خانه | مولوی | مثنوی معنوی | دفتر چهارم (صفحه 3)

دفتر چهارم

بخش ۵۹ – نوشتن آن غلام قصهٔ شکایت نقصان اجری سوی پادشاه

قصه کوته کن برای آن غلام که سوی شه بر نوشتست او پیام قصه پر جنگ و پر هستی و کین می‌فرستد پیش شاه نازنین کالبد نامه‌ست اندر وی نگر هست لایق شاه را آنگه ببر گوشه‌ای رو نامه را بگشا بخوان بین که حرفش هست در خورد شهان گر نباشد درخور آن را پاره کن نامهٔ دیگر نویس و …

بیشتر بخوانید »

بخش ۵۸ – چالیش عقل با نفس هم چون تنازع مجنون با ناقه میل مجنون سوی حره میل ناقه واپس سوی کره چنانک گفت مجنون هوا ناقتی خلفی و قدامی الهوی و انی و ایاها لمختلفان

هم‌چو مجنون‌اند و چون ناقه‌ش یقین می‌کشد آن پیش و این واپس به کین میل مجنون پیش آن لیلی روان میل ناقه پس پی کره دوان یک دم ار مجنون ز خود غافل بدی ناقه گردیدی و واپس آمدی عشق و سودا چونک پر بودش بدن می‌نبودش چاره از بی‌خود شدن آنک او باشد مراقب عقل بود عقل را سودای …

بیشتر بخوانید »

بخش ۵۷ – در تفسیر این آیت کی و اما الذین فی قلوبهم مرض فزادتهم رجسا و قوله یضل به کثیرا و یهدی به کثیرا

زانک استعداد تبدیل و نبرد بودش از پستی و آن را فوت کرد باز حیوان را چو استعداد نیست عذر او اندر بهیمی روشنیست زو چو استعداد شد کان رهبرست هر غذایی کو خورد مغز خرست گر بلادر خورد او افیون شود سکته و بی‌عقلیش افزون شود ماند یک قسم دگر اندر جهاد نیم حیوان نیم حی با رشاد روز …

بیشتر بخوانید »

بخش ۵۶ – در تفسیر این حدیث مصطفی علیه‌السلام کی ان الله تعالی خلق الملائکه و رکب فیهم العقل و خلق البهائم و رکب فیها الشهوه و خلق بنی آدم و رکب فیهم العقل و الشهوه فمن غلب عقله شهوته فهو اعلی من الملائکه و من غلب شهوته عقله فهو ادنی من البهائم

در حدیث آمد که یزدان مجید خلق عالم را سه گونه آفرید یک گره را جمله عقل و علم و جود آن فرشته‌ست او نداند جز سجود نیست اندر عنصرش حرص و هوا نور مطلق زنده از عشق خدا یک گروه دیگر از دانش تهی هم‌چو حیوان از علف در فربهی او نبیند جز که اصطبل و علف از شقاوت …

بیشتر بخوانید »

بخش ۵۵ – در بیان آنک ترک الجواب جواب مقرر این سخن کی جواب الاحمق سکوت شرح این هر دو درین قصه است کی گفته می‌آید

بود شاهی بود او را بنده‌ای مرده عقلی بود و شهوت‌زنده‌ای خرده‌های خدمتش بگذاشتی بد سگالیدی نکو پنداشتی گفت شاهنشه جرااش کم کنید ور بجنگد نامش از خط بر زنید عقل او کم بود و حرص او فزون چون جرا کم دید شد تند و حرون عقل بودی گرد خود کردی طواف تا بدیدی جرم خود گشتی معاف چون خری …

بیشتر بخوانید »

بخش ۵۴ – تفسیر یا ایها المزمل

خواند مزمل نبی را زین سبب که برون آ از گلیم ای بوالهرب سر مکش اندر گلیم و رو مپوش که جهان جسمیست سرگردان تو هوش هین مشو پنهان ز ننگ مدعی که تو داری شمع وحی شعشعی هین قم اللیل که شمعی ای همام شمع اندر شب بود اندر قیام بی‌فروغت روز روشن هم شبست بی‌پناهت شیر اسیر ارنبست …

بیشتر بخوانید »

بخش ۵۳ – بیان آنک حصول علم و مال و جاه بدگوهران را فضیحت اوست و چون شمشیریست کی افتادست به دست راه‌زن

بدگهر را علم و فن آموختن دادن تیغی به دست راه‌زن تیغ دادن در کف زنگی مست به که آید علم ناکس را به دست علم و مال و منصب و جاه و قران فتنه آمد در کف بدگوهران پس غزا زین فرض شد بر مؤمنان تا ستانند از کف مجنون سنان جان او مجنون تنش شمشیر او واستان شمشیر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۵۲ – قصهٔ رستن خروب در گوشهٔ مسجد اقصی و غمگین شدن سلیمان علیه‌السلام از آن چون به سخن آمد با او و خاصیت و نام خود بگفت

پس سلیمان دید اندر گوشه‌ای نوگیاهی رسته هم‌چون خوشه‌ای دید بس نادر گیاهی سبز و تر می‌ربود آن سبزیش نور از بصر پس سلامش کرد در حال آن حشیش او جوابش گفت و بشکفت از خوشیش گفت نامت چیست برگو بی‌دهان گفت خروبست ای شاه جهان گفت اندر تو چه خاصیت بود گفت من رستم مکان ویران شود من که …

بیشتر بخوانید »

بخش ۵۱ – قصهٔ صوفی کی در میان گلستان سر به زانو مراقب بود یارانش گفتند سر برآور تفرج کن بر گلستان و ریاحین و مرغان و آثار رحمهالله تعالی

صوفیی در باغ از بهر گشاد صوفیانه روی بر زانو نهاد پس فرو رفت او به خود اندر نغول شد ملول از صورت خوابش فضول که چه خسپی آخر اندر رز نگر این درختان بین و آثار و خضر امر حق بشنو که گفتست انظروا سوی این آثار رحمت آر رو گفت آثارش دلست ای بوالهوس آن برون آثار آثارست …

بیشتر بخوانید »

بخش ۵۰ – آموختن پیشه گورکنی قابیل از زاغ پیش از آنک در عالم علم گورکنی و گور بود

کندن گوری که کمتر پیشه بود کی ز فکر و حیله و اندیشه بود گر بدی این فهم مر قابیل را کی نهادی بر سر او هابیل را که کجا غایب کنم این کشته را این به خون و خاک در آغشته را دید زاغی زاغ مرده در دهان بر گرفته تیز می‌آمد چنان از هوا زیر آمد و شد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴۹ – درآمدن سلیمان علیه‌السلام هر روز در مسجد اقصی بعد از تمام شدن جهت عبادت و ارشاد عابدان و معتکفان و رستن عقاقیر در مسجد

هر صباحی چون سلیمان آمدی خاضع اندر مسجد اقصی شدی نوگیاهی رسته دیدی اندرو پس بگفتی نام و نفع خود بگو تو چه دارویی چیی نامت چیست تو زیان کی و نفعت بر کیست پس بگفتی هر گیاهی فعل و نام که من آن را جانم و این را حمام من مرین را زهرم و او را شکر نام من …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴۸ – نشستن دیو بر مقام سلیمان علیه‌السلام و تشبه کردن او به کارهای سلیمان علیه‌السلام و فرق ظاهر میان هر دو سلیمان و دیو خویشتن را سلیمان بن داود نام کردن

ورچه عقلت هست با عقل دگر یار باش و مشورت کن ای پدر با دو عقل از بس بلاها وا رهی پای خود بر اوج گردونها نهی دیو گر خود را سلیمان نام کرد ملک برد و مملکت را رام کرد صورت کار سلیمان دیده بود صورت اندر سر دیوی می‌نمود خلق گفتند این سلیمان بی‌صفاست از سلیمان تا سلیمان …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴۷ – مانستن بدرایی این وزیر دون در افساد مروت شاه به وزیر فرعون یعنی هامان در افساد قابلیت فرعون

چند آن فرعون می‌شد نرم و رام چون شنیدی او ز موسی آن کلام آن کلامی که بدادی سنگ شیر از خوشی آن کلام بی‌نظیر چون بهامان که وزیرش بود او مشورت کردی که کینش بود خو پس بگفتی تا کنون بودی خدیو بنده گردی ژنده‌پوشی را بریو هم‌چو سنگ منجنیقی آمدی آن سخن بر شیشه خانهٔ او زدی هر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴۶ – باز آمدن آن شاعر بعد چند سال به امید همان صله و هزار دینار فرمودن بر قاعدهٔ خویش و گفتن وزیر نو هم حسن نام شاه را کی این سخت بسیارست و ما را خرجهاست و خزینه خالیست و من او را بده یک آن خشنود کنم

بعد سالی چند بهر رزق و کشت شاعر از فقر و عوز محتاج گشت گفت وقت فقر و تنگی دو دست جست و جوی آزموده بهترست درگهی را که آزمودم در کرم حاجت نو را بدان جانب برم معنی الله گفت آن سیبویه یولهون فی الحوائج هم لدیه گفت الهنا فی حوائجنا الیک والتمسناها وجدناها لدیک صد هزاران عاقل اندر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴۵ – قصهٔ شاعر و صله دادن شاه و مضاعف کردن آن وزیر بوالحسن نام

شاعری آورد شعری پیش شاه بر امید خلعت و اکرام و جاه شاه مکرم بود فرمودش هزار از زر سرخ و کرامات و نثار پس وزیرش گفت کین اندک بود ده هزارش هدیه وا ده تا رود از چنو شاعر نس از تو بحردست ده هزاری که بگفتم اندکست فقه گفت آن شاه را و فلسفه تا برآمد عشر خرمن …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴۴ – بقیهٔ عمارت کردن سلیمان علیه‌السلام مسجد اقصی را به تعلیم و وحی خدا جهت حکمتهایی کی او داند و معاونت ملایکه و دیو و پری و آدمی آشکارا

ای سلیمان مسجد اقصی بساز لشکر بلقیس آمد در نماز چونک او بنیاد آن مسجد نهاد جن و انس آمد بدن در کار داد یک گروه از عشق و قومی بی‌مراد هم‌چنانک در ره طاعت عباد خلق دیوانند و شهوت سلسله می‌کشدشان سوی دکان و غله هست این زنجیر از خوف و وله تو مبین این خلق را بی‌سلسله می‌کشاندشان …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴۳ – مثل قانع شدن آدمی به دنیا و حرص او در طلب دنیا و غفلت او از دولت روحانیان کی ابنای جنس وی‌اند و نعره‌زنان کی یا لیت قومی یعلمون

آن سگی در کو گدای کور دید حمله می‌آورد و دلقش می‌درید گفته‌ایم این را ولی باری دگر شد مکرر بهر تاکید خبر کور گفتش آخر آن یاران تو بر کهند این دم شکاری صیدجو قوم تو در کوه می‌گیرند گور در میان کوی می‌گیری تو کور ترک این تزویر گو شیخ نفور آب شوری جمع کرده چند کور کین …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴۱ – نشان خواستن عبدالمطلب از موضع محمد علیه‌السلام کی کجاش یابم و جواب آمدن از اندرون کعبه و نشان یافتن

از درون کعبه آوازش رسید گفت ای جوینده آن طفل رشید در فلان وادیست زیر آن درخت پس روان شد زود پیر نیکبخت در رکاب او امیران قریش زانک جدش بود ز اعیان قریش تا به پشت آدم اسلافش همه مهتران بزم و رزم و ملحمه این نسب خود پوست او را بوده است کز شهنشاهان مه پالوده است مغز …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴۰ – خبر یافتن جد مصطفی عبدالمطلب از گم کردن حلیمه محمد را علیه‌السلام و طالب شدن او گرد شهر و نالیدن او بر در کعبه و از حق درخواستن و یافتن او محمد را علیه‌السلام

چون خبر یابید جد مصطفی از حلیمه وز فغانش بر ملا وز چنان بانگ بلند و نعره‌ها که بمیلی می‌رسید از وی صدا زود عبدالمطلب دانست چیست دست بر سینه همی‌زد می‌گریست آمد از غم بر در کعبه بسوز کای خبیر از سر شب وز راز روز خویشتن را من نمی‌بینم فنی تا بود هم‌راز تو هم‌چون منی خویشتن را …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۹ – حکایت آن پیر عرب کی دلالت کرد حلیمه را به استعانت به بتان

پیرمردی پیشش آمد با عصا کای حلیمه چه فتاد آخر ترا که چنین آتش ز دل افروختی این جگرها را ز ماتم سوختی گفت احمد را رضیعم معتمد پس بیاوردم که بسپارم به جد چون رسیدم در حطیم آوازها می‌رسید و می‌شنیدم از هوا من چو آن الحان شنیدم از هوا طفل را بنهادم آنجا زان صدا تا ببینم این …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۸ – قصهٔ یاری خواستن حلیمه از بتان چون عقیب فطام مصطفی را علیه‌السلام گم کرد و لرزیدن و سجدهٔ بتان و گواهی دادن ایشان بر عظمت کار مصطفی صلی‌الله علیه و سلم

قصهٔ راز حلیمه گویمت تا زداید داستان او غمت مصطفی را چون ز شیر او باز کرد بر کفش برداشت چون ریحان و ورد می‌گریزانیدش از هر نیک و بد تا سپارد آن شهنشه را به جد چون همی آورد امانت را ز بیم شد به کعبه و آمد او اندر حطیم از هوا بشنید بانگی کای حطیم تافت بر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۷ – چاره کردن سلیمان علیه‌السلام در احضار تخت بلقیس از سبا

گفت عفریتی که تختش را به فن حاضر آرم تا تو زین مجلس شدن گفت آصف من به اسم اعظمش حاضر آرم پیش تو در یک دمش گرچه عفریت اوستاد سحر بود لیک آن از نفخ آصف رو نمود حاضر آمد تخت بلقیس آن زمان لیک ز آصف نه از فن عفریتیان گفت حمدالله برین و صد چنین که بدیدستم …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۶ – آزاد شدن بلقیس از ملک و مست شدن او از شوق ایمان و التفات همت او از همهٔ ملک منقطع شدن وقت هجرت الا از تخت

چون سلیمان سوی مرغان سبا یک صفیری کرد بست آن جمله را جز مگر مرغی که بد بی‌جان و پر یا چو ماهی گنگ بود از اصل کر نی غلط گفتم که کر گر سر نهد پیش وحی کبریا سمعش دهد چونک بلقیس از دل و جان عزم کرد بر زمان رفته هم افسوس خورد ترک مال و ملک کرد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۵ – بقیهٔ قصهٔ اهل سبا و نصیحت و ارشاد سلیمان علیه‌السلام آل بلقیس را هر یکی را اندر خور خود و مشکلات دین و دل او و صید کردن هر جنس مرغ ضمیری به صفیر آن جنس مرغ و طعمهٔ او

قصه گویم از سبا مشتاق‌وار چون صبا آمد به سوی لاله‌زار لاقت الاشباح یوم وصلها عادت الاولاد صوب اصلها امه العشق الخفی فی الامم مثل جود حوله لوم السقم ذله الارواح من اشباحها عزه الاشباح من ارواحها ایها العشاق السقیا لکم انتم الباقون و البقیالکم ایها السالون قوموا واعشقوا ذاک ریح یوسف فاستنشقوا منطق‌الطیر سلیمانی بیا بانگ هر مرغی که …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۴ – باقی قصهٔ ابراهیم ادهم قدس‌الله سره

بر سر تختی شنید آن نیک‌نام طقطقی و های و هویی شب ز بام گامهای تند بر بام سرا گفت با خود این چنین زهره کرا بانگ زد بر روزن قصر او که کیست این نباشد آدمی مانا پریست سر فرو کردند قومی بوالعجب ما همی گردیم شب بهر طلب هین چه می‌جویید گفتند اشتران گفت اشتر بام بر کی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۳ – پیدا کردن سلیمان علیه‌السلام کی مرا خالصا لامر الله جهدست در ایمان تو یک ذره غرضی نیست مرا نه در نفس تو و حسن تو و نه در ملک تو خود بینی چون چشم جان باز شود به نورالله

هین بیا که من رسولم دعوتی چون اجل شهوت‌کشم نه شهوتی ور بود شهوت امیر شهوتم نه اسیر شهوت روی بتم بت‌شکن بودست اصل اصل ما چون خلیل حق و جمله انبیا گر در آییم ای رهی در بتکده بت سجود آرد نه ما در معبده احمد و بوجهل در بتخانه رفت زین شدن تا آن شدن فرقیست زفت این …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۲ – تهدید فرستادن سلیمان علیه‌السلام پیش بلقیس کی اصرار میندیش بر شرک و تاخیر مکن

هین بیا بلقیس ورنه بد شود لشکرت خصمت شود مرتد شود پرده‌دار تو درت را بر کند جان تو با تو به جان خصمی کند جمله ذرات زمین و آسمان لشکر حق‌اند گاه امتحان باد را دیدی که با عادان چه کرد آب را دیدی که در طوفان چه کرد آنچ بر فرعون زد آن بحر کین وآنچ با قارون …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۱ – حکایت آن مرد تشنه کی از سر جوز بن جوز می‌ریخت در جوی آب کی در گو بود و به آب نمی‌رسید تا به افتادن جوز بانگ آب# بشنود و او را چو سماع خوش بانگ آب اندر طرب می‌آورد

در نغولی بود آب آن تشنه راند بر درخت جوز جوزی می‌فشاند می‌فتاد از جوزبن جوز اندر آب بانگ می‌آمد همی دید او حباب عاقلی گفتش که بگذار ای فتی جوزها خود تشنگی آرد ترا بیشتر در آب می‌افتد ثمر آب در پستیست از تو دور در تا تو از بالا فرو آیی به زور آب جویش برده باشد تا …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۰ – سبب هجرت ابراهیم ادهم قدس الله سره و ترک ملک خراسان

ملک برهم زن تو ادهم‌وار زود تا بیابی هم‌چو او ملک خلود خفته بود آن شه شبانه بر سریر حارسان بر بام اندر دار و گیر قصد شه از حارسان آن هم نبود که کند زان دفع دزدان و رنود او همی دانست که آن کو عادلست فارغست از واقعه آمن دلست عدل باشد پاسبان گامها نه به شب چوبک‌زنان …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۹ – تحریض سلیمان علیه‌السلام مر رسولان را بر تعجیل به هجرت بلقیس بهر ایمان

هم‌چنان که شه سلیمان در نبرد جذب خیل و لشکر بلقیس کرد که بیایید ای عزیزان زود زود که برآمد موجها از بحر جود سوی ساحل می‌فشاند بی‌خطر جوش موجش هر زمانی صد گهر الصلا گفتیم ای اهل رشاد کین زمان رضوان در جنت گشاد پس سلیمان گفت ای پیکان روید سوی بلقیس و بدین دین بگروید پس بگوییدش بیا …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۸ – نیت کردن او کی این زر بدهم بدان هیزم‌کش چون من روزی یافتم به کرامات مشایخ و رنجیدن آن هیزم‌کش از ضمیر و نیت او

آن یکی درویش هیزم می‌کشید خسته و مانده ز بیشه در رسید پس بگفتم من ز روزی فارغم زین سپس از بهر رزقم نیست غم میوهٔ مکروه بر من خوش شدست رزق خاصی جسم را آمد به دست چونک من فارغ شدستم از گلو حبه‌ای چندست این بدهم بدو بدهم این زر را بدین تکلیف‌کش تا دو سه روزک شود …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۷ – دیدن درویش جماعت مشایخ را در خواب و درخواست کردن روزی حلال بی‌مشغول شدن به کسب و از عبادت ماندن و ارشاد ایشان او را و میوه‌های تلخ و ترش کوهی بر وی شیرین شدن به داد آن مشایخ

آن یکی درویش گفت اندر سمر خضریان را من بدیدم خواب در گفتم ایشان را که روزی حلال از کجا نوشم که نبود آن وبال مر مرا سوی کهستان راندند میوه‌ها زان بیشه می‌افشاندند که خدا شیرین بکرد آن میوه را در دهان تو به همتهای ما هین بخور پاک و حلال و بی‌حساب بی صداع و نقل و بالا …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۶ – دلداری کردن و نواختن سلیمان علیه‌السلام مر آن رسولان را و دفع وحشت و آزار از دل ایشان و عذر قبول ناکردن هدیه شرح کردن با ایشان

ای رسولان می‌فرستمتان رسول رد من بهتر شما را از قبول پیش بلقیس آنچ دیدیت از عجب باز گویید از بیابان ذهب تا بداند که به زر طامع نه‌ایم ما زر از زرآفرین آورده‌ایم آنک گر خواهد همه خاک زمین سر به سر زر گردد و در ثمین حق برای آن کند ای زرگزین روز محشر این زمین را نقره …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۵ – قصهٔ عطاری کی سنگ ترازوی او گل سرشوی بود و دزدیدن مشتری گل خوار از آن گل هنگام سنجیدن شکر دزدیده و پنهان

پیش عطاری یکی گل‌خوار رفت تا خرد ابلوج قند خاص زفت پس بر عطار طرار دودل موضع سنگ ترازو بود گل گفت گل سنگ ترازوی منست گر ترا میل شکر بخریدنست گفت هستم در مهمی قندجو سنگ میزان هر چه خواهی باش گو گفت با خود پیش آنک گل‌خورست سنگ چه بود گل نکوتر از زرست هم‌چو آن دلاله که …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۴ – بازگردانیدن سلیمان علیه‌السلام رسولان بلقیس را به آن هدیه‌ها کی آورده بودند سوی بلقیس و دعوت کردن بلقیس را به ایمان و ترک آفتاب‌پرستی

باز گردید ای رسولان خجل زر شما را دل به من آرید دل این زر من بر سر آن زر نهید کوری تن فرج استر را دهید فرج استر لایق حلقهٔ زرست زر عاشق روی زرد اصفرست که نظرگاه خداوندست آن کز نظرانداز خورشیدست کان کو نظرگاه شعاع آفتاب کو نظرگاه خداوند لباب از گرفت من ز جان اسپر کنید …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۳ – کرامات و نور شیخ عبدالله مغربی قدس الله سره

گفت عبدالله شیخ مغربی شصت سال از شب ندیدم من شبی من ندیدم ظلمتی در شصت سال نه به روز و نه به شب نه ز اعتلال صوفیان گفتند صدق قال او شب همی‌رفتیم در دنبال او در بیابانهای پر از خار و گو او چو ماه بدر ما را پیش‌رو روی پس ناکرده می‌گفتی به شب هین گو آمد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۲ – قصهٔ هدیه فرستادن بلقیس از شهر سبا سوی سلیمان علیه‌السلام

هدیهٔ بلقیس چل استر بدست بار آنها جمله خشت زر بدست چون به صحرای سلیمانی رسید فرش آن را جمله زر پخته دید بر سر زر تا چهل منزل براند تا که زر را در نظر آبی نماند بارها گفتند زر را وا بریم سوی مخزن ما چه بیگار اندریم عرصه‌ای کش خاک زر ده دهیست زر به هدیه بردن …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۱ – تفسیر این حدیث کی مثل امتی کمثل سفینه نوح من تمسک بها نجا و من تخلف عنها غرق

بهر این فرمود پیغامبر که من هم‌چو کشتی‌ام به طوفان زمن ما و اصحابم چو آن کشتی نوح هر که دست اندر زند یابد فتوح چونک با شیخی تو دور از زشتیی روز و شب سیاری و در کشتیی در پناه جان جان‌بخشی توی کشتی اندر خفته‌ای ره می‌روی مسکل از پیغامبر ایام خویش تکیه کم کن بر فن و …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۰ – در بیان آنک حکما گویند آدمی عالم صغریست و حکمای اللهی گویند آدمی عالم کبریست زیرا آن علم حکما بر صورت آدمی مقصور بود و علم این حکما در حقیقت حقیقت آدمی موصول بود

پس به صورت عالم اصغر توی پس به معنی عالم اکبر توی ظاهر آن شاخ اصل میوه است باطنا بهر ثمر شد شاخ هست گر نبودی میل و اومید ثمر کی نشاندی باغبان بیخ شجر پس به معنی آن شجر از میوه زاد گر به صورت از شجر بودش ولاد مصطفی زین گفت که آدم و انبیا خلف من باشند …

بیشتر بخوانید »