خانه | مولوی | مثنوی معنوی | دفتر پنجم (صفحه 5)

دفتر پنجم

بخش ۱۸ – تفسیر یا حسره علی العباد

او همی گوید که از اشکال تو غره گشتم دیر دیدم حال تو شمع مرده باده رفته دلربا غوطه خورد از ننگ کژبینی ما ظلت الارباح خسرا مغرما نشتکی شکوی الی الله العمی حبذا ارواح اخوان ثقات مسلمات مؤمنات قانتات هر کسی رویی به سویی برده‌اند وان عزیزان رو به بی‌سو کرده‌اند هر کبوتر می‌پرد در مذهبی وین کبوتر جانب …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۷ – تمثیل روشهای مختلف و همتهای گوناگون به اختلاف تحری متحریان در وقت نماز قبله را در وقت تاریکی و تحری غواصان در قعر بحر

هم‌چو قومی که تحری می‌کنند بر خیال قبله سویی می‌تنند چونک کعبه رو نماید صبحگاه کشف گردد که کی گم کردست راه یا چو غواصان به زیر قعر آب هر کسی چیزی همی‌چیند شتاب بر امید گوهر و در ثمین توبره پر می‌کنند از آن و این چون بر آیند از تگ دریای ژرف کشف گردد صاحب در شگرف وآن …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۶ – تمثیل لوح محفوظ و ادراک عقل هر کسی از آن لوح آنک امر و قسمت و مقدور هر روزهٔ ویست هم چون ادراک جبرئیل علیه‌السلام هر روزی از لوح اعظم عقل مثال جبرئیلست و نظر او به تفکر به سوی غیبی که معهود اوست در تفکر و اندیشهٔ کیفیت معاش و بیرون شو کارهای هر روزینه مانند نظر جبرئیلست در لوح و فهم کردن او از لوح

چون ملک از لوح محفوظ آن خرد هر صباحی درس هر روزه برد بر عدم تحریرها بین بی‌بنان و از سوادش حیرت سوداییان هر کسی شد بر خیالی ریش گاو گشته در سودای گنجی کنج‌کاو از خیالی گشته شخصی پرشکوه روی آورده به معدنهای کوه وز خیالی آن دگر با جهد مر رو نهاده سوی دریا بهر در وآن دگر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۵ – مناجات

ای خدای بی‌نظیر ایثار کن گوش را چون حلقه دادی زین سخن گوش ما گیر و بدان مجلس کشان کز رحیقت می‌خورند آن سرخوشان چون به ما بویی رسانیدی ازین سر مبند آن مشک را ای رب دین از تو نوشند ار ذکورند ار اناث بی‌دریغی در عطا یا مستغاث ای دعا ناگفته از تو مستجاب داده دل را هر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۳ – بیان آنک نور که غذای جانست غذای جسم اولیا می‌شود تا او هم یار می‌شود روح را کی اسلم شیطانی علی یدی

گرچه آن مطعوم جانست و نظر جسم را هم زان نصیبست ای پسر گر نگشتی دیو جسم آن را اکول اسلم الشیطان نفرمودی رسول دیو زان لوتی که مرده حی شود تا نیاشامد مسلمان کی شود دیو بر دنیاست عاشق کور و کر عشق را عشقی دگر برد مگر از نهان‌خانهٔ یقین چون می‌چشد اندک‌اندک رخت عشق آنجا کشد یا …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲ – عرضه کردن مصطفی علیه‌السلام شهادت را بر مهمان خویش

این سخن پایان ندارد مصطفی عرضه کرد ایمان و پذرفت آن فتی آن شهادت را که فرخ بوده است بندهای بسته را بگشوده است گشت مؤمن گفت او را مصطفی که امشبان هم باش تو مهمان ما گفت والله تا ابد ضیف توم هر کجا باشم بهر جا که روم زنده کرده و معتق و دربان تو این جهان و …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۱ – در بیان آنک نور خود از اندرون شخص منور بی‌آنک فعلی و قولی بیان کند گواهی دهد بر نور وی در بیان آنک آن‌نور خود را از اندرون سر عارف ظاهر کند بر خلقان بی‌فعل عارف و بی‌قول عارف افزون از آنک به قول و فعل او ظاهر شود چنانک آفتاب بلند شود بانگ خروس و اعلام مذن و علامات دیگر حاجت نیاید

لیک نور سالکی کز حد گذشت نور او پر شد بیابانها و دشت شاهدی‌اش فارغ آمد از شهود وز تکلفها و جانبازی و جود نور آن گوهر چو بیرون تافتست زین تسلسها فراغت یافتست پس مجو از وی گواه فعل و گفت که ازو هر دو جهان چون گل شکفت این گواهی چیست اظهار نهان خواه قول و خواه فعل …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۰ – گواهی فعل و قول بیرونی بر ضمیر و نور اندرونی

فعل و قول آمد گواهان ضمیر زین دو بر باطن تو استدلال گیر چون ندارد سیر سرت در درون بنگر اندر بول رنجور از برون فعل و قول آن بول رنجوران بود که طبیب جسم را برهان بود وآن طبیب روح در جانش رود وز ره جان اندر ایمانش رود حاجتش ناید به فعل و قول خوب احذروهم هم جواسیس …

بیشتر بخوانید »

بخش ۹ – استعانت آب از حق جل جلاله بعد از تیره شدن

ناله از باطن برآرد کای خدا آنچ دادی دادم و ماندم گدا ریختم سرمایه بر پاک و پلید ای شه سرمایه‌ده هل من مزید ابر را گوید ببر جای خوشش هم تو خورشیدا به بالا بر کشش راههای مختلف می‌راندش تا رساند سوی بحر بی‌حدش خود غرض زین آب جان اولیاست کو غسول تیرگیهای شماست چون شود تیره ز غدر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸ – پاک کردن آب همه پلیدیها را و باز پاک کردن خدای تعالی آب را از پلیدی لاجرم قدوس آمد حق تعالی

آب چون پیگار کرد و شد نجس تا چنان شد که آب را رد کرد حس حق ببردش باز در بحر صواب تا به شستش از کرم آن آب آب سال دیگر آمد او دامن‌کشان هی کجا بودی به دریای خوشان من نجس زینجا شدم پاک آمدم بستدم خلعت سوی خاک آمدم هین بیایید ای پلیدان سوی من که گرفت …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷ – بیان آنک نماز و روزه و همه چیزهای برونی گواهیهاست بر نور اندرونی

این نماز و روزه و حج و جهاد هم گواهی دادنست از اعتقاد این زکات و هدیه و ترک حسد هم گواهی دادنست از سر خود خوان و مهمانی پی اظهار راست کای مهان ما با شما گشتیم راست هدیه‌ها و ارمغان و پیش‌کش شد گواه آنک هستم با تو خوش هر کسی کوشد به مالی یا فسون چیست دارم …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶ – نواختن مصطفی علیه‌السلام آن عرب مهمان را و تسکین دادن او را از اضطراب و گریه و نوحه کی بر خود می‌کرد در خجالت و ندامت و آتش نومیدی

این سخن پایان ندارد آن عرب ماند از الطاف آن شه در عجب خواست دیوانه شدن عقلش رمید دست عقل مصطفی بازش کشید گفت این سو آ بیامد آنچنان که کسی برخیزد از خواب گران گفت این سو آ مکن هین با خود آ که ازین سو هست با تو کارها آب بر رو زد در آمد در سخن کای …

بیشتر بخوانید »

بخش ۵ – سبب رجوع کردن آن مهمان به خانهٔ مصطفی علیه‌السلام در آن ساعت که مصطفی نهالین ملوث او را به دست خود می‌شست و خجل شدن او و جامه چاک کردن و نوحهٔ او بر خود و بر سعادت خود

کافرک را هیکلی بد یادگار یاوه دید آن را و گشت او بی‌قرار گفت آن حجره که شب جا داشتم هیکل آنجا بی‌خبر بگذاشتم گر چه شرمین بود شرمش حرص برد حرص اژدرهاست نه چیزیست خرد از پی هیکل شتاب اندر دوید در وثاق مصطفی و آن را بدید کان یدالله آن حدث را هم به خود خوش همی‌شوید که …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴ – در حجره گشادن مصطفی علیه‌السلام بر مهمان و خود را پنهان کردن تا او خیال گشاینده را نبیند و خجل شود و گستاخ بیرون رود

مصطفی صبح آمد و در را گشاد صبح آن گمراه را او راه داد در گشاد و گشت پنهان مصطفی تا نگردد شرمسار آن مبتلا تا برون آید رود گستاخ او تا نبیند درگشا را پشت و رو یا نهان شد در پس چیزی و یا از ویش پوشید دامان خدا صبغه الله گاه پوشیده کند پردهٔ بی‌چون بر آن …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳ – در سبب ورود این حدیث مصطفی صلوات الله علیه که الکافر یاکل فی سبعه امعاء و الممن یاکل فی معا واحد

کافران مهمان پیغامبر شدند وقت شام ایشان به مسجد آمدند که آمدیم ای شاه ما اینجا قنق ای تو مهمان‌دار سکان افق بی‌نواییم و رسیده ما ز دور هین بیفشان بر سر ما فضل و نور گفت ای یاران من قسمت کنید که شما پر از من و خوی منید پر بود اجسام هر لشکر ز شاه زان زنندی تیغ …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲ – تفسیر خذ اربعه من الطیر فصرهن الیک

تو خلیل وقتی ای خورشیدهش این چهار اطیار ره‌زن را بکش زانک هر مرغی ازینها زاغ‌وش هست عقل عاقلان را دیده‌کش چار وصف تن چو مرغان خلیل بسمل ایشان دهد جان را سبیل ای خلیل اندر خلاص نیک و بد سر ببرشان تا رهد پاها ز سد کل توی و جملگان اجزای تو بر گشا که هست پاشان پای تو …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱ – سر آغاز

شه حسام‌الدین که نور انجمست طالب آغاز سفر پنجمست این ضیاء الحق حسام الدین راد اوستادان صفا را اوستاد گر نبودی خلق محجوب و کثیف ور نبودی حلقها تنگ و ضعیف در مدیحت داد معنی دادمی غیر این منطق لبی بگشادمی لیک لقمهٔ باز آن صعوه نیست چاره اکنون آب و روغن کردنیست مدح تو حیفست با زندانیان گویم اندر …

بیشتر بخوانید »