خانه | مولوی | مثنوی معنوی (صفحه 5)

مثنوی معنوی

بخش ۱۵۸ – نواختن سلطان ایاز را

ای ایاز پر نیاز صدق‌کیش صدق تو از بحر و از کوهست بیش نه به وقت شهوتت باشد عثار که رود عقل چو کوهت کاه‌وار نه به وقت خشم و کینه صبرهات سست گردد در قرار و در ثبات مردی این مردیست نه ریش و ذکر ورنه بودی شاه مردان کیر خر حق کرا خواندست در قرآن رجال کی بود …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۵۷ – تمثیل فکر هر روزینه کی اندر دل آید به مهمان نو کی از اول روز در خانه فرود آید و فضیلت مهمان‌نوازی و ناز مهمان کشیدن و تحکم و بدخویی کند به خداوند خانه

هر دمی فکری چو مهمان عزیز آید اندر سینه‌ات هر روز نیز فکر را ای جان به جای شخص دان زانک شخص از فکر دارد قدر و جان فکر غم گر راه شادی می‌زند کارسازیهای شادی می‌کند خانه می‌روبد به تندی او ز غیر تا در آید شادی نو ز اصل خیر می‌فشاند برگ زرد از شاخ دل تا بروید …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۵۶ – حکایت آن مهمان کی زن خداوند خانه گفت کی باران فرو گرفت و مهمان در گردن ما ماند

آن یکی را بیگهان آمد قنق ساخت او را هم‌چو طوق اندر عنق خوان کشید او را کرامتها نمود آن شب اندر کوی ایشان سور بود مرد زن را گفت پنهانی سخن که امشب ای خاتون دو جامه خواب کن پستر ما را بگستر سوی در بهر مهمان گستر آن سوی دگر گفت زن خدمت کنم شادی کنم سمع و …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۵۵ – تمثیل تن آدمی به مهمان‌خانه و اندیشه‌های مختلف به مهمانان مختلف عارف در رضا بدان اندیشه‌های غم و شادی چون شخص مهمان‌دوست غریب‌نواز خلیل‌وار کی در خلیل باکرام ضیف پیوسته باز بود بر کافر و ممن و امین و خاین و با همه مهمانان روی تازه داشتی

هست مهمان‌خانه این تن ای جوان هر صباحی ضیف نو آید دوان هین مگو کین مانند اندر گردنم که هم اکنون باز پرد در عدم هرچه آید از جهان غیب‌وش در دلت ضیفست او را دار خوش

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۵۴ – دگربار استدعاء شاه از ایاز کی تاویل کار خود بگو و مشکل منکران را و طاعنان را حل کن کی ایشان را در آن التباس رها کردن مروت نیست

این سخن از حد و اندازه‌ست بیش ای ایاز اکنون بگو احوال خویش هست احوال تو از کان نوی تو بدین احوال کی راضی شوی هین حکایت کن از آن احوال خوش خاک بر احوال و درس پنج و شش حال باطن گر نمی‌آید بگفت حال ظاهر گویمت در طاق وجفت که ز لطف یار تلخیهای مات گشت بر جان …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۵۳ – تفسیر این آیت که و ان الدار الاخره لهی الحیوان لوکانوا یعلمون کی در و دیوار و عرصهٔ آن عالم و آب و کوزه و میوه و درخت همه زنده‌اند و سخن‌گوی و سخن‌شنو و جهت آن فرمود مصطفی علیه السلام کی الدنیا جیفه و طلابها کلاب و اگر آخرت را حیات نبودی آخرت هم جیفه بودی جیفه را برای مردگیش جیفه گویند نه برای بوی زشت و فرخجی

آن جهان چون ذره ذره زنده‌اند نکته‌دانند و سخن گوینده‌اند در جهان مرده‌شان آرام نیست کین علف جز لایق انعام نیست هر که را گلشن بود بزم و وطن کی خورد او باده اندر گولخن جای روح پاک علیین بود کرم باشد کش وطن سرگین بود بهر مخمور خدا جام طهور بهر این مرغان کور این آب شور هر که …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۵۲ – باز جواب گفتن آن امیر ایشان را

گفت نه نه من حریف آن میم من به ذوق این خوشی قانع نیم من چنان خواهم که هم‌چون یاسمین کژ همی‌گردم چنان گاهی چنین وارهیده از همه خوف و امید کژ همی‌گردم بهر سو هم‌چو بید هم‌چو شاخ بید گردان چپ و راست که ز بادش گونه گونه رقصهاست آنک خو کردست با شادی می این خوشی را کی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۵۱ – دو بار دست و پای امیر را بوسیدن و لابه کردن شفیعان و همسایگان زاهد

آن شفیعان از دم هیهای او چند بوسیدند دست و پای او کای امیر از تو نشاید کین کشی گر بشد باده تو بی‌باده خوشی باده سرمایه ز لطف تو برد لطف آب از لطف تو حسرت خورد پادشاهی کن ببخشش ای رحیم ای کریم ابن الکریم ابن الکریم هر شرابی بندهٔ این قد و خد جمله مستان را بود …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۵۰ – جواب گفتن امیر مر آن شفیعان را و همسایگان زاهد را کی گستاخی چرا کرد و سبوی ما را چرا شکست من درین باب شفاعت قبول نخواهم کرد کی سوگند خورده‌ام کی سزای او را بدهم

میر گفت او کیست کو سنگی زند بر سبوی ما سبو را بشکند چون گذر سازد ز کویم شیر نر ترس ترسان بگذرد با صد حذر بندهٔ ما را چرا آزرد دل کرد ما را پیش مهمانان خجل شربتی که به ز خون اوست ریخت این زمان هم‌چون زنان از ما گریخت لیک جان از دست من او کی برد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۴۹ – قصد انداختن مصطفی علیه‌السلام خود را از کوه حری از وحشت دیر نمودن جبرئیل علیه‌السلام خود را به وی و پیدا شدن جبرئیل به وی کی مینداز کی ترا دولتها در پیش است

مصطفی را هجر چون بفراختی خویش را از کوه می‌انداختی تا بگفتی جبرئیلش هین مکن که ترا بس دولتست از امر کن مصطفی ساکن شدی ز انداختن باز هجران آوریدی تاختن باز خود را سرنگون از کوه او می‌فکندی از غم و اندوه او باز خود پیدا شدی آن جبرئیل که مکن این ای تو شاه بی‌بدیل هم‌چنین می‌بود تا …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۴۸ – حکایت مات کردن دلقک سید شاه ترمد را

شاه با دلقک همی شطرنج باخت مات کردش زود خشم شه بتاخت گفت شه شه و آن شه کبرآورش یک یک از شطرنج می‌زد بر سرش که بگیر اینک شهت ای قلتبان صبر کرد آن دلقک و گفت الامان دست دیگر باختن فرمود میر او چنان لرزان که عور از زمهریر باخت دست دیگر و شه مات شد وقت شه …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۴۷ – رفتن امیر خشم‌آلود برای گوشمال زاهد

میر چون آتش شد و برجست راست گفت بنما خانهٔ زاهد کجاست تا بدین گرز گران کوبم سرش آن سر بی‌دانش مادرغرش او چه داند امر معروف از سگی طالب معروفی است و شهرگی تا بدین سالوس خود را جا کند تا به چیزی خویشتن پیدا کند کو ندارد خود هنر الا همان که تسلس می‌کند با این و آن …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۴۶ – حکایت ضیاء دلق کی سخت دراز بود و برادرش شیخ اسلام تاج بلخ به غایت کوتاه بالا بود و این شیخ اسلام از برادرش ضیا ننگ داشتی ضیا در آمد به درس او و همه صدور بلخ حاضر به درس او ضیا خدمتی کرد و بگذشت شیخ اسلام او را نیم قیامی کرد سرسری گفت آری سخت درازی پاره‌ای در دزد

آن ضیاء دلق خوش الهام بود دادر آن تاج شیخ اسلام بود تاج شیخ اسلام دار الملک بلخ بود کوته‌قد و کوچک هم‌چو فرخ گرچه فاضل بود و فحل و ذو فنون این ضیا اندر ظرافت بد فزون او بسی کوته ضیا بی‌حد دراز بود شیخ اسلام را صد کبر و ناز زین برادر عار و ننگش آمدی آن ضیا …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۴۵ – حکایت آن امیر کی غلام را گفت کی می بیار غلام رفت و سبوی می آورد در راه زاهدی بود امر معروف کرد زد سنگی و سبو را بشکست امیر بشنید و قصد گوشمال زاهد کرد و این قصد در عهد دین عیسی بود علیه‌السلام کی هنوز می حرام نشده بود ولیکن زاهد تقزیزی می‌کرد و از تنعم منع می‌کرد

بود امیری خوش دلی می‌باره‌ای کهف هر مخمور و هر بیچاره‌ای مشفقی مسکین‌نوازی عادلی جوهری زربخششی دریادلی شاه مردان و امیرالمؤمنین راه‌بان و رازدان و دوست‌بین دور عیسی بود و ایام مسیح خلق دلدار و کم‌آزار و ملیح آمدش مهمان بناگاهان شبی هم امیری جنس او خوش‌مذهبی باده می‌بایستشان در نظم حال باده بود آن وقت ماذون و حلال باده‌شان …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۴۴ – حکایت آن زن کی گفت شوهر را کی گوشت را گربه خورد شوهر گربه را به ترازو بر کشید گربه نیم من برآمد گفت ای زن گوشت نیم من بود و افزون اگر این گوشتست گربه کو و اگر این گربه است گوشت کو

بود مردی کدخدا او را زنی سخت طناز و پلید و ره‌زنی هرچه آوردی تلف کردیش زن مرد مضطر بود اندر تن زدن بهر مهمان گوشت آورد آن معیل سوی خانه با دو صد جهد طویل زن بخوردش با کباب و با شراب مرد آمد گفت دفع ناصواب مرد گفتش گوشت کو مهمان رسید پیش مهمان لوت می‌باید کشید گفت …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۴۳ – حکایت آن مذن زشت آواز کی در کافرستان بانگ نماز داد و مرد کافری او را هدیه داد

یک مؤذن داشت بس آواز بد در میان کافرستان بانگ زد چند گفتندش مگو بانگ نماز که شود جنگ و عداوتها دراز او ستیزه کرد و پس بی‌احتراز گفت در کافرستان بانگ نماز خلق خایف شد ز فتنهٔ عامه‌ای خود بیامد کافری با جامه‌ای شمع و حلوا با چنان جامهٔ لطیف هدیه آورد و بیامد چون الیف پرس پرسان کین …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۴۲ – حکایت کافری کی گفتندش در عهد ابا یزید کی مسلمان شو و جواب گفتن او ایشان را

بود گبری در زمان بایزید گفت او را یک مسلمان سعید که چه باشد گر تو اسلام آوری تا بیابی صد نجات و سروری گفت این ایمان اگر هست ای مرید آنک دارد شیخ عالم بایزید من ندارم طاقت آن تاب آن که آن فزون آمد ز کوششهای جان گرچه در ایمان و دین ناموقنم لیک در ایمان او بس …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۴۱ – فرمودن شاه به ایاز بار دگر کی شرح چارق و پوستین آشکارا بگو تا خواجه تاشانت از آن اشارت پند گیرد کی الدین النصیحه و موعظه یابند

سر چارق را بیان کن ای ایاز پیش چارق چیستت چندین نیاز تا بنوشد سنقر و بک یا رقت سر سر پوستین و چارقت ای ایاز از تو غلامی نور یافت نورت از پستی سوی گردون شتافت حسرت آزادگان شد بندگی بندگی را چون تو دادی زندگی مؤمن آن باشد که اندر جزر و مد کافر از ایمان او حسرت …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۴۰ – حکایت جوحی کی چادر پوشید و در وعظ میان زنان نشست و حرکتی کرد زنی او را بشناخت کی مردست نعره‌ای زد

واعظی بد بس گزیده در بیان زیر منبر جمع مردان و زنان رفت جوحی چادر و روبند ساخت در میان آن زنان شد ناشناخت سایلی پرسید واعظ را به راز موی عانه هست نقصان نماز گفت واعظ چون شود عانه دراز پس کراهت باشد از وی در نماز یا به آهک یا ستره بسترش تا نمازت کامل آید خوب و …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۳۹ – گفتن خویشاوندان مجنون را کی حسن لیلی باندازه‌ایست چندان نیست ازو نغزتر در شهر ما بسیارست یکی و دو و ده بر تو عرضه کنیم اختیار کن ما را و خود را وا رهان و جواب گفتن مجنون ایشان را

ابلهان گفتند مجنون را ز جهل حسن لیلی نیست چندان هست سهل بهتر از وی صد هزاران دلربا هست هم‌چون ماه اندر شهر ما گفت صورت کوزه است و حسن می می خدایم می‌دهد از نقش وی مر شما را سرکه داد از کوزه‌اش تا نباشد عشق اوتان گوش کش از یکی کوزه دهد زهر و عسل هر یکی را …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۳۸ – پرسیدن پادشاه قاصدا ایاز را کی چندین غم و شادی با چارق و پوستین کی جمادست می‌گویی تا ایاز را در سخن آورد

ای ایاز این مهرها بر چارقی چیست آخر هم‌چو بر بت عاشقی هم‌چو مجنون از رخ لیلی خویش کرده‌ای تو چارقی را دین و کیش با دو کهنه مهر جان آمیخته هر دو را در حجره‌ای آویخته چند گویی با دو کهنه نو سخن در جمادی می‌دمی سر کهن چون عرب با ربع و اطلال ای ایاز می‌کشی از عشق …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۳۷ – باز جواب گفتن آن کافر جبری آن سنی را کی باسلامش دعوت می‌کرد و به ترک اعتقاد جبرش دعوت می‌کرد و دراز شدن مناظره از طرفین کی مادهٔ اشکال و جواب را نبرد الا عشق حقیقی کی او را پروای آن نماند و ذلک فضل الله یتیه من یشاء

کافر جبری جواب آغاز کرد که از آن حیران شد آن منطیق مرد لیک گر من آن جوابات و سؤال جمله را گویم بمانم زین مقال زان مهم‌تر گفتنیها هستمان که بدان فهم تو به یابد نشان اندکی گفتیم زان بحث ای عتل ز اندکی پیدا بود قانون کل هم‌چنین بحثست تا حشر بشر در میان جبری و اهل قدر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۳۶ – حکایت آن درویش کی در هری غلامان آراستهٔ عمید خراسان را دید و بر اسبان تازی و قباهای زربفت و کلاهای مغرق و غیر آن پرسید کی اینها کدام امیرانند و چه شاهانند گفت او را کی اینها امیران نیستند اینها غلامان عمید خراسانند روی به آسمان کرد کی ای خدا غلام پروردن از عمید بیاموز آنجا مستوفی را عمید گویند

آن یکی گستاخ رو اندر هری چون بدیدی او غلام مهتری جامهٔ اطلس کمر زرین روان روی کردی سوی قبلهٔ آسمان کای خدا زین خواجهٔ صاحب منن چون نیاموزی تو بنده داشتن بنده پروردن بیاموز ای خدا زین رئیس و اختیار شاه ما بود محتاج و برهنه و بی‌نوا در زمستان لرز لرزان از هوا انبساطی کرد آن از خود …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۳۵ – و هم‌چنین قد جف القلم یعنی جف القلم و کتب لا یستوی الطاعه والمعصیه لا یستوی الامانه و السرقه جف القلم ان لا یستوی الشکر و الکفران جف القلم ان الله لا یضیع اجر المحسنین

هم‌چنین تاویل قد جف القلم بهر تحریضست بر شغل اهم پس قلم بنوشت که هر کار را لایق آن هست تاثیر و جزا کژ روی جف القلم کژ آیدت راستی آری سعادت زایدت ظلم آری مدبری جف القلم عدل آری بر خوری جف القلم چون بدزدد دست شد جف القلم خورد باده مست شد جف القلم تو روا داری روا …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۳۴ – معنی ما شاء الله کان یعنی خواست خواست او و رضا رضای او جویید از خشم دیگران و رد دیگران دلتنگ مباشید آن کان اگر چه لفظ ماضیست لیکن در فعل خدا ماضی و مستقبل نباشد کی لیس عند الله صباح و لا مساء

قول بنده ایش شاء الله کان بهر آن نبود که تنبل کن در آن بلک تحریضست بر اخلاص و جد که در آن خدمت فزون شو مستعد گر بگویند آنچ می‌خواهی تو راد کار کار تست برحسب مراد آنگهان تنبل کنی جایز بود کانچ خواهی و آنچ گویی آن شود چون بگویند ایش شاء الله کان حکم حکم اوست مطلق …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۳۳ – حکایت هم در جواب جبری و اثبات اختیار و صحت امر و نهی و بیان آنک عذر جبری در هیچ ملتی و در هیچ دینی مقبول نیست و موجب خلاص نیست از سزای آن کار کی کرده است چنانک خلاص نیافت ابلیس جبری بدان کی گفت بما اغویتنی والقلیل یدل علی الکثیر

آن یکی می‌رفت بالای درخت می‌فشاند آن میوه را دزدانه سخت صاحب باغ آمد و گفت ای دنی از خدا شرمیت کو چه می‌کنی گفت از باغ خدا بندهٔ خدا گر خورد خرما که حق کردش عطا عامیانه چه ملامت می‌کنی بخل بر خوان خداوند غنی گفت ای ایبک بیاور آن رسن تا بگویم من جواب بوالحسن پس ببستش سخت …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۳۲ – حکایت هم در بیان تقریر اختیار خلق و بیان آنک تقدیر و قضا سلب کنندهٔ اختیار نیست

گفت دزدی شحنه را کای پادشاه آنچ کردم بود آن حکم اله گفت شحنه آنچ من هم می‌کنم حکم حقست ای دو چشم روشنم از دکانی گر کسی تربی برد کین ز حکم ایزدست ای با خرد بر سرش کوبی دو سه مشت ای کره حکم حقست این که اینجا باز نه در یکی تره چو این عذر ای فضول …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۳۱ – درک وجدانی چون اختیار و اضطرار و خشم و اصطبار و سیری و ناهار به جای حس است کی زرد از سرخ بداند و فرق کند و خرد از بزرگ و طلخ از شیرین و مشک از سرگین و درشت از نرم به حس مس و گرم از سرد و سوزان از شیر گرم و تر از خشک و مس دیوار از مس درخت پس منکر وجدانی منکر حس باشد و زیاده که وجدانی از حس ظاهرترست زیرا حس را توان بستن و منع کردن از احساس و بستن راه و مدخل وجدانیات را ممکن نیست و العاقل تکفیه الاشاره

درک وجدانی به جای حس بود هر دو در یک جدول ای عم می‌رود نغز می‌آید برو کن یا مکن امر و نهی و ماجراها و سخن این که فردا این کنم یا آن کنم این دلیل اختیارست ای صنم وان پشیمانی که خوردی زان بدی ز اختیار خویش گشتی مهتدی جمله قران امر و نهیست و وعید امر کردن …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۳۰ – جواب گفتن ممن سنی کافر جبری را و در اثبات اختیار بنده دلیل گفتن سنت راهی باشد کوفتهٔ اقدام انبیا علیهم‌السلام بر یمین آن راه بیابان جبر کی خود را اختیار نبیند و امر و نهی را منکر شود و تاویل کند و از منکر شدن امر و نهی لازم آید انکار بهشت کی جزای مطیعان امرست و دوزخ جزای مخالفان امر و دیگر نگویم بچه انجامد کی العاقل تکفیه الاشاره و بر یسار آن راه بیابان قدرست کی قدرت خالق را مغلوب قدرت خلق داند و از آن آن فسادها زاید کی آن مغ جبری بر می‌شمرد

گفت مؤمن بشنو ای جبری خطاب آن خود گفتی نک آوردم جواب بازی خود دیدی ای شطرنج‌باز بازی خصمت ببین پهن و دراز نامهٔ عذر خودت بر خواندی نامهٔ سنی بخوان چه ماندی نکته گفتی جبریانه در قضا سر آن بشنو ز من در ماجرا اختیاری هست ما را بی‌گمان حس را منکر نتانی شد عیان سنگ را هرگز بگوید …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲۹ – مثل شیطان بر در رحمان

حاش لله ایش شاء الله کان حاکم آمد در مکان و لامکان هیچ کس در ملک او بی‌امر او در نیفزاید سر یک تای مو ملک ملک اوست فرمان آن او کمترین سگ بر در آن شیطان او ترکمان را گر سگی باشد به در بر درش بنهاده باشد رو و سر کودکان خانه دمش می‌کشند باشد اندر دست طفلان …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲۸ – دعوت کردن مسلمان مغ را

مر مغی را گفت مردی کای فلان هین مسلمان شو بباش از مؤمنان گفت اگر خواهد خدا مؤمن شوم ور فزاید فضل هم موقن شوم گفت می‌خواهد خدا ایمان تو تا رهد از دست دوزخ جان تو لیک نفس نحس و آن شیطان زشت می‌کشندت سوی کفران و کنشت گفت ای منصف چو ایشان غالب‌اند یار او باشم که باشد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲۷ – حکایت آن راهب که روز با چراغ می‌گشت در میان بازار از سر حالتی کی او را بود

آن یکی با شمع برمی‌گشت روز گرد بازاری دلش پر عشق و سوز بوالفضولی گفت او را کای فلان هین چه می‌جویی به سوی هر دکان هین چه می‌گردی تو جویان با چراغ در میان روز روشن چیست لاغ گفت می‌جویم به هر سو آدمی که بود حی از حیات آن دمی هست مردی گفت این بازار پر مردمانند آخر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲۶ – صید کردن شیر آن خر را و تشنه شدن شیر از کوشش رفت به چشمه تا آب خورد تا باز آمدن شیر جگربند و دل و گرده را روباه خورده بود کی لطیفترست شیر طلب کرد دل و جگر نیافت از روبه پرسید کی کو دل و جگر روبه گفت اگر او را دل و جگر بودی آنچنان سیاستی دیده بود آن روز و به هزار حیله جان برده کی بر تو باز آمدی لوکنا نسمع او نعقل ماکنا فی اصحاب السعیر

برد خر را روبهک تا پیش شیر پاره‌پاره کردش آن شیر دلیر تشنه شد از کوشش آن سلطان دد رفت سوی چشمه تا آبی خورد روبهک خورد آن جگربند و دلش آن زمان چون فرصتی شد حاصلش شیر چون وا گشت از چشمه به خور جست در خر دل نه دل بد نه جگر گفت روبه را جگر کو دل …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲۵ – حکایت آن گاو کی تنها در جزیره ایست بزرگ حق تعالی آن جزیرهٔ بزرگ را پر کند از نبات و ریاحین کی علف گاو باشد تا به شب آن گاو همه را بخورد و فربه شود چون کوه پاره‌ای چون شب شود خوابش نبرد از غصه و خوف کی همه صحرا را چریدم فردا چه خورم تا ازین غصه لاغر شود هم‌چون خلال روز برخیزد همه صحرا را سبزتر و انبوه‌تر بیند از دی باز بخورد و فربه شود باز شبش همان غم بگیرد سالهاست کی او هم‌چنین می‌بیند و اعتماد نمی‌کند

یک جزیرهٔ سبز هست اندر جهان اندرو گاویست تنها خوش‌دهان جمله صحرا را چرد او تا به شب تا شود زفت و عظیم و منتجب شب ز اندیشه که فردا چه خورم گردد او چون تار مو لاغر ز غم چون برآید صبح گردد سبز دشت تا میان رسته قصیل سبز و کشت اندر افتد گاو با جوع البقر تا …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲۴ – حکایت مریدی کی شیخ از حرص و ضمیر او واقف شد او را نصیحت کرد به زبان و در ضمن نصیحت قوت توکل بخشیدش به امر حق

شیخ می‌شد با مریدی بی‌درنگ سوی شهری نان بدانجا بود تنگ ترس جوع و قحط در فکر مرید هر دمی می‌گشت از غفلت پدید شیخ آگه بود و واقف از ضمیر گفت او را چند باشی در زحیر از برای غصهٔ نان سوختی دیدهٔ صبر و توکل دوختی تو نه‌ای زان نازنینان عزیز که ترا دارند بی‌جوز و مویز جوع …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲۳ – مثل

آن یکی می‌خورد نان فخفره گفت سایل چون بدین استت شره گفت جوع از صبر چون دوتا شود نان جو در پیش من حلوا شود پس توانم که همه حلوا خورم چون کنم صبری صبورم لاجرم خود نباشد جوع هر کس را زبون کین علف‌زاریست ز اندازه برون جوع مر خاصان حق را داده‌اند تا شوند از جوع شیر زورمند …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲۱ – غالب شدن مکر روبه بر استعصام خر

خر بسی کوشید و او را دفع گفت لیک جوع الکلب با خر بود جفت غالب آمد حرص و صبرش بد ضعیف بس گلوها که برد عشق رغیف زان رسولی کش حقایق داد دست کاد فقر ان یکن کفر آمدست گشته بود آن خر مجاعت را اسیر گفت اگر مکرست یک ره مرده گیر زین عذاب جوع باری وا رهم …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲۰ – سبب دانستن ضمیرهای خلق

چون دل آن آب زینها خالیست عکس روها از برون در آب جست پس ترا باطن مصفا ناشده خانه پر از دیو و نسناس و دده ای خری ز استیزه ماند در خری کی ز ارواح مسیحی بو بری کی شناسی گر خیالی سر کند کز کدامین مکمنی سر بر کند چون خیالی می‌شود در زهد تن تا خیالات از …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۱۹ – دانستن شیخ ضمیر سایل را بی گفتن و دانستن قدر وام وام‌داران بی گفتن کی نشان آن باشد کی اخرج به صفاتی الی خلقی

حاجت خود گر نگفتی آن فقیر او بدادی و بدانستی ضمیر آنچ در دل داشتی آن پشت‌خم قدر آن دادی بدو نه بیش و کم پس بگفتندی چه دانستی که او این قدر اندیشه دارد ای عمو او بگفتی خانهٔ دل خلوتست خالی از کدیه مثال جنتست اندرو جز عشق یزدان کار نیست جز خیال وصل او دیار نیست خانه …

بیشتر بخوانید »