خانه | مولوی | دیوان شمس | غزلیات (صفحه 10)

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۸۷۰

ای دریغا در این خانه دمی بگشودی مونس خویش بدیدی دل هر موجودی چشم یعقوب به دیدار پسر شاد شدی ساقی وصل شراب صمدی پیمودی رو نمودی که منم شاهد تو باک مدار از زیان هیچ میندیش چو دیدی سودی هیچ کس رشک نبردی که فلان دست ببرد هر کسی در چمن روح به کام آسودی نیست روزی که سپاه …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۸۶۹

هست اندر غم تو دلشده دانشمندی همچو نقره‌ست در آتشکده دانشمندی بر امید کرم و رحمت بخشایش تو از ره دور به سر آمده دانشمندی هست ز اوباش خیالات تو اندر ره عشق خسته و شیفته و ره زده دانشمندی چه زیان دارد خوبی تو را دوست اگر قوت یابد ز چنین مایده دانشمندی با چنین جام جنونی که تو …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۸۶۸

در دلت چیست عجب که چو شکر می‌خندی دوش شب با کی بدی که چو سحر می‌خندی ای بهاری که جهان از دم تو خندان است در سمن زار شکفتی چو شجر می‌خندی آتشی از رخ خود در بت و بتخانه زدی و اندر آتش بنشستی و چو زر می‌خندی مست و خندان ز خرابات خدا می‌آیی بر شر و …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۸۶۷

نیستی عاشق ای جلف شکم خوار گدای در فروبند و همان گنده کسان را می‌گای کار بوزینه نبوده‌ست فن نجاری دعوی یافه مکن یافه مگو ژاژ مخای عاشقی را تو کیی عشق چه درخورد توست شرم دار ای سگ زن روسبی آخر ز خدای

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۸۶۶

گر گریزی به ملولی ز من سودایی روکشان دست گزان جانب جان بازآیی زین خیالی که کشان کرد تو را دست بکش دست از او گر نکشی دست پشیمان خایی رو بدو آر و بگو خواجه کجا می‌کشیم کآسمان ماه ندیده‌ست بدین زیبایی رایگان روی نموده‌ست غلط افتادی باش تا در طلب و پویه جهان پیمایی گنده پیر است جهان …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۸۶۵

در رخ عشق نگر تا به صفت مرد شوی نزد سردان منشین کز دمشان سرد شوی از رخ عشق بجو چیز دگر جز صورت کار آن است که با عشق تو هم درد شوی چون کلوخی به صفت تو به هوا برنپری به هوا برشوی ار بشکنی و گرد شوی تو اگر نشکنی آن کت به سرشت او شکند چونک …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۸۶۴

به شکرخنده اگر می‌ببرد دل ز کسی می‌دهد در عوضش جان خوشی بوالهوسی گه سحر حمله برد بر دو جهان خورشیدش گه به شب گشت کند بر دل و جان چون عسسی گه بگوید که حذر کن شه شطرنج منم بیدقی گر ببری من برم از تو فرسی طوطیانند که خود را بکشند از غیرت گر به سوی شکرش راه …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۸۶۳

وقت آن شد که بدان روح فزا آمیزی مرغ زیرک شوی و خوش به دو پا آویزی سینه بگشا چو درختان به سوی باد بهار ز آنک زهر است تو را باد روی پاییزی به شکرخنده معنی تو شکر شو همگی در صفات ترشی خواجه چرا بستیزی زیر دیوار وجود تو تویی گنج گهر گنج ظاهر شود ار تو ز …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۸۶۲

هله هشدار که با بی‌خبران نستیزی پیش مستان چنان رطل گران نستیزی گر نخواهی که کمان وار ابد کژ مانی چون کشندت سوی خود همچو کمان نستیزی گر نخواهی که تو را گرگ هوا بردرد چون تو را خواند سوی خویش شبان نستیزی عجمی وار نگویی تو شهان را که کیید چون نمایند تو را نقش و نشان نستیزی از …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۸۶۱

چند روز است که شطرنج عجب می‌بازی دانه بوالعجب و دام عجب می‌سازی کی برد جان ز تو گر ز آنک تو دل سخت کنی کی برد سر ز تو گر ز آنک بدین پردازی صفت حکم تو در خون شهیدان رقصد مرگ موش است ولیکن بر گربه بازی بدگمان باشد عاشق تو از این‌ها دوری همه لطفی و ز …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۸۶۰

هست در حلقه ما حلقه ربایی عجبی قمری باخبری درد دوایی عجبی هست در صفه ما صف شکنی کز نظرش تابد از روزن دل نور ضیایی عجبی این چه جام است که از عین بقا سر برزد تا زند جان منش طال بقایی عجبی هر کی از ظلمت غم بر دل او بند بود یابد از دولت او بندگشایی عجبی …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۸۵۹

برو ای عشق که تا شحنه خوبان شده‌ای توبه و توبه کنان را همه گردن زده‌ای کی شود با تو معول که چنین صاعقه‌ای کی کند با تو حریفی که همه عربده‌ای نی زمین و نه فلک را قدم و طاقت توست نه در این شش جهتی پس ز کجا آمده‌ای هشت جنت به تو عاشق تو چه زیبا رویی …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۸۵۸

صنما تو همچو آتش قدح مدام داری به جواب هر سلامی که کنند جام داری ز برای تو اگر تن دو هزار جان سپارد ز خداش وحی آید که هنوز وام داری چو حقت ز غیرت خود ز تو نیز کرد پنهان به درون جان چاکر چه پدید نام داری چو سلام تو شنیدم ز سلامتی بریدم صنما هزار آتش …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۸۵۷

چه جمال جان فزایی که میان جان مایی تو به جان چه می‌نمایی تو چنین شکر چرایی چو بدان تو راه یابی چو هزار مه بتابی تو چه آتش و چه آبی تو چنین شکر چرایی غم عشق تو پیاده شده قلعه‌ها گشاده به سپاه نور ساده تو چنین شکر چرایی همه زنگ را شکسته شده دست جمله بسته شه …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۸۵۶

صنما چگونه گویم که تو نور جان مایی که چه طاقت است جان را چو تو نور خود نمایی تو چنان همایی ای جان که به زیر سایه تو به کف آورند زاغان همه خلقت همایی کرم تو عذرخواه همه مجرمان عالم تو امان هر بلایی تو گشاد بندهایی تویی گوهری که محو است دو هزار بحر در تو تویی …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۸۵۵

هله ای دلی که خفته تو به زیر ظل مایی شب و روز در نمازی به حقیقت و غزالی مه بدر نور بارد سگ کوی بانگ دارد ز برای بانگ هر سگ مگذار روشنایی به نماز نان برسته جز نان دگر چه خواهد دل همچو بحر باید که گهر کند گدایی اگر آن میی که خوردی به سحر نبود گیرا …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۸۵۴

برسید لک لک جان که بهار شد کجایی بشکفت جمله عالم گل و برگ جان فزایی رخ یوسفان ببینی که ز چاه سر برآرد همه گلرخان ببینی که کنند خودنمایی ثمرات دل شکسته به درون خاک بسته بگشاده دیده دیده ز بلای دی رهایی خضر و سمن چو رندان بشکسته‌اند زندان گل و لاله شاد و خندان ز سعادت عطایی …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۸۵۳

تو ز عشق خود نپرسی که چه خوب و دلربایی دو جهان به هم برآید چو جمال خود نمایی تو شراب و ما سبویی تو چو آب و ما چو جویی نه مکان تو را نه سویی و همه به سوی مایی به تو دل چگونه پوید نظرم چگونه جوید که سخن چگونه پرسد ز دهان که تو کجایی تو …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۸۵۲

چو یقین شده‌ست دل را که تو جان جان جانی بگشا در عنایت که ستون صد جهانی چو فراق گشت سرکش بزنی تو گردنش خوش به قصاص عاشقانت که تو صارم زمانی چو وصال گشت لاغر تو بپرورش به ساغر همه چیز را به پیشت خورشی است رایگانی به حمل رسید آخر به سعادت آفتابت که جهان پیر یابد ز …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۸۵۱

شب و روز آن نکوتر که به پیش یار باشی به میان سرو و سوسن گل خوش عذار باشی به طرب هزار چندان که بوند عیش مندان به میان باغ خندان مثل انار باشی نشوی چو خارهایی که خلند دست و پا را به مثال نیشکرها که شکرنثار باشی به مثال آفتابی که شهیر شد به بخشش به میان پاکبازان …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۸۵۰

ز غم تو زار زارم هله تا تو شاد باشی صنما در انتظارم هله تا تو شاد باشی تو مرا چو خسته بینی نظر خجسته بینی دل و جان به غم سپارم هله تا تو شاد باشی ز غم دلم چه شادی به جفا چه اوستادی دم شاد برنیارم هله تا تو شاد باشی صنما چو تیغ دشنه تو به …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۸۴۹

ز بهار جان خبر ده هله ای دم بهاری ز شکوفه‌هات دانم که تو هم ز وی خماری بشکف که من شکفتم تو بگو که من بگفتم صفت صفا و یاری ز جمال شهریاری اثری که هست باقی ز ورای وهم اکنون برود به آفتابی که فزود از شراری چو رسید نوبهاران بدرید زهره دی چو کسی به نزع افتد …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۸۴۸

سحر است خیز ساقی بکن آنچ خوی داری سر خنب برگشای و برسان شراب ناری چه شود اگر ز عیسی دو سه مرده زنده گردد خوش و شیرگیر گردد ز کفت دو سه خماری قدح چو آفتابت چو به دور اندرآید برهد جهان تیره ز شب و ز شب شماری ز شراب چون عقیقت شکفد گل حقیقت که حیات مرغ …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۸۴۷

دل بی‌قرار را گو که چو مستقر نداری سوی مستقر اصلی ز چه رو سفر نداری به دم خوش سحرگه همه خلق زنده گردد تو چگونه دلستانی که دم سحر نداری تو چگونه گلستانی که گلی ز تو نروید تو چگونه باغ و راغی که یکی شجر نداری تو دلا چنان شدستی ز خرابی و ز مستی سخن پدر نگویی …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۸۴۶

چو مرا ز عشق کهنه صنما به یاد دادی دل همچو آتشم را به هزار باد دادی چو ز هجر تو به نالم ز خدا جواب آید که چو یوسفی خریدی به چه در مزاد دادی دو جهان اگر درآید به دلم حقیر باشد دل خسته را ز عشقت چه عجب گشاد دادی تو اگر ز خار گفتی دو هزار …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۸۴۵

بت من به طعنه گوید چه میان ره فتادی صنما چرا نیفتم ز چنان میی که دادی صنما چنان فتادم که به حشر هم نخیزم چو چنان قدح گرفتی سر مشک را گشادی شده‌ام خراب لیکن قدری وقوف دارم که سرم تو برگرفتی به کنار خود نهادی صنما ز چشم مستت که شرابدار عشق است بدهی می و قدح نی …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۸۴۴

تو کیی در این ضمیرم که فزونتر از جهانی تو که نکته جهانی ز چه نکته می‌جهانی تو کدام و من کدامم تو چه نام و من چه نامم تو چه دانه من چه دامم که نه اینی و نه آنی تو قلم به دست داری و جهان چو نقش پیشت صفتیش می‌نگاری صفتیش می‌ستانی چو قلم ز دست بنهی …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۸۴۳

هله ای پری شب رو که ز خلق ناپدیدی به خدا به هیچ خانه تو چنین چراغ دیدی نه ز بادها بمیرد نه ز نم کمی پذیرد نه ز روزگار گیرد کهنی و یا قدیدی هله آسمان عالی ز تو خوش همه حوالی سفری دراز کردی به مسافران رسیدی تو بگو وگر نگویی به خدا که من بگویم که چرا …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۸۴۲

بت من ز در درآمد به مبارکی و شادی به مراد دل رسیدم به جهان بی‌مرادی تو بپرس چون درآمد که برون نرفت هرگز که درآمد و برون شد صفتی بود جمادی غلطم مگو که چون شد ز چگونگی برون شد تو چگونه‌ای ولیکن تو ز بی‌چگونه زادی چه چگونه بد عدم را چه نشان نهی قدم را نگر اولین …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۸۴۱

به خدا کسی نجنبد چو تو تن زنی نجنبی که پیاله‌هاست مردم تو شراب بخش خنبی هله خواجه خاک او شو چو سوار شد به میدان سر اسب را مگردان که تو سر نه‌ای تو سنبی که در آن زمان سری تو که تو خویش دنب دانی چو تو را سری هوس شد تو یقین بدانک دنبی ز جهان گریز …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۸۴۰

منگر به هر گدایی که تو خاص از آن مایی مفروش خویش ارزان که تو بس گران بهایی به عصا شکاف دریا که تو موسی زمانی بدران قبای مه را که ز نور مصطفایی بشکن سبوی خوبان که تو یوسف جمالی چو مسیح دم روان کن که تو نیز از آن هوایی به صف اندرآی تنها که سفندیار وقتی در …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۸۳۹

بکشید یار گوشم که تو امشب آن مایی صنما بلی ولیکن تو نشان بده کجایی چو رها کنی بهانه بدهی نشان خانه به سر و دو دیده آیم که تو کان کیمیایی و اگر به حیله کوشی دغل و دغا فروشی ز فلک ستاره دزدی ز خرد کله ربایی شب من نشان مویت سحرم نشان رویت قمر از فلک درافتد …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۸۳۸

صفت خدای داری چو به سینه‌ای درآیی لمعان طور سینا تو ز سینه وانمایی صفت چراغ داری چو به خانه شب درآیی همه خانه نور گیرد ز فروغ روشنایی صفت شراب داری تو به مجلسی که باشی دو هزار شور و فتنه فکنی ز خوش لقایی چو طرب رمیده باشد چو هوس پریده باشد چه گیاه و گل بروید چو …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۸۳۷

هله عاشقان بشارت که نماند این جدایی برسد وصال دولت بکند خدا خدایی ز کرم مزید آید دو هزار عید آید دو جهان مرید آید تو هنوز خود کجایی شکر وفا بکاری سر روح را بخاری ز زمانه عار داری به نهم فلک برآیی کرمت به خود کشاند به مراد دل رساند غم این و آن نماند بدهد صفا صفایی …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۸۳۶

به چه روی پشت آرم به کسی که از گزینی سوی او کند خدا رو به حدیث و همنشینی نه که روی و پشت عالم همه رو به قبله دارد که ز کیمیاست مس را برهیدن از مسینی همگان ز خود گریزان سوی حق و نعل ریزان که ز کاسدی رسانمان به لطافت و ثمینی نه زمین ستان بخفته ز …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۸۳۵

ز گزاف ریز باده که تو شاه ساقیانی تو نه‌ای ز جنس خلقان تو ز خلق آسمانی دو هزار خنب باده نرسد به جرعه تو ز کجا شراب خاکی ز کجا شراب جانی می و نقل این جهانی چو جهان وفا ندارد می و ساغر خدایی چو خداست جاودانی دل و جان و صد دل و جان به فدای آن …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۸۳۴

به مبارکی و شادی بستان ز عشق جامی که ندا کند شرابش که کجاست تلخکامی چه بود حیات بی‌او هوسی و چارمیخی چه بود به پیش او جان دغلی کمین غلامی قدحی دو چون بخوردی خوش و شیرگیر گردی به دماغ تو فرستد شه و شیر ما پیامی خنک آن دلی که در وی بنهاد بخت تختی خنک آن سری …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۸۳۳

سوی باغ ما سفر کن بنگر بهار باری سوی یار ما گذر کن بنگر نگار باری نرسی به باز پران پی سایه‌اش همی‌دو به شکارگاه غیب آ بنگر شکار باری به نظاره و تماشا به سواحل آ و دریا بستان ز اوج موجش در شاهوار باری چو شکار گشت باید به کمند شاه اولی چو برهنه گشت باید به چنین …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۸۳۲

صنما چنان لطیفی که به جان ما درآیی صنما به حق لطفت که میان ما درآیی تو جهان پاک داری نه وطن به خاک داری چه شود اگر زمانی به جهان ما درآیی تو لطیف و بی‌نشانی ز نهان‌ها نهانی بفروزد این نهانم چو نهان ما درآیی چو تو راست ای سلیمان همگی زبان مرغان تو به لب چه شهد …

بیشتر بخوانید »

غزل شمارهٔ ۲۸۳۱

چو نماز شام هر کس بنهد چراغ و خوانی منم و خیال یاری غم و نوحه و فغانی چو وضو ز اشک سازم بود آتشین نمازم در مسجدم بسوزد چو بدو رسد اذانی رخ قبله‌ام کجا شد که نماز من قضا شد ز قضا رسد هماره به من و تو امتحانی عجبا نماز مستان تو بگو درست هست آن که …

بیشتر بخوانید »