌تابی درون روزن دل‌ها برای بیداری بدان نشان که دمم داده‌ای از می که خویش تهی و پر کنمت دم به دم قدح واری بگرد جمع مرا چون قدح چه گردانی چو باده را به گرو برده‌ای نمی‌آری از آن …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۰۶۷

تو در عقیله ترتیب کفش و دستاری چگونه رطل گران خوار را به دست آری به جان من به خرابات آی یک لحظه تو نیز آدمیی مردمی و جان داری بیا و خرقه گرو کن به می فروش الست که پیش از آب و گلست از الست خماری فقیر و عارف و درویش وانگهی هشیار مجاز بود چنین نام‌ها تو …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۰۶۶

رسید ترکم با چهره‌های گل وردی بگفتمش چه شد آن عهد گفت اول وردی بگفتمش که یکی نامه‌ای به دست صبا بدادمی عجب آورد گفت گستردی بگفتمش که چرا بی‌گه آمدی ای دوست بگفت سیرو یدی یلده یلدشم اردی بگفتمش ز رخ توست شهر جان روشن ز آفتاب درآموختی جوامردی بگفت طرح نهد رخ رخم دو صد خور را تو …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۰۶۵

شدم به سوی چه آب همچو سقایی برآمد از تک چه یوسفی معلایی سبک به دامن پیراهنش زدم من دست ز بوی پیرهنش دیده گشت بینایی به چاه در نظری کردم از تعجب من چه از ملاحت او گشته بود صحرایی کلیم روح به هر جا رسید میقاتش اگر چه کور بود گشت طور سینایی زنخ ز دست رقیبی که …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۰۶۴

ز بامداد دلم می‌پرد به سودایی چو وام دار مرا می‌کند تقاضایی عجب به خواب چه دیده‌ست دوش این دل من که هست در سرم امروز شور و صفرایی ولی دلم چه کند چون موکلان قضا همی‌رسند پیاپی به دل ز بالایی پرست خانه دل از موکل عجمی که نیست یک سر سوزن بهانه را جایی بهانه نیست وگر هست …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۰۶۳

به هر دلی که درآیی چو عشق بنشینی بجوشد از تک دل چشمه چشمه شیرینی کلید حاجت خلقان بدان شده‌ست دعا که جان جان دعایی و نور آمینی دلا به کوی خرابات ناز تو نخرند مکن تو بینی و ناموس تا جهان بینی در آن الست و بلی جان بی‌بدن بودی تو را نمود که آنی چه در غم اینی …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۰۶۲

اگر تو مست شرابی چرا حشر نکنی وگر شراب نداری چرا خبر نکنی وگر سه چار قدح از مسیح جان خوردی ز آسمان چهارم چرا گذر نکنی از آن کسی که تو مستی چرا جدا باشی وز آن کسی که خماری چرا حذر نکنی چو آفتاب چرا تو کلاه کژ ننهی ز نور خود چو مه نو چرا کمر نکنی …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۰۶۱

اگر تو یار نداری چرا طلب نکنی وگر به یار رسیدی چرا طرب نکنی وگر رفیق نسازد چرا تو او نشوی وگر رباب ننالد چراش ادب نکنی وگر حجاب شود مر تو را ابوجهلی چرا غزای ابوجهل و بولهب نکنی به کاهلی بنشینی که این عجب کاریست عجب تویی که هوای چنان عجب نکنی تو آفتاب جهانی چرا سیاه دلی …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۰۶۰

نهان شدند معانی ز یار بی‌معنی کجا روم که نروید به پیش من دیوی کی دید خربزه زاری لطیف بی‌سرخر که من بجستم عمری ندیده‌ام باری بگو به نفس مصور مکن چنین صورت از این سپس متراش این چنین بت ای مانی اگر نقوش مصور همه از این جنس اند مخواه دیده بینا خنک تن اعمی دو گونه رنج و …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۰۵۹

چه باک دارد عاشق ز ننگ و بدنامی که عشق سلطنت است و کمال و خودکامی پلنگ عشق چه ترسد ز رنگ و بوی جهان نهنگ فقر چه ترسد ز دوزخ آشامی چگونه باشد عاشق ز مستی آن می که جام نیز ز تیزیش گم کند جامی چه جای خاک که بر کوه جرعه‌ای برریخت هزار عربده آورد و شورش …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۰۵۸

ز بامداد درآورد دلبرم جامی به ناشتاب چشانید خام را خامی نه باده‌اش ز عصیر و نه جام او ز زجاج نه نقل او چو خسیسان به قند و بادامی به باد باده مرا داد همچو که بر باد به آب گرم مرا کرد یار اکرامی بسی نمودم سالوس و او مرا می‌گفت مکن مکن که کم افتد چنین به …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۰۵۷

اگر ز حلقه این عاشقان کران گیری دلت بمیرد و خوی فسردگان گیری گر آفتاب جهانی چو ابر تیره شوی وگر بهار نوی مذهب خزان گیری چو کاسه تا تهیی تو بر آب رقص کنی چو پر شدی به بن حوض و جو مکان گیری خدای داد دو دستت که دامن من گیر بداد عقل که تا راه آسمان گیری …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۰۵۶

خورانمت می جان تا دگر تو غم نخوری چه جای غم که ز هر شادمان گرو ببری فرشته‌ای کنمت پاک با دو صد پر و بال که در تو هیچ نماند کدورت بشری نمایمت که چگونه‌ست جان رسته ز تن فشانده دامن خود از غبار جانوری در آن صبوح که ارواح راح خاص خورند تو را خلاص نمایم ز روز …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۰۵۵

بیا بیا که نیابی چو ما دگر یاری چو ما به هر دو جهان خود کجاست دلداری بیا بیا و به هر سوی روزگار مبر که نیست نقد تو را پیش غیر بازاری تو همچو وادی خشکی و ما چو بارانی تو همچو شهر خرابی و ما چو معماری به غیر خدمت ما که مشارق شادیست ندید خلق و نبیند …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۰۵۴

منم که کار ندارم به غیر بی‌کاری دلم ز کار زمانه گرفت بیزاری ز خاک تیره ندیدم به غیر تاریکی ز پیر چرخ ندیدم به غیر مکاری فروگذاشته‌ای شست دل در این دریا نه ماهیی بگرفتی نه دست می‌داری تو را چه شصت و چه هفتاد چون نخواهی پخت گلی به دست نداری چه خار می‌خاری کلاه کژ بنهی همچو …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۰۵۳

ز قیل و قال تو گر خلق بو نبردندی ز حسرت و ز فراقت همه بمردندی ز جان خویش اگر بوی تو نیابندی چو استخوان دل و جان را به سگ سپردندی اگر نه پرتو لطفت بر آب می‌تابید به جای آب همه زهر ناب خوردندی اگر نه جرعه آن می بریختی بر خاک ستارگان ز چه رو گرد خاک …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۰۵۲

چه باده بود که در دور از بگه دادی که می‌شکافد دور زمانه از شادی نبود باده به جان تو راست گو که چه بود بهانه راست مکن کژ مگو به استادی چه راست می‌طلبی ای دل سلیم از او که راست نیست بجز قد او در این وادی تو راست باش چو تیر و حریف کژ چو کمان چو …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۰۵۱

به عاقبت بپریدی و در نهان رفتی عجب عجب به کدامین ره از جهان رفتی بسی زدی پر و بال و قفس دراشکستی هوا گرفتی و سوی جهان جان رفتی تو باز خاص بدی در وثاق پیرزنی چو طبل باز شنیدی به لامکان رفتی بدی تو بلبل مستی میانه جغدان رسید بوی گلستان به گل ستان رفتی بسی خمار کشیدی …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۰۵۰

خدایگان جمال و خلاصه خوبی به جان و عقل درآمد به رسم گل کوبی بیا بیا که حیات و نجات خلق تویی بیا بیا که تو چشم و چراغ یعقوبی قدم بنه تو بر آب و گلم که از قدمت ز آب و گل برود تیرگی و محجوبی ز تاب تو برسد سنگ‌ها به یاقوتی ز طالبیت رسد طالبی به …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۰۴۹

ربود عقل و دلم را جمال آن عربی درون غمزه مستش هزار بوالعجبی هزار عقل و ادب داشتم من ای خواجه کنون چو مست و خرابم صلای بی‌ادبی مسبب سبب این جا در سبب بربست تو آن ببین که سبب می‌کشد ز بی‌سببی پریر رفتم سرمست بر سر کویش به خشم گفت چه گم کرده‌ای چه می‌طلبی شکسته بسته بگفتم …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۰۴۸

تو آسمان منی من زمین به حیرانی که دم به دم ز دل من چه چیز رویانی زمین خشک لبم من ببار آب کرم زمین ز آب تو باید گل و گلستانی زمین چه داند کاندر دلش چه کاشته‌ای ز توست حامله و حمل او تو می‌دانی ز توست حامله هر ذره‌ای به سر دگر به درد حامله را مدتی …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۰۴۷

به جان تو ای طایی که سوی ما بازآیی تو هر چه می‌فرمایی همه شکر می‌خایی برآ به بام ای خوش خو به بام ما آور رو دو سه قدم نه این سو رضای این مستان جو اگر ملولی بستان قنینه‌ای از مستان که راحت جانست آن بدار دست از دستان ایا بت جان افزا نه وعده کردی ما را …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۰۴۶

چو صبحدم خندیدی در بلا بندیدی چو صیقلی غم‌ها را ز آینه رندیدی چه جامه‌ها دردادی چه خرقه‌ها دزدیدی چه گوش‌ها بگرفتی به عیش دان بکشیدی چه شعله‌ها برکردی چه دیک‌ها بپزیدی چه جس‌ها بگرفتی چه راه‌ها پرسیدی ز عقل کل بگذشتی برون دل بدمیدی گشاد گلشن و باغی چو سرو تر نازیدی اگر چه خود سرمستی دهان چرا بربستی …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۰۴۵

من آن نیم که تو دیدی چو بینیم نشناسی تو جز خیال نبینی که مست خواب و نعاسی مرا بپرس که چونی در این کمی و فزونی چگونه باشد یوسف به دست کور نخاسی به چشم عشق توان دید روی یوسف جان را تو چشم عشق نداری تو مرد وهم و قیاسی بهای نعمت دیده سپاس و شکر خدا دان …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۰۴۴

گهی به سینه درآیی گهی ز روح برآیی گهی به هجر گرایی چه آفتی چه بلایی گهی جمال بتانی گهی ز بت شکنانی گهی نه این و نه آنی چه آفتی چه بلایی بشر به پای دویده ملک به پر بپریده به غیر عجز ندیده چه آفتی چه بلایی چو پر و پاش نماند چو او ز هر دو بماند …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۰۴۳

ز حد چون بگذشتی بیا بگوی که چونی ز عشق جیب دریدی در ابتدای جنونی شکست کشتی صبرم هزار بار ز موجت سری برآر ز موجی که موج قلزم خونی که خون بهینه شرابست جگر بهینه کبابست همین دوم تو فزون کن که از فزونه فزونی چو از الست تو مستم چو در فنای تو هستم چو مهر عشق شکستم …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۰۴۲

چو مهر عشق سلیمان به هر دو کون تو داری مکش تو دامن خود را که شرط نیست بیاری نه بند گردد بندی نه دل پذیرد پندی چو تنگ شکرقندی توام درون کناری طراوت سمنی تو چه رونق چمنی تو مگر تو عین منی تو مگر تو آینه واری چه نور پنج و ششی تو که آفت حبشی تو چو …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۰۴۱

اگر مرا تو ندانی بپرس از شب تاری شبست محرم عاشق گواه ناله و زاری چه جای شب که هزاران نشانه دارد عاشق کمینه اشک و رخ زرد و لاغری و نزاری چو ابر ساعت گریه چو کوه وقت تحمل چو آب سجده کنان و چو خاک راه به خواری ولیک این همه محنت به گرد باغ چو خاری درون …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۰۴۰

چه آفتاب جمالی که از مجره گشادی درون روزن عالم چو روز بخت فتادی هزار سوسن نادر ز روی گل بشکفتی هزار رسم دل افزا بدان چمن بنهادی هزار اطلس کحلی بنفشه وار دریدی که پر و بال مریدی و جان جان مرادی در آن زمان که به خوبی کلاه عقل ربایی نه عقل پره کاه‌ست و تو به لطف …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۰۳۹

هزار جان مقدس هزار گوهر کانی فدای جاه و جمالت که روح بخش جهانی چه روح‌ها که فزایی چه حلقه‌ها که ربایی چو ماه غیب نمایی ز پرده‌های نهانی چو در غزا تو بتازی ز بحر گرد برآری هزار بحر بجوشد چو قطره‌ای بچکانی تویی ز کون گزیده تویی گشایش دیده به یک نظر تو ببخشی سعادت دوجهانی کژی که …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۰۳۸

ببرد عقل و دلم را براق عشق معانی مرا بپرس کجا برد آن طرف که ندانی بدان رواق رسیدم که ماه و چرخ ندیدم بدان جهان که جهان هم جدا شود ز جهانی یکی دمیم امان ده که عقل من به من آید بگویمت صفت جان تو گوش دار که جانی ولیک پیشتر آ خواجه گوش بر دهنم ده که …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۰۳۷

به خاک پای تو ای مه هر آن شبی که بتابی به جای عمر عزیزی چو عمر ما نشتابی چو شب روان هوس را تو چشمی و تو چراغی مسافران فلک را تو آتشی و تو آبی در این منازل گردون در این طواف همایون گر از قضا مه ما را به اتفاق بیابی اگر چه روح جهانست و روح …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۰۳۶

گاه چو اشتر در وحل آیی گه چو شکاری در عجل آیی کجکنن اغلن چند گریزی عاقبت آخر در عمل آیی در سوی بی‌سو می‌رو و می‌جو تا کی ای دل در علل آیی در طلبی تو در طرب افتی در نمدی تو در حلل آیی دردسر آید شور و شر آید عاشق شو تا بی‌خلل آیی نفخ کند جان …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۰۳۵

دوش همه شب دوش همه شب گشتم من بر بام افندی آخر شب شد آخر شب شد خوردم می از جام افندی شیر و شکر را شمس و قمر را مایه ببخشد نام افندی نور دو عالم عشق قدیمی دولت مرغان دام افندی شیر روان شد خوش ز بیانش شیر سیه شد رام افندی کام ملوکان جایزه گیری جایزه بخشی …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۰۳۴

می‌رسد ای جان باد بهاری تا سوی گلشن دست برآری سبزه و سوسن لاله و سنبل گفت بروید هر چه بکاری غنچه و گل‌ها مغفرت آمد تا ننماید زشتی خاری رفعت آمد سرو سهی را یافت عزیزی از پس خواری روح درآید در همه گلشن کب نماید روح سپاری خوبی گلشن ز آب فزاید سخت مبارک آمد یاری کرد پیامی …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۰۳۳

چند دویدم سوی افندی شکر که دیدم روی افندی در شب تاری ره متواری رهبر ما شد بوی افندی شادی جان‌ها ذوق دهان‌ها اصل مکان‌ها کوی افندی صحن گلستان عشرت مستان آب حیات و جوی افندی عیش معظم جام دمادم بزم دو عالم طوی افندی کام من آمد دام افندی های من آمد هوی افندی گرگ ز بره دست بدارد …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۰۳۲

از پگه ای یار زان عقار سمایی ده به کف ما که نور دیده مایی زانک وظیفه‌ست هر سحر ز کف تو دور بگردان که آفتاب لقایی هم به منش ده مها مده به دگر کس عهد و وفا کن که شهریار وفایی در تتق گردها لطیف هلالی وز جهت دردها لطیف دوایی دور بگردان که دور عشق تو آمد …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۰۳۱

خوشدلم از یار همچنانک تو دیدی جان پرانوار همچنانک تو دیدی از چمن یار صد روان مقدس در گل و گلزار همچنانک تو دیدی هر کی دلی داشت زین هوس تو ببینش بی دل و بی‌کار همچنانک تو دیدی هر نظری کو بدید روی تو را گشت خواجه اسرار همچنانک تو دیدی صورت منصور دانک بود بهانه برشده بر دار …

بیشتر بخوانید »