خانه | مولوی | مثنوی معنوی (صفحه 2)

مثنوی معنوی

بخش ۱۰۰ – ماخذهٔ یوسف صدیق صلوات‌الله علیه به حبس بضع سنین به سبب یاری خواستن از غیر حق و گفتن اذکرنی عند ربک مع تقریره

آنچنان که یوسف از زندانیی با نیازی خاضعی سعدانیی خواست یاری گفت چون بیرون روی پیش شه گردد امورت مستوی یاد من کن پیش تخت آن عزیز تا مرا هم وا خرد زین حبس نیز کی دهد زندانیی در اقتناص مرد زندانی دیگر را خلاص اهل دنیا جملگان زندانیند انتظار مرگ دار فانیند جز مگر نادر یکی فردانیی تن بزندان …

بیشتر بخوانید »

بخش ۹۹ – دیدن خوارزمشاه رحمه الله در سیران در موکب خود اسپی بس نادر و تعلق دل شاه به حسن و چستی آن اسپ و سرد کردن عمادالملک آن اسپ را در دل شاه و گزیدن شاه گفت او را بر دید خویش چنانک حکیم رحمهالله علیه در الهی‌نامه فرمود چون زبان حسد شود نخاس یوسفی یابی از گزی کرباس از دلالی برادران یوسف حسودانه در دل مشتریان آن چندان حسن پوشیده شد و زشت نمودن گرفت کی و کانوا فیه من الزاهدین

بود امیری را یکی اسپی گزین در گلهٔ سلطان نبودش یک قرین او سواره گشت در موکب به گاه ناگهان دید اسپ را خوارزمشاه چشم شه را فر و رنگ او ربود تا به رجعت چشم شه با اسپ بود بر هر آن عضوش که افکندی نظر هر یکش خوشتر نمودی زان دگر غیر چستی و گشی و روحنت حق …

بیشتر بخوانید »

بخش ۹۸ – توزیع کردن پای‌مرد در جملهٔ شهر تبریز و جمع شدن اندک چیز و رفتن آن غریب به تربت محتسب به زیارت و این قصه را بر سر گور او گفتن به طریق نوحه الی آخره

واقعهٔ آن وام او مشهور شد پای مرد از درد او رنجور شد از پی توزیع گرد شهر گشت از طمع می‌گفت هر جا سرگذشت هیچ ناورد از ره کدیه به دست غیر صد دینار آن کدیه‌پرست پای مرد آمد بدو دستش گرفت شد بگور آن کریم بس شگفت گفت چون توفیق یابد بنده‌ای که کند مهمانی فرخنده‌ای مال خود …

بیشتر بخوانید »

بخش ۹۷ – مثل دوبین هم‌چو آن غریب شهر کاش عمر نام کی از یک دکانش به سبب این به آن دکان دیگر حواله کرد و او فهم نکرد کی همه دکان یکیست درین معنی کی به عمر نان نفروشند هم اینجا تدارک کنم من غلط کردم نامم عمر نیست چون بدین دکان توبه و تدارک کنم نان یابم از همه دکان‌های این شهر و اگر بی‌تدارک هم‌چنین عمر نام باشم ازین دکان در گذرم محرومم و احولم و این دکان‌ها را از هم جدا دانسته‌ام

گر عمر نامی تو اندر شهر کاش کس بنفروشد به صد دانگت لواش چون به یک دکان بگفتی عمرم این عمر را نان فروشید از کرم او بگوید رو بدان دیگر دکان زان یکی نان به کزین پنجاه نان گر نبودی احول او اندر نظر او بگفتی نیست دکانی دگر پس ردی اشراق آن نااحولی بر دل کاشی شدی عمر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۹۶ – باخبر شدن آن غریب از وفات آن محتسب و استغفار او از اعتماد بر مخلوق و تعویل بر عطای مخلوق و یاد نعمتهای حق کردنش و انابت به حق از جرم خود ثم الذین کفروا بربهم یعدلون

چون به هوش آمد بگفت ای کردگار مجرمم بودم به خلق اومیدوار گرچه خواجه بس سخاوت کرده بود هیچ آن کفو عطای تو نبود او کله بخشید و تو سر پر خرد او قبا بخشید و تو بالا و قد او زرم داد و تو دست زرشمار او ستورم داد و تو عقل سوار خواجه شمعم دادو تو چشم قریر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۹۵ – رجوع کردن به حکایت آن شخص وام کرده و آمدن او به امید عنایت آن محتسب سوی تبریز

آن غریب ممتحن از بیم وام در ره آمد سوی آن دارالسلام شد سوی تبریز و کوی گلستان خفته اومیدش فراز گل ستان زد ز دارالملک تبریز سنی بر امیدش روشنی بر روشنی جانش خندان شد از آن روضهٔ رجال از نسیم یوسف و مصر وصال گفت یا حادی انخ لی ناقتی جاء اسعادی و طارت فاقتی ابرکی یا ناقتی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۹۴ – آمدن جعفر رضی الله عنه به گرفتن قلعه به تنهایی و مشورت کردن ملک آن قلعه در دفع او و گفتن آن وزیر ملک را کی زنهار تسلیم کن و از جهل تهور مکن کی این مرد میدست و از حق جمعیت عظیم دارد در جان خویش الی آخره

چونک جعفر رفت سوی قلعه‌ای قلعه پیش کام خشکش جرعه‌ای یک سواره تاخت تا قلعه بکر تا در قلعه ببستند از حذر زهره نه کس را که پیش آید به جنگ اهل کشتی را چه زهره با نهنگ روی آورد آن ملک سوی وزیر که چه چاره‌ست اندرین وقت ای مشیر گفت آنک ترک گویی کبر و فن پیش او …

بیشتر بخوانید »

بخش ۹۳ – داستان آن مرد کی وظیفه داشت از محتسب تبریز و وامها کرده بود بر امید آن وظیفه و او را خبر نه از وفات او حاصل از هیچ زنده‌ای وام او گزارده نشد الا از محتسب متوفی گزارده شد چنانک گفته‌اند لیس من مات فاستراح بمیت انما المیت میت الاحیاء

آن یکی درویش ز اطراف دیار جانب تبریز آمد وامدار نه هزارش وام بد از زر مگر بود در تبریز بدرالدین عمر محتسب بد او به دل بحر آمده هر سر مویش یکی حاتم‌کده حاتم ار بودی گدای او شدی سر نهادی خاک پای او شدی گر بدادی تشنه را بحری زلال در کرم شرمنده بودی زان نوال ور بکردی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۹۲ – قصهٔ عبدالغوث و ربودن پریان او را و سالها میان پریان ساکن شدن او و بعد از سالها آمدن او به شهر و فرزندان خویش را باز ناشکیفتن او از آن پریان بحکم جنسیت و همدلی او با ایشان

بود عبدالغوث هم‌جنس پری چون پری نه سال در پنهان‌پری شد زنش را نسل از شوی دگر وآن یتیمانش ز مرگش در سمر که مرورا گرگ زد یا ره‌زنی یا فتاد اندر چهی یا مکمنی جمله فرزندانش در اشغال مست خود نگفتندی که بابایی بدست بعد نه سال آمد او هم عاریه گشت پیدا باز شد متواریه یک مهی مهمان …

بیشتر بخوانید »

بخش ۹۱ – رجوع کردن به قصهٔ طلب کردن آن موش آن چغز را لب‌لب جو و کشیدن سر رشته تا چغز را در آب خبر شود از طلب او

آن سرشتهٔ عشق رشته می‌کشد بر امید وصل چغز با رشد می‌تند بر رشتهٔ دل دم به دم که سر رشته به دست آورده‌ام هم‌چو تاری شد دل و جان در شهود تا سر رشته به من رویی نمود خود غراب البین آمد ناگهان بر شکار موش و بردش زان مکان چون بر آمد بر هوا موش از غراب منسحب …

بیشتر بخوانید »

بخش ۹۰ – قصهٔ آنک گاو بحری گوهر کاویان از قعر دریا بر آورد شب بر ساحل دریا نهد در درخش و تاب آن می‌چرد بازرگان از کمین برون آید چون گاو از گوهر دورتر رفته باشد بازرگان به لجم و گل تیره گوهر را بپوشاند و بر درخت گریزد الی آخر القصه و التقریب

گاو آبی گوهر از بحر آورد بنهد اندر مرج و گردش می‌چرد در شعاع نور گوهر گاو آب می‌چرد از سنبل و سوسن شتاب زان فکندهٔ گاو آبی عنبرست که غذااش نرگس و نیلوفرست هرکه باشد قوت او نور جلال چون نزاید از لبش سحر حلال هرکه چون زنبور وحیستش نفل چون نباشد خانهٔ او پر عسل می‌چرد در نور …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸۹ – حکایت شب دزدان کی سلطان محمود شب در میان ایشان افتاد کی من یکی‌ام از شما و بر احوال ایشان مطلع شدن الی آخره

شب چو شه محمود برمی‌گشت فرد با گروهی قوم دزدان باز خورد پس بگفتندش کیی ای بوالوفا گفت شه من هم یکی‌ام از شما آن یکی گفت ای گروه مکر کیش تا بگوید هر یکی فرهنگ خویش تا بگوید با حریفان در سمر کو چه دارد در جبلت از هنر آن یکی گفت ای گروه فن‌فروش هست خاصیت مرا اندر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸۸ – لابه کردن موش مر چغز را کی بهانه میندیش و در نسیه مینداز انجاح این حاجت مرا کی فی التاخیر آفات و الصوفی ابن الوقت و ابن دست از دامن پدر باز ندارد و اب مشفق صوفی کی وقتست او را بنگرش به فردا محتاج نگرداند چندانش مستغرق دارد در گلزار سریع الحسابی خویش نه چون عوام منتظر مستقبل نباشد نهری باشد نه دهری کی لا صباح عند الله و لا مساء ماضی و مستقبل و ازل و ابد آنجا نباشد آدم سابق و دجال مسبوق نباشد کی این رسوم در خطهٔ عقل جز وی است و روح حیوانی در عالم لا مکان و لا زمان این رسوم نباشد پس او ابن وقتیست کی لا یفهم منه الا نفی تفرقه الا زمنه چنانک از الله واحد فهم شود نفی دوی نی حقیقت واحدی

صوفیی را گفت خواجهٔ سیم‌پاش ای قدمهای ترا جانم فراش یک درم خواهی تو امروز ای شهم یا که فردا چاشتگاهی سه درم گفت دی نیم درم راضی‌ترم زانک امروز این و فردا صد درم سیلی نقد از عطاء نسیه به نک قفا پیشت کشیدم نقد ده خاصه آن سیلی که از دست توست که قفا و سیلیش مست توست …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸۷ – مبالغه کردن موش در لابه و زاری و وصلت جستن از چغز آبی

گفت کای یار عزیز مهرکار من ندارم بی‌رخت یک‌دم قرار روز نور و مکسب و تابم توی شب قرار و سلوت و خوابم توی از مروت باشد ار شادم کنی وقت و بی‌وقت از کرم یادم کنی در شبان‌روزی وظیفهٔ چاشتگاه راتبه کردی وصال ای نیک‌خواه من بدین یک‌بار قانع نیستم در هوایت طرفه انسانیستم پانصد استسقاستم اندر جگر با …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸۶ – تدبیر کردن موش به چغز کی من نمی‌توانم بر تو آمدن به وقت حاجت در آب میان ما وصلتی باید کی چون من بر لب جو آیم ترا توانم خبر کردن و تو چون بر سر سوراخ موش‌خانه آیی مرا توانی خبر کردن الی آخره

این سخن پایان ندارد گفت موش چغز را روزی کای مصباح هوش وقتها خواهم که گویم با تو راز تو درون آب داری ترک‌تاز بر لب جو من ترا نعره‌زنان نشنوی در آب نالهٔ عاشقان من بدین وقت معین ای دلیر می‌نگردم از محاکات تو سیر پنج وقت آمد نماز و رهنمون عاشقان را فی صلاه دائمون نه به پنج …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸۵ – حکایت تعلق موش با چغز و بستن پای هر دو به رشته‌ای دراز و بر کشیدن زاغ موش را و معلق شدن چغز و نالیدن و پشیمانی او از تعلق با غیر جنس و با جنس خود ناساختن

از قضا موشی و چغزی با وفا بر لب جو گشته بودند آشنا هر دو تن مربوط میقاتی شدند هر صباحی گوشه‌ای می‌آمدند نرد دل با هم‌دگر می‌باختند از وساوس سینه می‌پرداختند هر دو را دل از تلاقی متسع هم‌دگر را قصه‌خوان و مستمع رازگویان با زبان و بی‌زبان الجماعه رحمه را تاویل دان آن اشر چون جفت آن شاد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸۴ – منادی کردن سید ملک ترمد کی هر کی در سه یا چهار روز به سمرقند رود به فلان مهم خلعت و اسپ و غلام و کنیزک و چندین زر دهم و شنیدن دلقک خبر این منادی در ده و آمدن به اولاقی نزد شاه کی من باری نتوانم رفتن

سید ترمد که آنجا شاه بود مسخرهٔ او دلقک آگاه بود داشت کاری در سمرقند او مهم جست‌الاقی تا شود او مستتم زد منادی هر که اندر پنج روز آردم زانجا خبر بدهم کنوز دلقک اندر ده بد و آن را شنید بر نشست و تا بترمد می‌دوید مرکبی دو اندر آن ره شد سقط از دوانیدن فرس را زان …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸۳ – جواب گفتن مسلمان آنچ دید به یارانش جهود و ترسا و حسرت خوردن ایشان

پس مسلمان گفت ای یاران من پیشم آمد مصطفی سلطان من پس مرا گفت آن یکی بر طور تاخت با کلیم حق و نرد عشق باخت وان دگر را عیسی صاحب‌قران برد بر اوج چهارم آسمان خیز ای پس ماندهٔ دیده ضرر باری آن حلوا و یخنی را بخور آن هنرمندان پر فن راندند نامهٔ اقبال و منصب خواندند آن …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸۲ – مثل

سوی جامع می‌شد آن یک شهریار خلق را می‌زد نقیب و چوبدار آن یکی را سر شکستی چوب‌زن و آن دگر را بر دریدی پیرهن در میانه بی‌دلی ده چوب خورد بی‌گناهی که برو از راه برد خون چکان رو کرد با شاه و بگفت ظلم ظاهر بین چه پرسی از نهفت خیر تو این است جامع می‌روی تا چه …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸۱ – حکایت اشتر و گاو و قج که در راه بند گیاه یافتند هر یکی می‌گفت من خورم

اشتر و گاو و قجی در پیش راه یافتند اندر روش بندی گیاه گفت قج بخش ار کنیم این را یقین هیچ کس از ما نگردد سیر ازین لیک عمر هرکه باشد بیشتر این علف اوراست اولی گو بخور که اکابر را مقدم داشتن آمدست از مصطفی اندر سنن گرچه پیران را درین دور لئام در دو موضع پیش می‌دارند …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸۰ – حکایت آن سه مسافر مسلمان و ترسا و جهود و آن کی به منزل قوتی یافتند و ترسا و جهود سیر بودند گفتند این قوت را فردا خوریم مسلمان صایم بود گرسنه ماند از آنک مغلوب بود

یک حکایت بشنو اینجا ای پسر تا نگردی ممتحن اندر هنر آن جهود و مؤمن و ترسا مگر همرهی کردند با هم در سفر با دو گمره همره آمد مؤمنی چون خرد با نفس و با آهرمنی مرغزی و رازی افتند از سفر همره و هم‌سفره پیش هم‌دگر در قفس افتند زاغ و جغد و باز جفت شد در حبس …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷۹ – آواز دادن هاتف مر طالب گنج را و اعلام کردن از حقیقت اسرار آن

اندرین بود او که الهام آمدش کشف شد این مشکلات از ایزدش کو بگفتت در کمان تیری بنه کی بگفتندت که اندر کش تو زه او نگفتت که کمان را سخت‌کش در کمان نه گفت او نه پر کنش از فضولی تو کمان افراشتی صنعت قواسیی بر داشتی ترک این سخته کمانی رو بگو در کمان نه تیر و پریدن …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷۸ – انابت آن طالب گنج به حق تعالی بعد از طلب بسیار و عجز و اضطرار کی ای ولی الاظهار تو کن این پنهان را آشکار

گفت آن درویش ای دانای راز از پی این گنج کردم یاوه‌تاز دیو حرص و آز و مستعجل تگی نی تانی جست و نی آهستگی من ز دیگی لقمه‌ای نندوختم کف سیه کردم دهان را سوختم خود نگفتم چون درین ناموقنم زان گره‌زن این گره را حل کنم قول حق را هم ز حق تفسیر جو هین مگو ژاژ از …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷۷ – رجوع کردن به قصهٔ قبه و گنج

نک خیال آن فقیرم بی‌ریا عاجز آورد از بیا و از بیا بانگ او تو نشنوی من بشنوم زانک در اسرار همراز ویم طالب گنجش مبین خود گنج اوست دوست کی باشد به معنی غیر دوست سجده خود را می‌کند هر لحظه او سجده پیش آینه‌ست از بهر رو گر بدیدی ز آینه او یک پشیز بی‌خیالی زو نماندی هیچ …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷۶ – معجزهٔ هود علیه‌السلام در تخلص مؤمنان امت به وقت نزول باد

مؤمنان از دست باد ضایره جمله بنشستند اندر دایره یاد طوفان بود و کشتی لطف هو بس چنین کشتی و طوفان دارد او پادشاهی را خدا کشتی کند تا به حرص خویش بر صفها زند قصد شه آن نه که خلق آمن شوند قصدش آنک ملک گردد پای‌بند آن خراسی می‌دود قصدش خلاص تا بیابد او ز زخم آن دم …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷۵ – حکمت در انی جاعل فی الارض خلیفه

پس خلیفه ساخت صاحب‌سینه‌ای تا بود شاهیش را آیینه‌ای بس صفای بی‌حدودش داد او وانگه از ظلمت ضدش بنهاد او دو علم بر ساخت اسپید و سیاه آن یکی آدم دگر ابلیس راه در میان آن دو لشکرگاه زفت چالش و پیکار آنچ رفت رفت هم‌چنان دور دوم هابیل شد ضد نور پاک او قابیل شد هم‌چنان این دو علم …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷۴ – یافتن مرید مراد را و ملاقات او با شیخ نزدیک آن بیشه

اندرین بود او که شیخ نامدار زود پیش افتاد بر شیری سوار شیر غران هیزمش را می‌کشید بر سر هیزم نشسته آن سعید تازیانه‌ش مار نر بود از شرف مار را بگرفته چون خرزن به کف تو یقین می‌دان که هر شیخی که هست هم سواری می‌کند بر شیر مست گرچه آن محسوس و این محسوس نیست لیک آن بر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷۳ – واگشتن مرید از وثاق شیخ و پرسیدن از مردم و نشان دادن ایشان کی شیخ به فلان بیشه رفته است

بعد از آن پرسان شد او از هر کسی شیخ را می‌جست از هر سو بسی پس کسی گفتش که آن قطب دیار رفت تا هیزم کشد از کوهسار آن مرید ذوالفقاراندیش تفت در هوای شیخ سوی بیشه رفت دیو می‌آورد پیش هوش مرد وسوسه تا خفیه گردد مه ز گرد کین چنین زن را چرا این شیخ دین دارد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷۲ – جواب گفتن مرید و زجر کردن مرید آن طعانه را از کفر و بیهوده گفتن

بانگ زد بر وی جوان و گفت بس روز روشن از کجا آمد عسس نور مردان مشرق و مغرب گرفت اسمانها سجده کردند از شگفت آفتاب حق بر آمد از حمل زیر چادر رفت خورشید از خجل ترهات چون تو ابلیسی مرا کی بگرداند ز خاک این سرا من به بادی نامدم هم‌چون سحاب تا بگردی باز گردم زین جناب …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷۱ – پرسیدن آن وارد از حرم شیخ کی شیخ کجاست کجا جوییم و جواب نافرجام گفتن حرم

اشکش از دیده بجست و گفت او با همه آن شاه شیرین‌نام کو گفت آن سالوس زراق تهی دام گولان و کمند گمرهی صد هزاران خام ریشان هم‌چو تو اوفتاده از وی اندر صد عتو گر نبینیش و سلامت وا روی خیر تو باشد نگردی زو غوی لاف‌کیشی کاسه‌لیسی طبل‌خوار بانگ طبلش رفته اطراف دیار سبطیند این قوم و گوساله‌پرست …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷۰ – حکایت مرید شیخ حسن خرقانی قدس الله سره

رفت درویشی ز شهر طالقان بهر صیت بوالحسین خارقان کوهها ببرید و وادی دراز بهر دید شیخ با صدق و نیاز آنچ در ره دید از رنج و ستم گرچه در خوردست کوته می‌کنم چون به مقصد آمد از ره آن جوان خانهٔ آن شاه را جست او نشان چون به صد حرمت بزد حلقهٔ درش زن برون کرد از …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶۹ – باز دادن شاه گنج‌نامه را به آن فقیر کی بگیر ما از سر این برخاستیم

چونک رقعهٔ گنج پر آشوب را شه مسلم داشت آن مکروب را گشت آمن او ز خصمان و ز نیش رفت و می‌پیچید در سودای خویش یار کرد او عشق درداندیش را کلب لیسد خویش ریش خویش را عشق را در پیچش خود یار نیست محرمش در ده یکی دیار نیست نیست از عاشق کسی دیوانه‌تر عقل از سودای او …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶۸ – نومید شدن آن پادشاه از یافتن آن گنج و ملول شدن او از طلب آن

چونک تعویق آمد اندر عرض و طول شاه شد زان گنج دل سیر و ملول دشتها را گز گز آن شه چاه کند رقعه را از خشم پیش او فکند گفت گیر این رقعه کش آثار نیست تو بدین اولیتری کت کار نیست نیست این کار کسی کش هست کار که بسوزد گل بگردد گرد خار نادر افتد اهل این …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶۷ – فاش شدن خبر این گنج و رسیدن به گوش پادشاه

پس خبر کردند سلطان را ازین آن گروهی که بدند اندر کمین عرضه کردند آن سخن را زیردست که فلانی گنج‌نامه یافتست چون شنید این شخص کین با شه رسید جز که تسلیم و رضا چاره ندید پیش از آنک اشکنجه بیند زان قباد رقعه را آن شخص پیش او نهاد گفت تا این رقعه را یابیده‌ام گنج نه و …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶۶ – تمامی قصهٔ آن فقیر و نشان جای آن گنج

اندر آن رقعه نبشته بود این که برون شهر گنجی دان دفین آن فلان قبه که در وی مشهدست پشت او در شهر و در در فدفدست پشت با وی کن تو رو در قبله آر وانگهان از قوس تیری بر گذار چون فکندی تیر از قوس ای سعاد بر کن آن موضع که تیرت اوفتاد پس کمان سخت آورد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶۵ – قصهٔ آن گنج‌نامه کی پهلوی قبه‌ای روی به قبله کن و تیر در کمان نه بینداز آنجا کی افتد گنجست

دید در خواب او شبی و خواب کو واقعهٔ بی‌خواب صوفی‌راست خو هاتفی گفتش کای دیده تعب رقعه‌ای در مشق وراقان طلب خفیه زان وراق کت همسایه است سوی کاغذپاره‌هاش آور تو دست رقعه‌ای شکلش چنین رنگش چنین بس بخوان آن را به خلوت ای حزین چون بدزدی آن ز وراق ای پسر پس برون رو ز انبهی و شور …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶۴ – باقی قصهٔ فقیر روزی‌طلب بی‌واسطهٔ کسب

آن یکی بیچارهٔ مفلس ز درد که ز بی‌چیزی هزاران زهر خورد لابه کردی در نماز و در دعا کای خداوند و نگهبان رعا بی ز جهدی آفریدی مر مرا بی فن من روزیم ده زین سرا پنج گوهر دادیم در درج سر پنج حس دیگری هم مستتر لا یعد این داد و لا یحصی ز تو من کلیلم از …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶۳ – مثل

عارفی پرسید از آن پیر کشیش که توی خواجه مسن‌تر یا که ریش گفت نه من پیش ازو زاییده‌ام بی ز ریشی بس جهان را دیده‌ام گفت ریشت شد سپید از حال گشت خوی زشت تو نگردیدست وشت او پس از تو زاد و از تو بگذرید تو چنین خشکی ز سودای ثرید تو بر آن رنگی که اول زاده‌ای …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶۲ – حکایت در تقریر آنک صبر در رنج کار سهل‌تر از صبر در فراق یار بود

آن یکی زن شوی خود را گفت هی ای مروت را به یک ره کرده طی هیچ تیمارم نمی‌داری چرا تا بکی باشم درین خواری چرا گفت شو من نفقه چاره می‌کنم گرچه عورم دست و پایی می‌زنم نفقه و کسوه‌ست واجب ای صنم از منت این هر دو هست و نیست کم آستین پیرهن بنمود زن بس درشت و …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶۱ – جواب دادن قاضی صوفی را

گفت قاضی گر نبودی امر مر ور نبودی خوب و زشت و سنگ و در ور نبودی نفس و شیطان و هوا ور نبودی زخم و چالیش و وغا پس به چه نام و لقب خواندی ملک بندگان خویش را ای منهتک چون بگفتی ای صبور و ای حلیم چون بگفتی ای شجاع و ای حکیم صابرین و صادقین و …

بیشتر بخوانید »