خانه | مولوی | دیوان شمس | غزلیات (صفحه 3)

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۱۵۰

من مرید توام مراد تویی من غلامم چو کیقباد تویی دل مرید تو و تو را خواهد کاین در بسته را گشاد تویی خاک پای توام ولی امروز گردم اندر هوا که باد تویی زهد من می جهاد من ساغر چو مرا زهد و اجتهاد تویی گر چه من بدنهاد و بدگهرم شاکرم چون در این نهاد تویی ور نهادی …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۴۹

مستم از باده‌های پنهانی وز دف و چنگ و نای پنهانی مر چنین دلربای پنهان را واجب آمد وفای پنهانی می‌زند سال‌ها در این مستی روح من‌های های پنهانی گفتم ای دل کجایی آخر تو گفت در برج‌های پنهانی بر چپم آفتاب و مه بر راست آن مه خوش لقای پنهانی مشتری درفروخت آن مه را دادمش من بهای پنهانی …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۴۸

تا شدستی امیر چوگانی ما شدستیم گوی میدانی ما در این دور مست و بی‌خبریم سر این دور را تو می‌دانی چون به دور و تسلسل انجامد نکته ابتر بود به ربانی لیک دور و تسلسل اندر عشق شرط هر حجتست و برهانی گوش موشان خانه کی شنود نعره بلبل گلستانی چشم پیران کور کی بیند شیوه شاهدان روحانی هر …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۴۷

ساقیا ساقیا روا داری که رود روز ما به هشیاری گر بریزی تو نقل‌ها در پیش عقل‌ها را ز پیش برداری عوض باده نکته می‌گویی تا بری وقت ما به طراری درد دل را اگر نمی‌بینی بشنو از چنگ ناله و زاری ناله نای و چنگ حال دلست حال دل را تو بین که دلداری دست بر حرف بی‌دلی چه …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۴۶

ای دلزار محنت و بلا داری بر خدا اعتمادها داری اینچنین حضرتی و تو نومید؟ مکن ای دل، اگر خدا داری رخت اندیشه می‌کشی هرجا بنگر آخر، جز او کرا داری؟ لطفهایی که کرد چندین گاه یاد آور اگر وفاداری چشم سر داد و چشم سر ایزد چشم جای دگر چرا داری؟! عمر ضایع مکن، که عمر گذشت زرگری کن، …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۴۵

آوخ آوخ چو من وفاداری در تمنای چون تو خون خواری آوخ آوخ طبیب خون ریزی بر سر زار زار بیماری آن جفاها که کرده‌ای با من نکند هیچ یار با یاری گفتمش قصد خون من داری بی خطا و گناه گفت آری عشق جز بی‌گناه می‌نکشد نکشد عشق او گنه کاری هر زمان گلشنی همی‌سوزم تو چه باشی به …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۴۴

بحر ما را کنار بایستی وین سفر را قرار بایستی شیر بیشه میان زنجیرست شیر در مرغزار بایستی ماهیان می‌طپند اندر ریگ راه در جویبار بایستی بلبل مست سخت مخمورست گلشن و سبزه زار بایستی دیده‌ها از غبار خسته شدست دیده اعتبار بایستی همه گل خواره‌اند این طفلان مشفقی دایه وار بایستی ره به آب حیات می‌نبرند خضر را آبخوار …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۴۳

مستی و عاشقانه می‌گویی تو غریبی و یا از این کویی پیش آن چشم‌های جادوی تو چون نباشد حرام جادویی پیش رویت چو قرص مه خجلست به چه رو کرد زهره بی‌رویی عاشقان را چه سود دارد پند سیل شان برد رو چه می‌جویی تو چه دانی ز خوبی بت ما ما از آن سو و تو از این سویی …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۴۲

حکم نو کن که شاه دورانی سکه تازه زن که سلطانی حکم مطلق تو راست در عالم حاکمان قالب‌اند و تو جانی آن چه شاهان به خواب می‌جستند چون مسلم شدت به آسانی همه مرغان چو دانه چین تواند تو همایی میان مرغانی بر سر آمد رواق دولت تو ز آن که تو صاف صاف انسانی برتر آید ز جان …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۴۱

ای خجل از تو شکر و آزادی لایق آن وصال کو شادی عشق را بین که صد دهان بگشاد چون تو چشمان عشق بگشادی ای دلا گرد حوض می‌گشتی دیدی آخر که هم درافتادی ز آب و آتش چو باد بگذشتی ای دل ار آتشی و ار بادی دل و عشق‌اند هر دو شاگردش خورد شاگرد را به استادی اولا …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۴۰

صنما بر همه جهان تو چو خورشید سروری قمرا می‌رسد تو را که به خورشید بنگری همه عالم چو جان شود همگی گلستان شود شکم خاک کان شود چو تو بر خاک بگذری تن من همچو رشته شد به دلم مهر کشته شد چو به سر این نوشته شد نبود کار سرسری چو سحر پرده می‌درد تو پس پرده می‌روی …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۳۹

صنما خرگه توم که بسازی و برکنی قلمی‌ام به دست تو که تراشی و بشکنی منم آن شقه علم که گهم سرنگون کنی و گهی بر فراز کوه برآری و برزنی منم آن ذره هوا که در این نور روزنم سوی روزن از آن روم که تو بالای روزنی هله ذره مگو مرا چو جهان گیر خود مرا دو جهان …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۳۸

آن به که مرا تمکین نکنی تا همچو خودم گرگین نکنی بر روی منه تو دست مرا تا مست مرا غمگین نکنی تو رنگرزی، تو نیل‌پزی هان کینه را، زنگین نکنی ای خواجه، بهل، فتراک مرا تا خنگ مرا بی‌زین نکنی از دور ترک زانو بزنی زانوی مرا بالین نکنی تو هرچه کنی داعی توم هرچند که تو آمین نکنی …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۳۷

سلطان منی سلطان منی و اندر دل و جان ایمان منی در من بدمی من زنده شوم یک جان چه بود صد جان منی نان بی‌تو مرا زهرست نه نان هم آب منی هم نان منی زهر از تو مرا پازهر شود قند و شکر ارزان منی باغ و چمن و فردوس منی سرو و سمن خندان منی هم شاه …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۳۶

خواهی ز جنون بویی ببری ز اندیشه و غم می‌باش بری تا تنگ دلی از بهر قبا جانت نکند زرین کمری کی عشق تو را محرم شمرد تا همچو خسان زر می‌شمری فوق همه‌ای چون نور شوی تا نور نه‌ای در زیر دری هیزم بود آن چوبی که نسوخت چون سوخته شد باشد شرری وانگه شررش وا اصل رود همچون …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۳۵

با چرخ گردان تیره هوایی دارد همیشه قصد جدایی هذا محمد قتلی تغمد انا معود حمد الجفایی هذا حبیبی هذا طبیبی هذا ادیبی هذا دوایی هذا مرادی هذا فؤادی هذا عمادی هذا لوایی پر کن سبویی بی‌گفت و گویی باهای و هویی گر یار مایی هان ای صفورا بشکن سبو را مفکن عمو را در بی‌نوایی گر شد سبویی داریم …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۳۴

تو جان مایی، ماه سمایی فارغ ز جمله اندیشهایی جویی ز فکرت، داروی علت فکرست اصل علت فزایی فکرت برون کن، حیرت فزون کن نی مرد فکری مرد صفایی فکرت درین ره شد ژاژ خایی مجنون شو ای جان، عاقل چرایی؟! بد نام مجنون رست از کشاکش باهوش کرمی، مست اژدهایی کرم بریشم، اندیشه دارد زیرا که جوید صنعت نمایی …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۳۳

حدی نداری در خوش لقایی مثلی نداری در جان فزایی بر وعده تو بر نجده تو که م دوش گفتی هی تو کجایی کردم کرانه ز اهل زمانه رفتم به خانه تا تو بیایی نزلت چشیدم رویت ندیدم آن قرص مه را کی می‌نمایی ماهی کمالی آب زلالی جاه و جلالی کان عطایی امروز مستم مجنون پرستم بگرفت دستم دست …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۳۲

خواهیم یارا کامشب نخسپی حق خدا را کامشب نخسپی چون سرو و سوسن تا روز روشن خوبیم و زیبا کامشب نخسپی یار موافق تا صبح صادق شاهی و مولا کامشب نخسپی ای ماه پاره همچون ستاره باشی به بالا کامشب نخسپی از حسن رویت و از لطف مویت خواهد ثریا کامشب نخسپی چون دید ما را مست تو یارا نالید …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۳۱

الا هات حمرا کالعندم کانی ما زجتها عن دمی و یبدو سناها علی وجنتی اذا انحدرت کاسها عن فمی فطوبی لسکراء من مغنم و تعسا لصحواء من مغرم می درغمی خور اگر در غمی که شادی فزاید می درغمی بیا نوش کن ای بت نوش لب شراب محرم اگر محرمی مگو نام فردا اگر صوفیی همین دم یکی شو اگر …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۳۰

تماشا مرو نک تماشا تویی جهان و نهان و هویدا تویی چه این جا روی و چه آن جا روی که مقصود از این جا و آن جا تویی به فردا میفکن فراق و وصال که سرخیل امروز و فردا تویی تو گویی گرفتار هجرم مگر که واصل تویی هجر گیرا تویی ز آدم بزایید حوا و گفت که آدم …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۲۹

رضیت بما قسم‌الله لی و فوضت امری دلی خالقی لقد احسن‌الله فیما مضی کذالک یحسن فیما بقی ایا ساقی جان هر متقی بگردان چو مردان، می راوقی بخر جان و دلرا ز اندیشها که بر جانها حاکم مطلقی بهشت رخت گر تجلی کند نه دوزخ بماند، نه در وی شقی اگر تو گریزی ز ما، سابقی ور از تو گریزیم، …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۲۸

تو هر چند صدری شه مجلسی ز هستی نرستی در این محبسی بده وام جان گر وجوهیت هست درآ مفلسانه اگر مفلسی غریبان برستند و تو حبس غم گه از بی‌کسی و گه از ناکسی در این راه بیراه اگر سابقی چو واگردد این کاروان واپسی لطیفان خوش چشم هستند لیک به چشمت نیایند زیرا خسی نه بازی که صیاد …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۲۷

عجب‌العجایب توی در کیایی نما روی خود، گر عجب می‌نمایی توی محرم دل توی همدم دل بجز تو که داند ره دلگشایی تو دانی که دل در کجاها فتادست اگر دل نداند ترا که کجایی برافکن برو سایهٔ از سعادت که مسجود قانی و جان همایی جهان را بیارا به نور نبوت که استاد جان همه انبیایی گهر سنگ بود …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۲۶

گل سرخ دیدم شدم زعفرانی یکی لعل دیدم شدم زر کانی دلم چون ستاره شبی در نظاره به هر برج می‌شد به چرخ معانی چو در برج عشاق پا درنهاد او سری کرد ماهی ز افلاک جانی چو آن مه برآمد به چشمش درآمد زمین درنگنجد از آن آسمانی دلم پاره پاره بشد عشق باره که هر پاره من دهد …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۲۵

بتا گر مرا تو ببینی ندانی به جان لاله زارم به رخ زعفرانی بدادم به تو دل مرا توبه از دل سپارم به تو جان که جان را تو جانی هزاران نشان بد ز آه و ز اشکم کنون رفت کارم گذشت از نشانی تو شاه عظیمی که در دل مقیمی تو آب حیاتی که در تن روانی تو هم …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۲۴

چو عشقش برآرد سر از بی‌قراری تو را کی گذارد که سر را بخاری کجا کار ماند تو را در دو عالم چو از عشق خوردی یکی جام کاری من از زخم عشقش چو چنگی شدستم تهی نیست در من بجز بانگ و زاری ز چنگی تو ای چنگ تا چند نالی نه کت می‌نوازد نه اندر کناری تو خواهی …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۲۳

به حیلت تو خواهی که در را ببندی بنالی چو رنجور و سر را ببندی چو رنجور والله که آن زور داری که بر چرخ آیی قمر را ببندی گر آن روی چون مه به گردون نمایی به صبح جمالت سحر را ببندی غلام صبوحم ولی خصم صبحم که از بهر رفتن کمر را ببندی اگر گاو آرند پیشت سفیهان …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۲۲

الا میر خوبان هلا تا نرنجی بهانه نگیری و از ما نرنجی تویی یار غارم امید تو دارم که سر را نخارم نگارا نرنجی تو جانان مایی تو خاصان مایی ز هر جا برنجی از این جا نرنجی تویی شب فروزم تویی بخت و روزم که امشب بخندی و فردا نرنجی یکی مشت خاکیم ای جان چه باشد که از …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۲۱

هم ایثار کردی هم ایثار گفتی که از جور دوری و با لطف جفتی چراغ خدایی به جایی که آیی حیات جهانی به هر جا که افتی تو قانون شادی به عالم نهادی چه‌ها بخش کردی چه درها که سفتی ولیکن ز مستان به مکر و به دستان شرابیست نادر که آن را نهفتی به بازار راعی چه نادرمتاعی به …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۲۰

اگر چه لطیفی و زیبالقایی به جان بقا رو ز جان هوایی هوا گاه سردست و گه گرم و سوزان وفا زو چه جویی ببین بی‌وفایی بدن را قفس دان و جان مرغ پران قفس حاضر آمد تو جانا کجایی در آفاق گردون زمانی پریدی گذشتی بدان شه که او را سزایی جهان چون تو مرغی ندید و نبیند که …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۱۹

نشانت کی جوید که تو بی‌نشانی مکانت کی یابد که تو بی‌مکانی چه صورت کنیمت که صورت نبندی که کفست صورت به بحر معانی از آن سوی پرده چه شهری شگرفست که عالم از آن جاست یک ارمغانی به نو نو هلالی به نو نو خیالی رسد تا نماند حقیقت نهانی گدارو مباش و مزن هر دری را که هر …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۱۸

نگارا، چرا قول دشمن شنیدی؟! چرا بهر دشمن ز چاکر بریدی؟! چه سوگند خوردی؟! چه دل سخت کردی که گویی که هرگز مرا خود ندیدی مها، بار دیگر نظر کن به چاکر چنین دان، کاسیری ز کافر خریدی تو آب حیاتی، چو رویت بدیدم چو می در تن بنده هرسو دویدی تو باز سپیدی، که بر من نشستی ربودی دلم …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۱۷

پذیرفت این دل ز عشقت خرابی درآ در خرابی چو تو آفتابی چه گویی دلم را که از من نترسی ز دریا نترسد چنین مرغ آبی منم دل سپرده برانداز پرده که عمریست ای جان که اندر حجابی چو پرده برانداخت گفتم دلا هی به بیداریست این عجب یا به خوابی بگفتم زمانی چنین باش پیدا بگفتا که شاید ولی …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۱۶

دلا گر مرا تو ببینی ندانی به جان آتشینم به رخ زعفرانی دل از دل بکندم که تا دل تو باشی ز جان هم بریدم که جان را تو جانی ز خون بر رخ من بدیدی نشان‌ها کنون رفت کارم گذشت از نشانی تو شاه عظیمی که در دل مقیمی تو آب حیاتی که در تن روانی تو آن نازنینی …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۱۵

در لطف اگر بروی شاه همه چمنی در قهر اگر بروی که را ز بن بکنی دانی که بر گل تو بلبل چه ناله کند املی الهوی اسقا یوم النوی بدنی عقل از تو تازه بود جان از تو زنده بود تو عقل عقل منی تو جان جان منی من مست نعمت تو دانم ز رحمت تو کز من به …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۱۴

عشق تو خواند مرا کز من چه می‌گذری نیکو نگر که منم آن را که می‌نگری من نزل و منزل تو من برده‌ام دل تو که جان ز من ببری والله که جان نبری این شمع و خانه منم این دام و دانه منم زین دام بی‌خبری چون دانه می‌شمری دوری ز میوه ما چون برگ می‌طلبی دوری ز شیوه …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۱۳

نه ز عاقلانم که ز من بگیری خردم تو بردی، چه ز من بگیری؟! نخرم فلک را، بدو حسبه والله من اگر حقیرم، نکنم حقیری چو گشاده دستم، چو ز باده مستم بده ای برادر قدح فقیری نه حیات خواهم، نه زکات خواهم که اگر بمیرم، نکنم امیری چو تو عقل داری، بگریز از من هله دور از من، مکن …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۱۲

تو خدای خویی تو صفات هویی تو یکی نباشی تو هزارتویی به یکی عنایت به یکی کفایت ز غم و جنایت همه را بشویی همه یاوه گشته همه قبله هشته چه غمست کآخر همه را بجویی همه چاره جویان ز تو پای کوبان همه حمدگویان که خجسته رویی تو مرا نگویی ز کدام باغی تو مرا نگویی ز کدام کویی …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۱۱

تو چنین نبودی تو چنین چرایی چه کنی خصومت چو از آن مایی دل و جان غلامت چو رسد سلامت تو دو صد چنین را صنما سزایی تو قمرعذاری تو دل بهاری تو ملک نژادی تو ملک لقایی فلک از تو حارس زحل از تو فارس ز برای آن را که در این سرایی دل خسته گشته چو قدح شکسته …

بیشتر بخوانید »