خانه | مولوی | مثنوی معنوی | دفتر پنجم (صفحه 4)

دفتر پنجم

بخش ۵۸ – مریدی در آمد به خدمت شیخ و ازین شیخ پیر سن نمی‌خواهم بلک پیرعقل و معرفت و اگر چه عیسیست علیه‌السلام در گهواره و یحیی است علیه‌السلام در مکتب کودکان مریدی شیخ را گریان دید او نیز موافقت کرد و گریست چون فارغ شد و به در آمد مریدی دیگر کی از حال شیخ واقف‌تر بود از سر غیرت در عقب او تیز بیرون آمد گفتش ای برادر من ترا گفته باشم الله الله تا نیندیشی و نگویی کی شیخ می‌گریست و من نیز می‌گریستم کی سی سال ریاضت بی‌ریا باید کرد و از عقبات و دریاهای پر نهنگ و کوههای بلند پر شیر و پلنگ می‌باید گذشت تا بدان گریهٔ شیخ رسی یا نرسی اگر رسی شکر زویت لی الارض گویی بسیار

یک مریدی اندر آمد پیش پیر پیر اندر گریه بود و در نفیر شیخ را چون دید گریان آن مرید گشت گریان آب از چشمش دوید گوشور یک‌بار خندد کر دو بار چونک لاغ املی کند یاری بیار بار اول از ره تقلید و سوم که همی‌بیند که می‌خندند قوم کر بخندد هم‌چو ایشان آن زمان بیخبر از حالت خندندگان …

بیشتر بخوانید »

بخش ۵۷ – یکی پرسید از عالمی عارفی کی اگر در نماز کسی بگرید به آواز و آه کند و نوحه کند نمازش باطل شود جواب گفت کی نام آن آب دیده است تا آن گرینده چه دیده است اگر شوق خدا دیده است و می‌گرید یا پشیمانی گناهی نمازش تباه نشود بلک کمال گیرد کی لا صلوه الا بحضور القلب و اگر او رنجوری تن یا فراق فرزند دیده است نمازش تباه شود کی اصل نماز ترک تن است و ترک فرزند ابراهیم‌وار کی فرزند را قربان می‌کرد از بهر تکمیل نماز و تن را به آتش نمرود می‌سپرد و امر آمد مصطفی را علیه‌السلام بدین خصال کی فاتبع مله ابراهیم لقد کانت لکم اسوه حسنه فی‌ابراهیم

آن یکی پرسید از مفتی به راز گر کسی گرید به نوحه در نماز آن نماز او عجب باطل شود یا نمازش جایز و کامل بود گفت آب دیده نامش بهر چیست بنگری تا که چه دید او و گریست آب دیده تا چه دید او از نهان تا بدان شد او ز چشمهٔ خود روان آن جهان گر دیده …

بیشتر بخوانید »

بخش ۵۶ – داستان آن عاشق کی با معشوق خود برمی‌شمرد خدمتها و وفاهای خود را و شبهای دراز تتجافی جنوبهم عن المضاجع را و بی‌نوایی و جگر تشنگی روزهای دراز را و می‌گفت کی من جزین خدمت نمی‌دانم اگر خدمت دیگر هست مرا ارشاد کن کی هر چه فرمایی منقادم اگر در آتش رفتن است چون خلیل علیه‌السلام و اگر در دهان نهنگ دریا فتادنست چون یونس علیه‌السلام و اگر هفتاد بار کشته شدن است چون جرجیس علیه‌السلام و اگر از گریه نابینا شدن است چون شعیب علیه‌السلام و وفا و جانبازی انبیا را علیهم‌السلام شمار نیست و جواب گفتن معشوق او را

آن یکی عاشق به پیش یار خود می‌شمرد از خدمت و از کار خود کز برای تو چنین کردم چنان تیرها خوردم درین رزم و سنان مال رفت و زور رفت و نام رفت بر من از عشقت بسی ناکام رفت هیچ صبحم خفته یا خندان نیافت هیچ شامم با سر و سامان نیافت آنچ او نوشیده بود از تلخ …

بیشتر بخوانید »

بخش ۵۵ – پرسیدن آن پادشاه از آن مدعی نبوت کی آنک رسول راستین باشد و ثابت شود با او چه باشد کی کسی را بخشد یا به صحبت و خدمت او چه بخشش یابند غیر نصیحت به زبان کی می‌گوید

شاه پرسیدش که باری وحی چیست یا چه حاصل دارد آن کس کو نبیست گفت خود آن چیست کش حاصل نشد یا چه دولت ماند کو واصل نشد گیرم این وحی نبی گنجور نیست هم کم از وحی دل زنبور نیست چونک او حی الرب الی النحل آمدست خانهٔ وحیش پر از حلوا شدست او به نور وحی حق عزوجل …

بیشتر بخوانید »

بخش ۵۴ – مناجات

ای دهندهٔ قوت و تمکین و ثبات خلق را زین بی‌ثباتی ده نجات اندر آن کاری که ثابت بودنیست قایمی ده نفس را که منثنیست صبرشان بخش و کفهٔ میزان گران وا رهانشان از فن صورتگران وز حسودی بازشان خر ای کریم تا نباشند از حسد دیو رجیم در نعیم فانی مال و جسد چون همی‌سوزند عامه از حسد پادشاهان …

بیشتر بخوانید »

بخش ۵۳ – در بیان آنک مرد بدکار چون متمکن شود در بدکاری و اثر دولت نیکوکاران ببیند شیطان شود و مانع خیر گردد از حسد هم‌چون شیطان کی خرمن سوخته همه را خرمن سوخته خواهد ارایت الذی ینهی عبدا اذا صلی

وافیان را چون ببینی کرده سود تو چو شیطانی شوی آنجا حسود هرکرا باشد مزاج و طبع سست او نخواهد هیچ کس را تن‌درست گر نخواهی رشک ابلیسی بیا از در دعوی به درگاه وفا چون وفاات نیست باری دم مزن که سخن دعویست اغلب ما و من این سخن در سینه دخل مغزهاست در خموشی مغز جان را صد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۵۲ – سبب عداوت عام و بیگانه زیستن ایشان به اولیاء خدا کی بحقشان می‌خوانند و با آب حیات ابدی

بلک از چفسیدگی در خان و مان تلخشان آید شنیدن این بیان خرقه‌ای بر ریش خر چفسید سخت چونک خواهی بر کنی زو لخت لخت جفته اندازد یقین آن خر ز درد حبذا آن کس کزو پرهیز کرد خاصه پنجه ریش و هر جا خرقه‌ای بر سرش چفسیده در نم غرقه‌ای خان و مان چون خرقه و این حرص‌ریش حرص …

بیشتر بخوانید »

بخش ۵۱ – قصهٔ آن شخص کی دعوی پیغامبری می‌کرد گفتندش چه خورده‌ای کی گیج شده‌ای و یاوه می‌گویی گفت اگر چیزی یافتمی کی خوردمی نه گیج شدمی و نه یاوه گفتمی کی هر سخن نیک کی با غیر اهلش گویند یاوه گفته باشند اگر چه در آن یاوه گفتن مامورند

آن یکی می‌گفت من پیغامبرم از همه پیغامبران فاضلترم گردنش بستند و بردندش به شاه کین همی گوید رسولم از اله خلق بر وی جمع چون مور و ملخ که چه مکرست و چه تزویر و چه فخ گر رسول آنست که آید از عدم ما همه پیغامبریم و محتشم ما از آنجا آمدیم اینجا غریب تو چرا مخصوص باشی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۵۰ – در معنی این بیت «گر راه روی راه برت بگشایند ور نیست شوی بهستیت بگرایند»

گر زلیخا بست درها هر طرف یافت یوسف هم ز جنبش منصرف باز شد قفل و در و شد ره پدید چون توکل کرد یوسف برجهید گر چه رخنه نیست عالم را پدید خیره یوسف‌وار می‌باید دوید تا گشاید قفل و در پیدا شود سوی بی‌جایی شما را جا شود آمدی اندر جهان ای ممتحن هیچ می‌بینی طریق آمدن تو …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴۹ – در تفسیر قول مصطفی علیه‌السلام من جعل الهموم هما واحدا کفاه الله سائر همومه و من تفرقت به الهموم لا یبالی الله فی ای واد اهلکه

هوش را توزیع کردی بر جهات می‌نیرزد تره‌ای آن ترهات آب هش را می‌کشد هر بیخ خار آب هوشت چون رسد سوی ثمار هین بزن آن شاخ بد را خو کنش آب ده این شاخ خوش را نو کنش هر دو سبزند این زمان آخر نگر کین شود باطل از آن روید ثمر آب باغ این را حلال آن را …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴۸ – تفسیر و هو معکم

یک سپد پر نان ترا بی‌فرق سر تو همی خواهی لب نان در به در در سر خود پیچ هل خیره‌سری رو در دل زن چرا بر هر دری تا بزانویی میان آب‌جو غافل از خود زین و آن تو آب جو پیش آب و پس هم آب با مدد چشمها را پیش سد و خلف سد اسپ زیر ران …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴۷ – در تفسیر قول مصطفی علیه‌السلام لا بد من قرین یدفن معک و هو حی و تدفن معه و انت میت ان کان کریما اکرمک و ان کان لیما اسلمک و ذلک القرین عملک فاصلحه ما استطعت صدق رسول‌الله

پس پیمبر گفت بهر این طریق باوفاتر از عمل نبود رفیق گر بود نیکو ابد یارت شود ور بود بد در لحد مارت شود این عمل وین کسب در راه سداد کی توان کرد ای پدر بی‌اوستاد دون‌ترین کسبی که در عالم رود هیچ بی‌ارشاد استادی بود اولش علمست آنگاهی عمل تا دهد بر بعد مهلت یا اجل استعینوا فی‌الحرف …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴۶ – مثال عالم هست نیست‌نما و عالم نیست هست‌نما

نیست را بنمود هست و محتشم هست را بنمود بر شکل عدم بحر را پوشید و کف کرد آشکار باد را پوشید و بنمودت غبار چون منارهٔ خاک پیچان در هوا خاک از خود چون برآید بر علا خاک را بینی به بالا ای علیل باد را نی جز به تعریف دلیل کف همی‌بینی روانه هر طرف کف بی‌دریا ندارد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴۵ – تفسیر اسفل سافلین الا الذین آمنوا و عملوا الصالحات فلهم اجر غیر ممنون

لیک گر باشد طبیبش نور حق نیست از پیری و تب نقصان و دق سستی او هست چون سستی مست که اندر آن سستیش رشک رستمست گر بمیرد استخوانش غرق ذوق ذره ذره‌ش در شعاع نور شوق وآنک آنش نیست باغ بی‌ثمر که خزانش می‌کند زیر و زبر گل نماند خارها ماند سیاه زرد و بی‌مغز آمده چون تل کاه …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴۴ – تفسیر خلقنا الانسان فی احسن تقویم ثم رددناه اسفل سافلین و تفسیر و من نعمره ننکسه فی الخلق

آدم حسن و ملک ساجد شده هم‌چو آدم باز معزول آمده گفت آوه بعد هستی نیستی گفت جرمت این که افزون زیستی جبرئیلش می‌کشاند مو کشان که برو زین خلد و از جوق خوشان گفت بعد از عز این اذلال چیست گفت آن دادست و اینت داوریست جبرئیلا سجده می‌کردی به جان چون کنون می‌رانیم تو از جنان حله می‌پرد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴۳ – بیان آنک کشتن خلیل علیه‌السلام خروس را اشارت به قمع و قهر کدام صفت بود از صفات مذمومات مهلکان در باطن مرید

شهوتی است او و بس شهوت‌پرست زان شراب زهرناک ژاژ مست گرنه بهر نسل بود ای وصی آدم از ننگش بکردی خود خصی گفت ابلیس لعین دادار را دام زفتی خواهم این اشکار را زر و سیم و گلهٔ اسپش نمود که بدین تانی خلایق را ربود گفت شاباش و ترش آویخت لنج شد ترنجیده ترش هم‌چون ترنج پس زر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴۲ – تفسیر انی اری سبع بقرات سمان یاکلهن سبع عجاف آن گاوان لاغر را خدا به صفت شیران گرسنه آفریده بود تا آن هفت گاو فربه را به اشتها می‌خوردند اگر چه آن خیالات صور گاوان در آینهٔ خواب نمودند تو معنی بگیر

آن عزیز مصر می‌دیدی به خواب چونک چشم غیب را شد فتح باب هفت گاو فربه بس پروری خوردشان آن هفت گاو لاغری در درون شیران بدند آن لاغران ورنه گاوان را نبودندی خوران پس بشر آمد به صورت مرد کار لیک در وی شیر پنهان مردخوار مرد را خوش وا خورد فردش کند صاف گردد دردش ار دردش کند …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴۱ – بقیهٔ قصهٔ آهو و آخر خران

روزها آن آهوی خوش‌ناف نر در شکنجه بود در اصطبل خر مضطرب در نزع چون ماهی ز خشک در یکی حقه معذب پشک و مشک یک خرش گفتی که ها این بوالوحوش طبع شاهان دارد و میران خموش وآن دگر تسخر زدی کز جر و مد گوهر آوردست کی ارزان دهد وآن خری گفتی که با این نازکی بر سریر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴۰ – حکایت محمد خوارزمشاه کی شهر سبزوار کی همه رافضی باشند به جنگ بگرفت اما جان خواستند گفت آنگه امان دهم کی ازین شهر پیش من به هدیه ابوبکر نامی بیارید

شد محمد الپ الغ خوارزمشاه در قتال سبزوار پر پناه تنگشان آورد لشکرهای او اسپهش افتاد در قتل عدو سجده آوردند پیشش کالامان حلقه‌مان در گوش کن وا بخش جان هر خراج و صلتی که بایدت آن ز ما هر موسمی افزایدت جان ما آن توست ای شیرخو پیش ما چندی امانت باش گو گفت نرهانید از من جان خویش …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۹ – قصهٔ محبوس شدن آن آهوبچه در آخر خران و طعنهٔ آن خران ببر آن غریب گاه به جنگ و گاه به تسخر و مبتلی گشتن او به کاه خشک کی غذای او نیست و این صفت بندهٔ خاص خداست میان اهل دنیا و اهل هوا و شهوت کی الاسلام بدا غریبا و سیعود غریبا فطوبی للغرباء صدق رسول الله

آهوی را کرد صیادی شکار اندر آخر کردش آن بی‌زینهار آخری را پر ز گاوان و خران حبس آهو کرد چون استمگران آهو از وحشت به هر سو می‌گریخت او به پیش آن خران شب کاه ریخت از مجاعت و اشتها هر گاو و خر کاه را می‌خورد خوشتر از شکر گاه آهو می‌رمید از سو به سو گه ز …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۸ – قال النبی علیه‌السلام ارحموا ثلاثا عزیز قوم ذل و غنی قوم افتقر و عالما یلعب به الجهال

گفت پیغامبر که رحم آرید بر جان من کان غنیا فافتقر والذی کان عزیزا فاحتقر او صفیا عالما بین المضر گفت پیغامبر که با این سه گروه رحم آرید ار ز سنگید و ز کوه آنک او بعد از رئیسی خوار شد وآن توانگر هم که بی‌دینار شد وآن سوم آن عالمی که اندر جهان مبتلی گردد میان ابلهان زانک …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۷ – مناجات

ای مبدل کرده خاکی را به زر خاک دیگر را بکرده بوالبشر کار تو تبدیل اعیان و عطا کار من سهوست و نسیان و خطا سهو و نسیان را مبدل کن به علم من همه خلمم مرا کن صبر و حلم ای که خاک شوره را تو نان کنی وی که نان مرده را تو جان کنی ای که جان …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۶ – صفت کشتن خلیل علیه‌السلام زاغ را کی آن اشارت به قمع کدام صفت بود از صفات مذمومهٔ مهلکه در مرید

این سخن را نیست پایان و فراغ ای خلیل حق چرا کشتی تو زاغ بهر فرمان حکمت فرمان چه بود اندکی ز اسرار آن باید نمود کاغ کاغ و نعرهٔ زاغ سیاه دایما باشد به دنیا عمرخواه هم‌چو ابلیس از خدای پاک فرد تا قیامت عمر تن درخواست کرد گفت انظرنی الی یوم الجزا کاشکی گفتی که تبنا ربنا عمر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۵ – در بیان آنک ما سوی الله هر چیزی آکل و ماکولست هم‌چون آن مرغی کی قصد صید ملخ می‌کرد و به صید ملخ مشغول می‌بود و غافل بود از باز گرسنه کی از پس قفای او قصد صید او داشت اکنون ای آدمی صیاد آکل از صیاد و آکل خود آمن مباش اگر چه نمی‌بینیش به نظر چشم به نظر دلیل و عبرتش می‌بین تا چشم نیز باز شدن

مرغکی اندر شکار کرم بود گربه فرصت یافت او را در ربود آکل و ماکول بود و بی‌خبر در شکار خود ز صیادی دگر دزد گرچه در شکار کاله‌ایست شحنه با خصمانش در دنباله‌ایست عقل او مشغول رخت و قفل و در غافل از شحنه‌ست و از آه سحر او چنان غرقست در سودای خود غافلست از طالب و جویای …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۴ – در صفت آن بی‌خودان کی از شر خود و هنر خود آمن شده‌اند کی فانی‌اند در بقای حق هم‌چون ستارگان کی فانی‌اند روز در آفتاب و فانی را خوف آفت و خطر نباشد

چون فناش از فقر پیرایه شود او محمدوار بی‌سایه شود فقر فخری را فنا پیرایه شد چون زبانهٔ شمع او بی‌سایه شد شمع جمله شد زبانه پا و سر سایه را نبود بگرد او گذر موم از خویش و ز سایه در گریخت در شعاع از بهر او کی شمع ریخت گفت او بهر فنایت ریختم گفت من هم در …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۳ – بیان آنک هنرها و زیرکیها و مال دنیا هم‌چون پرهای طاوس عدو جانست

پس هنر آمد هلاکت خام را کز پی دانه نبیند دام را اختیار آن را نکو باشد که او مالک خود باشد اندر اتقوا چون نباشد حفظ و تقوی زینهار دور کن آلت بینداز اختیار جلوه‌گاه و اختیارم آن پرست بر کنم پر را که در قصد سرست نیست انگارد پر خود را صبور تا پرش در نفکند در شر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۲ – جواب گفتن طاوس آن سایل را

چون ز گریه فارغ آمد گفت رو که تو رنگ و بوی را هستی گرو آن نمی‌بینی که هر سو صد بلا سوی من آید پی این بالها ای بسا صیاد بی‌رحمت مدام بهر این پرها نهد هر سوم دام چند تیرانداز بهر بالها تیر سوی من کشد اندر هوا چون ندارم زور و ضبط خویشتن زین قضا و زین …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۱ – در بیان آنک عقل و روح در آب و گل محبوس‌اند هم‌چون هاروت و ماروت در چاه بابل

هم‌چو هاروت و چو ماروت آن دو پاک بسته‌اند اینجا به چاه سهمناک عالم سفلی و شهوانی درند اندرین چه گشته‌اند از جرم‌بند سحر و ضد سحر را بی‌اختیار زین دو آموزند نیکان و شرار لیک اول پند بدهندش که هین سحر را از ما میاموز و مچین ما بیاموزیم این سحر ای فلان از برای ابتلا و امتحان که …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۰ – در تفسیر قول رسول علیه‌السلام ما مات من مات الا و تمنی ان یموت قبل ما مات ان کان برا لیکون الی وصول البر اعجل و ان کان فاجرا لیقل فجوره

زین بفرمودست آن آگه رسول که هر آنک مرد و کرد از تن نزول نبود او را حسرت نقلان و موت لیک باشد حسرت تقصیر و فوت هر که میرد خود تمنی باشدش که بدی زین پیش نقل مقصدش گر بود بد تا بدی کمتر بدی ور تقی تا خانه زوتر آمدی گوید آن بد بی‌خبر می‌بوده‌ام دم به دم …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۹ – در بیان آنک ثواب عمل عاشق از حق هم حق است

عاشقان را شادمانی و غم اوست دست‌مزد و اجرت خدمت هم اوست غیر معشوق ار تماشایی بود عشق نبود هرزه سودایی بود عشق آن شعله‌ست کو چون بر فروخت هرچه جز معشوق باقی جمله سوخت تیغ لا در قتل غیر حق براند در نگر زان پس که بعد لا چه ماند ماند الا الله باقی جمله رفت شاد باش ای …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۸ – در بیان قول رسول علیه‌السلام لا رهبانیه فی‌الاسلام

بر مکن پر را و دل بر کن ازو زانک شرط این جهاد آمد عدو چون عدو نبود جهاد آمد محال شهوتت نبود نباشد امتثال صبر نبود چون نباشد میل تو خصم چون نبود چه حاجت حیل تو هین مکن خود را خصی رهبان مشو زانک عفت هست شهوت را گرو بی‌هوا نهی از هوا ممکن نبود غازیی بر مردگان …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۷ – در بیان آنک صفا و سادگی نفس مطمنه از فکرتها مشوش شود چنانک بر روی آینه چیزی نویسی یا نقش کنی اگر چه پاک کنی داغی بماند و نقصانی

روی نفس مطمئنه در جسد زخم ناخنهای فکرت می‌کشد فکرت بد ناخن پر زهر دان می‌خراشد در تعمق روی جان تا گشاید عقدهٔ اشکال را در حدث کردست زرین بیل را عقده را بگشاده گیر ای منتهی عقدهٔ سختست بر کیسهٔ تهی دز گشاد عقده‌ها گشتی تو پیر عقدهٔ چندی دگر بگشاده گیر عقده‌ای که آن بر گلوی ماست سخت …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۶ – قصهٔ آن حکیم کی دید طاوسی را کی پر زیبای خود را می‌کند به منقار و می‌انداخت و تن خود را کل و زشت می‌کرد از تعجب پرسید کی دریغت نمی‌آید گفت می‌آید اما پیش من جان از پر عزیزتر است و این پر عدوی جان منست

پر خود می‌کند طاوسی به دشت یک حکیمی رفته بود آنجا بگشت گفت طاوسا چنین پر سنی بی‌دریغ از بیخ چون برمی‌کنی خود دلت چون می‌دهد تا این حلل بر کنی اندازیش اندر وحل هر پرت را از عزیزی و پسند حافظان در طی مصحف می‌نهند بهر تحریک هوای سودمند از پر تو بادبیزن می‌کنند این چه ناشکری و چه …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۵ – تفسیر و ان یکاد الذین کفروا لیزلقونک بابصارهم الایه

یا رسول‌الله در آن نادی کسان می‌زنند از چشم بد بر کرکسان از نظرشان کلهٔ شیر عرین وا شکافد تا کند آن شیر انین بر شتر چشم افکند هم‌چون حمام وانگهان بفرستد اندر پی غلام که برو از پیه این اشتر بخر بیند اشتر را سقط او راه بر سر بریده از مرض آن اشتری کو بتگ با اسب می‌کردی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۴ – در بیان آنک هیچ چشم بدی آدمی را چنان مهلک نیست کی چشم پسند خویشتن مگر کی چشم او مبدل شده باشد به نور حق که بی یسمع و بی یبصر و خویشتن او بی‌خویشتن شده

پر طاوست مبین و پای بین تا که سؤ العین نگشاید کمین که بلغزد کوه از چشم بدان یزلقونک از نبی بر خوان بدان احمد چون کوه لغزید از نظر در میان راه بی‌گل بی‌مطر در عجب درماند کین لغزش ز چیست من نپندارم که این حالت تهیست تا بیامد آیت و آگاه کرد کان ز چشم بد رسیدت وز …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۳ – حکایت آن اعرابی کی سگ او از گرسنگی می‌مرد و انبان او پر نان و بر سگ نوحه می‌کرد و شعر می‌گفت و می‌گریست و سر و رو می‌زد و دریغش می‌آمد لقمه‌ای از انبان به سگ دادن

آن سگی می‌مرد و گریان آن عرب اشک می‌بارید و می‌گفت ای کرب سایلی بگذشت و گفت این گریه چیست نوحه و زاری تو از بهر کیست گفت در ملکم سگی بد نیک‌خو نک همی‌میرد میان راه او روز صیادم بد و شب پاسبان تیزچشم و صیدگیر و دزدران گفت رنجش چیست زخمی خورده است گفت جوع الکلب زارش کرده …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۲ – تفاوت عقول در اصل فطرت خلاف معتزله کی ایشان گویند در اصل عقول جز وی برابرند این افزونی و تفاوت از تعلم است و ریاضت و تجربه

این تفاوت عقلها را نیک دان در مراتب از زمین تا آسمان هست عقلی هم‌چو قرص آفتاب هست عقلی کمتر از زهره و شهاب هست عقلی چون چراغی سرخوشی هست عقلی چون ستارهٔ آتشی زانک ابر از پیش آن چون وا جهد نور یزدان‌بین خردها بر دهد عقل جزوی عقل را بدنام کرد کام دنیا مرد را بی‌کام کرد آن …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۱ – در بیان آنک لطف حق را همه کس داند و قهر حق را همه کس داند و همه از قهر حق گریزانند و به لطف حق در آویزان اما حق تعالی قهرها را در لطف پنهان کرد و لطفها را در قهر پنهان کرد نعل بازگونه و تلبیس و مکرالله بود تا اهل تمیز و ینظر به نور الله از حالی‌بینان و ظاهربینان جدا شوند کی لیبلوکم ایکم احسن عملا

گفت درویشی به درویشی که تو چون بدیدی حضرت حق را بگو گفت بی‌چون دیدم اما بهر قال بازگویم مختصر آن را مثال دیدمش سوی چپ او آذری سوی دست راست جوی کوثری سوی چپش بس جهان‌سوز آتشی سوی دست راستش جوی خوشی سوی آن آتش گروهی برده دست بهر آن کوثر گروهی شاد و مست لیک لعب بازگونه بود …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۰ – صفت طاوس و طبع او و سبب کشتن ابراهیم علیه‌السلام او را

آمدیم اکنون به طاوس دورنگ کو کند جلوه برای نام و ننگ همت او صید خلق از خیر و شر وز نتیجه و فایدهٔ آن بی‌خبر بی‌خبر چون دام می‌گیرد شکار دام را چه علم از مقصود کار دام را چه ضر و چه نفع از گرفت زین گرفت بیهده‌ش دارم شگفت ای برادر دوستان افراشتی با دو صد دلداری …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۹ – سبب آنک فرجی را نام فرجی نهادند از اول

صوفیی بدرید جبه در حرج پیشش آمد بعد به دریدن فرج کرد نام آن دریده فرجی این لقب شد فاش زان مرد نجی این لقب شد فاش و صافش شیخ برد ماند اندر طبع خلقان حرف درد هم‌چنین هر نام صافی داشتست اسم را چون دردیی بگذاشتست هر که گل خوارست دردی را گرفت رفت صوفی سوی صافی ناشکفت گفت …

بیشتر بخوانید »