خانه | مولوی | مثنوی معنوی | دفتر پنجم (صفحه 3)

دفتر پنجم

بخش ۹۷ – جواب گفتن خر روباه را

گفت از ضعف توکل باشد آن ورنه بدهد نان کسی که داد جان هر که جوید پادشاهی و ظفر کم نیاید لقمهٔ نان ای پسر دام و دد جمله همه اکال رزق نه پی کسپ‌اند نه حمال رزق جمله را رزاق روزی می‌دهد قسمت هر یک به پیشش می‌نهد رزق آید پیش هر که صبر جست رنج کوششها ز بی‌صبری …

بیشتر بخوانید »

بخش ۹۶ – ناپسندیدن روباه گفتن خر را کی من راضیم به قسمت

گفت روبه جستن رزق حلال فرض باشد از برای امتثال عالم اسباب و چیزی بی‌سبب می‌نباید پس مهم باشد طلب وابتغوا من فضل الله است امر تا نباید غصب کردن هم‌چو نمر گفت پیغامبر که بر رزق ای فتی در فرو بسته‌ست و بر در قفلها جنبش و آمد شد ما و اکتساب هست مفتاحی بر آن قفل و حجاب …

بیشتر بخوانید »

بخش ۹۵ – حکایت دیدن خر هیزم‌فروش با نوایی اسپان تازی را بر آخر خاص و تمنا بردن آن دولت را در موعظهٔ آنک تمنا نباید بردن الا مغفرت و عنایت و هدایت کی اگر در صد لون رنجی چون لذت مغفرت بود همه شیرین شود باقی هر دولتی کی آن را ناآزموده تمنی می‌بری با آن رنجی قرینست کی آن را نمی‌بینی چنانک از هر دامی دانه پیدا بود و فخ پنهان تو درین یک دام مانده‌ای تمنی می‌بری کی کاشکی با آن دانه‌ها رفتمی پنداری کی آن دانه‌ها بی‌دامست

بود سقایی مرورا یک خری گشته از محنت دو تا چون چنبری پشتش از بار گران صد جای ریش عاشق و جویان روز مرگ خویش جو کجا از کاه خشک او سیر نی در عقب زخمی و سیخی آهنی میر آخر دید او را رحم کرد که آشنای صاحب خر بود مرد پس سلامش کرد و پرسیدش ز حال کز …

بیشتر بخوانید »

بخش ۹۴ – تشبیه کردن قطب کی عارف واصلست در اجری دادن خلق از قوت مغفرت و رحمت بر مراتبی کی حقش الهام دهد و تمثیل بشیر که دد اجری خوار و باقی خوار ویند بر مراتب قرب ایشان بشیر نه قرب مکانی بلک قرب صفتی و تفاصیل این بسیارست والله الهادی

قطب شیر و صید کردن کار او باقیان این خلق باقی‌خوار او تا توانی در رضای قطب کوش تا قوی گردد کند صید وحوش چو برنجد بی‌نوا مانند خلق کز کف عقلست جمله رزق حلق زانک وجد حلق باقی خورد اوست این نگه دار ار دل تو صیدجوست او چو عقل و خلق چون اعضا و تن بستهٔ عقلست تدبیر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۹۳ – حکایت در بیان آنک کسی توبه کند و پشیمان شود و باز آن پشیمانیها را فراموش کند و آزموده را باز آزماید در خسارت ابد افتد چون توبهٔ او را ثباتی و قوتی و حلاوتی و قبولی مدد نرسد چون درخت بی‌بیخ هر روز زردتر و خشک‌تر نعوذ بالله

گازری بود و مر او را یک خری پشت ریش اشکم تهی و لاغری در میان سنگ لاخ بی‌گیاه روز تا شب بی‌نوا و بی‌پناه بهر خوردن جز که آب آنجا نبود روز و شب بد خر در آن کور و کبود آن حوالی نیستان و بیشه بود شیر بود آنجا که صیدش پیشه بود شیر را با پیل نر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۹۲ – باز خواندن شه‌زاده نصوح را از بهر دلاکی بعد از استحکام توبه و قبول توبه و بهانه کردن او و دفع گفتن

بعد از آن آمد کسی کز مرحمت دختر سلطان ما می‌خواندت دختر شاهت همی‌خواند بیا تا سرش شویی کنون ای پارسا جز تو دلاکی نمی‌خواهد دلش که بمالد یا بشوید با گلش گفت رو رو دست من بی‌کار شد وین نصوح تو کنون بیمار شد رو کسی دیگر بجو اشتاب و تفت که مرا والله دست از کار رفت با …

بیشتر بخوانید »

بخش ۹۱ – یافته شدن گوهر و حلالی خواستن حاجبکان و کنیزکان شاه‌زاده از نصوح

بعد از آن خوفی هلاک جان بده مژده‌ها آمد که اینک گم شده بانگ آمد ناگهان که رفت بیم یافت شد گم گشته آن در یتیم یافت شد واندر فرح در بافتیم مژدگانی ده که گوهر یافتیم از غریو و نعره و دستک زدن پر شده حمام قد زال الحزن آن نصوح رفته باز آمد به خویش دید چشمش تابش …

بیشتر بخوانید »

بخش ۹۰ – نوبت جستن رسیدن به نصوح و آواز آمدن که همه را جستیم نصوح را بجویید و بیهوش شدن نصوح از آن هیبت و گشاده شدن کار بعد از نهایت بستگی کماکان یقول رسول الله صلی الله علیه و سلم اذا اصابه مرض او هم اشتدی ازمه تنفرجی

جمله را جستیم پیش آی ای نصوح گشت بیهوش آن زمان پرید روح هم‌چو دیوار شکسته در فتاد هوش و عقلش رفت شد او چون جماد چونک هوشش رفت از تن بی‌امان سر او با حق بپیوست آن زمان چون تهی گشت و وجود او نماند باز جانش را خدا در پیش خواند چون شکست آن کشتی او بی‌مراد در …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸۹ – در بیان آنک دعای عارف واصل و درخواست او از حق هم‌چو درخواست حقست از خویشتن کی کنت له سمعا و بصرا و لسانا و یدا و قوله و ما رمیت اذ رمیت و لکن الله رمی و آیات و اخبار و آثار درین بسیارست و شرح سبب ساختن حق تا مجرم را گوش گرفته بتوبهٔ نصوح آورد

آن دعا از هفت گردون در گذشت کار آن مسکین به آخر خوب گشت که آن دعای شیخ نه چون هر دعاست فانی است و گفت او گفت خداست چون خدا از خود سؤال و کد کند پس دعای خویش را چون رد کند یک سبب انگیخت صنع ذوالجلال که رهانیدش ز نفرین و وبال اندر آن حمام پر می‌کرد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸۸ – حکایت در بیان توبهٔ نصوح کی چنانک شیر از پستان بیرون آید باز در پستان نرود آنک توبه نصوحی کرد هرگز از آن گناه یاد نکند به طریق رغبت بلک هر دم نفرتش افزون باشد و آن نفرت دلیل آن بود کی لذت قبول یافت آن شهوت اول بی‌لذت شد این به جای آن نشست نبرد عشق را جز عشق دیگر چرا یاری نجویی زو نکوتر وانک دلش باز بدان گناه رغبت می‌کند علامت آنست کی لذت قبول نیافته است و لذت قبول به جای آن لذت گناه ننشسته است سنیسره للیسری نشده است لذت و نیسره للعسری باقیست بر وی

بود مردی پیش ازین نامش نصوح بد ز دلاکی زن او را فتوح بود روی او چو رخسار زنان مردی خود را همی‌کرد او نهان او به حمام زنان دلاک بود در دغا و حیله بس چالاک بود سالها می‌کرد دلاکی و کس بو نبرد از حال و سر آن هوس زانک آواز و رخش زن‌وار بود لیک شهوت کامل …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸۷ – در بیان کسی کی سخنی گوید کی حال او مناسب آن سخن و آن دعوی نباشد چنان که کفره و لن سالتهم من خلق السموات والارض لیقولن الله خدمت بت سنگین کردن و جان و زر فدای او کردن چه مناسب باشد با جانی کی داند کی خالق سموات و ارض و خلایق الهیست سمیعی بصیری حاضری مراقبی مستولی غیوری الی آخره

زاهدی را یک زنی بد بس غیور هم بد او را یک کنیزک هم‌چو حور زان ز غیرت پاس شوهر داشتی با کنیزک خلوتش نگذاشتی مدتی زن شد مراقب هر دو را تاکشان فرصت نیفتد در خلا تا در آمد حکم و تقدیر اله عقل حارس خیره‌سر گشت و تباه حکم و تقدیرش چو آید بی‌وقوف عقل کی بود در …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸۶ – حکایت در تقریر این سخن کی چندین گاه گفت ذکر را آزمودیم مدتی صبر و خاموشی را بیازماییم

چند پختی تلخ و تیز و شورگز این یکی بار امتحان شیرین بپز آن یکی را در قیامت ز انتباه در کف آید نامهٔ عصیان سیاه سرسیه چون نامه‌های تعزیه پر معاصی متن نامه و حاشیه جمله فسق و معصیت بد یک سری هم‌چو دارالحرب پر از کافری آنچنان نامهٔ پلید پر وبال در یمین ناید درآید در شمال خود …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸۵ – تعجیل فرمودن پادشاه ایاز را کی زود این حکم را به فیصل رسان و منتظر مدار و ایام بیننا مگو کی الانتظار موت الاحمر و جواب گفتن ایاز شاه را

گفت ای شه جملگی فرمان تراست با وجود آفتاب اختر فناست زهره کی بود یا عطارد یا شهاب کو برون آید به پیش آفتاب گر ز دلق و پوستین بگذشتمی کی چنین تخم ملامت کشتمی قفل کردن بر در حجره چه بود در میان صد خیالیی حسود دست در کرده درون آب جو هر یکی زیشان کلوخ خشک‌جو پس کلوخ …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸۴ – فرمودن شاه ایاز را کی اختیار کن از عفو و مکافات کی از عدل و لطف هر چه کنی اینجا صوابست و در هر یکی مصلحتهاست کی در عدل هزار لطف هست درج و لکم فی القصاص حیوه آنکس کی کراهت می‌دارد قصاص را درین یک حیات قاتل نظر می‌کند و در صد هزار حیات کی معصوم و محقون خواهند شدن در حصن بیم سیاست نمی‌نگرد

کن میان مجرمان حکم ای ایاز ای ایاز پاک با صد احتراز گر دو صد بارت بجوشم در عمل در کف جوشت نیابم یک دغل ز امتحان شرمنده خلقی بی‌شمار امتحانها از تو جمله شرمسار بحر بی‌قعرست تنها علم نیست کوه و صد کوهست این خود حلم نیست گفت من دانم عطای تست این ورنه من آن چارقم و آن …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸۳ – حواله کردن پادشاه قبول و توبهٔ نمامان و حجره گشایان و سزا دادن ایشان با ایاز کی یعنی این جنایت بر عرض او رفته است

این جنایت بر تن و عرض ویست زخم بر رگهای آن نیکوپیست گرچه نفس واحدیم از روی جان ظاهرا دورم ازین سود و زیان تهمتی بر بنده شه را عار نیست جز مزید حلم و استظهار نیست متهم را شاه چون قارون کند بی‌گنه را تو نظر کن چون کند شاه را غافل مدان از کار کس مانع اظهار آن …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸۲ – بازگشتن نمامان از حجرهٔ ایاز به سوی شاه توبره تهی و خجل هم‌چون بدگمانان در حق انبیا علیهم‌السلام بر وقت ظهور برائت و پاکی ایشان کی یوم تبیض وجوه و تسود وجوه و قوله تری الذین کذبوا علی الله وجوههم مسوده

شاه قاصد گفت هین احوال چیست که بغلتان از زر و همیان تهیست ور نهان کردید دینار و تسو فر شادی در رخ و رخسار کو گرچه پنهان بیخ هر بیخ آورست برگ سیماهم وجوهم اخضرست آنچ خورد آن بیخ از زهر و ز قند نک منادی می‌کند شاخ بلند بیخ اگر بی‌برگ و از مایه تهیست برگهای سبز اندر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸۱ – آمدن آن امیر نمام با سرهنگان نیم‌شب بگشادن آن حجرهٔ ایاز و پوستین و چارق دیدن آویخته و گمان بردن کی آن مکرست و روپوش و خانه را حفره کردن بهر گوشه‌ای کی گمان آمد چاه کنان آوردن و دیوارها را سوراخ کردن و چیزی نایافتن و خجل و نومید شدن چنانک بدگمانان و خیال‌اندیشان در کار انبیا و اولیا کی می‌گفتند کی ساحرند و خویشتن ساخته‌اند و تصدر می‌جویند بعد از تفحص خجل شوند و سود ندارد

آن امینان بر در حجره شدند طالب گنج و زر و خمره بدند قفل را برمی‌گشادند از هوس با دو صد فرهنگ و دانش چند کس زانک قفل صعب و پر پیچیده بود از میان قفلها بگزیده بود نه ز بخل سیم و مال و زر خام از برای کتم آن سر از عوام که گروهی بر خیال بد تنند …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸۰ – معشوقی از عاشق پرسید کی خود را دوست‌تر داری یا مرا گفت من از خود مرده‌ام و به تو زنده‌ام از خود و از صفات خود نیست شده‌ام و به تو هست شده‌ام علم خود را فراموش کرده‌ام و از علم تو عالم شده‌ام قدرت خود را از یاد داده‌ام و از قدرت تو قادر شده‌ام اگر خود را دوست دارم ترا دوست داشته باشم و اگر ترا دوست دارم خود را دوست داشته باشم هر که را آینهٔ یقین باشد گرچه خود بین خدای بین باشد اخرج به صفاتی الی خلقی من رآک رآنی و من قصدک قصدنی و علی هذا

گفت معشوقی به عاشق ز امتحان در صبوحی کای فلان ابن الفلان مر مرا تو دوست‌تر داری عجب یا که خود را راست گو یا ذا الکرب گفت من در تو چنان فانی شدم که پرم از تتو ز ساران تا قدم بر من از هستی من جز نام نیست در وجودم جز تو ای خوش‌کام نیست زان سبب فانی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷۹ – بیان اتحاد عاشق و معشوق از روی حقیقت اگر چه متضادند از روی آنک نیاز ضد بی‌نیازیست چنان که آینه بی‌صورتست و ساده است و بی‌صورتی ضد صورتست ولکن میان ایشان اتحادیست در حقیقت کی شرح آن درازست و العاقل یکفیه الاشاره

جسم مجنون را ز رنج و دوریی اندر آمد ناگهان رنجوریی خون بجوش آمد ز شعلهٔ اشتیاق تا پدید آمد بر آن مجنون خناق پس طبیب آمد بدار و کردنش گفت چاره نیست هیچ از رگ‌زنش رگ زدن باید برای دفع خون رگ‌زنی آمد بدانجا ذو فنون بازوش بست و گرفت آن نیش او بانک بر زد در زمان آن …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷۸ – در معنی این کی ارنا الاشیاء کما هی و معنی این کی لو کشف الغطاء ما از ددت یقینا و قوله در هر که تو از دیدهٔ بد می‌نگری از چنبرهٔ وجود خود می‌نگری پایهٔ کژ کژ افکند سایه

ای خروسان از وی آموزید بانگ بانگ بهر حق کند نه بهر دانگ صبح کاذب آید و نفریبدش صبح کاذب عالم و نیک و بدش اهل دنیا عقل ناقص داشتند تا که صبح صادقش پنداشتند صبح کاذب کاروانها را زدست که به بوی روز بیرون آمدست صبح کاذب خلق را رهبر مباد کو دهد بس کاروانها را به باد ای …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷۷ – خلق الجان من مارج من نار و قوله تعالی فی حق ابلیس انه کان من الجن ففسق

شعله می‌زد آتش جان سفیه که آتشی بود الولد سر ابیه نه غلط گفتم که بد قهر خدا علتی را پیش آوردن چرا کار بی‌علت مبرا از علل مستمر و مستقرست از ازل در کمال صنع پاک مستحث علت حادث چه گنجد یا حدث سر آب چه بود آب ما صنع اوست صنع مغزست و آب صورت چو پوست عشق …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷۶ – حکمت نظر کردن در چارق و پوستین کی فلینظر الانسان مم خلق

بازگردان قصهٔ عشق ایاز که آن یکی گنجیست مالامال راز می‌رود هر روز در حجرهٔ برین تا ببیند چارقی با پوستین زانک هستی سخت مستی آورد عقل از سر شرم از دل می‌برد صد هزاران قرن پیشین را همین مستی هستی بزد ره زین کمین شد عزرائیلی ازین مستی بلیس که چرا آدم شود بر من رئیس خواجه‌ام من نیز …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷۵ – بیان آنک آنچ بیان کرده می‌شود صورت قصه است وانگه آن صورتیست کی در خورد این صورت گیرانست و درخورد آینهٔ تصویر ایشان و از قدوسیتی کی حقیقت این قصه راست نطق را ازین تنزیل شرم می‌آید و از خجالت سر و ریش و قلم گم می‌کند و العاقل یکفیه الاشاره

زانک پیلم دید هندستان به خواب از خراج اومید بر ده شد خراب کیف یاتی النظم لی والقافیه بعد ما ضاعت اصول العافیه ما جنون واحد لی فی الشجون بل جنون فی جنون فی جنون ذاب جسمی من اشارات الکنی منذ عاینت البقاء فی الفنا ای ایاز از عشق تو گشتم چو موی ماندم از قصه تو قصهٔ من بگوی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷۴ – قصهٔ ایاز و حجره داشتن او جهت چارق و پوستین و گمان آمدن خواجه تاشانس را کی او را در آن حجره دفینه است به سبب محکمی در و گرانی قفل

آن ایاز از زیرکی انگیخته پوستین و چارقش آویخته می‌رود هر روز در حجرهٔ خلا چارقت اینست منگر درعلا شاه را گفتند او را حجره‌ایست اندر آنجا زر و سیم و خمره‌ایست راه می‌ندهد کسی را اندرو بسته می‌دارد همیشه آن در او شاه فرمود ای عجب آن بنده را چیست خود پنهان و پوشیده ز ما پس اشارت کرد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷۳ – فیما یرجی من رحمه الله تعالی معطی النعم قبل استحقاقها و هو الذی ینزل الغیث من بعد ما قنطوا و رب بعد یورث قربا و رب معصیه میمونه و رب سعاده تاتی من حیث یرجی النقم لیعلم ان الله یبدل سیاتهم حسنات

در حدیث آمد که روز رستخیز امر آید هر یکی تن را که خیز نفخ صور امرست از یزدان پاک که بر آرید ای ذرایر سر ز خاک باز آید جان هر یک در بدن هم‌چو وقت صبح هوش آید به تن جان تن خود را شناسد وقت روز در خراب خود در آید چون کنوز جسم خود بشناسد و …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷۲ – جواب آن مغفل کی گفته است کی خوش بودی این جهان اگر مرگ نبودی وخوش بودی ملک دنیا اگر زوالش نبودی و علی هذه الوتیره من الفشارات

آن یکی می‌گفت خوش بودی جهان گر نبودی پای مرگ اندر میان آن دگر گفت ار نبودی مرگ هیچ که نیرزیدی جهان پیچ‌پیچ خرمنی بودی به دشت افراشته مهمل و ناکوفته بگذاشته مرگ را تو زندگی پنداشتی تخم را در شوره خاکی کاشتی عقل کاذب هست خود معکوس‌بین زندگی را مرگ بیند ای غبین ای خدا بنمای تو هر چیز …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷۱ – در بیان وخامت چرب و شیرین دنیا و مانع شدن او از طعام الله چنانک فرمود الجوع طعام الله یحیی به ابدان الصدیقین ای فی الجوع طعام الله و قوله ابیت عند ربی یطعمنی و یسقینی و قوله یرزقون فرحین

وا رهی زین روزی ریزهٔ کثیف در فتی در لوت و در قوت شریف گر هزاران رطل لوتش می‌خوری می‌روی پاک و سبک هم‌چون پری که نه حبس باد و قولنجت کند چارمیخ معده آهنجت کند گر خوری کم گرسنه مانی چو زاغ ور خوری پر گیرد آروغت دماغ کم خوری خوی بد و خشکی و دق پر خوری شد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷۰ – جواب آمدن کی آنک نظر او بر اسباب و مرض و زخم تیغ نیاید بر کار تو عزرائیل هم نیاید کی تو هم سببی اگر چه مخفی‌تری از آن سببها و بود کی بر آن رنجور مخفی نباشد کی و هو اقرب الیه منکم و لکن لا تبصرون

گفت یزدان آنک باشد اصل دان پس ترا کی بیند او اندر میان گرچه خویش را عامه پنهان کرده‌ای پیش روشن‌دیدگان هم پرده‌ای وانک ایشان را شکر باشد اجل چون نظرشان مست باشد در دول تلخ نبود پیش ایشان مرگ تن چون روند از چاه و زندان در چمن وا رهیدند از جهان پیچ‌پیچ کس نگرید بر فوات هیچ هیچ …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶۹ – بیان آنک مخلوقی کر ترا ازو ظلمی رسد به حقیقت او هم‌چون آلتیست عارف آن بود کی بحق رجوع کند نه به آلت و اگر به آلت رجوع کند به ظاهر نه از جهل کند بلک برای مصلحتی چنانک ابایزید قدس الله سره گفت کی چندین سالست کی من با مخلوق سخن نگفته‌ام و از مخلوق سخن نشنیده‌ام ولیکن خلق چنین پندارند کی با ایشان سخن می‌گویم و ازیشان می‌شنوم زیرا ایشان مخاطب اکبر را نمی‌بینند کی ایشان چون صدااند او را نسبت به حال من التفات مستمع عاقل به صدا نباشد چنانک مثل است معروف قال الجدار للوتد لم تشقنی قال الوتد انظر الی من یدقنی

احمقانه از سنان رحمت مجو زان شهی جو کان بود در دست او باسنان و تیغ لابه چون کنی کو اسیر آمد به دست آن سنی او به صنعت آزرست و من صنم آلتی کو سازدم من آن شوم گر مرا ساغر کند ساغر شوم ور مرا خنجر کند خنجر شوم گر مرا چشمه کند آبی هم ور مرا آتش …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶۸ – فرستادن عزرائیل ملک العزم و الحزم را علیه‌السلام ببر گرفتن حفنه‌ای خاک تا شود جسم آدم چالاک عیله‌السلام و الصلوه

گفت یزدان زو عزرائیل را که ببین آن خاک پر تخییل را آن ضعیف زال ظالم را بیاب مشت خاکی هین بیاور با شتاب رفت عزرائیل سرهنگ قضا سوی کرهٔ خاک بهر اقتضا خاک بر قانون نفیر آغاز کرد داد سوگندش بسی سوگند خورد کای غلام خاص و ای حمال عرش ای مطاع الامر اندر عرش و فرش رو به …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶۷ – فرستادن اسرافیل را علیه‌السلام به خاک کی حفنه‌ای بر گیر از خاک بهر ترکیب جسم آدم علیه‌السلام

گفت اسرافیل را یزدان ما که برو زان خاک پر کن کف بیا آمد اسرافیل هم سوی زمین باز آغازید خاکستان حنین کای فرشتهٔ صور و ای بحر حیات که ز دمهای تو جان یابد موات در دمی از صور یک بانگ عظیم پر شود محشر خلایق از رمیم در دمی در صور گویی الصلا برجهید ای کشتگان کربلا ای …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶۶ – قصهٔ قوم یونس علیه‌السلام بیان و برهان آنست کی تضرع و زاری دافع بلای آسمانیست و حق تعالی فاعل مختارست پس تضرع و تعظیم پیش او مفید باشد و فلاسفه گویند فاعل به طبع است و بعلت نه مختار پر تضرع طبع را نگرداند

قوم یونس را چو پیدا شد بلا ابر پر آتش جدا شد از سما برق می‌انداخت می‌سوزید سنگ ابر می‌غرید رخ می‌ریخت رنگ جملگان بر بامها بودند شب که پدید آمد ز بالا آن کرب جملگان از بامها زیر آمدند سر برهنه جانب صحرا شدند مادران بچگان برون انداختند تا همه ناله و نفیر افراختند از نماز شام تا وقت …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶۵ – فرستادن میکائیل را علیه‌السلام به قبض حفنه‌ای خاک از زمین جهت ترکیب ترتیب جسم مبارک ابوالبشر خلیفه الحق مسجود الملک و معلمهم آدم علیه‌السلام

گفت میکائیل را تو رو به زیر مشت خاکی در ربا از وی چو شیر چونک میکائیل شد تا خاکدان دست کرد او تا که برباید از آن خاک لرزید و درآمد در گریز گشت او لابه‌کنان و اشک‌ریز سینه سوزان لابه کرد و اجتهاد با سرشک پر ز خون سوگند داد که به یزدان لطیف بی‌ندید که بکردت حامل …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶۴ – در ابتدای خلقت جسم آدم علیه‌السلام کی جبرئیل علیه‌السلام را اشارت کرد کی برو از زمین مشتی خاک برگیر و به روایتی از هر نواحی مشت مشت بر گیر

چونک صانع خواست ایجاد بشر از برای ابتلای خیر و شر جبرئیل صدق را فرمود رو مشت خاکی از زمین بستان گرو او میان بست و بیامد تا زمین تا گزارد امر رب‌العالمین دست سوی خاک برد آن مؤتمر خاک خود را در کشید و شد حذر پس زبان بگشاد خاک و لابه کرد کز برای حرمت خلاق فرد ترک …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶۳ – بیان آنک عطای حق و قدرت موقوف قابلیت نیست هم‌چون داد خلقان کی آن را قابلیت باید زیرا عطا قدیم است و قابلیت حادث عطا صفت حق است و قابلیت صفت مخلوق و قدیم موقوف حادث نباشد و اگر نه حدوث محال باشد

چارهٔ آن دل عطای مبدلیست داد او را قابلیت شرط نیست بلک شرط قابلیت داد اوست داد لب و قابلیت هست پوست اینک موسی را عصا ثعبان شود هم‌چو خورشیدی کفش رخشان شود صد هزاران معجزات انبیا که آن نگنجد در ضمیر و عقل ما نیست از اسباب تصریف خداست نیستها را قابلیت از کجاست قابلی گر شرط فعل حق …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶۲ – قصهٔ اهل ضروان و حسد ایشان بر درویشان کی پدر ما از سلیمی اغلب دخل باغ را به مسکینان می‌داد چون انگور بودی عشر دادی و چون مویز و دوشاب شدی عشر دادی و چون حلوا و پالوده کردی عشر دادی و از قصیل عشر دادی و چون در خرمن می‌کوفتی از کفهٔ آمیخته عشر دادی و چون گندم از کاه جدا شدی عشر دادی و چون آرد کردی عشر دادی و چون خمیر کردی عشر دادی و چون نان کردی عشر دادی لاجرم حق تعالی در آن باغ و کشت برکتی نهاده بود کی همه اصحاب باغها محتاج او بدندی هم به میوه و هم به سیم و او محتاج هیچ کس نی ازیشان فرزندانشان خرج عشر می‌دیدند منکر و آن برکت را نمی‌دیدند هم‌چون آن زن بدبخت که کدو را ندید و خر را دید

بود مردی صالحی ربانیی عقل کامل داشت و پایان دانیی در ده ضروان به نزدیک یمن شهره اندر صدقه و خلق حسن کعبهٔ درویش بودی کوی او آمدندی مستمندان سوی او هم ز خوشه عشر دادی بی‌ریا هم ز گندم چون شدی از که جدا آرد گشتی عشر دادی هم از آن نان شدی عشر دگر دادی ز نان عشر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶۱ – صاحب‌دلی دید سگ حامله در شکم آن سگ‌بچگان بانگ می‌کردند در تعجب ماند کی حکمت بانگ سگ پاسبانیست بانگ در اندرون شکم مادر پاسبانی نیست و نیز بانگ جهت یاری خواستن و شیر خواستن باشد و غیره و آنجا هیچ این فایده‌ها نیست چون به خویش آمد با حضرت مناجات کرد و ما یعلم تاویله الا الله جواب آمد کی آن صورت حال قومیست از حجاب بیرون نیامده و چشم دل باز ناشده دعوی بصیرت کنند و مقالات گویند از آن نی ایشان را قوتی و یاریی رسد و نه مستمعان را هدایتی و رشدی

آن یکی می‌دید خواب اندر چله در رهی ماده سگی بد حامله ناگهان آواز سگ‌بچگان شنید سگ‌بچه اندر شکم بد ناپدید بس عجب آمد ورا آن بانگها سگ‌بچه اندر شکم چون زد ندا سگ‌بچه اندر شکم ناله کنان هیچ‌کس دیدست این اندر جهان چون بجست از واقعه آمد به خویش حیرت او دم به دم می‌گشت بیش در چله کس …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶۰ – تمثیل تلقین شیخ مریدان را و پیغامبر امت را کی ایشان طاقت تلقین حق ندارند و با حق‌الف ندارند چنانک طوطی با صورت آدمی الف ندارد کی ازو تلقین تواند گرفت حق تعالی شیخ را چون آیینه‌ای پیش مرید هم‌چو طوطی دارد و از پس آینه تلقین می‌کند لا تحرک به لسانک ان هو الا وحی یوحی اینست ابتدای مسلهٔ بی‌منتهی چنانک منقار جنبانیدن طوطی اندرون آینه کی خیالش می‌خوانی بی‌اختیار و تصرف اوست عکس خواندن طوطی برونی کی متعلمست نه عکس آن معلم کی پس آینه است و لیکن خواندن طوطی برونی تصرف آن معلم است پس این مثال آمد نه مثل

طوطیی در آینه می‌بیند او عکس خود را پیش او آورده رو در پس آیینه آن استا نهان حرف می‌گوید ادیب خوش‌زبان طوطیک پنداشته کین گفت پست گفتن طوطیست که اندر آینه‌ست پس ز جنس خویش آموز سخن بی‌خبر از مکر آن گرگ کهن از پس آیینه می‌آموزدش ورنه ناموزد جز از جنس خودش گفت را آموخت زان مرد هنر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۵۹ – داستان آن کنیزک کی با خر خاتون شهوت می‌راند و او را چون بز و خرس آموخته بود شهوت راندن آدمیانه و کدویی در قضیب خر می‌کرد تا از اندازه نگذرد خاتون بر آن وقوف یافت لکن دقیقهٔ کدو را ندید کنیزک را ببهانه براه کرد جای دور و با خر جمع شد بی‌کدو و هلاک شد بفضیحت کنیزک بیگاه باز آمد و نوحه کرد که ای جانم و ای چشم روشنم کیر دیدی کدو ندیدی ذکر دیدی آن دگر ندیدی کل ناقص ملعون یعنی کل نظر و فهم ناقص ملعون و اگر نه ناقصان ظاهر جسم مرحوم‌اند ملعون نه‌اند بر خوان لیس علی الاعمی حرج نفی حرج کرد و نفی لعنت و نفی عتاب و غضب

یک کنیزک یک خری بر خود فکند از وفور شهوت و فرط گزند آن خر نر را بگان خو کرده بود خر جماع آدمی پی برده بود یک کدویی بود حیلت‌سازه را در نرش کردی پی اندازه را در ذکر کردی کدو را آن عجوز تا رود نیم ذکر وقت سپوز گر همه کیر خر اندر وی رود آن رحم …

بیشتر بخوانید »