خانه | مولوی | مثنوی معنوی | دفتر چهارم (صفحه 2)

دفتر چهارم

بخش ۹۹ – غره شدن آدمی به ذکاوت و تصویرات طبع خویشتن و طلب ناکردن علم غیب کی علم انبیاست

دیدم اندر خانه من نقش و نگار بودم اندر عشق خانه بی‌قرار بودم از گنج نهانی بی‌خبر ورنه دستنبوی من بودی تبر آه گر داد تبر را دادمی این زمان غم را تبرا دادمی چشم را بر نقش می‌انداختم هم‌چو طفلان عشقها می‌باختم پس نکو گفت آن حکیم کامیار که تو طفلی خانه پر نقش و نگار در الهی‌نامه بس …

بیشتر بخوانید »

بخش ۹۸ – تفسیر کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف

خانه بر کن کز عقیق این یمن صد هزاران خانه شاید ساختن گنج زیر خانه است و چاره نیست از خرابی خانه مندیش و مه‌ایست که هزاران خانه از یک نقد گنج توان عمارت کرد بی‌تکلیف و رنج عاقبت این خانه خود ویران شود گنج از زیرش یقین عریان شود لیک آن تو نباشد زانک روح مزد ویران کردنستش آن …

بیشتر بخوانید »

بخش ۹۷ – شرح کردن موسی علیه‌السلام آن چهار فضیلت را جهت پای مزد ایمان فرعون

گفت موسی که اولین آن چهار صحتی باشد تنت را پایدار این علل‌هایی که در طب گفته‌اند دور باشد از تنت ای ارجمند ثانیا باشد ترا عمر دراز که اجل دارد ز عمرت احتراز وین نباشد بعد عمر مستوی که بناکام از جهان بیرون روی بلک خواهان اجل چون طفل شیر نه ز رنجی که ترا دارد اسیر مرگ‌جو باشی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۹۶ – گفتن موسی علیه‌السلام فرعون را کی از من یک پند قبول کن و چهار فضیلت عوض بستان

هین ز من بپذیر یک چیز و بیار پس ز من بستان عوض آن را چهار گفت ای موسی کدامست آن یکی شرح کن با من از آن یک اندکی گفت آن یک که بگویی آشکار که خدایی نیست غیر کردگار خالق افلاک و انجم بر علا مردم و دیو و پری و مرغ را خالق دریا و دشت و …

بیشتر بخوانید »

بخش ۹۵ – بیان آنک در توبه بازست

هین مکن زین پس فراگیر احتراز که ز بخشایش در توبه‌ست باز توبه را از جانب مغرب دری باز باشد تا قیامت بر وری تا ز مغرب بر زند سر آفتاب باز باشد آن در از وی رو متاب هست جنت را ز رحمت هشت در یک در توبه‌ست زان هشت ای پسر آن همه گه باز باشد گه فراز …

بیشتر بخوانید »

بخش ۹۴ – باز گفتن موسی علیه‌السلام اسرار فرعون را و واقعات او را ظهر الغیب تابخبیری حق ایمان آورد یا گمان برد

ز آهن تیره بقدرت می‌نمود واقعاتی که در آخر خواست بود تا کنی کمتر تو آن ظلم و بدی آن همی‌دیدی و بتر می‌شدی نقشهای زشت خوابت می‌نمود می‌رمیدی زان و آن نقش تو بود هم‌چو آن زنگی که در آیینه دید روی خود را زشت و بر آیینه رید که چه زشتی لایق اینی و بس زشتیم آن تواست …

بیشتر بخوانید »

بخش ۹۳ – بیان آنک تن خاکی آدمی هم‌چون آهن نیکو جوهر قابل آینه شدن است تا درو هم در دنیا بهشت و دوزخ و قیامت و غیر آن معاینه بنماید نه بر طریق خیال

پس چو آهن گرچه تیره‌هیکلی صیقلی کن صیقلی کن صیقلی تا دلت آیینه گردد پر صور اندرو هر سو ملیحی سیمبر آهن ار چه تیره و بی‌نور بود صیقلی آن تیرگی از وی زدود صیقلی دید آهن و خوش کرد رو تا که صورتها توان دید اندرو گر تن خاکی غلیظ و تیره است صیقلش کن زانک صیقل گیره است …

بیشتر بخوانید »

بخش ۹۲ – حمله بردن این جهانیان بر آن جهانیان و تاختن بردن تا سینور ذر و نسل کی سر حد غیب است و غفلت ایشان از کمین کی چون غازی به غزا نرود کافر تاختن آورد

حمله بردند اسپه جسمانیان جانب قلعه و دز روحانیان تا فرو گیرند بر دربند غیب تا کسی ناید از آن سو پاک‌جیب غازیان حملهٔ غزا چون کم برند کافران برعکس حمله آورند غازیان غیب چون از حلم خویش حمله ناوردند بر تو زشت‌کیش حمله بردی سوی دربندان غیب تا نیایند این طرف مردان غیب چنگ در صلب و رحمها در …

بیشتر بخوانید »

بخش ۹۱ – بیان آنک هر حس مدرکی را از آدمی نیز مدرکاتی دیگرست کی از مدرکات آن حس دگر بی‌خبرست چنانک هر پیشه‌ور استاد اعجمی کار آن استاد دگر پیشه‌ورست و بی‌خبری او از آنک وظیفهٔ او نیست دلیل نکند کی آن مدرکات نیست اگر چه به حکم حال منکر بود آن را اما از منکری او اینجا جز بی‌خبری نمی‌خواهیم درین مقام

چنبرهٔ دید جهان ادراک تست پردهٔ پاکان حس ناپاک تست مدتی حس را بشو ز آب عیان این چنین دان جامه‌شوی صوفیان چون شدی تو پاک پرده بر کند جان پاکان خویش بر تو می‌زند جمله عالم گر بود نور و صور چشم را باشد از آن خوبی خبر چشم بستی گوش می‌آری به پیش تا نمایی زلف و رخسارهٔ …

بیشتر بخوانید »

بخش ۹۰ – بیان آنک عمارت در ویرانیست و جمعیت در پراکندگیست و درستی در شکست‌گیست و مراد در بی‌مرادیست و وجود در عدم است و علی هذا بقیه الاضداد والازواج

آن یکی آمد زمین را می‌شکافت ابلهی فریاد کرد و بر نتافت کین زمین را از چه ویران می‌کنی می‌شکافی و پریشان می‌کنی گفت ای ابله برو و بر من مران تو عمارت از خرابی باز دان کی شود گلزار و گندم‌زار این تا نگردد زشت و ویران این زمین کی شود بستان و کشت و برگ و بر تا …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸۹ – در بیان آنک وهم قلب عقلست و ستیزهٔ اوست بدو ماند و او نیست و قصهٔ مجاوبات موسی علیه‌السلام کی صاحب عقل بود با فرعون کی صاحب وهم بود

عقل ضد شهوتست ای پهلوان آنک شهوت می‌تند عقلش مخوان وهم خوانش آنک شهوت را گداست وهم قلب نقد زر عقلهاست بی‌محک پیدا نگردد وهم و عقل هر دو را سوی محک کن زود نقل این محک قرآن و حال انبیا چون منحک مر قلب را گوید بیا تا ببینی خویش را ز آسیب من که نه‌ای اهل فراز و …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸۸ – بیان آنک عهد کردن احمق وقت گرفتاری و ندم هیچ وفایی ندارد کی لو ردوالعادوا لما نهوا عنه و انهم لکاذبون صبح کاذب وفا ندارد

عقل می‌گفتش حماقت با توست با حماقت عقل را آید شکست عقل را باشد وفای عهدها تو نداری عقل رو ای خربها عقل را یاد آید از پیمان خود پردهٔ نسیان بدراند خرد چونک عقلت نیست نسیان میر تست دشمن و باطل کن تدبیر تست از کمی عقل پروانهٔ خسیس یاد نارد ز آتش و سوز و حسیس چونک پرش …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸۷ – چاره اندیشیدن آن ماهی نیم‌عاقل و خود را مرده کردن

گفت ماهی دگر وقت بلا چونک ماند از سایهٔ عاقل جدا کو سوی دریا شد و از غم عتیق فوت شد از من چنان نیکو رفیق لیک زان نندیشم و بر خود زنم خویشتن را این زمان مرده کنم پس برآرم اشکم خود بر زبر پشت زیر و می‌روم بر آب بر می‌روم بر وی چنانک خس رود نی بسباحی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸۶ – قصهٔ آن مرغ گرفته کی وصیت کرد کی بر گذشته پشیمانی مخور تدارک وقت اندیش و روزگار مبر در پشیمانی

آن یکی مرغی گرفت از مکر و دام مرغ او را گفت ای خواجهٔ همام به تو بسی گاوان و میشان خورده‌ای تو بسی اشتر به قربان کرده‌ای تو نگشتی سیر زانها در زمن هم نگردی سیر از اجزای من هل مرا تا که سه پندت بر دهم تا بدانی زیرکم یا ابلهم اول آن پند هم در دست تو …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸۵ – شخصی به وقت استنجا می‌گفت اللهم ارحنی رائحه الجنه به جای آنک اللهم اجعلنی من التوابین واجعلنی من المتطهرین کی ورد استنجاست و ورد استنجا را به وقت استنشاق می‌گفت عزیزی بشنید و این را طاقت نداشت

آن یکی در وقت استنجا بگفت که مرا با بوی جنت دار جفت گفت شخصی خوب ورد آورده‌ای لیک سوراخ دعا گم کرده‌ای این دعا چون ورد بینی بود چون ورد بینی را تو آوردی به کون رایحهٔ جنت ز بینی یافت حر رایحهٔ جنت کم آید از دبر ای تواضع برده پیش ابلهان وی تکبر برده تو پیش شهان …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸۴ – سر خواندن وضو کننده اوراد وضو را

در وضو هر عضو را وردی جدا آمدست اندر خبر بهر دعا چونک استنشاق بینی می‌کنی بوی جنت خواه از رب غنی تا ترا آن بو کشد سوی جنان بوی گل باشد دلیل گلبنان چونک استنجا کنی ورد و سخن این بود یا رب تو زینم پاک کن دست من اینجا رسید این را بشست دستم اندر شستن جانست سست …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸۳ – قصهٔ آن آبگیر و صیادان و آن سه ماهی یکی عاقل و یکی نیم عاقل وان دگر مغرور و ابله مغفل لاشی و عاقبت هر سه

قصهٔ آن آبگیرست ای عنود که درو سه ماهی اشگرف بود در کلیله خوانده باشی لیک آن قشر قصه باشد و این مغز جان چند صیادی سوی آن آبگیر برگذشتند و بدیدند آن ضمیر پس شتابیدند تا دام آورند ماهیان واقف شدند و هوشمند آنک عاقل بود عزم راه کرد عزم راه مشکل ناخواه کرد گفت با اینها ندارم مشورت …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸۲ – علامت عاقل تمام و نیم‌عاقل و مرد تمام و نیم‌مرد و علامت شقی مغرور لاشی

عاقل آن باشد که او با مشعله‌ست او دلیل و پیشوای قافله‌ست پیرو نور خودست آن پیش‌رو تابع خویشست آن بی‌خویش‌رو مؤمن خویشست و ایمان آورید هم بدان نوری که جانش زو چرید دیگری که نیم‌عاقل آمد او عاقلی را دیدهٔ خود داند او دست در وی زد چو کور اندر دلیل تا بدو بینا شد و چست و جلیل …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸۱ – بیان رسول علیه السلام سبب تفضیل و اختیار کردن او آن هذیلی را به امیری و سرلشکری بر پیران و کاردیدگان

حکم اغلب راست چون غالب بدند تیغ را از دست ره‌زن بستدند گفت پیغامبر کای ظاهرنگر تو مبین او را جوان و بی‌هنر ای بسا ریش سیاه و مردت پیر ای بسا ریش سپید و دل چو قیر عقل او را آزمودم بارها کرد پیری آن جوان در کارها پیر پیر عقل باشد ای پسر نه سپیدی موی اندر ریش …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸۰ – بیان سبب فصاحت و بسیارگویی آن فضول به خدمت رسول علیه‌السلام

پرتو مستی بی‌حد نبی چون بزد هم مست و خوش گشت آن غبی لاجرم بسیارگو شد از نشاط مست ادب بگذاشت آمد در خباط نه همه جا بی‌خودی شر می‌کند بی‌ادب را می چنان‌تر می‌کند گر بود عاقل نکو فر می‌شود ور بود بدخوی بتر می‌شود لیک اغلب چون بدند و ناپسند بر همه می را محرم کرده‌اند

بیشتر بخوانید »

بخش ۷۹ – قصهٔ سبحانی ما اعظم شانی گفتن ابویزید قدس الله سره و اعتراض مریدان و جواب این مر ایشان را نه به طریق گفت زبان بلک از راه عیان

با مریدان آن فقیر محتشم بایزید آمد که نک یزدان منم گفت مستانه عیان آن ذوفنون لا اله الا انا ها فاعبدون چون گذشت آن حال گفتندش صباح تو چنین گفتی و این نبود صلاح گفت این بار ار کنم من مشغله کاردها بر من زنید آن دم هله حق منزه از تن و من با تنم چون چنین گویم …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷۸ – جواب گفتن مصطفی علیه‌السلام اعتراض کننده را

در حضور مصطفای قندخو چون ز حد برد آن عرب از گفت و گو آن شه والنجم و سلطان عبس لب گزید آن سرد دم را گفت بس دست می‌زند بهر منعش بر دهان چند گویی پیش دانای نهان پیش بینا برده‌ای سرگین خشک که بخر این را به جای ناف مشک بعر را ای گنده‌مغز گنده‌مخ زیر بینی بنهی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷۷ – اعتراض کردن معترضی بر رسول علیه‌السلام بر امیر کردن آن هذیلی

چون پیمبر سروری کرد از هذیل از برای لشکر منصور خیل بوالفضولی از حسد طاقت نداشت اعتراض و لانسلم بر فراشت خلق را بنگر که چون ظلمانی‌اند در متاع فانیی چون فانی‌اند از تکبر جمله اندر تفرقه مرده از جان زنده‌اند از مخرقه این عجب که جان به زندان اندرست وانگهی مفتاح زندانش به دست پای تا سر غرق سرگین …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷۶ – امیر کردن رسول علیه‌السلام جوان هذیلی را بر سریه‌ای کی در آن پیران و جنگ آزمودگان بودند

یک سریه می‌فرستادش رسول به هر جنگ کافر و دفع فضول یک جوانی را گزید او از هذیل میر لشکر کردش و سالار خیل اصل لشکر بی‌گمان سرور بود قوم بی‌سرور تن بی‌سر بود این همه که مرده و پژمرده‌ای زان بود که ترک سرور کرده‌ای از کسل وز بخل وز ما و منی می‌کشی سر خویش را سر می‌کنی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷۵ – قصهٔ آنک کسی به کسی مشورت می‌کرد گفتش مشورت با دیگری کن کی من عدوی توم

مشورت می‌کرد شخصی با کسی کز تردد وا ردهد وز محبسی گفت ای خوش‌نام غیر من بجو ماجرای مشورت با او بگو من عدوم مر ترا با من مپیچ نبود از رای عدو پیروز هیچ رو کسی جو که ترا او هست دوست دوست بهر دوست لاشک خیرجوست من عدوم چاره نبود کز منی کژ روم با تو نمایم دشمنی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷۴ – رقعهٔ دیگر نوشتن آن غلام پیش شاه چون جواب آن رقعهٔ اول نیافت

نامهٔ دیگر نوشت آن بدگمان پر ز تشنیع و نفیر و پر فغان که یکی رقعه نبشتم پیش شه ای عجب آنجا رسید و یافت ره آن دگر را خواند هم آن خوب‌خد هم نداد او را جواب و تن بزد خشک می‌آورد او را شهریار او مکرر کرد رقعه پنج بار گفت حاجب آخر او بندهٔ شماست گر جوابش …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷۳ – شنیدن شیخ ابوالحسن رضی الله عنه خبر دادن ابویزید را و بود او و احوال او

هم‌چنان آمد که او فرموده بود بوالحسن از مردمان آن را شنود که حسن باشد مرید و امتم درس گیرد هر صباح از تربتم گفت من هم نیز خوابش دیده‌ام وز روان شیخ این بشنیده‌ام هر صباحی رو نهادی سوی گور ایستادی تا ضحی اندر حضور یا مثال شیخ پیشش آمدی یا که بی‌گفتی شکالش حل شدی تا یکی روزی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷۲ – کژ وزیدن باد بر سلیمان علیه‌السلام به سبب زلت او

باد بر تخت سلیمان رفت کژ پس سلیمان گفت بادا کژ مغژ باد هم گفت ای سیلمان کژ مرو ور روی کژ از کژم خشمین مشو این ترازو بهر این بنهاد حق تا رود انصاف ما را در سبق از ترازو کم کنی من کم کنم تا تو با من روشنی من روشنم هم‌چنین تاج سلیمان میل کرد روز روشن …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷۱ – آشفتن آن غلام از نارسیدن جواب رقعه از قبل پادشاه

این بیابان خود ندارد پا و سر بی‌جواب نامه خستست آن پسر کای عجب چونم نداد آن شه جواب با خیانت کرد رقعه‌بر ز تاب رقعه پنهان کرد و ننمود آن به شاه کو منافق بود و آبی زیر کاه رقعهٔ دیگر نویسم ز آزمون دیگری جویم رسول ذو فنون بر امیر و مطبخی و نامه‌بر عیب بنهاده ز جهل …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷۰ – نقصان اجرای جان و دل صوفی از طعام الله

صوفیی از فقر چون در غم شود عین فقرش دایه و مطعم شود زانک جنت از مکاره رسته است رحم قسم عاجزی اشکسته است آنک سرها بشکند او از علو رحم حق و خلق ناید سوی او این سخن آخر ندارد وان جوان از کمی اجرای نان شد ناتوان شاد آن صوفی که رزقش کم شود آن شبه‌ش در گردد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶۹ – قول رسول صلی الله علیه و سلم انی لاجد نفس الرحمن من قبل الیمن

گفت زین سو بوی یاری می‌رسد کاندرین ده شهریاری می‌رسد بعد چندین سال می‌زاید شهی می‌زند بر آسمانها خرگهی رویش از گلزار حق گلگون بود از من او اندر مقام افزون بود چیست نامش گفت نامش بوالحسن حلیه‌اش وا گفت ز ابرو و ذقن قد او و رنگ او و شکل او یک به یک واگفت از گیسو و رو …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶۸ – مژده دادن ابویزید از زادن ابوالحسن خرقانی قدس الله روحهما پیش از سالها و نشان صورت او سیرت او یک به یک و نوشتن تاریخ‌نویسان آن در جهت رصد

آن شنیدی داستان بایزید که ز حال بوالحسن پیشین چه دید روزی آن سلطان تقوی می‌گذشت با مریدان جانب صحرا و دشت بوی خوش آمد مر او را ناگهان در سواد ری ز سوی خارقان هم بدانجا نالهٔ مشتاق کرد بوی را از باد استنشاق کرد بوی خوش را عاشقانه می‌کشید جان او از باد باده می‌چشید کوزه‌ای کو از …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶۷ – دریافتن طبیبان الهی امراض دین و دل را در سیمای مرید و بیگانه و لحن گفتار او و رنگ چشم او و بی این همه نیز از راه دل کی انهم جواسیس القلوب فجالسوهم بالصدق

این طبیبان بدن دانش‌ورند بر سقام تو ز تو واقف‌ترند تا ز قاروره همی‌بینند حال که ندانی تو از آن رو اعتلال هم ز نبض و هم ز رنگ و هم ز دم بو برند از تو بهر گونه سقم پس طبیبان الهی در جهان چون ندانند از تو بی‌گفت دهان هم ز نبضت هم ز چشمت هم ز رنگ …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶۶ – حکایت آن مداح کی از جهت ناموس شکر ممدوح می‌کرد و بوی اندوه و غم اندرون او و خلاقت دلق ظاهر او می‌نمود کی آن شکرها لافست و دروغ

آن یکی با دلق آمد از عراق باز پرسیدند یاران از فراق گفت آری بد فراق الا سفر بود بر من بس مبارک مژده‌ور که خلیفه داد ده خلعت مرا که قرینش باد صد مدح و ثنا شکرها و حمدها بر می‌شمرد تا که شکر از حد و اندازه ببرد پس بگفتندش که احوال نژند بر دروغ تو گواهی می‌دهند …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶۵ – بقیهٔ نوشتن آن غلام رقعه به طلب اجری

رفت پیش از نامه پیش مطبخی کای بخیل از مطبخ شاه سخی دور ازو وز همت او کین قدر از جری‌ام آیدش اندر نظر گفت بهر مصلحت فرموده است نه برای بخل و نه تنگی دست گفت دهلیزیست والله این سخن پیش شه خاکست هم زر کهن مطبخی ده گونه حجت بر فراشت او همه رد کرد از حرصی که …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶۴ – زجر مدعی از دعوی و امر کردن او را به متابعت

بو مسیلم گفت خود من احمدم دین احمد را به فن برهم زدم بو مسیلم را بگو کم کن بطر غرهٔ اول مشو آخر نگر این قلاوزی مکن از حرص جمع پس‌روی کن تا رود در پیش شمع شمع مقصد را نماید هم‌چو ماه کین طرف دانه‌ست یا خود دامگاه گر بخواهی ور نخواهی با چراغ دیده گردد نقش باز …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶۳ – تفسیر اوجس فی نفسه خیفه موسی قلنا لا تخف انک انت الا علی

گفت موسی سحر هم حیران‌کنیست چون کنم کین خلق را تمییز نیست گفت حق تمییز را پیدا کنم عقل بی‌تمییز را بینا کنم گرچه چون دریا برآوردند کف موسیا تو غالب آیی لا تخف بود اندر عهده خود سحر افتخار چون عصا شد مار آنها گشت عار هر کسی را دعوی حسن و نمک سنگ مرگ آمد نمکها را محک …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶۲ – بیان آنک عارف را غذاییست از نور حق کی ابیت عند ربی یطعمنی و یسقینی و قوله الجوع طعام الله یحیی به ابدان الصدیقین ای فی الجوع یصل طعام‌الله

زانک هر کره پی مادر رود تا بدان جنسیتش پیدا شود آدمی را شیر از سینه رسد شیر خر از نیم زیرینه رسد عدل قسامست و قسمت کردنیست این عجب که جبر نی و ظلم نیست جبر بودی کی پشیمانی بدی ظلم بودی کی نگهبانی بدی روز آخر شد سبق فردا بود راز ما را روز کی گنجا بود ای …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶۱ – نصیحت دنیا اهل دنیا را به زبان حال و بی‌وفایی خود را نمودن به وفا طمع دارندگان ازو

گفت بنمودم دغل لیکن ترا از نصیحت باز گفتم ماجرا هم‌چنین دنیا اگر چه خوش شکفت بانگ زد هم بی‌وفایی خویش گفت اندرین کون و فساد ای اوستاد آن دغل کون و نصیحت آن فساد کون می‌گوید بیا من خوش‌پیم وآن فسادش گفته رو من لا شی‌ام ای ز خوبی بهاران لب گزان بنگر آن سردی و زردی خزان روز …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶۰ – حکایت آن فقیه با دستار بزرگ و آنک بربود دستارش و بانگ می‌زد کی باز کن ببین کی چه می‌بری آنگه ببر

یک فقیهی ژنده‌ها در چیده بود در عمامهٔ خویش در پیچیده بود تا شود زفت و نماید آن عظیم چون در آید سوی محفل در حطیم ژنده‌ها از جامه‌ها پیراسته ظاهرا دستار از آن آراسته ظاهر دستار چون حلهٔ بهشت چون منافق اندرون رسوا و زشت پاره پاره دلق و پنبه و پوستین در درون آن عمامه بد دفین روی …

بیشتر بخوانید »