خانه | مولوی | دیوان شمس | غزلیات (صفحه 4)

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۱۱۰

جان جان مایی، خوشتر از حلوایی چرخ را پر کردزینت و زیبایی دایهٔ هستیها، چشمهٔ مستیها سرده مستانی، و افت سرهایی باغ و گنج خاکی، مشعلهٔ افلاکی از طوافت کیوان یافته بالایی وعده کردی کایم، وعده را می‌پایم ای قمر سیمایم، تو کرا می‌پایی؟ وقت بخشش جانا، کانی و دریایی وقت گفتن مانا، که شکر می‌خایی بی‌توم پروانی، جای تو …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۰۹

کالی تیشبی آپانسو، ای افندی چلبی نیمشب بر بام مایی، تا کرمی طلبی گه سیه‌پوش و عصا، که منم کالویروس گه عمامه و نیزهٔ که غریبم عربی هرچه هستی ای امیر، سخت مستی شیرگیر هر زبان خواهی بگو، خسروا شیرین لبی ارتمی آغاپسو، کایکاپر ترا نور حقی یا حقی، یا فرشته یا نبی چون غم دل می‌خورم، رحم بر دل …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۰۸

به دست هجر تو زارم تو نیز می‌دانی طمع به وصل تو دارم، تو نیز می‌دانی چو در دل آمد عشق تو و قرار گرفت نماند صبر و قرارم، تو نیز می‌دانی نهفته شد گل، و بلبل پرید از چمنم بدرد خستهٔ خارم، تو نیز می‌دانی به ناله باز سپیدم، بسان فاخته شد به کوهسار چو سارم، تو نیز می‌دانی …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۰۷

میان تیرگی خواب و نور بیداری چنان نمود مرا دوش در شب تاری که خوب طلعتی از ساکنان حضرت قدس که جمله محض خرد بود و نور هشیاری تنش چو روی مقدس بری ز کسوت جسم چو عقل و جان گهردار، وز غرض عاری مرا ستایش بسیار کرد و گفت:« ای آن که در جحیم طبیعت چنین گرفتاری شکفته گلبن …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۰۶

فرست بادهٔ جان را به رسم دلداری بدان نشان که مرا بی‌نشان همی‌داری بدان نشان که به هر شب چو ماه می‌تابی ز ابر دل قطرات حیات می‌باری چه قطره‌هاست که از حرف عشق می‌بارد ز گل گلی بفزاید ز خار هم خاری میان خار و گل این سینه‌ها چو بلبل مست ضمیر عشق دل اندر سحر به سحر آری …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۰۵

ز صبحگاه فتادم به دست سرمستی نهاده جام چو خورشید بر کف دستی ز نوبهار رخش این جهان گلستانی به پیش قامت زیباش آسمان پستی فروگرفت مرا مست وار و می‌گفتم بجستمی من از او گر بهانه‌ای هستی بگفت حیله مکن هین گمان مبر که اگر تن تو حیله شدی سر به سر ز ما رستی بریخت بر من از …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۰۴

طواف کعبه دل کن اگر دلی داری دلست کعبه معنی تو گل چه پنداری طواف کعبه صورت حقت بدان فرمود که تا به واسطه آن دلی به دست آری هزار بار پیاده طواف کعبه کنی قبول حق نشود گر دلی بیازاری بده تو ملکت و مال و دلی به دست آور که دل ضیا دهدت در لحد شب تاری هزار …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۰۳

پدید گشت یکی آهوی در این وادی به چشم آتش افکند در همه نادی همه سوار و پیاده طلب درافتادند بجهد و جد نه چون تو که سست افتادی چو یک دو حمله دویدند ناپدید شد او که هیچ بوی نبردی کسی به استادی لگام‌ها بکشیدند تا که واگردند نمود باز بدیشان فزودشان شادی چو باز حمله بکردند باز تک …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۰۲

برست جان و دلم از خودی و از هستی شدست خاص شهنشاه روح در مستی زهی وجود که جان یافت در عدم ناگاه زهی بلند که جان گشت در چنین پستی درست گشت مرا آنچ می‌ندانستم چو در درستی آن مه مرا تو بشکستی چو گشت عشق تو فصاد و اکحلم بگشاد بجستم از خود و گفتم زهی سبک دستی …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۰۱

کسی که باده خورد بامداد زین ساقی خمار چشم خوشش بین و فهم کن باقی به ناشتاب سعادت مرا رسید شتاب چنانک کعبه بیاید به نزد آفاقی بیا حیات همه ساقیان بپیما زود شراب لعل خدایی خاص رواقی هزار جام پر از زهر داده بود فراق رسید معدن تریاق و کرد تریاقی بیا که دولت نو یافت از تو بخت …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۰۰

ببست خواب مرا جاودانه دلداری به زیر سنگ نهان کرد و در بن غاری به خواب هم نتوان دید خواب چشم مرا چو مرده‌ای که درافتاد در نمکساری کجاست خواب و کجا چشم و کو قرار دلی کجا گذارد این فتنه صبر صباری اگر چه کوه بود عقل همچو که بپرد ببین چه صرصر باهیبتست این باری

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۰۹۹

بداد پندم استاد عشق از استادی که هین بترس ز هر کس که دل بدو دادی هر آن کسی که تو از نوش او بنوشیدی ز بعد نوش کند نیش اوت فصادی چو چشم مست کسی کرد حلقه در گوشت ز گوش پنبه برون کن مجوی آزادی بر این بنه دل خود را چو دخل خنده رسید که غم نجوید …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۰۹۸

ترش ترش بنشستی بهانه دربستی که ندهم آبت زیرا که کوزه بشکستی هزار کوزه زرین به جای آن بدهم مگیر سخت مرا ز آنچ رفت در مستی تو را که آب حیاتی چه کم شود کوزه چه حاجت آید جان و جهان چو تو هستی بیا که روز عزیزست مجلسی برساز ولی چو دوش مکن کز میان برون جستی پریر …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۰۹۷

بیا بیا که شدم در غم تو سودایی درآ درآ که به جان آمدم ز تنهایی عجب عجب که برون آمدی به پرسش من ببین ببین که چه بی‌طاقتم ز شیدایی بده بده که چه آورده‌ای به تحفه مرا بنه بنه بنشین تا دمی برآسایی مرو مرو چه سبب زود زود می‌بروی بگو بگو که چرا دیر دیر می‌آیی نفس …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۰۹۶

ز بامداد دلم می‌جهد به سودایی ز بامداد پگه می‌زند یکی رایی چگونه آه نگویم که آتشی بفروخت که از پگه دل من گشت آتش افزایی فسون ناله بخوانم بر اژدهای غمش که آتشست دم او و ناله سقایی عجب که دوش کجا بوده است این دل من که بر رخ دل من هست تازه صفرایی به سوی جسم چو …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۰۹۵

از این درخت بدان شاخ و بر نمی‌بینی سه شاخ داری کور و کری و گرگینی میان آب دری و ز آب می‌پرسی میان گنج زری مس قلب می‌چینی خدات گوید تدبیر چشم روشن کن تو چشم را بگذاری و می‌کنی بینی اگر چه تیره شبی رو به صبح صادق آر مگو که صبحم صبحی ولی دروغینی رسید نعره عشرت …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۰۹۴

بگو به جان مسافر ز رنج‌ها چونی ز رنج‌های جهان و ز رنج ما چونی تو همچو عیسی و اندیشه‌ها جهودانند ز مکر و فعل جهودان بگو مرا چونی ز دشمنان و ز بیگانگان زیانت نیست که از دو چشم تو دورند ز آشنا چونی ایا کسی که خوشی با وفا و صحبت خلق بپرسمت ز وفاهای بی‌وفا چونی تو …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۰۹۳

نگفتمت که تو سلطان خوبرویانی به جای سبزه تو از خاک خوب رویانی هزار یوسف زیبا برآید از هر چاه چو چرخه و رسن حسن را بگردانی ز بس رونده جانباز جان شدست ارزان به عهد عشق تو منسوخ شد گران جانی به پیش عاشق صادق چه جان چه بند تره دلا ملرز چو برگ ار از این گلستانی چه …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۰۹۲

هزار جان مقدس فدای سلطانی که دست کفر برو برنبست پالانی ببرد او به سلامت میان چندین باد به ظلمت لحد خود چراغ ایمانی نگین عشق کاسیر ویند دیو و پری ز دیو تن کی ستاند مگر سلیمانی کی برشکافت زره بر تن چنین کافر به غیر شیر حق و ذوالفقار برانی برای قاعده نی غم به پیش تابوتش دریده …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۰۹۱

اگر دمی بگذاری هوا و نااهلی ببینی آنچ نبی دید و آنچ دید ولی خدا ندانی خود را و خاص بنده شوی خدای را تو ببینی به رغم معتزلی اگر تو رند تمامی ز احمقان بگریز گشا دو چشم دلت را به نور لم یزلی مگوی غیب کسان را به غیب دان بنگر زبان ز جهل بدوز و دگر مکن …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۰۹۰

بجه بجه ز جهان تا شه جهان باشی شکر ستان هله تا تو شکرستان باشی بجه بجه چو شهاب از برای کشتن دیو چو ز اختری بجهی قلب آسمان باشی چو عزم بحر کند نوح کشتی‌اش باشی رود به چرخ مسیحا تو نردبان باشی گهی چو عیسی مریم طبیب جان گردی گهی چو موسی عمران روی شبان باشی ز بهر …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۰۸۹

به اهل پرده اسرارها ببر خبری که پرده‌های شما بردرید از قمری نشسته بودند یک شب نجوم و سیارات برای طلعت آن آفتاب در سمری برید غیرت شمشیر برکشید و برفت که در چه‌اید بگفتند نیستمان خبری برید غیرت واگشت و هر یکی می‌گفت به ناله‌های پرآتش که آه واحذری شبانگهانی عقرب چو کزدمک می‌رفت به گوش‌های سراپرده‌هاش بر خطری …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۰۸۸

حرام گشت از این پس فغان و غمخواری بهشت گشت جهان زانک تو جهان داری مثال ده که نروید ز سینه خار غمی مثال ده که کند ابر غم گهرباری مثال ده که نیاید ز صبح غمازی مثال ده که نگردد جهان به شب تاری مثال ده که نریزد گلی ز شاخ درخت مثال ده که کند توبه خار از …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۰۸۷

اگر تو همره بلبل ز بهر گلزاری تو خار را همه گل بین چو بهر گل زاری نمی‌شناسی باشد که خار گل باشد اگر چه می خلدت عاقبت کند یاری درون خار گلست و برون خار گلست به احتیاط نگر تا سر کی می‌خاری چه احتیاط مرا عقل و احتیاط نماند تو احتیاط کن آخر که مرد هشیاری غلط تو …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۰۸۶

شبی که دررسد از عشق پیک بیداری بگیرد از سر عشاق خواب بیزاری ستاره سجده کند ماه و زهره حال آرد رها کن خرد و عقل سیر و رهواری زهی شبی که چنان نجم در طلوع آید به روز روشن بدهد صفات ستاری ز ابتدای جهان تا به انتهای جهان کسی ندید چنین بی‌هشی و هشیاری تو خواه برجه و …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۰۸۵

به حق آنک تو جان و جهان جانداری مرا چنانک بپرورده‌ای چنان داری به حق حلقه عزت که دام حلق منست مرا به حلقه مستان و سرخوشان داری به حق جان عظیمی که جان نتیجه اوست چنان کنی که مرا در میان جان داری به حق گنج نهانی که در خرابه ماست مرا ز چشم همه مردمان نهان داری به …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۰۸۴

به جان تو که بگویی وطن کجا داری که سخت فتنه عقلی و خصم هشیاری چو خارپشت سر اندرکشید عقل امروز که ساقی می گلگون و رشک گلزاری سماع باره نبودم تو از رهم بردی به مکر راه زن صد هزار طراری به گوش چرخ چه گفتی که یاوه گرد شده‌ست به گوش ابر چه گفتی که کرد درباری به …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۰۸۳

بیا بیا که چو آب حیات درخوردی بیا بیا که شفا و دوای هر دردی بیا بیا که گلستان ثنات می‌گوید بیا بیا بنما کز کجاش پروردی بیا بیا که به بیمارخانه بی‌قدمت نمی‌رود ز رخ هیچ خسته‌ای زردی برآ برآ هله ای آفتاب چون بی‌تو نمی‌رود ز هوا هیچ تلخی و سردی برآ برآ هله ای مه که حیف …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۰۸۲

رهید جان دوم از خودی و از هستی شده‌ست صید شهنشاه خویش در مستی زهی وجود که جان یافت در عدم ناگاه زهی بلند که جان گشت در چنین پستی درست گشت مرا آنچ من ندانستم چو در درستی ای مه مرا تو بشکستی چو گشت عشق تو فصاد و اکحلم بگشاد چو خون بجستم از تن زهی سبک دستی …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۰۸۱

تو عاشقی چه کسی از کجا رسیدستی مرا چه می‌نگری کژ به شب خریدستی چه ظلم کردم بر تو که چون ستم زدگان کله زدی به زمین بر قبا دریدستی تظلمی به سلف می‌کنی مگر پیشین که داغ و درد و غم عاشقان شنیدستی غلط ز رنگ تو پیداست ز آل یعقوبی بدیده رخ یوسف که کف بریدستی ز تیر …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۰۸۰

تو نور دیده جان یا دو دیده مایی که شعله شعله به نور بصر درافزایی تو آفتاب و دلم همچو سایه در پی تو دو چشم در تو نهاده‌ست و گشته هرجایی از آن زمان که چو نی بسته‌ام کمر پیشت حرارتیست درون دل از شکرخایی ز کان لطف تو نقدست عیش و عشرت ما نیم به دولت عشق لب …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۰۷۹

بیامدیم دگربار سوی مولایی که تا به زانوی او نیست هیچ دریایی هزار عقل ببندی به هم بدو نرسد کجا رسد به مه چرخ دست یا پایی فلک به طمع گلو را دراز کرد بدو نیافت بوسه ولیکن چشید حلوایی هزار حلق و گلو شد دراز سوی لبش که ریز بر سر ما نیز من و سلوایی بیامدیم دگربار سوی …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۰۷۸

ز آب تشنه گرفته‌ست خشم می‌بینی گرسنه آمد و با نان همی‌کند بینی ز آفتاب گرفته‌ست خشم گازر نیز زهی حماقت و ادبیر و جهل و گر کینی تو را که معدن زر پیش خود همی‌خواند نمی‌روی و قراضه ز خاک می‌چینی قراضه‌هاست ز حسن ازل در این خوبان در آب و گل به چه آمد پی خوش آیینی چو …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۰۷۷

ایا مربی جان از صداع جان چونی ایا ببرده دل از جمله دلبران چونی ز زحمت شب ما و ز ناله‌های صبوح که می‌رسد به تو ای ماه مهربان چونی ایا کسی که نخفت و نخفت چشم خوشت ز لکلک جرس و بانگ پاسبان چونی ایا غریب فلک تو بر این زمین حیفی ایا جهان ملاحت در این جهان چونی …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۰۷۶

بلندتر شده‌ست آفتاب انسانی زهی حلاوت و مستی و عشق و آسانی جهان ز نور تو ناچیز شد چه چیزی تو طلسم دلبریی یا تو گنج جانانی زهی قلم که تو را نقش کرد در صورت که نامه همه را نانبشته می‌خوانی برون بری تو ز خرگاه شش جهت جان را چو جان نماند بر جاش عشق بنشانی دلا چو …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۰۷۵

بیا بیا که تو از نادرات ایامی برادری پدری مادری دلارامی به نام خوب تو مرده ز گور برخیزد گزاف نیست برادر چنین نکونامی تو فضل و رحمت حقی که هر که در تو گریخت قبول می کنیش با کژی و با خامی همی‌زیم به ستیزه و این هم از گولیست که تا مرا نکشی ای هوس نیارامی به هیچ …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۰۷۴

مسلم آمد یار مرا دل افروزی چه عشق داد مرا فضل حق زهی روزی اگر سرم برود گو برو مرا سر اوست رهیدم از کله و از سر و کله دوزی دهان به گوش من آورد و گفت در گوشم یکی حدیث بیاموزمت بیاموزی چو آهوی ختنی خون تو شود همه مشک اگر دمی بچری تو ز ما به خوش …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۰۷۳

بیا بیا که پشیمان شوی از این دوری بیا به دعوت شیرین ما چه می‌شوری حیات موج زنان گشته اندر این مجلس خدای ناصر و هر سو شراب منصوری به دست طره خوبان به جای دسته گل به زیر پای بنفشه به جای محفوری هزار جام سعادت بنوش ای نومید بگیر صد زر و زور ای غریب زرزوری هزار گونه …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۰۷۲

به من نگر که بجز من به هر کی درنگری یقین شود که ز عشق خدای بی‌خبری بدان رخی بنگر که کو نمک ز حق دارد بود که ناگه از آن رخ تو دولتی ببری تو را چو عقل پدر بوده‌ست و تن مادر جمال روی پدر درنگر اگر پسری بدانک پیر سراسر صفات حق باشد وگر چه پیر نماید …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۰۷۱

دلا همای وصالی بپر چرا نپری تو را کسی نشناسد نه آدمی نه پری تو دلبری نه دلی لیک به هر حیله و مکر به شکل دل شده‌ای تا هزار دل ببری دمی به خاک درآمیزی از وفا و دمی ز عرش و فرش و حدود دو کون برگذری روان چرات نیابد چو پر و بال ویی نظر چرات نبیند …

بیشتر بخوانید »