خانه | مولوی | مثنوی معنوی | دفتر چهارم (صفحه 4)

دفتر چهارم

بخش ۱۹ – قصهٔ آغاز خلافت عثمان رضی الله عنه و خطبهٔ وی در بیان آنک ناصح فعال به فعل به از ناصح قوال به قول

قصهٔ عثمان که بر منبر برفت چون خلافت یافت بشتابید تفت منبر مهتر که سه‌پایه بدست رفت بوبکر و دوم پایه نشست بر سوم پایه عمر در دور خویش از برای حرمت اسلام و کیش دور عثمان آمد او بالای تخت بر شد و بنشست آن محمودبخت پس سؤالش کرد شخصی بوالفضول که آن دو ننشستند بر جای رسول پس …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۸ – بقیهٔ قصهٔ بنای مسجد اقصی

چون سلیمان کرد آغاز بنا پاک چون کعبه همایون چون منی در بنااش دیده می‌شد کر و فر نی فسرده چون بناهای دگر در بنا هر سنگ کز که می‌سکست فاش سیروا بی‌همی گفت از نخست هم‌چو از آب و گل آدم‌کده نور ز آهک پاره‌ها تابان شده سنگ بی‌حمال آینده شده وان در و دیوارها زنده شده حق همی‌گوید …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۷ – شرح انما الممنون اخوه والعلماء کنفس واحده خاصه اتحاد داود و سلیمان و سایر انبیا علیهم‌السلام کی اگر یکی ازیشان را منکر شوی ایمان به هیچ نبی درست نباشد و این علامت اتحادست کی یک خانه از هزاران خانه ویران کنی آن همه ویران شود و یک دیوار قایم نماند کی لانفرق بین احد منهم و العاقل یکفیه الاشاره این خود از اشارت گذشت

گرچه بر ناید به جهد و زور تو لیک مسجد را برآرد پور تو کردهٔ او کردهٔ تست ای حکیم مؤمنان را اتصالی دان قدیم مؤمنان معدود لیک ایمان یکی جسمشان معدود لیکن جان یکی غیرفهم و جان که در گاو و خرست آدمی را عقل و جانی دیگرست باز غیرجان و عقل آدمی هست جانی در ولی آن دمی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۶ – قصهٔ مسجد اقصی و خروب و عزم کردن داود علیه‌السلام پیش از سلیمان علیه‌السلام بر بنای آن مسجد

چون درآمد عزم داودی به تنگ که بسازد مسجد اقصی به سنگ وحی کردش حق که ترک این بخوان که ز دستت برنیاید این مکان نیست در تقدیر ما آنک تو این مسجد اقصی بر آری ای گزین گفت جرمم چیست ای دانای راز که مرا گویی که مسجد را مساز گفت بی‌جرمی تو خونها کرده‌ای خون مظلومان بگردن برده‌ای …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۵ – گفتن آن جهود علی را کرم الله وجهه کی اگر اعتماد داری بر حافظی حق از سر این کوشک خود را در انداز و جواب گفتن امیرالمؤمنین او را

مرتضی را گفت روزی یک عنود کو ز تعظیم خدا آگه نبود بر سر بامی و قصری بس بلند حفظ حق را واقفی ای هوشمند گفت آری او حفیظست و غنی هستی ما را ز طفلی و منی گفت خود را اندر افکن هین ز بام اعتمادی کن بحفظ حق تمام تا یقین گرددمرا ایقان تو و اعتقاد خوب با …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۴ – رد کردن معشوقه عذر عاشق را و تلبیس او را در روی او مالیدن

در جوابش بر گشاد آن یار لب کز سوی ما روز سوی تست شب حیله‌های تیره اندر داوری پیش بینایان چرا می‌آوری هر چه در دل داری از مکر و رموز پیش ما رسواست و پیدا هم‌چو روز گر بپوشیمش ز بنده‌پروری تو چرا بی‌رویی از حد می‌بری از پدر آموز که آدم در گناه خوش فرود آمد به سوی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۳ – عذر خواستن آن عاشق از گناه خویش به تلبیس و روی پوش و فهم کردن معشوق آن را نیز

گفت عاشق امتحان کردم مگیر تا ببینم تو حریفی یا ستیر من همی دانستمت بی‌امتحان لیک کی باشد خبر هم‌چون عیان آفتابی نام تو مشهور و فاش چه زیانست ار بکردم ابتلاش تو منی من خویشتن را امتحان می‌کنم هر روز در سود و زیان انبیا را امتحان کرده عدات تا شده ظاهر ازیشان معجزات امتحان چشم خود کردم به …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲ – معالجه کردن برادر دباغ دباغ را به خفیه به بوی سرگین

خلق را می‌راند از وی آن جوان تا علاجش را نبینند آن کسان سر به گوشش برد هم‌چون رازگو پس نهاد آن چیز بر بینی او کو به کف سرگین سگ ساییده بود داروی مغز پلید آن دیده بود ساعتی شد مرد جنبیدن گرفت خلق گفتند این فسونی بد شگفت کین بخواند افسون به گوش او دمید مرده بود افسون …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۱ – قصهٔ آن دباغ کی در بازار عطاران از بوی عطر و مشک بیهوش و رنجور شد

آن یکی افتاد بیهوش و خمید چونک در بازار عطاران رسید بوی عطرش زد ز عطاران راد تا بگردیدش سر و بر جا فتاد هم‌چو مردار اوفتاد او بی‌خبر نیم روز اندر میان ره‌گذر جمع آمد خلق بر وی آن زمان جملگان لاحول‌گو درمان کنان آن یکی کف بر دل او می براند وز گلاب آن دیگری بر وی فشاند …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۰ – مثال دنیا چون گولخن و تقوی چون حمام

شهوت دنیا مثال گلخنست که ازو حمام تقوی روشنست لیک قسم متقی زین تون صفاست زانک در گرمابه است و در نقاست اغنیا مانندهٔ سرگین‌کشان بهر آتش کردن گرمابه‌بان اندریشان حرص بنهاده خدا تا بود گرمابه گرم و با نوا ترک این تون گوی و در گرمابه ران ترک تون را عین آن گرمابه دان هر که در تونست او …

بیشتر بخوانید »

بخش ۹ – غرض از سمیع و بصیر گفتن خدا را

از پی آن گفت حق خود را بصیر که بود دید ویت هر دم نذیر از پی آن گفت حق خود را سمیع تا ببندی لب ز گفتار شنیع از پی آن گفت حق خود را علیم تا نیندیشی فسادی تو ز بیم نیست اینها بر خدا اسم علم که سیه کافور دارد نام هم اسم مشتقست و اوصاف قدیم …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸ – گفتن زن کی او در بند جهاز نیست مراد او ستر و صلاحست و جواب گفتن صوفی این را سرپوشیده

گفت گفتم من چنین عذری و او گفت نه من نیستم اسباب جو ما ز مال و زر ملول و تخمه‌ایم ما به حرص و جمع نه چون عامه‌ایم قصد ما سترست و پاکی و صلاح در دو عالم خود بدان باشد فلاح باز صوفی عذر درویشی بگفت و آن مکرر کرد تا نبود نهفت گفت زن من هم مکرر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷ – معشوق را زیر چادر پنهان کردن جهت تلبیس و بهانه گفتن زن کی ان کید کن عظیم

چادر خود را برو افکند زود مرد را زن ساخت و در را بر گشود زیر چادر مرد رسوا و عیان سخت پیدا چون شتر بر نردبان گفت خاتونیست از اعیان شهر مر ورا از مال و اقبالست بهر در ببستم تا کسی بیگانه‌ای در نیاید زود نادانانه‌ای گفت صوفی چیستش هین خدمتی تا بر آرم بی‌سپاس و منتی گفت …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶ – قصهٔ آن صوفی کی زن خود را بیگانه‌ای بگرفت

صوفیی آمد به سوی خانه روز خانه یک در بود و زن با کفش‌دوز جفت گشته با رهی خویش زن اندر آن یک حجره از وسواس تن چون بزد صوفی به جد در چاشتگاه هر دو درماندند نه حیلت نه راه هیچ معهودش نبد کو آن زمان سوی خانه باز گردد از دکان قاصدا آن روز بی‌وقت آن مروع از …

بیشتر بخوانید »

بخش ۵ – قصد خیانت کردن عاشق و بانگ بر زدن معشوق بر وی

چونک تنهااش بدید آن ساده مرد زود او قصد کنار و بوسه کرد بانگ بر وی زد به هیبت آن نگار که مرو گستاخ ادب را هوش دار گفت آخر خلوتست و خلق نی آب حاضر تشنهٔ هم‌چون منی کس نمی‌جنبد درینجا جز که باد کیست حاضر کیست مانع زین گشاد گفت ای شیدا تو ابله بوده‌ای ابلهی وز عاقلان …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴ – سال کردن از عیسی علیه‌السلام کی در وجود از همهٔ صعبها صعب‌تر چیست

گفت عیسی را یکی هشیار سر چیست در هستی ز جمله صعب‌تر گفتش ای جان صعب‌تر خشم خدا که از آن دوزخ همی لرزد چو ما گفت ازین خشم خدا چه بود امان گفت ترک خشم خویش اندر زمان پس عوان که معدن این خشم گشت خشم زشتش از سبع هم در گذشت چه امیدستش به رحمت جز مگر باز …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳ – حکایت آن واعظ کی هر آغاز تذکیر دعای ظالمان و سخت‌دلان و بی‌اعتقادان کردی

آن یکی واعظ چو بر تخت آمدی قاطعان راه را داعی شدی دست برمی‌داشت یا رب رحم ران بر بدان و مفسدان و طاغیان بر همه تسخرکنان اهل خیر برهمه کافردلان و اهل دیر می‌نکردی او دعا بر اصفیا می‌نکردی جز خبیثان را دعا مر ورا گفتند کین معهود نیست دعوت اهل ضلالت جود نیست گفت نیکویی ازینها دیده‌ام من …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲ – تمامی حکایت آن عاشق که از عسس گریخت در باغی مجهول خود معشوق را در باغ یافت و عسس را از شادی دعای خیر می‌کرد و می‌گفت کی عسی ان تکرهوا شیا و هو خیر لکم

اندر آن بودیم کان شخص از عسس راند اندر باغ از خوفی فرس بود اندر باغ آن صاحب‌جمال کز غمش این در عنا بد هشت سال سایهٔ او را نبود امکان دید هم‌چو عنقا وصف او را می‌شنید جز یکی لقیه که اول از قضا بر وی افتاد و شد او را دلربا بعد از آن چندان که می‌کوشید او …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱ – سر آغاز

ای ضیاء الحق حسام الدین توی که گذشت از مه به نورت مثنوی همت عالی تو ای مرتجا می‌کشد این را خدا داند کجا گردن این مثنوی را بسته‌ای می‌کشی آن سوی که دانسته‌ای مثنوی پویان کشنده ناپدید ناپدید از جاهلی کش نیست دید مثنوی را چون تو مبدا بوده‌ای گر فزون گردد توش افزوده‌ای چون چنین خواهی خدا خواهد …

بیشتر بخوانید »