خانه | مولوی | دیوان شمس | غزلیات (صفحه 30)

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۰۷۰

یا تو ترش کرده رو مایه ده شکران تنگ شکر می‌کشد تا بنهد در میان سرکه فروشان هلا سرکه بریزید زود تا که عسل پر کند آن شه شکرلبان سرکه نه ساله را بهر خدا را بریز چونک بریزی بیا تا دهمت من نشان طوطی جان تو را سرکه نوا کی دهد بلبل مست تو را شرط بود گلستان

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۰۶۹

بیش مکن همچنان خانه درآ همچنین ای ز تو روشن شده صحن و سرا همچنین باده جان خورده‌ای دل ز جهان برده‌ای خشم چرا کرده‌ای چیست چرا همچنین حلقه درآ روی باز بر همه خوبان بتاز سجده کنم در نماز روی تو را همچنین ای صنم خوش سخن حلقه درآ رقص کن عشق نگردد کهن حق خدا همچنین هر که …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۰۶۸

بازشکستند خلق سلسله یا مسلمین باز درافکند عشق غلغله یا مسلمین دشمن جان‌های ماست دوستی دوستان مادر فتنه شده‌ست حامله یا مسلمین آفت عالم شده‌ست ماه رخی زهره سوز فتنه آدم شده‌ست سنبله یا مسلمین لاف ز شه می‌زند سکه ز مه می‌زند بر سر ره می‌زند قافله یا مسلمین ای شده شب روز ما ز آنک دل افروز ما …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۰۶۷

ای هوس عشق تو کرده جهان را زبون خیره عشقت چو من این فلک سرنگون می‌در و می‌دوز تو می‌بر و می‌سوز تو خون کن و می‌شوی تو خون دلم را به خون چونک ز تو خاسته‌ست هر کژ تو راست است لیک بتا راست گو نیست مقام جنون دوش خیال نگار بعد بسی انتظار آمد و من در خمار …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۰۶۶

باز برآمد ز کوه خسرو شیرین من باز مرا یاد کرد جان و دل و دین من سوره یاسین بسی خواندم از عشق و ذوق زان که مرا خوانده بود سوره یاسین من عقل همه عاقلان خبره شود چون رسد لیلی و مجنون من ویسه و رامین من در حسد افتاده‌ایم دل به جفا داده‌ایم جنگ که می‌افکند یار سخن …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۰۶۵

باز درآمد ز راه فتنه برانگیز من باز کمر بست سخت یار به استیز من مطبخ دل را نگار باز قباله گرفت می‌شکند دیگ من کاسه و کفلیز من خانه خرابی گرفت ز آنک قنق زفت بود هیچ نگنجد فلک در در و دهلیز من راه قنق را گرفت غیرت و گفتش مرو جمله افق را گرفت ابر شکرریز من …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۰۶۴

باز فروریخت عشق از در و دیوار من باز ببرید بند اشتر کین دار من بار دگر شیر عشق پنجه خونین گشاد تشنه خون گشت باز این دل سگسار من باز سر ماه شد نوبت دیوانگی است آه که سودی نکرد دانش بسیار من بار دگر فتنه زاد جمره دیگر فتاد خواب مرا بست باز دلبر بیدار من صبر مرا …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۰۶۳

ای رخ خندان تو مایه صد گلستان باغ خدایی درآ خار بده گل ستان جامه تن را بکن جان برهنه ببین جان برهنه خوش است تا چه کنی جامه دان هین که نه‌ای بی‌زبان پیش چنین جان‌ها قصه نی بی‌زبان نعره جان بی‌دهان آمد امروز یار گفت سلام علیک چرخ و زمین را مجو از نفسش آن زمان خسرو خوبان …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۰۶۲

سیر نشد چشم و دل از نظر شاه من سیر مشو هم تو نیز زین دل آگاه من مشک و سقا سیر شد از جگر گرم من هیچ بجز آب نیست لذت و دلخواه من درشکنم کوزه را پاره کنم مشک را روی به دریا نهم نیست جز این راه من چند شود تر زمین از مدد اشک من چند …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۰۶۱

بوسه بده خویش را ای صنم سیمتن ای به خطا تو مجوی خویشتن اندر ختن گر به بر اندرکشی سیمبری چون تو کو بوسه جان بایدت بر دهن خویش زن بهر جمال تو است جندره حوریان عکس رخ خوب توست خوبی هر مرد و زن پرده خوبی تو شقه زلف تو است ور نه برون تافتی نور تو ای خوش …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۰۶۰

یک غزل آغاز کن بر صفت حاضران ای رخ تو همچو شمع خیز درآ در میان نور ده آن شمع را روح ده این جمع را از دوزخ همچو شمع وز قدح همچو جان سوی قدح دست کن ما همه را مست کن ز آنک کسی خوش نشد تا نشد از خود نهان چون شدی از خود نهان زود گریز …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۰۵۹

گفت لبم ناگهان نام گل و گلستان آمد آن گلعذار کوفت مرا بر دهان گفت که سلطان منم جان گلستان منم حضرت چون من شهی وآنگه یاد فلان دف منی هین مخور سیلی هر ناکسی نای منی هین مکن از دم هر کس فغان پیش چو من کیقباد چشم بدم دور باد شرم ندارد کسی یاد کند از کهان جغد …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۰۵۸

با رخ چون مشعله بر در ما کیست آن هر طرفی موج خون نیم شبان چیست آن در کفن خویشتن رقص کنان مردگان نفخه صور است یا عیسی ثانی است آن سینه خود باز کن روزن دل درنگر کآتش تو شعله زد نی خبر دی است آن آتش نو را ببین زود درآ چون خلیل گر چه به شکل آتش …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۰۵۷

یار شو و یار بین دل شو و دلدار بین در پی سرو روان چشمه و گلزار بین برجه و کاهل مباش در ره عیش و معاش پیشکشی کن قماش رونق تجار بین جمله تجار ما اهل دل و انبیا همره این کاروان خالق غفار بین آمد محمود باز بر در حجره ایاز عشق گزین عشقباز دولت بسیار بین خاک …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۰۵۶

خواجه غلط کرده‌ای در روش یار من صد چو تو هم گم شود در من و در کار من نبود هر گردنی لایق شمشیر عشق خون سگان کی خورد ضیغم خون خوار من قلزم من کی کشد تخته هر کشتیی شوره تو کی چرد ز ابر گهربار من سر بمگردان چنین پوز مجنبان چنان چون تو خری کی رسد در …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۰۵۵

مست شدی عاقبت آمدی اندر میان مست ز خود می‌شوی کیست دگر در جهان عاقبت امر رست مرغ فلک از قفس عاقبت امر جست تیر مراد از کمان چند زنیم ای کریم طبل تو زیر گلیم چند کنیم ای ندیم مستی خود را نهان بازرسید از الست کار برون شد ز دست فاش بود فاش مست خاصه ز بوی دهان …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۰۵۴

بشنیده‌ام که عزم سفر می‌کنی مکن مهر حریف و یار دگر می‌کنی مکن تو در جهان غریبی غربت چه می‌کنی قصد کدام خسته جگر می‌کنی مکن از ما مدزد خویش به بیگانگان مرو دزدیده سوی غیر نظر می‌کنی مکن ای مه که چرخ زیر و زبر از برای توست ما را خراب و زیر و زبر می‌کنی مکن چه وعده …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۰۵۳

با عاشقان نشین و همه عاشقی گزین با آنک نیست عاشق یک دم مشو قرین ور ز آنک یار پرده عزت فروکشید آن را که پرده نیست برو روی او ببین آن روی بین که بر رخش آثار روی او است آن را نگر که دارد خورشید بر جبین از بس که آفتاب دو رخ بر رخش نهاد شهمات می‌شود …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۰۵۲

ای آنک از میانه کران می‌کنی مکن با ما ز خشم روی گران می‌کنی مکن دربند سود خویشی و اندر زیان ما کس زین نکرد سود زیان می‌کنی مکن راضی شدی که بیش نجویی زیان ما این از پی رضای کیان می‌کنی مکن بر جای باده سرکه غم می‌دهی مده در جوی آب خون چه روان می‌کنی مکن از چهره‌ام …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۰۵۱

می‌بینمت که عزم جفا می‌کنی مکن عزم عتاب و فرقت ما می‌کنی مکن در مرغزار غیرت چون شیر خشمگین در خونم ای دو دیده چرا می‌کنی مکن بخت مرا چو کلک نگون می‌کنی مکن پشت مرا چو دال دوتا می‌کنی مکن ای تو تمام لطف خدا و عطای او خود را نکال و قهر خدا می‌کنی مکن پیوند کرده‌ای کرم …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۰۵۰

جانا بیار باده و بختم تمام کن عیش مرا خجسته چو دارالسلام کن زهره کمین کنیزک بزم و شراب توست دفع کسوف دل کن و مه را غلام کن همچون مسیح مایده از آسمان بیار از نان و شوربا بشری را فطام کن مشتی فسرده را به دم گرم بشکفان مشتی گدای را شه بااحتشام کن این روی پرگره را …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۰۴۹

ای دم به دم مصور جان از درون تن نزدیکتر ز فکرت این نکته‌ها به من ز آینده و گذشته چرا یاد می‌کنم که لذت زمانی و هم قبله زمن جان حقایقی و خیالات دلربا و آن نقش‌های مه که نگنجد در این دهن

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۰۴۸

آن کیست ای خدای کز این دام خامشان ما را همی‌کشد به سوی خود کشان کشان ای آنک می‌کشی تو گریبان جان ما از جمع سرکشان به سوی جمع سرخوشان بگرفته گوش ما و بسوزیده هوش ما ساقی باهشانی و آرام بی‌هشان بی‌دست می‌کشی تو و بی‌تیغ می‌کشی شاگرد چشم تو نظر بی‌گنه کشان آب حیات نزل شهیدان عشق توست …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۰۴۷

می‌آیدم ز رنگ تو ای یار بوی آن برکنده‌ای به خشم دل از یار مهربان از آفتاب روی تو چون شکل خشم تافت پشتم خم است و سینه کبودم چو آسمان زان تیرهای غمزه خشمین که می‌زنی صد قامت چو تیر خمیده‌ست چون کمان از پرسشم ز خشم لب لعل بسته‌ای جان ماندم ز غصه این یا دل و زبان …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۰۴۶

مستی و عاشقی و جوانی و جنس این آمد بهار خرم و گشتند همنشین صورت نداشتند مصور شدند خوش یعنی مخیلات مصورشده ببین دهلیز دیده است دل آنچ به دل رسید در دیده اندرآید صورت شود یقین تبلی السرایر است و قیامت میان باغ دل‌ها همی‌نمایند آن دلبران چین یعنی تو نیز دل بنما گر دلیت هست تا کی نهان …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۰۴۵

تو آب روشنی تو در این آب گل مکن دل را مپوش پرده دل را تو دل مکن پاکان به گرد در به تماشا نشسته‌اند دل را و خویش را ز عزیزان خجل مکن دل نعره می‌زند که بکش خویش را ز عشق ور جمله جان نگردی دل را بحل مکن مس را که زر کنند یکی علم دیگر است …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۰۴۴

جانا بیار باده و بختم بلند کن زان حلقه‌های زلف دلم را کمند کن مجلس خوش است و ما و حریفان همه خوشیم آتش بیار و چاره مشتی سپند کن زان جام بی‌دریغ در اندیشه‌ها بریز در بیخودی سزای دل خودپسند کن ای غم برو برو بر مستانت کار نیست آن را که هوشیار بیابی گزند کن مستان مسلمند ز …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۰۴۳

دیدی چه گفت بهمن هیزم بنه چو خرمن گر دی نکرد سرما سرمای هر دو بر من سرما چو گشت سرکش هیزم بنه در آتش هیزم دریغت آید هیزم به است یا تن نقش فناست هیزم عشق خداست آتش درسوز نقش‌ها را ای جان پاکدامن تا نقش را نسوزی جانت فسرده باشد مانند بت پرستان دور از بهار و مؤمن …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۰۴۲

ای سنگ دل تو جان را دریای پرگهر کن ای زلف شب مثالش در نیم شب سحر کن چنگی که زد دل و جان در عشق بانوا کن نی‌های بی‌زبان را زان شهد پرشکر کن چون صد هزار در در سمع و بصر تو داری یک دامنی از آن در در کار کور و کر کن از خون آن جگرها …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۰۴۱

پروانه شد در آتش گفتا که همچنین کن می‌سوخت و پر همی‌زد بر جا که همچنین کن شمع و فتیله بسته با گردن شکسته می‌گفت نرم نرمک با ما که همچنین کن مومی که می‌گدازد با سوز می بسازد در تف و تاب داده خود را که همچنین کن گر سیم و زر فشانی در سود این جهانی سودت ندارد …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۰۴۰

روز است ای دو دیده در روزنم نظر کن تو اصل آفتابی چون آمدی سحر کن بردار طالبان را وز هفت بحر بگذر منگر به گاو و ماهی وز صد چنین گذر کن پیدا بکن که پاکی از کون و پست و بالا وین خانه کهن را بی‌زیر و بی‌زبر کن عالم فناست جمله در یک دمش بقا کن ماری …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۰۳۹

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن ترک من خراب شب گرد مبتلا کن ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده بر آب دیده ما …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۰۳۸

از زنگ لشکر آمد بر قلب لشکرش زن ای سرفراز مردی مردانه بر سرش زن چون آتش آر حمله کو هیزم است جمله از آتش دل خود در خشک و در ترش زن گر بحر با تو کوشد در کین تو بجوشد آتش کن آب او را در در و گوهرش زن هر تیر کز تو پرد هفت آسمان بدرد …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۰۳۷

چون جان تو می‌ستانی چون شکر است مردن با تو ز جان شیرین شیرینتر است مردن بردار این طبق را زیرا خلیل حق را باغ است و آب حیوان گر آذر است مردن این سر نشان مردن و آن سر نشان زادن زان سرکشی نمیرد نی زین مراست مردن بگذار جسم و جان شو رقصان بدان جهان شو مگریز اگر …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۰۳۶

امروز سرکشان را عشقت جلوه کردن آورد بار دیگر یک یک ببسته گردن رو رو تو در گلستان بنگر به گل پرستان یک لحظه سجده کردن یک لحظه باده خوردن نگذارد آن شکرخو بر ما ز ما یکی مو چون صوفیان جان را این است سر ستردن دندان تو چو شد سست بر جاش دیگری رست می‌دانک همچنین است بر …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۰۳۵

آن خوب را طلب کن اندر میان حوران مشنو کسی که گوید آن فتنه را مشوران در دل چو نقش بندد جان از طرب بخندد صد گون شکر بجوشد از تلخی صبوران از پرتوی که افتد در چشم‌ها ز رویش خارش چه افتد از وی در چشم‌های کوران

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۰۳۴

ای دل ز شاه حوران یا قبله صبوران کن شکر با شکوران تو فتنه را مشوران من مرد فتنه جویم من ترک این نگویم من دست از او نشویم تو فتنه را مشوران سرخیل بی‌دلانم استاد منبلانم من عاشق فلانم تو فتنه را مشوران از من مپرس چونم می‌بین که غرق خونم این هم نه‌ام فزونم تو فتنه را مشوران …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۰۳۳

جانا نخست ما را مرد مدام گردان وآنگه مدام درده ما را مدام گردان از ما و خدمت ما چیزی نیاید ای جان هم تو بنا نهادی هم تو تمام گردان دارالسلام ما را دارالملام کردی دارالملام ما را دارالسلام گردان این راه بی‌نهایت گر دور و گر دراز است از فضل بی‌نهایت بر ما دو گام گردان ما را …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۰۳۲

من از کی باک دارم خاصه که یار با من از سوزنی چه ترسم و آن ذوالفقار با من کی خشک لب بمانم کان جو مراست جویان کی غم خورد دل من و آن غمگسار با من تلخی چرا کشم من من غرق قند و حلوا در من کجا رسد دی و آن نوبهار با من از تب چرا خروشم …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۰۳۱

ای محو راه گشته از محو هم سفر کن چشمی ز دل برآور در عین دل نظر کن دل آینه است چینی با دل چو همنشینی صد تیغ اگر ببینی هم دیده را سپر کن دانم که برشکستی تو محو دل شدستی در عین نیست هستی یک حمله دگر کن تا بشکنی شکاری پهلوی چشمه ساری ای شیر بیشه دل …

بیشتر بخوانید »