خانه | مولوی | مثنوی معنوی (صفحه 3)

مثنوی معنوی

بخش ۶۰ – باز مکرر کردن صوفی سال را

گفت صوفی قادرست آن مستعان که کند سودای ما را بی زیان آنک آتش را کند ورد و شجر هم تواند کرد این را بی‌ضرر آنک گل آرد برون از عین خار هم تواند کرد این دی را بهار آنک زو هر سرو آزادی کند قادرست ار غصه را شادی کند آنک شد موجود از وی هر عدم گر بدارد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۵۹ – مثل

آن یکی می‌شد به ره سوی دکان پیش ره را بسته دید او از زنان پای او می‌سوخت از تعجیل و راه بسته از جوق زنان هم‌چو ماه رو به یک زن کرد و گفت ای مستهان هی چه بسیارید ای دخترچگان رو بدو کرد آن زن و گفت ای امین هیچ بسیاری ما منکر مبین بین که با بسیاری …

بیشتر بخوانید »

بخش ۵۸ – بیان آنک بی‌کاران و افسانه‌جویان مثل آن ترک‌اند و عالم غرار غدار هم‌چو آن درزی و شهوات و زبان مضاحک گفتن این دنیاست و عمر هم‌چون آن اطلس پیش این درزی جهت قبای بقا و لباس تقوی ساختن

اطلس عمرت به مقراض شهور برد پاره‌پاره خیاط غرور تو تمنا می‌بری که اختر مدام لاغ کردی سعد بودی بر دوام سخت می‌تولی ز تربیعات او وز دلال و کینه و آفات او سخت می‌رنجی ز خاموشی او وز نحوس و قبض و کین‌کوشی او که چرا زهرهٔ طرب در رقص نیست بر سعود و رقص سعد او مه‌ایست اخترت …

بیشتر بخوانید »

بخش ۵۶ – مضاحک گفتن درزی و ترک را از قوت خنده بسته شدن دو چشم تنگ او و فرصت یافتن درزی

ترک خندیدن گرفت از داستان چشم تنگش گشت بسته آن زمان پاره‌ای دزدید و کردش زیر ران از جز حق از همه احیا نهان حق همی‌دید آن ولی ستارخوست لیک چون از حد بری غماز اوست ترک را از لذت افسانه‌اش رفت از دل دعوی پیشانه‌اش اطلس چه دعوی چه رهن چه ترک سرمستست در لاغ اچی لابه کردش ترک …

بیشتر بخوانید »

بخش ۵۵ – دعوی کردن ترک و گرو بستن او کی درزی از من چیزی نتواند بردن

گفت خیاطیست نامش پور شش اندرین چستی و دزدی خلق‌کش گفت من ضامن که با صد اضطراب او نیارد برد پیشم رشته‌تاب پس بگفتندش که از تو چست‌تر مات او گشتند در دعوی مپر رو به عقل خود چنین غره مباش که شوی یاوه تو در تزویرهاش گرم‌تر شد ترک و بست آنجا گرو که نیارد برد نی کهنه نی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۵۴ – قال النبی علیه السلام ان الله تعالی یلقن الحکمه علی لسان الواعظین بقدر همم المستمعین

جذب سمعست ار کسی را خوش لبیست گرمی و جد معلم از صبیست چنگیی را کو نوازد بیست و چار چون نیابد گوش گردد چنگ بار نه حراره یادش آید نه غزل نه ده انگشتش بجنبد در عمل گر نبودی گوشهای غیب‌گیر وحی ناوردی ز گردون یک بشیر ور نبودی دیده‌های صنع‌بین نه فلک گشتی نه خندیدی زمین آن دم …

بیشتر بخوانید »

بخش ۵۳ – جواب قاضی سال صوفی را و قصهٔ ترک و درزی را مثل آوردن

گفت قاضی بس تهی‌رو صوفیی خالی از فطنت چو کاف کوفیی تو بنشنیدی که آن پر قند لب غدر خیاطان همی‌گفتی به شب خلق را در دزدی آن طایفه می‌نمود افسانه‌های سالفه قصهٔ پاره‌ربایی در برین می حکایت کرد او با آن و این در سمر می‌خواند دزدی‌نامه‌ای گرد او جمع آمده هنگامه‌ای مستمع چون یافت جاذب زان وفود جمله …

بیشتر بخوانید »

بخش ۵۲ – باز سال کردن صوفی از آن قاضی

گفت صوفی که چه بودی کین جهان ابروی رحمت گشادی جاودان هر دمی شوری نیاوردی به پیش بر نیاوردی ز تلوینهاش نیش شب ندزدیدی چراغ روز را دی نبردی باغ عیش آموز را جام صحت را نبودی سنگ تب آمنی با خوف ناوردی کرب خود چه کم گشتی ز جود و رحمتش گر نبودی خرخشه در نعمتش

بیشتر بخوانید »

بخش ۵۱ – جواب گفتن آن قاضی صوفی را

گفت قاضی صوفیا خیره مشو یک مثالی در بیان این شنو هم‌چنانک بی‌قراری عاشقان حاصل آمد از قرار دلستان او چو که در ناز ثابت آمده عاشقان چون برگها لرزان شده خندهٔ او گریه‌ها انگیخته آب رویش آب روها ریخته این همه چون و چگونه چون زبد بر سر دریای بی‌چون می‌تپد ضد و ندش نیست در ذات و عمل …

بیشتر بخوانید »

بخش ۵۰ – سال کردن آن صوفی قاضی را

گفت صوفی چون ز یک کانست زر این چرا نفعست و آن دیگر ضرر چونک جمله از یکی دست آمدست این چرا هوشیار و آن مست آمدست چون ز یک دریاست این جوها روان این چرا نوش است و آن زهر دهان چون همه انوار از شمس بقاست صبح صادق صبح کاذب از چه خاست چون ز یک سرمه‌ست ناظر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴۹ – جواب دادن قاضی صوفی را

گفت قاضی واجب آیدمان رضا هر قفا و هر جفا کارد قضا خوش‌دلم در باطن از حکم زبر گرچه شد رویم ترش کالحق مر این دلم باغست و چشمم ابروش ابر گرید باغ خندد شاد و خوش سال قحط از آفتاب خیره‌خند باغها در مرگ و جان کندن رسند ز امر حق وابکوا کثیرا خوانده‌ای چون سر بریان چه خندان …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴۸ – طیره شدن قاضی از سیلی درویش و سرزنش کردن صوفی قاضی را

گشت قاضی طیره صوفی گفت هی حکم تو عدلست لاشپک نیست غی آنچ نپسندی به خود ای شیخ دین چون پسندی بر برادر ای امین این ندانی که می من چه کنی هم در آن چه عاقبت خود افکنی من حفر بئرا نخواندی از خبر آنچ خواندی کن عمل جان پدر این یکی حکمت چنین بد در قضا که ترا …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴۷ – بار دیگر رجوع کردن به قصهٔ صوفی و قاضی

گفت صوفی در قصاص یک قفا سر نشاید باد دادن از عمی خرقهٔ تسلیم اندر گردنم بر من آسان کرد سیلی خوردنم دید صوفی خصم خود را سخت زار گفت اگر مشتش زنم من خصم‌وار او به یک مشتم بریزد چون رصاص شاه فرماید مرا زجر و قصاص خیمه ویرانست و بشکسته وتد او بهانه می‌جود تا در فتد بهر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴۶ – لیس للماضین هم الموت انما لهم حسره الموت

راست گفتست آن سپهدار بشر که هر آنک کرد از دنیا گذر نیستش درد و دریغ و غبن موت بلک هستش صد دریغ از بهر فوت که چرا قبله نکردم مرگ را مخزن هر دولت و هر برگ را قبله کردم من همه عمر از حول آن خیالاتی که گم شد در اجل حسرت آن مردگان از مرگ نیست زانست …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴۵ – قصهٔ سلطان محمود و غلام هندو

رحمه الله علیه گفته است ذکر شه محمود غازی سفته است کز غزای هند پیش آن همام در غنیمت اوفتادش یک غلام پس خلیفه‌ش کرد و بر تختش نشاند بر سپه بگزیدش و فرزند خواند طول و عرض و وصف قصه تو به تو در کلام آن بزرگ دین بجو حاصل آن کودک برین تخت نضار شسته پهلوی قباد شهریار …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴۴ – رجوع به قصهٔ رنجور

باز گرد و قصهٔ رنجور گو با طبیب آگه ستارخو نبض او بگرفت و واقف شد ز حال که امید صحت او بد محال گفت هر چت دل بخواهد آن بکن تا رود از جسمت این رنج کهن هرچه خواهد خاطر تو وا مگیر تا نگردد صبر و پرهیزت زحیر صبر و پرهیز این مرض را دان زیان هرچه خواهد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴۳ – حکایت آن رنجور کی طبیب درو اومید صحت ندید

آن یکی رنجور شد سوی طبیب گفت نبضم را فرو بین ای لبیب که ز نبض آگه شوی بر حال دل که رگ دستست با دل متصل چونک دل غیبست خواهی زو مثال زو بجو که با دلستش اتصال باد پنهانست از چشم ای امین در غبار و جنبش برگش ببین کز یمینست او وزان یا از شمال جنبش برگت …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴۲ – رجوع به داستان آن کمپیر

چون عروسی خواست رفتن آن خریف موی ابرو پاک کرد آن مستخیف پیش رو آیینه بگرفت آن عجوز تا بیاراید رخ و رخسار و پوز چند گلگونه بمالید از بطر سفرهٔ رویش نشد پوشیده‌تر عشرهای مصحف از جا می‌برید می‌بچفسانید بر رو آن پلید تا که سفرهٔ روی او پنهان شود تا نگین حلقهٔ خوبان شود عشرها بر روی هر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴۱ – قصهٔ درویشی کی از آن خانه هرچه می‌خواست می‌گفت نیست

سایلی آمد به سوی خانه‌ای خشک نانه خواست یا تر نانه‌ای گفت صاحب‌خانه نان اینجا کجاست خیره‌ای کی این دکان نانباست گفت باری اندکی پیهم بیاب گفت آخر نیست دکان قصاب گفت پارهٔ آرد ده ای کدخدا گفت پنداری که هست این آسیا گفت باری آب ده از مکرعه گفت آخر نیست جو یا مشرعه هر چه او درخواست از …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴۰ – صفت آن عجوز

چونک مجلس بی چنین پیغاره نیست از حدیث پست نازل چاره نیست واستان هین این سخن را از گرو سوی افسانهٔ عجوزه باز رو چون مسن گشت و درین ره نیست مرد تو بنه نامش عجوز سال‌خورد نه مرورا راس مال و پایه‌ای نه پذیرای قبول مایه‌ای نه دهنده نی پذیرندهٔ خوشی نه درو معنی و نه معنی‌کشی نه زبان …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۹ – داستان آن درویش کی آن گیلانی را دعا کرد کی خدا ترا به سلامت به خان و مان باز رساناد

گفت یک روزی به خواجهٔ گیلیی نان پرستی نر گدا زنبیلیی چون ستد زو نان بگفت ای مستعان خوش به خان و مان خود بازش رسان گفت خان ار آنست که من دیده‌ام حق ترا آنجا رساند ای دژم هر محدث را خسان باذل کنند حرفش ار عالی بود نازل کنند زانک قدر مستمع آید نبا بر قد خواجه برد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۸ – داستان آن عجوزه کی روی زشت خویشتن را جندره و گلگونه می‌ساخت و ساخته نمی‌شد و پذیرا نمی‌آمد

بود کمپیری نودساله کلان پر تشنج روی و رنگش زعفران چون سر سفره رخ او توی توی لیک در وی بود مانده عشق شوی ریخت دندانهاش و مو چون شیر شد قد کمان و هر حسش تغییر شد عشق شوی و شهوت و حرصش تمام عشق صید و پاره‌پاره گشته دام مرغ بی‌هنگام و راه بی‌رهی آتشی پر در بن …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۷ – در بیان آنک مصطفی علیه‌السلام شنید کی عیسی علیه‌السلام بر روی آب رفت فرمود لو ازداد یقینه لمشی علی الهواء

هم‌چو عیسی بر سرش گیرد فرات که ایمنی از غرقه در آب حیات گوید احمد گر یقینش افزون بدی خود هوایش مرکب و مامون بدی هم‌چو من که بر هوا راکب شدم در شب معراج مستصحب شدم گفت چون باشد سگی کوری پلید جست او از خواب خود را شیر دید نه چنان شیری که کس تیرش زند بل ز …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۶ – در آمدن مصطفی علیه‌السلام از بهر عیادت هلال در ستورگاه آن امیر و نواختن مصطفی هلال را رضی الله عنه

رفت پیغامبر به رغبت بهر او اندر آخر وآمد اندر جست و جو بود آخر مظلم و زشت و پلید وین همه برخاست چون الفت رسید بوی پیغامبر ببرد آن شیر نر هم‌چنانک بوی یوسف را پدر موجب ایمان نباشد معجزات بوی جنسیت کند جذب صفات معجزات از بهر قهر دشمنست بوی جنسیت پی دل بردنست قهر گردد دشمن اما …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۵ – رنجور شدن این هلال و بی‌خبری خواجهٔ او از رنجوری او از تحقیر و ناشناخت و واقف شدن دل مصطفی علیه‌السلام از رنجوری و حال او و افتقاد و عیادت رسول علیه‌السلام این هلال را

از قضا رنجور و ناخوش شد هلال مصطفی را وحی شد غماز حال بد ز رنجوریش خواجه‌ش بی‌خبر که بر او بد کساد و بی‌خطر خفته نه روز اندر آخر محسنی هیچ کس از حال او آگاه نی آنک کس بود و شهنشاه کسان عقل صد چون قلزمش هر جا رسان وحیش آمد رحم حق غم‌خوار شد که فلان مشتاق …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۴ – مثل

آن‌چنان که کاروانی می‌رسید در دهی آمد دری را باز دید آن یکی گفت اندرین برد العجوز تا بیندازیم اینجا چند روز بانگ آمد نه بینداز از برون وانگهانی اندر آ تو اندرون هم برون افکن هر آنچ افکندنیست در میا با آن کای ن مجلس سنیست بد هلال استاددل جان‌روشنی سایس و بندهٔ امیریمؤمنی سایسی کردی در آخر آن …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۳ – حکایت در تقریر همین سخن

آن یکی اسپی طلب کرد از امیر گفت رو آن اسپ اشهب را بگیر گفت آن را من نخواهم گفت چون گفت او واپس‌روست و بس حرون سخت پس پس می‌رود او سوی بن گفت دمش را به سوی خانه کن دم این استور نفست شهوتست زین سبب پس پس رود آن خودپرست شهوت او را که دم آمد ز …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۲ – قصهٔ هلال کی بندهٔ مخلص بود خدای را صاحب بصیرت بی‌تقلید پنهان شده در بندگی مخلوقان جهت مصلحت نه از عجز چنانک لقمان و یوسف از روی ظاهر و غیر ایشان بندهٔ سایس بود امیری را و آن امیر مسلمان بود اما چشم بسته داند اعمی که مادری دارد لیک چونی بوهم در نارد اگر با این دانش تعظیم این مادر کند ممکن بود کی از عمی خلاص یابد کی اذا اراد الله به عبد خیرا فتح عینی قلبه لیبصره بهما الغیب این راه ز زندگی دل حاصل کن کین زندگی تن صفت حیوانست

چون شنیدی بعضی اوصاف بلال بشنو اکنون قصهٔ ضعف هلال از بلال او بیش بود اندر روش خوی بد را بیش کرده بد کشش نه چو تو پس‌رو که هر دم پس‌تری سوی سنگی می‌روی از گوهری آن‌چنان کان خواجه را مهمان رسید خواجه از ایام و سالش بر رسید گفت عمرت چند سالست ای پسر بازگو و در مدزد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۱ – معاتبهٔ مصطفی علیه‌السلام با صدیق رضی الله عنه کی ترا وصیت کردم کی به شرکت من بخر تو چرا بهر خود تنها خریدی و عذر او

گفت ای صدیق آخر گفتمت که مرا انباز کن در مکرمت گفت ما دو بندگان کوی تو کردمش آزاد من بر روی تو تو مرا می‌دار بنده و یار غار هیچ آزادی نخواهم زینهار که مرا از بندگیت آزادیست بی‌تو بر من محنت و بیدادیست ای جهان را زنده کرده ز اصطفا خاص کرده عام را خاصه مرا خوابها می‌دید …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۰ – خندیدن جهود و پنداشتن کی صدیق مغبونست درین عقد

قهقهه زد آن جهود سنگ‌دل از سر افسوس و طنز و غش و غل گفت صدیقش که این خنده چه بود در جواب پرسش او خنده فزود گفت اگر جدت نبودی و غرام در خریداری این اسود غلام من ز استیزه نمی‌جوشیدمی خود به عشر اینش بفروشیدمی کو به نزد من نیرزد نیم دانگ تو گران کردی بهایش را به …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۹ – وصیت کردن مصطفی علیه‌السلام صدیق را رضی الله عنه کی چون بلال را مشتری می‌شوی هر آینه ایشان از ستیز بر خواهند در بها فزود و بهای او را خواهند فزودن مرا درین فضیلت شریک خود کن وکیل من باش و نیم بها از من بستان

مصطفی گفتش کای اقبال‌جو اندرین من می‌شوم انباز تو تو وکیلم باش نیمی بهر من مشتری شو قبض کن از من ثمن گفت صد خدمت کنم رفت آن زمان سوی خانهٔ آن جهود بی‌امان گفت با خود کز کف طفلان گهر پس توان آسان خریدن ای پدر عقل و ایمان را ازین طفلان گول می‌خرد با ملک دنیا دیو غول …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۸ – باز گردانیدن صدیق رضی الله عنه واقعهٔ بلال را رضی الله عنه و ظلم جهودان را بر وی و احد احد گفتن او و افزون شدن کینهٔ جهودان و قصه کردن آن قضیه پیش مصطفی علیه‌السلام و مشورت در خریدن او

بعد از آن صدیق پیش مصطفی گفت حال آن بلال با وفا کان فلک‌پیمای میمون‌بال چست این زمان در عشق و اندر دام تست باز سلطانست زان جغدان برنج در حدث مدفون شدست آن زفت‌گنج جغدها بر باز استم می‌کنند پر و بالش بی‌گناهی می‌کنند جرم او اینست کو بازست و بس غیر خوبی جرم یوسف چیست پس جغد را …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۷ – قصهٔ احد احد گفتن بلال در حر حجاز از محبت مصطفی علیه‌السلام در آن چاشتگاهها کی خواجه‌اش از تعصب جهودی به شاخ خارش می‌زد پیش آفتاب حجاز و از زخم خون از تن بلال برمی‌جوشید ازو احد احد می‌جست بی‌قصد او چنانک از دردمندان دیگر ناله جهد بی‌قصد زیرا از درد عشق ممتلی بود اهتمام دفع درد خار را مدخل نبود هم‌چون سحرهٔ فرعون و جرجیس و غیر هم لایعد و لا یحصی

تن فدای خار می‌کرد آن بلال خواجه‌اش می‌زد برای گوشمال که چرا تو یاد احمد می‌کنی بندهٔ بد منکر دین منی می‌زد اندر آفتابش او به خار او احد می‌گفت بهر افتخار تا که صدیق آن طرف بر می‌گذشت آن احد گفتن به گوش او برفت چشم او پر آب شد دل پر عنا زان احد می‌یافت بوی آشنا بعد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۶ – داستان آن شخص کی بر در سرایی نیم‌شب سحوری می‌زد همسایه او را گفت کی آخر نیم‌شبست سحر نیست و دیگر آنک درین سرا کسی نیست بهر کی می‌زنی و جواب گفتن مطرب او را

آن یکی می‌زد سحوری بر دری درگهی بود و رواق مهتری نیم‌شب می‌زد سحوری را به جد گفت او را قایلی کای مستمد اولا وقت سحر زن این سحور نیم‌شب نبود گه این شر و شور دیگر آنک فهم کن ای بوالهوس که درین خانه درون خود هست کس کس درینجا نیست جز دیو و پری روزگار خود چه یاوه …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۵ – تمثیل مرد حریص نابیننده رزاقی حق را و خزاین و رحمت او را به موری کی در خرمنگاه بزرگ با دانهٔ گندم می‌کوشد و می‌جوشد و می‌لرزد و به تعجیل می‌کشد و سعت آن خرمن را نمی‌بیند

مور بر دانه بدان لرزان شود که ز خرمنهای خوش اعمی بود می‌کشد آن دانه را با حرص و بیم که نمی‌بیند چنان چاش کریم صاحب خرمن همی‌گوید که هی ای ز کوری پیش تو معدوم شی تو ز خرمنهای ما آن دیده‌ای که در آن دانه به جان پیچیده‌ای ای به صورت ذره کیوان را ببین مور لنگی رو …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۴ – نکته گفتن آن شاعر جهت طعن شیعه حلب

گفت آری لیک کو دور یزید کی بدست این غم چه دیر اینجا رسید چشم کوران آن خسارت را بدید گوش کران آن حکایت را شنید خفته بودستید تا اکنون شما که کنون جامه دریدیت از عزا پس عزا بر خود کنید ای خفتگان زانک بد مرگیست این خواب گران روح سلطانی ز زندانی بجست جامه چه درانیم و چون …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۳ – تشبیه مغفلی کی عمر ضایع کند و وقت مرگ در آن تنگاتنگ توبه و استغفار کردن گیرد به تعزیت داشتن شیعهٔ اهل حلب هر سالی در ایام عاشورا به دروازهٔ انطاکیه و رسیدن غریب شاعر از سفر و پرسیدن کی این غریو چه تعزیه است

روز عاشورا همه اهل حلب باب انطاکیه اندر تا به شب گرد آید مرد و زن جمعی عظیم ماتم آن خاندان دارد مقیم ناله و نوحه کنند اندر بکا شیعه عاشورا برای کربلا بشمرند آن ظلمها و امتحان کز یزید و شمر دید آن خاندان نعره‌هاشان می‌رود در ویل و وشت پر همی‌گردد همه صحرا و دشت یک غریبی شاعری …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۲ – تفسیر قوله علیه‌السلام موتوا قبل ان تموتوا بمیر ای دوست پیش از مرگ اگر می زندگی خواهی کی ادریس از چنین مردن بهشتی گشت پیش از ما

جان بسی کندی و اندر پرده‌ای زانک مردن اصل بد ناورده‌ای تا نمیری نیست جان کندن تمام بی‌کمال نردبان نایی به بام چون ز صد پایه دو پایه کم بود بام را کوشنده نامحرم بود چون رسن یک گز ز صد گز کم بود آب اندر دلو از چه کی رود غرق این کشتی نیابی ای امیر تا بننهی اندرو …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۱ – حکایت آن مطرب کی در بزم امیر ترک این غزل آغاز کرد گلی یا سوسنی یا سرو یا ماهی نمی‌دانم ازین آشفتهٔ بی‌دل چه می‌خواهی نمی‌دانم و بانگ بر زدن ترک کی آن بگو کی می‌دانی و جواب مطرب امیر را

مطرب آغازید پیش ترک مست در حجاب نغمه اسرار الست من ندانم که تو ماهی یا وثن من ندانم تا چه می‌خواهی ز من می‌ندانم که چه خدمت آرمت تن زنم یا در عبارت آرمت این عجب که نیستی از من جدا می‌ندانم من کجاام تو کجا می‌ندانم که مرا چون می‌کشی گاه در بر گاه در خون می‌کشی هم‌چنین …

بیشتر بخوانید »