خانه | مولوی | مثنوی معنوی | دفتر ششم (صفحه 4)

دفتر ششم

بخش ۲۰ – امتحان کردن مصطفی علیه‌السلام عایشه را رضی الله عنها کی چه پنهان می‌شوی پنهان مشو که اعمی ترا نمی‌بیند تا پدید آید کی عایشه رضی الله عنها از ضمیر مصطفی علیه السلام واقف هست یا خود مقلد گفت ظاهرست

گفت پیغامبر برای امتحان او نمی‌بیند ترا کم شو نهان کرد اشارت عایشه با دستها او نبیند من همی‌بینم ورا غیرت عقل است بر خوبی روح پر ز تشبیهات و تمثیل این نصوح با چنین پنهانیی کین روح راست عقل بر وی این چنین رشکین چراست از که پنهان می‌کنی ای رشک‌خو آنک پوشیدست نورش روی او می‌رود بی‌روی‌پوش این …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۹ – در آمدن ضریر در خانهٔ مصطفی علیه‌السلام و گریختن عایشه رضی الله عنها از پیش ضریر و گفتن رسول علیه‌السلام کی چه می‌گریزی او ترا نمی‌بیند و جواب دادن عایشه رضی الله عنها رسول را صلی الله علیه و سلم

اندر آمد پیش پیغامبر ضریر کای نوابخش تنور هر خمیر ای تو میر آب و من مستسقیم مستغاث المستغاث ای ساقیم چون در آمد آن ضریر از در شتاب عایشه بگریخت بهر احتجاب زانک واقف بود آن خاتون پاک از غیوری رسول رشکناک هر که زیباتر بود رشکش فزون زانک رشک از ناز خیزد یا بنون گنده‌پیران شوی را قما …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۸ – استدعاء امیر ترک مخمور مطرب را بوقت صبوح و تفسیر این حدیث کی ان لله تعالی شرابا اعده لاولیائه اذا شربوا سکروا و اذا سکروا طابوا الی آخر الحدیث می در خم اسرار بدان می‌جوشد تا هر که مجردست از آن می نوشد قال الله تعالی ان الابرار یشربون این می که تو می‌خوری حرامست ما می نخوریم جز حلالی «جهد کن تا ز نیست هست شوی وز شراب خدای مست شوی»

اعجمی ترکی سحر آگاه شد وز خمار خمر مطرب‌خواه شد مطرب جان مونس مستان بود نقل و قوت و قوت مست آن بود مطرب ایشان را سوی مستی کشید باز مستی از دم مطرب چشید آن شراب حق بدان مطرب برد وین شراب تن ازین مطرب چرد هر دو گر یک نام دارد در سخن لیک شتان این حسن تا …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۷ – حکایت آن عاشق کی شب بیامد بر امید وعدهٔ معشوق بدان وثاقی کی اشارت کرده بود و بعضی از شب منتظر ماند و خوابش بربود معشوق آمد بهر انجاز وعده او را خفته یافت جیبش پر جوز کرد و او را خفته گذاشت و بازگشت

عاشقی بودست در ایام پیش پاسبان عهد اندر عهد خویش سالها در بند وصل ماه خود شاهمات و مات شاهنشاه خود عاقبت جوینده یابنده بود که فرج از صبر زاینده بود گفت روزی یار او که امشب بیا که بپختم از پی تو لوبیا در فلان حجره نشین تا نیم‌شب تا بیایم نیم‌شب من بی طلب مرد قربان کرد و …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۶ – حواله کردن مرغ گرفتاری خود را در دام به فعل و مکر و زرق زاهد و جواب زاهد مرغ را

گفت آن مرغ این سزای او بود که فسون زاهدان را بشنود گفت زاهد نه سزای آن نشاف کو خورد مال یتیمان از گزاف بعد از آن نوحه‌گری آغاز کرد که فخ و صیاد لرزان شد ز درد کز تناقضهای دل پشتم شکست بر سرم جانا بیا می‌مال دست زیر دست تو سرم را راحتیست دست تو در شکربخشی آیتیست …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۵ – حکایت پاسبان کی خاموش کرد تا دزدان رخت تاجران بردند به کلی بعد از آن هیهای و پاسبانی می‌کرد

پاسبانی خفت و دزد اسباب برد رختها را زیر هر خاکی فشرد روز شد بیدار شد آن کاروان دید رفته رخت و سیم و اشتران پس بدو گفتند ای حارس بگو که چه شد این رخت و این اسباب کو گفت دزدان آمدند اندر نقاب رختها بردند از پیشم شتاب قوم گفتندش که ای چو تل ریگ پس چه می‌کردی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۴ – مناظرهٔ مرغ با صیاد در ترهب و در معنی ترهبی کی مصطفی علیه‌السلام نهی کرد از آن امت خود را کی لا رهبانیه فی الاسلام

مرغ گفتش خواجه در خلوت مه‌ایست دین احمد را ترهب نیک نیست از ترهب نهی کردست آن رسول بدعتی چون در گرفتی ای فضول جمعه شرطست و جماعت در نماز امر معروف و ز منکر احتراز رنج بدخویان کشیدن زیر صبر منفعت دادن به خلقان هم‌چو ابر خیر ناس آن ینفع الناس ای پدر گر نه سنگی چه حریفی با …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۳ – حکایت آن شخص کی دزدان قوج او را بدزدیدند و بر آن قناعت نکرد به حیله جامه‌هاش را هم دزدیدند

آن یکی قج داشت از پس می‌کشید دزد قج را برد حبلش را برید چونک آگه شد دوان شد چپ و راست تا بیابد کان قج برده کجاست بر سر چاهی بدید آن دزد را که فغان می‌کرد کای واویلتا گفت نالان از چئی ای اوستاد گفت همیان زرم در چه فتاد گر توانی در روی بیرون کشی خمس بدهم …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲ – حکایت آن صیادی کی خویشتن در گیاه پیچیده بود و دستهٔ گل و لاله را کله‌وار به سر فرو کشیده تا مرغان او را گیاه پندارند و آن مرغ زیرک بوی برد اندکی کی این آدمیست کی برین شکل گیاه ندیدم اما هم تمام بوی نبرد به افسون او مغرور شد زیرا در ادراک اول قاطعی نداشت در ادراک مکر دوم قاطعی داشت و هو الحرص و الطمع لا سیما عند فرط الحاجه و الفقر قال النبی صلی الله علیه و سلم کاد الفقر ان یکون کفرا

رفت مرغی در میان مرغزار بود آنجا دام از بهر شکار دانهٔ چندی نهاده بر زمین وآن صیاد آنجا نشسته در کمین خویشتن پیچیده در برگ و گیاه تا در افتد صید بیچاره ز راه مرغک آمد سوی او از ناشناخت پس طوافی کرد و پیش مرد تاخت گفت او را کیستی تو سبزپوش در بیابان در میان این وحوش …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۱ – مدافعهٔ امرا آن حجت را به شبههٔ جبریانه و جواب دادن شاه ایشان را

پس بگفتند آن امیران کین فنیست از عنایتهاش کار جهد نیست قسمت حقست مه را روی نغز دادهٔ بختست گل را بوی نغز گفت سلطان بلک آنچ از نفس زاد ریع تقصیرست و دخل اجتهاد ورنه آدم کی بگفتی با خدا ربنا انا ظلمنا نفسنا خود بگفتی کین گناه از نفس بود چون قضا این بود حزم ما چه سود …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۰ – وا نمودن پادشاه به امرا و متعصبان در راه ایاز سبب فضیلت و مرتبت و قربت و جامگی او بریشان بر وجهی کی ایشان را حجت و اعتراض نماند

چون امیران از حسد جوشان شدند عاقبت بر شاه خود طعنه زدند کین ایاز تو ندارد سی خرد جامگی سی امیر او چون خورد شاه بیرون رفت با آن سی امیر سوی صحرا و کهستان صیدگیر کاروانی دید از دور آن ملک گفت امیری را برو ای مؤتفک رو بپرس آن کاروان را بر رصد کز کدامین شهر اندر می‌رسد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۹ – قصه‌ای هم در تقریر این

شرفه‌ای بشنید در شب معتمد برگرفت آتش‌زنه که آتش زند دزد آمد آن زمان پیشش نشست چون گرفت آن سوخته می‌کرد پست می‌نهاد آنجا سر انگشت را تا شود استارهٔ آتش فنا خواجه می‌پنداشت کز خود می‌مرد این نمی‌دید او که دزدش می‌کشد خواجه گفت این سوخته نمناک بود می‌مرد استاره از تریش زود بس که ظلمت بود و تاریکی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸ – در عموم تاویل این آیت کی کلما اوقدوا نارا للحرب

کلما هم اوقدوا نار الوغی اطفاء الله نارهم حتی انطفا عزم کرده که دلا آنجا مه‌ایست گشته ناسی زانک اهل عزم نیست چون نبودش تخم صدقی کاشته حق برو نسیان آن بگماشته گرچه بر آتش‌زنهٔ دل می‌زند آن ستاره‌ش را کف حق می‌کشد

بیشتر بخوانید »

بخش ۷ – در بیان آنک این غرور تنها آن هندو را نبود بلک هر آدمیی به چنین غرور مبتلاست در هر مرحله‌ای الا من عصم الله

چون بپیوستی بدان ای زینهار چند نالی در ندامت زار زار نام میری و وزیری و شهی در نهانش مرگ و درد و جان‌دهی بنده باش و بر زمین رو چون سمند چون جنازه نه که بر گردن برند جمله را حمال خود خواهد کفور چون سوار مرده آرندش به گور بر جنازه هر که را بینی به خواب فارس …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶ – صبر فرمودن خواجه مادر دختر را کی غلام را زجر مکن من او را بی‌زجر ازین طمع باز آرم کی نه سیخ سوزد نه کباب خام ماند

گفت خواجه صبر کن با او بگو که ازو ببریم و بدهیمش به تو تا مگر این از دلش بیرون کنم تو تماشا کن که دفعش چون کنم تو دلش خوش کن بگو می‌دان درست که حقیقت دختر ما جفت تست ما ندانستیم ای خوش مشتری چونک دانستیم تو اولیتری آتش ما هم درین کانون ما لیلی آن ما و …

بیشتر بخوانید »

بخش ۵ – حکایت غلام هندو کی به خداوندزادهٔ خود پنهان هوای آورده بود چون دختر را با مهتر زاده‌ای عقد کردند غلام خبر یافت رنجور شد و می‌گداخت و هیچ طبیب علت او را در نمی‌یافت و او را زهرهٔ گفتن نه

خواجه‌ای را بود هندو بنده‌ای پروریده کرده او را زنده‌ای علم و آدابش تمام آموخته در دلش شمع هنر افروخته پروریدش از طفولیت به ناز در کنار لطف آن اکرام‌ساز بود هم این خواجه را خوش دختری سیم‌اندامی گشی خوش‌گوهری چون مراهق گشت دختر طالبان بذل می‌کردند کابین گران می‌رسیدش از سوی هر مهتری بهر دختر دم به دم خوزه‌گری …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴ – مناجات و پناه جستن به حق از فتنهٔ اختیار و از فتنهٔ اسباب اختیار کی سماوات و ارضین از اختیار و اسباب اختیار شکوهیدند و ترسیدند و خلقت آدمی مولع افتاد بر طلب اختیار و اسباب اختیار خویش چنانک بیمار باشد خود را اختیار کم بیند صحت خواهد کی سبب اختیارست تا اختیارش بیفزاید و منصب خواهد تا اختیارش بیفزاید و مهبط قهر حق در امم ماضیه فرط اختیار و اسباب اختیار بوده است هرگز فرعون بی‌نوا کس ندیده است

اولم این جزر و مد از تو رسید ورنه ساکن بود این بحر ای مجید هم از آنجا کین تردد دادیم بی‌تردد کن مرا هم از کرم ابتلاام می‌کنی آه الغیاث ای ذکور از ابتلاات چون اناث تا بکی این ابتلا یا رب مکن مذهبی‌ام بخش و ده‌مذهب مکن اشتری‌ام لاغری و پشت ریش ز اختیار هم‌چو پالان‌شکل خویش این …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳ – نکوهیدن ناموسهای پوسیده را کی مانع ذوق ایمان و دلیل ضعف صدق‌اند و راه‌زن صد هزار ابله چنانک راه‌زن آن مخنث شده بودند گوسفندان و نمی‌یارست گذشتن و پرسیدن مخنث از چوپان کی این گوسفندان تو مرا عجب گزند گفت ای مردی و در تو رگ مردی هست همه فدای تو اند و اگر مخنثی هر یکی ترا اژدرهاست مخنثی دیگر هست کی چون گوسفندان را بیند در حال از راه باز گردد نیارد پرسیدن ترسد کی اگر بپرسم گوسفندان در من افتند و مرا بگزند

ای ضیاء الحق حسام‌الدین بیا ای صقال روح و سلطان الهدی مثنوی را مسرح مشروح ده صورت امثال او را روح ده تا حروفش جمله عقل و جان شوند سوی خلدستان جان پران شوند هم به سعی تو ز ارواح آمدند سوی دام حرف و مستحقن شدند باد عمرت در جهان هم‌چون خضر جان‌فزا و دستگیر و مستمر چون خضر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲ – سال سایل از مرغی کی بر سر ربض شهری نشسته باشد سر او فاضل‌ترست و عزیزتر و شریف‌تر و مکرم‌تر یا دم او و جواب دادن واعظ سایل را به قدر فهم او

واعظی را گفت روزی سایلی کای تو منبر را سنی‌تر قایلی یک سؤالستم بگو ای ذو لباب اندرین مجلس سؤالم را جواب بر سر بارو یکی مرغی نشست از سر و از دم کدامینش بهست گفت اگر رویش به شهر و دم به ده روی او از دم او می‌دان که به ور سوی شهرست دم رویش به ده خاک …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱ – تمامت کتاب الموطد الکریم

ای حیات دل حسام‌الدین بسی میل می‌جوشد به قسم سادسی گشت از جذب چو تو علامه‌ای در جهان گردان حسامی نامه‌ای پیش‌کش می‌آرمت ای معنوی قسم سادس در تمام مثنوی شش جهت را نور ده زین شش صحف کی یطوف حوله من لم یطف عشق را با پنج و با شش کار نیست مقصد او جز که جذب یار نیست …

بیشتر بخوانید »