خانه | مولوی | دیوان شمس | غزلیات (صفحه 20)

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۴۷۰

جان به فدای عاشقان خوش هوسی است عاشقی عشق پرست ای پسر باد هواست مابقی از می عشق سرخوشم آتش عشق مفرشم پای بنه در آتشم چند از این منافقی از سوی چرخ تا زمین سلسله‌ای است آتشین سلسله را بگیر اگر در ره خود محققی عشق مپرس چون بود عشق یکی جنون بود سلسله را زبون بود نی به …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۴۶۹

آه خجسته ساعتی که صنما به من رسی پاک و لطیف همچو جان صبحدمی به تن رسی آن سر زلف سرکشت گفته مرا که شب خوشت زین سفر چو آتشت کی تو بدین وطن رسی کی بود آفتاب تو در دل چون حمل رسد تا تو چو آب زندگی بر گل و بر سمن رسی همچو حسن ز دست غم …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۴۶۸

نیست بجز دوام جان ز اهل دلان روایتی راحت‌های عشق را نیست چو عشق غایتی شکر شنیدم از همه تا چه خوشند این رمه هان مپذیر دمدمه ز آنک کند شکایتی عشق مه است جمله رو ماه حسد برد بدو جز که ندای ابشروا این است ورا قرائتی هر سحری حلاوتی هر طرفی طراوتی هر قدمی عجایبی هر نفسی عنایتی …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۴۶۷

کعبه طواف می‌کند بر سر کوی یک بتی این چه بتی است ای خدا این چه بلا و آفتی ماه درست پیش او قرص شکسته بسته‌ای بر شکرش نبات‌ها چون مگسی است زحمتی جمله ملوک راه دین جمله ملایک امین سجده کنان که ای صنم بهر خدای رحمتی اهل هزار بحر و کف گوهر عشق را صدف زان سوی عزت …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۴۶۶

ای که به لطف و دلبری از دو جهان زیاده‌ای ای که چو آفتاب و مه دست کرم گشاده‌ای صبح که آفتاب خود سر نزده‌ست از زمین جام جهان نمای را بر کف جان نهاده‌ای مهدی و مهتدی تویی رحمت ایزدی تویی روی زمین گرفته‌ای داد زمانه داده‌ای مایه صد ملامتی شورش صد قیامتی چشمه مشک دیده‌ای جوشش خنب باده‌ای …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۴۶۵

آمده‌ای که راز من بر همگان بیان کنی و آن شه بی‌نشانه را جلوه دهی نشان کنی دوش خیال مست تو آمد و جام بر کفش گفتم می نمی‌خورم گفت مکن زیان کنی گفتم ترسم ار خورم شرم بپرد از سرم دست برم به جعد تو باز ز من کران کنی دید که ناز می‌کنم گفت بیا عجب کسی جان …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۴۶۴

هر طربی که در جهان گشت ندیم کهتری می‌برمد از او دلم چون دل تو ز مقذری هر هنری و هر رهی کان برسد به ابلهی نیست به پیش همتم زو طربی و مفخری گر شکر است عسکری چون برسد به هر دهن زو نخورد شکرلبی فر ندهد به مخبری گر قمر است و گر فلک ور صنمی است بانمک …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۴۶۳

آه چه دیوانه شدم در طلب سلسله‌ای در خم گردون فکنم هر نفسی غلغله‌ای زیر قدم می‌سپرم هر سحری بادیه‌ای خون جگر می‌سپرم در طلب قافله‌ای آه از آن کس که زند بر دل من داغ عجب بر کف پای دل من از ره او آبله‌ای هم به فلک درفکند زهره ز بامش شرری هم به زمین درفکند هیبت او …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۴۶۲

طوطی و طوطی بچه‌ای قند به صد ناز خوری از شکرستان ازل آمده‌ای بازپری قند تو فرخنده بود خاصه که در خنده بود بزم ز آغاز نهم چون تو به آغاز دری ای طربستان ابد ای شکرستان احد هم طرب اندر طربی هم شکر اندر شکری یوسف اندر تتقی یا اسدی بر افقی یا قمر اندر قمر اندر قمر اندر …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۴۶۱

چون دل من جست ز تن بازنگشتی چه شدی بی‌دل من بی‌دل من راست شدی هر چه بدی گر کژ و گر راست شدی ور کم ور کاست شدی فارغ و آزاد بدی خواجه ز هر نیک و بدی هیچ فضولی نبدی هیچ ملولی نبدی دانش و گولی نبدی طبل تحیات زدی خواجه چه گیری گروم تو نروی من بروم …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۴۶۰

تو نه چنانی که منم من نه چنانم که تویی تو نه بر آنی که منم من نه بر آنم که تویی من همه در حکم توام تو همه در خون منی گر مه و خورشید شوم من کم از آنم که تویی با همه ای رشک پری چون سوی من برگذری باش چنین تیز مران تا که بدانم که …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۴۵۹

عارف گوینده اگر تا سحر صبر کنی از جهت خسته دلان جان و نگهبان منی همچو علی در صف خود سر نبری از کف خود بولهب وسوسه را تا نکنی راه زنی راه زنان را بزنی تا که حقت نام نهد غازی من حاجی من گر چه به تن در وطنی ساقی جام ازلی مایه قند و عسلی بارگه جان …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۴۵۸

سنگ مزن بر طرف کارگه شیشه گری زخم مزن بر جگر خسته خسته جگری بر دل من زن همه را ز آنک دریغ است و غبین زخم تو و سنگ تو بر سینه و جان دگری بازرهان جمله اسیران جفا را جز من تا به جفا هم نکنی در جز بنده نظری هم به وفا با تو خوشم هم به …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۴۵۷

ای دل سرگشته شده در طلب یاوه روی چند بگفتم که مده دل به کسی بی‌گروی بر سر شطرنج بتی جامه کنی کیسه بری با چو منی ساده دلی خیره سری خیره شوی برد همه رخت مرا نیست مرا برگ کهی آنک ز گنج زر او من نرسیدم به جوی تا بخورد تا ببرد جان مرا عشق کهن آن کهنی …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۴۵۶

هم نظری هم خبری هم قران را قمری هم شکر اندر شکر اندر شکر اندر شکری هم سوی دولت درجی هم غم ما را فرجی هم قدحی هم فرحی هم شب ما را سحری هم گل سرخ و سمنی در دل گل طعنه زنی سوی فلک حمله کنی زهره و مه را ببری چند فلک گشت قمر تا به خودش …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۴۵۵

برگذری درنگری جز دل خوبان نبری سر مکش ای دل که از او هر چه کنی جان نبری تا نشوی خاک درش در نگشاید به رضا تا نکشی خار غمش گل ز گلستان نبری تا نکنی کوه بسی دست به لعلی نرسد تا سوی دریا نروی گوهر و مرجان نبری سر ننهد چرخ تو را تا که تو بی‌سر نشوی …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۴۵۴

عیش جهان پیسه بود گاه خوشی گاه بدی عاشق او شو که دهد ملکت عیش ابدی چونک سپید است و سیه روز و شب عمر همه عمر دگر جو که بود ساده چو نور صمدی ای تو فرورفته به خود گاه از آن گور و لحد غافل از این لحظه که تو در لحد بود خودی دیدن روزی ده تو …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۴۵۳

بویی ز گردون می‌رسد با پرسش و دلداریی از دام تن وا می‌رهد هر خسته دل اشکاریی هر مرغ صدپر می‌شود سوی ثریا می‌پرد هر کوه و لنگر زین صلا دارد دگر رهواریی مرغان ابراهیم بین با پاره پاره گشتگی اجزای هر تن سوی سر برداشته طیاریی ای جزو چون بر می‌پری چون بی‌پری و بی‌سری گفتا شکفته می‌شوم اندر …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۴۵۲

ای دل نگویی چون شدی ور عشق روزافزون شدی گاهی ز غم مجنون شدی گاهی ز محنت خون شدی در عشق تو چون دم زدم صد فتنه شد اندر عدم ای مطرب شیرین قدم می‌زن نوا تا صبحدم گفتم که شد هنگام می ما غرقه اندر وام می نی نی رها کن نام می مستان نگر بی‌جام می تو همچو …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۴۵۱

دریوزه‌ای دارم ز تو در اقتضای آشتی دی نکته‌ای فرموده‌ای جان را برای آشتی جان را نشاط و دمدمه جمله مهماتش همه کاری نمی‌بینم دگر الا نوای آشتی جان خشم گیرد با کسی گردد جهانش محبسی جان را فتد یا رب عجب با جسم رای آشتی با غیر اگر خشمین شوی گیری سر خویش و روی سر با تو چون …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۴۵۰

در دل خیالش زان بود تا تو به هر سو ننگری و آن لطف بی‌حد زان کند تا هیچ از حد نگذری با صوفیان صاف دین در وجد گردی همنشین گر پای در بیرون نهی زین خانقاه شش دری داری دری پنهان صفت شش در مجو و شش جهت پنهان دری که هر شبی زان در همی‌بیرون پری چون می‌پری …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۴۴۹

من پیش از این می‌خواستم گفتار خود را مشتری و اکنون همی‌خواهم ز تو کز گفت خویشم واخری بت‌ها تراشیدم بسی بهر فریب هر کسی مست خلیلم من کنون سیر آمدم از آزری آمد بتی بی‌رنگ و بو دستم معطل شد بدو استاد دیگر را بجو بهر دکان بتگری دکان ز خود پرداختم انگازها انداختم قدر جنون بشناختم ز اندیشه‌ها …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۴۴۸

ای داده جان را لطف تو خوشتر ز مستی حالتی خوشتر ز مستی ابد بی‌باده و بی‌آلتی یک ساعتی تشریف ده جان را چنان تلطیف ده آن ساعتی پاک از کی و تا کی عجایب ساعتی شاهنشه یغماییی کز دولت یغمای تو یاغی به شادی منتظر تا کی کنی تو غارتی جان چون نداند نقش خود یا عالم جان بخش …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۴۴۷

یک ساعت ار دو قبلکی از عقل و جان برخاستی این عقل ما آدم بدی این نفس ما حواستی ور آدم از ایوان دل درنامدی در آب و گل تدریس با تقدیس او بالاتر از اسماستی ور لانسلم گوی ظن اسلمت گفتی چون خلیل نفس چو سایه سرنگون خورشید سربالاستی ور هستی تن لا شدی این نفس سربالا شدی بعد …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۴۴۶

ای شهسوار خاص بک کز عالم جان تاختی میخانه‌ها برهم زدی تا سوی میدان تاختی چون ساکنان آسمان خود گوش ما برتافتند تو سبلتان برتافتی هم سوی ایشان تاختی ای تو نهاده یک قدم بگذشته از هر دو جهان آه پس کدامین عرصه بد تا تو بر اسبان تاختی خود پرده‌ها و قافیه وآنگه خراب عشق تو تو پرده‌ای نگذاشتی …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۴۴۵

از بامدادان ساغری پر کرد خوش خماره‌ای چون فرقدی عرعرقدی شکرلبی مه پاره‌ای آن نرگس سرمست او و آن طره چون شست او و آن ساغری در دست او هر چاره بیچاره‌ای چنگ از شمال و از یمین اندر بر حوران عین در گلشنی پر یاسمین بر چشمه‌ای فواره‌ای ای ساقی شیرین صلا جان علی و بوالعلا بر کف بنه …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۴۴۴

چون درشوی در باغ دل مانند گل خوش بو شوی چون برپری سوی فلک همچون ملک مه رو شوی گر همچو روغن سوزدت خود روشنی کردی همه سرخیل عشرت‌ها شوی گر چه ز غم چون مو شوی هم ملک و هم سلطان شوی هم خلد و هم رضوان شوی هم کفر و هم ایمان شوی هم شیر و هم آهو …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۴۴۳

ای تو ملول از کار من من تشنه تر هر ساعتی آخر چه کم گردد ز تو کز تو برآید حاجتی بر تو زیانی کی شود از تو عدم گر شیء شود معدوم یابد خلعتی گیرد ز هستی رایتی یا مستحق مرحمت یابد مقام و مرتبت برخواند اندر مکتبت از لوح محفوظ آیتی ای رحمه للعالمین بخشی ز دریای یقین …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۴۴۲

بانکی عجب از آسمان در می‌رسد هر ساعتی می‌نشنود آن بانگ را الا که صاحب حالتی ای سر فروبرده چو خر زین آب و سبزه بس مچر یک لحظه‌ای بالا نگر تا بوک بینی آیتی ساقی در این آخرزمان بگشاد خم آسمان از روح او را لشکری وز راح او را رایتی کو شیرمردی در جهان تا شیرگیر او شود …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۴۴۱

آخر مراعاتی بکن مر بی‌دلان را ساعتی ای ماه رو تشریف ده مر آسمان را ساعتی ای آن که هستت در سخن مستی می‌های کهن دلداریی تلقین بکن مر ترجمان را ساعتی تن چون کمانم دل چو زه ای جان کمان بر چرخ نه سوی فراز چرخ نه آن نردبان را ساعتی پیر از غمت هر جا فتی زان پیش …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۴۴۰

ای آفتاب سرکشان با کهکشان آمیختی مانند شیر و انگبین با بندگان آمیختی یا چون شراب جان فزا هر جزو را دادی طرب یا همچو یاران کرم با خاکدان آمیختی یا همچو عشق جان فدا در لاابالی ماردی با عقل پرحرص شحیح خرده دان آمیختی ای آتش فرمانروا در آب مسکن ساختی وی نرگس عالی نظر با ارغوان آمیختی چندان …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۴۳۹

دامن کشانم می‌کشد در بتکده عیاره‌ای من همچو دامن می‌دوم اندر پی خون خواره‌ای یک لحظه هستم می‌کند یک لحظه پستم می‌کند یک لحظه مستم می‌کند خودکامه‌ای خماره‌ای چون مهره‌ام در دست او چون ماهیم در شست او بر چاه بابل می‌تنم از غمزه سحاره‌ای لاهوت و ناسوت من او هاروت و ماروت من او مرجان و یاقوت من او …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۴۳۸

دزدید جمله رخت ما لولی و لولی زاده‌ای در هیچ مسجد مکر او نگذاشته سجاده‌ای خرقه فلک ده شاخ از او برج قمر سوراخ از او وای ار بیفتد در کفش چون من سلیمی ساده‌ای زد آتش اندر عود ما بر آسمان شد دود ما بشکست باد و بود ما ساقی به نادر باده‌ای در کار مشکل می‌کند در بحر …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۴۳۷

ای یوسف خوش نام هی در ره میا بی‌همرهی مسکل ز یعقوب خرد تا درنیفتی در چهی آن سگ بود کو بیهده خسپد به پیش هر دری و آن خر بود کز ماندگی آید سوی هر خرگهی در سینه این عشق و حسد بین کز چه جانب می‌رسد دل را کی آگاهی دهد جز دلنوازی آگهی مانند مرغی باش هان …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۴۳۶

ای یار اگر نیکو کنی اقبال خود صدتو کنی تا بوک رو این سو کنی باشد که با ما خو کنی من گرد ره را کاستم آفاق را آراستم وز جرم تو برخاستم باشد که با ما خو کنی من از عدم زادم تو را بر تخت بنهادم تو را آیینه‌ای دادم تو را باشد که با ما خو کنی …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۴۳۵

من دوش دیدم سر دل اندر جمال دلبری سنگین دلی لعلین لبی ایمان فزایی کافری از جان و دل گوید کسی پیش چنان جانانه‌ای از سیم و زر گوید کسی پیش چنان سیمین بری لقمه شدی جمله جهان گر عشق را بودی دهان دربان شدی جان شهان گر عشق را بودی دری من می‌شنیدم نام دل ای جان و دل …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۴۳۴

از دار ملک لم یزل ای شاه سلطان آمدی بر قلب ماهان برزدی سنجق ز شاهان بستدی ماه آمدی از لامکان ای اصل کارستان جان صد آفتاب و چرخ را چون ذره‌ها برهم زدی یک مشعله افروختی تا روز و شب را سوختی عذری به جرم آموختی نیکی خجل شد از بدی از رشک پنهان ای پری در جان درآ …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۴۳۳

ای آنک اندر باغ جان آلاجقی برساختی آتش زدی در جسم و جان روح مصور ساختی پای درختان بسته بد تو برگشادی پایشان صحن گلستان خاک بد فرشش ز گوهر ساختی مرغ معماگوی را رسم سخن آموختی باز دل پژمرده را صد بال و صد پر ساختی ای عمر بی‌مرگی ز تو وی برگ بی‌برگی ز تو الحق خدنگ مرگ …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۴۳۲

ای رونق هر گلشنی وی روزن هر خانه‌ای هر ذره از خورشید تو تابنده چون دردانه‌ای ای غوث هر بیچاره‌ای واگشت هر آواره‌ای اصلاح هر مکاره‌ای مقصود هر افسانه‌ای ای حسرت سرو سهی ای رونق شاهنشهی خواهم که یاران را دهی یک یاریی یارانه‌ای در هر سری سودای تو در هر لبی هیهای تو بی‌فیض شربت‌های تو عالم تهی پیمانه‌ای …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۴۳۱

این عشق گردان کو به کو بر سر نهاده طبله‌ای که هر کجا مرده بود زنده کنم بی‌حیله‌ای خوان روانم از کرم زنده کنم مرده بدم کو نرگدایی تا برد از خوان لطفم زله‌ای گاهی تو را در بر کنم گاهی ز زهرت پر کنم آگاه شو آخر ز من ای در کفم چون کیله‌ای گر حبه‌ای آید به من …

بیشتر بخوانید »