خانه | مولوی | دیوان شمس | غزلیات (صفحه 2)

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۱۹۰

سلب‌العشق فادی، حصل‌الیوم مرادی بزن ای مطرب عارف، که زهی دولت و شادی اذن‌العشق تعالوا، لتذوقوا و تنالوا هله ای مژده شیرین، چه نسیمی و چه بادی! کتب‌الروح سراحی الکاس صیاحی ز تو اندر دورانم، که ره دور گشادی لخلیلی دورانی، لحبیبی سیرانی چو جهت نیست خدا را، چه روم سوی بوادی؟! نه که بر کعبهٔ اعظم دورانست و طوافی؟ …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۸۹

یا ساقی اسقنی براح عجل فقد استضا صباحی واستنور جمله النواحی یا معتمدی و یا شفایی یا ساقیتی و نور عینی یا راحه مهجتی وزینی یا بدر اما تقل من این؟ یا معتمدی و یا شفایی چون از رخ او نظر ربودی هر لحظه که با خودی جهودی بی‌آتش عشق دانک دودی یا معتمدی و یا شفایی قد جء قلندر …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۸۸

ادر کاسی و دعنی عن فنونی جننت فلا تحدث من جنونی نه چون ماندست ما را، نی چگونه ندانم تو دلاراما که چونی رایت الناس للدنیا زبونا و ذقت العشق فالدنیا زبونی مترس از خصم و تو فارغ همی باش که عاشق هست آن بحر فزونی فما للخلق یا صاحی ظهوری و ما للخلق یا صاحی کنونی اگر عشقم درون …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۸۷

اتی‌النیروز مسرورالجنان یحاکی لطفه لطف‌الجنان بهار از پردهٔ غم جست بیرون به کف بر، جامهای شادمانی سقوا من نهره روض‌الامالی خذوا من خمره کاس‌الامانی هوا شد معتدل، هنگام آنست که می سوری خوری و کام رانی فللاشجار اصناف المعالی وللانوار انواع‌المعانی درین دفتر بسی رمزست موزون چه باشد گر تو زین رمزی بدانی؟ لئن ضیعت عمرا قبل هذا تدارک ما …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۸۶

بگو ای تازه رو، کم کن ملولی که تو رو تازه از اصل اصولی خیالی گول گیری گر بیاید چنین داند که تو مغرور و گولی به زخم سیلیش از دل برون کن که تا عبرت بگیرد هر فصولی خیال بد رسول دیو باشد تو او را توبهٔ ده از رسولی خیالی در تو آویزد، بیفتی ترا وهمی پژولاند، پژولی …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۸۵

عزیزی و کریم و لطف داری ولیکن دور شو، چون هوشیاری نشاید عاشقان را یار هشیار ز هشیاران نیاید هیچ یاری مرا یکدم چو ساقی کم دهد می بگیرم دامن او را به زاری صراحی‌وار خون گریم به پیشش بجوشم همچو می در بی‌قراری که از اندیشه بیزارم، بده می مرا تا کی به اندیشه سپاری؟! چه حیله سازم ای …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۸۴

کسی کو را بود خلق خدایی ازو یابند جانهای بقایی به روزی پنج نوبت بر در او همی کوبند کوس کبریایی اگر افتد بدین سو بانگ آن کوس بیابند جملگان از خود رهایی زمین خود کی تواند بند کردن هر آنکس را که روحش شد سمایی؟! عنایت چون ز یزدان برتو باشد چه غم گر تو به طاعت کمتر آیی؟! …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۸۳

ای جان، چندان خوبی، نوباوهٔ یعقوبی خرخاشی، آشوبی، جانها را مطلوبی جان جان مایی، معنی اسمایی هستی اشیایی سر فتنهٔ غوغایی چون جامی در خوردم، برخیزم، برگردم از شاخ آن وردم، گر سرخم، گر زردم یا مولی یا مولی، اخبرنی عن لیلی لا ترجه لاترجه فاللیل ذا حبلی مولانا مولانا قد صرنا حیرانا غفرانا غفرانا، سبحانا سبحانا

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۸۲

بغداد همانست که دیدی و شنیدی رو دلبر نوجوی، چو دربند قدیدی؟! زین دیک جهان یک دو سه کفگیر بخوردی باقی، همه دیک آن مزه دارد که چشیدی الله مراد لی والله مریدی فرقت علی الله عتیقی و جدیدی من فرش شدم زیر قدمهای قضاهاش خود را نکشد فرش ز پاکی و پلیدی لا خیر ولا میر، سوی الله تعالی …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۸۱

ما انصف ندمانی، لو انکر ادمانی فالقهوه من شرطی، لاالتوبه من شانی ریحان به سفال اندر بسیار بود دانی آن جام سفالین کو؟ وان راوق ریحانی لو تمزجها بالدم، من ادمع اجفانی یزداد لها صبغ فی احمر القانی صفهای پری رویان، در بزم سلیمانی با نغمهٔ داودی، مرغ خوش الحانی یا یوسف عللنی، لو لامک اخوانی کم من علل یشفی، …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۸۰

اخلائی! اخلائی! صفونی عند مولایی و قولوا ان ادوایی قد استولت لافنایی اخلایی اخلایی، مرا جانیست سودایی چو طوفان بر سرم بارد، غم و سودا ز بالایی و قولوا: « ایها المولی، الا یا نظرهالدنیا فجدلی نظره احیا، اذا ما شت ابقایی اخلایی اخلایی،بشویید از دل من دست کزین اندیشه دادم دل به دست موج دریایی یقول العشق لی یا …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۷۹

این طریق دارهم یا سندی و سیدی اهد الی وصالهم، ذبت من‌التباعد ای که به قصد نیمشب بسته نقاب آمدی آن همه حسن و نیکوی نست مناسب بدی یافئتی فدیتکم فی امل اتیتکم قد قطعت وسایلی حیله قول حاسد جان شهان و حاجبان! چشم و چراغ طالبان بی‌تو ز جان و جا شدم، تو ز برم کجا شدی؟ یا ملک …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۷۸

در دل من پردهٔ نو می‌زنی ای دل و ای دیده و ای روشنی پرده توی وز پس پرده توی هر نفسی شکل دگر می‌کنی پرده چنان زن که بهر زخمهٔ پردهٔ غفلت ز نظر برکنی شب منم و خلوت و قندیل جان خیره که تو آتشی یا روغنی بی‌من و تو، هر دو توی، هر دو من جان منی، …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۷۷

آدمیی، آدمیی، آدمی بسته دمی، زانک نهٔ آن دمی آدمیی را همه در خود بسوز آن دمیی باش اگر محرمی کم زد آن ماه نو و بدر شد تا نزنی کم، نرهی از کمی می‌برمی از بد و نیک کسان؟! آن همه در تست، ز خود می‌رمی حرص خزانست و قناعت بهار نیست جهان را ز خزان خرمی مغز بری …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۷۶

کردم با کان گهر آشتی کردم با قرص قمر آشتی خمرهٔ سرکه ز شکر صلح خواست شکر که پذرفت شکر آشتی آشتی و جنگ ز جذبهٔ حق است نیست زدم، هست ز سر آشتی رفت مسیحا به فلک ناگهان با ملکان کرد بشر آشتی ای فلک لطف، مسیح توم گر بکنی بار دگر آشتی جذبهٔ او داد عدم را وجود …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۷۵

کار به پیری و جوانیستی پیر بمردی و جوان زیستی بانگ خر نفست اگر کم شدی دعوت عقل تو مسیحیستی گر نبدی خندهٔ صبح کذوب هیچ دلی زار بنگریستی گر بت جان روی نمودی به ما جملهٔ ذرات چو ما نیستی گر توی تو نفسی کاستی همچو تو اندر دو جهان کیستی؟! گر نبدی غیرت آن آفتاب ذره به ذره …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۷۴

صد دل و صد جان بدمی دادمی وز جهت دادن جان شادمی ور تن من خاک بدی این نفس جمله گل و عشق و هوش زادمی از جهت کشت غمش آبمی وز جهت خرمن او بادمی گر ندمیدی غم او در دلم چون دگران بی‌دم و فریادمی گر نبدی غیرت شیرین من فخر دو صد خسرو و فرهادمی گر نشکستی …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۷۳

باده ده، ای ساقی هر متقی بادهٔ شاهنشهی راوقی جام سخن بخش که از تف او گردد دیوار سیه منطقی بردر و بشکن غم و اندیشه را حاکم و سلطان و شه مطلقی چون بگریزی نرسد در تو کس ور بگریزیم تو خود سابقی جنت حسنت چو تجلی کند باغ شود دوزخ بر هر شقی ظلمت و نور از تو …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۷۲

ای که ازین تنگ قفس می‌پری رخت به بالای فلک می‌بری زندگی تازه ببین بعد ازین چند ازین زندگی سرسری؟! در هوس مشتریت عمر رفت ماه ببین و بره از مشتری دلق شپشناک درانداختی جان برهنه شده خود خوشتری در عوض دلق تن چار میخ بافته‌اند از صفتت ششتری جامهٔ این جسم، غلامانه بود گیر کنون پیرهن مهتری مرگ حیاتست …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۷۱

خشم مرو خواجه! پشیمان شوی جمع نشین، ورنه پریشان شوی طیره مشو خیره مرو زین چمن ورنه چو جغدان سوی ویران شوی گر بگریزی ز خراجات شهر بارکش غول بیابان شوی گر تو ز خورشید حمل سر کشی بفسری و برف زمستان شوی روی به جنگ آر و به صف شیروار ورنه چو گربه تو در انبان شوی کم خور …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۷۰

ای که تو از عالم ما می‌روی خوش ز زمین سوی سما می‌روی ای قفس اشکسته و جسته ز بند پر بگشادی به کجا می‌روی؟ سر ز کفن بر زن و ما را بگو که: « ز وطن خویش چرا می‌روی؟ » نی غلطم، عاریه بود این وطن سوی وطنگاه بقا می‌روی چون ز قضا دعوت و فرمان رسید در …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۶۹

گر نه شکار غم دلدارمی گردن شیر فلک افشارمی دست مرا بست، وگر نی کنون من سر تو بهتر ازین خارمی گر نبدی رشک رخ چون گلشن بلبل هر گلشن و گلزارمی گر گل او در نگشادی، چرا خار صفت بر سر دیوارمی؟ نیست یکی کار که او آن نکرد ورنه چرا کاهل و بی‌کارمی؟ عشق طبیبست که رنجور جوست …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۶۸

یا ملک المغرب والمشرق مثلک فی االعالم یخلق باده ده ای ساقی هر متقی بادهٔ شاهنشهی راوقی جان سخن بخش که از تف او گردد هر گنگ خرف منطقی بر در حیرت، بکش اندیشه را حاکم ارواح و شه مطلقی جنت حسنت جو تجلی کند باغ شود دورخ بر هر شقی چون بگریزی نرسد در تو کس ور بگریزیم ز …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۶۷

از مه من مست دو صد مشتری غمزه او سحر دو صد سامری هر نفسی شعله زند دین از او سوز نهد در جگر کافری آتش دل بر شده تا آسمان وز تف او گشته افق احمری دوش جمال تو همی‌شد شتاب در کف او مشعله آذری گفتم هین قصد کی داری بگو شیر خدا حمله کجا می‌بری ای تو …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۶۶

ای دل سرمست، کجا می‌پری؟ بزم تو کو؟ باده کجا می‌خوری؟ مایهٔ هر نقش و ترا نقش نی دایهٔ هر جان و تو از جان بری صد مثل و نام و لقب گفتمت برتری از نام ولقب، برتری چونک ترا در دو جهان خانه نیست هر نفسی رخت کجا می‌بری؟ نقد ترا بردم من پیش عقل گفتم: « قیمت کنش …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۶۵

جان و جهان! دوش کجا بوده‌ای نی غلطم، در دل ما بوده‌ای دوش ز هجر تو جفا دیده‌ام ای که تو سلطان وفا بوده‌ای آه که من دوش چه سان بوده‌ام! آه که تو دوش کرا بوده‌ای! رشک برم کاش قبا بودمی چونک در آغوش قبا بوده‌ای زهره ندارم که بگویم ترا « بی من بیچاره چرا بوده‌ای؟! » یار …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۶۴

مست و خوشی باده کجا خوردهٔ؟ این مه نو چیست که آورده‌ای؟ ساغر شاهانه گرفتی به کف گلشکر نادره پرورده‌ای پردهٔ ناموس کی خواهی درید؟ کفت عقل و ادب و پرده‌ای می‌شکفد از نظرت باغ دل ای که بهار دل افسرده‌ای آتش در ملک سلیمان زدی ای که تو موری بنیازرده‌ای در سفر ای شاه سبک روح من زیر قدم …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۶۳

عشق در کفر کرد اظهاری بست ایمان ز ترس زناری بانگ زنهار از جهان برخاست هیچ کس را نداد زنهاری هیچ کنجی نبود بی‌خصمی هیچ گنجی نبود بی‌ماری نی که یوسف خزید در چاهی نه محمد گریخت در غاری پای ذاالنون کشید در زنجیر سر منصور رفت بر داری جز به کنج عدم نیاسایی در عدم درگریز یک باری جهت …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۶۲

ای که مستک شدی و می‌گویی تو غریبی و یا از این کویی مست و بی‌خویش می‌روی چپ و راست بی چپ و راست را همی‌جویی نی چپست و نه راست در جانست آن که جان خسته از پی اویی ز آن شکر روی اگر بگردانی اگر نباتی بدانک بدخویی ور تو دیوی و رو بدو آری الله الله چه …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۶۱

خامشی ناطقی مگر جانی می‌زنی نعره‌های پنهانی تو چو باغی و صورتت برگی باغ چه صد هزار چندانی بی تو باغ حیات زندانیست هست مردن خلاص زندانی چون تو بحری و صورتت ابرست فیض دل قطره‌های مرجانی ای یکی گو شده یکی گویان پیش حکمت که شاه چوگانی تا یکی گو نشد اگر چه زرست گر چه نیکوست نیست میدانی …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۶۰

جان جانی و جان صد جانی می‌زنی نعره‌های پنهانی هر کی کر نیست بشنود وصفت نعل معکوس و خفیه می‌رانی غیر احمق به فهم این نرسد عارت آید از این لت انبانی سد پیش و پس تو این عارست که سرافراز و قطب خلقانی چون گریزی از این فزون گردد کای فلان فارغست زین فانی

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۵۹

زندگانی مجلس سامی باد در سروری و خودکامی نام تو زنده باد کز نامت یافتند اصفیا نکونامی می‌رسانم سلام و خدمت‌ها که رهی را ولی انعامی چه دهم شرح اشتیاق که خود ماهیم من تو بحر اکرامی ماهی تشنه چون بود بی‌آب ای که جان را تو دانه و دامی سبب این تحیت آن بودست که تو کار مرا سرانجامی …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۵۸

رو، مسلم تراست بی‌کاری چونک اندر عنایت یاری نقش را کار نیست پیش قلم آن قلم را چه حاجت از یاری؟ همچو بت باش پیش آن بتگر که همه نقش و رنگ ازو داری گر بپرسد، چه صورتت باید؟ گو: « همان صورتی که بنگاری » گر مرا تن کنی، تو جان منی ور مرا دل کنی، تو دلداری لطف …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۵۷

آنکه چون ابر خواند کف ترا کرد بیداد بر خردمندی او همی‌گرید و همی‌بخشد تو همی‌بخشی و همی‌خندی همچو یوسف گناه تو خوبیست جرم تو دانش است و خرسندی او چو سرکه‌ست و می‌کند ترشی دوست قندست و می‌کند قندی چشم مریخ دارد آن دشمن تو چو مه دست زهره می‌بندی ای دل اندر اصول وصل گریز که بسی در …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۵۶

در غم یار، یار بایستی یا غمم را کنار بایستی زانچ کردم کنون پشیمانم دل امسال پار بایستی دل من شیر بیشه را ماند شیر در مرغزار بایستی تا بدانستیی ز دشمن و دوست زندگانی دو بار بایستی دشمن عیب‌جوی بسیارست دوستی غمگسار بایستی ماهی جان ما که پیچانست بر لب جویبار بایستی چون رضای دل تو در غم ماست …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۵۵

در غم یار یار بایستی یا غمم را کنار بایستی به یکی غم چو جان نخواهم داد یک چه باشد هزار بایستی دشمن شادکام بسیارند دوستی غمگسار بایستی در فراقند زین سفر یاران این سفر را قرار بایستی تا بدانستیی ز دشمن و دوست زندگانی دوبار بایستی شیر بیشه میان زنجیرست شیر در مرغزار بایستی ماهیان می‌طپند اندر ریگ چشمه …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۵۴

ز اول بامداد سرمستی ور نه دستار کژ چرا بستی سخت مستست چشم تو امروز دوش گویی که صرف خوردستی جان مایی و شمع مجلس ما السلام علیک خوش هستی باده خوردی و بر فلک رفتی مست گشتی و بند بشکستی صورت عقل جمله دلتنگیست صورت عشق نیست جز مستی مست گشتی و شیرگیر شدی بر سر شیر مست بنشستی …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۵۳

ز اول بامداد سر مستی ورنه دستار کژ چرا بستی؟! به خدا دوش تا سحر همه شب باده بی‌صرفه، صرف خوردستی در رخ و رنگ و چشم تو پیداست که ازان بازی و ازان دستی نانچ خوردی بده به مخموران ای ولی نعمت همه هستی شیر امروز در شکار آمد لرزه در که فتاد در پستی بدویدن ازو نخواهی رست …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۵۲

گر چه تو نیم شب رسیدستی صبح عشاق را کلیدستی ناپدیدی چو جان در این عالم در جهان دلم پدیدستی همه شب جان تو را شود قربان ز آن که تو بامداد عیدستی ز آدمی چون پری رمیدم من تا ز من ای پری رمیدستی در مزیدم چو دولت منصور چون مرا تو ابایزیدستی ای بسا نازکان و خامان را …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۳۱۵۱

چند اندر میان غوغایی خوی کن پاره پاره تنهایی خلوتی را لطیف سوداییست رو بپرسش که در چه سودایی خلوت آنست که در پناه کسی خوش بخسپی و خوش بیاسایی زیر سایه درخت بخت آور زود منزل کنی فرود آیی ور تو خواهی که بخت بگشاید زیر هر سایه رخت نگشایی سوی انبان ما و من نروی گر چه او …

بیشتر بخوانید »