خانه | مولوی | مثنوی معنوی | دفتر ششم | بخش ۳۸ – داستان آن عجوزه کی روی زشت خویشتن را جندره و گلگونه می‌ساخت و ساخته نمی‌شد و پذیرا نمی‌آمد

بخش ۳۸ – داستان آن عجوزه کی روی زشت خویشتن را جندره و گلگونه می‌ساخت و ساخته نمی‌شد و پذیرا نمی‌آمد

بود کمپیری نودساله کلان

پر تشنج روی و رنگش زعفران

چون سر سفره رخ او توی توی

لیک در وی بود مانده عشق شوی

ریخت دندانهاش و مو چون شیر شد

قد کمان و هر حسش تغییر شد

عشق شوی و شهوت و حرصش تمام

عشق صید و پاره‌پاره گشته دام

مرغ بی‌هنگام و راه بی‌رهی

آتشی پر در بن دیگ تهی

عاشق میدان و اسپ و پای نی

عاشق زمر و لب و سرنای نی

حرص در پیری جهودان را مباد

ای شقیی که خداش این حرص داد

ریخت دندانهای سگ چون پیر شد

ترک مردم کرد و سرگین‌گیر شد

این سگان شصت ساله را نگر

هر دمی دندان سگشان تیزتر

پیر سگ را ریخت پشم از پوستین

این سگان پیر اطلس‌پوش بین

عشقشان و حرصشان در فرج و زر

دم به دم چون نسل سگ بین بیشتر

این چنین عمری که مایهٔ دوزخ است

مر قصابان غضب را مسلخ است

چون بگویندش که عمر تو دراز

می‌شود دلخوش دهانش از خنده باز

این چنین نفرین دعا پندارد او

چشم نگشاید سری بر نارد او

گر بدیدی یک سر موی از معاد

اوش گفتی این چنین عمر تو باد

درباره مولوی

جلال‌الدین محمد بلخی معروف به مولوی و مولانا و رومی (‎۶ ربیع‌الاول ۶۰۴، بلخ، یا وخش، – ۵ جمادی‌الثانی ۶۷۲ هجری قمری، قونیه) (۱۵ مهر ۵۸۶ - ۴ دی ۶۵۲ هجری شمسی) از مشهورترین شاعران ایرانی‌تبار پارسی‌گوی است. نام کامل وی «محمد ابن محمد ابن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی» بوده و در دوران حیات به القاب «جلال‌الدین»، «خداوندگار» و «مولانا خداوندگار» نامیده می‌شده‌است. در قرن‌های بعد (ظاهراً از قرن ۹) القاب «مولوی»، «مولانا»، «مولوی رومی» و «ملای رومی» برای وی به کار رفته‌است و از برخی از اشعارش تخلص او را «خاموش» و «خَموش» و «خامُش» دانسته‌اند. زبان مادری وی پارسی بوده است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.