خانه | مولوی | مثنوی معنوی | دفتر سوم (صفحه 6)

دفتر سوم

بخش ۲۸ – حکایت

همچنان کاینجا مغول حیله‌دان گفت می‌جویم کسی از مصریان مصریان را جمع آرید این طرف تا در آید آنک می‌باید بکف هر که می‌آمد بگفتا نیست این هین در آ خواجه در آن گوشه نشین تا بدین شیوه همه جمع آمدند گردن ایشان بدین حیلت زدند شومی آنک سوی بانگ نماز داعی الله را نبردندی نیاز دعوت مکارشان اندر کشید …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۶ – قصهٔ خواب دیدن فرعون آمدن موسی را علیه السلام و تدارک اندیشیدن

جهد فرعونی چو بی توفیق بود هرچه او می‌دوخت آن تفتیق بود از منجم بود در حکمش هزار وز معبر نیز و ساحر بی‌شمار مقدم موسی نمودندش بخواب که کند فرعون و ملکش را خراب با معبر گفت و با اهل نجوم چون بود دفع خیال و خواب شوم جمله گفتندش که تدبیری کنیم راه زادن را چو ره‌زن می‌زنیم …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۵ – قصهٔ هاروت و ماروت و دلیری ایشان بر امتحانات حق تعالی

پیش ازین زان گفته بودیم اندکی خود چه گوییم از هزارانش یکی خواستم گفتن در آن تحقیقها تا کنون وا ماند از تعویقها حملهٔ دیگر ز بسیارش قلیل گفته آید شرح یک عضوی ز پیل گوش کن هاروت را ماروت را ای غلام و چاکران ما روت را مست بودند از تماشای اله وز عجایبهای استدراج شاه این چنین مستیست …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۴ – تفسیر ولتعرفنهم فی لحن القول

گفت یزدان مر نبی را در مساق یک نشانی سهل‌تر ز اهل نفاق گر منافق زفت باشد نغز و هول وا شناسی مر ورا در لحن و قول چون سفالین کوزه‌ها را می‌خری امتحانی می‌کنی ای مشتری می‌زنی دستی بر آن کوزه چرا تا شناسی از طنین اشکسته را بانگ اشکسته دگرگون می‌بود بانگ چاووشست پیشش می‌رود بانگ می‌آید که …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۳ – تشبیه فرعون و دعوی الوهیت او بدان شغال کی دعوی طاوسی می‌کرد

همچو فرعونی مرصع کرده ریش برتر از عیسی پریده از خریش او هم از نسل شغال ماده زاد در خم مالی و جاهی در فتاد هر که دید آن جاه و مالش سجده کرد سجدهٔ افسوسیان را او بخورد گشت مستک آن گدای ژنده‌دلق از سجود و از تحیرهای خلق مال مار آمد که در وی زهرهاست و آن قبول …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۲ – دعوی طاوسی کردن آن شغال کی در خم صباغ افتاده بود

و آن شغال رنگ‌رنگ آمد نهفت بر بناگوش ملامت‌گر بکفت بنگر آخر در من و در رنگ من یک صنم چون من ندارد خود شمن چون گلستان گشته‌ام صد رنگ و خوش مر مرا سجده کن از من سر مکش کر و فر و آب و تاب و رنگ بین فخر دنیا خوان مرا و رکن دین مظهر لطف خدایی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۱ – آمن بودن بلعم باعور کی امتحانها کرد حضرت او را و از آنها روی سپید آمده بود

بلعم باعور و ابلیس لعین ز امتحان آخرین گشته مهین او بدعوی میل دولت می‌کند معده‌اش نفرین سبلت می‌کند کانچ پنهان می‌کند پیدایش کن سوخت ما را ای خدا رسواش کن جمله اجزای تنش خصم ویند کز بهاری لافد ایشان در دیند لاف وا داد کرمها می‌کند شاخ رحمت را ز بن بر می‌کند راستی پیش آر یا خاموش کن …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۰ – چرب کردن مرد لافی لب و سبلت خود را هر بامداد به پوست دنبه و بیرون آمدن میان حریفان کی من چنین خورده‌ام و چنان

پوست دنبه یافت شخصی مستهان هر صباحی چرب کردی سبلتان در میان منعمان رفتی که من لوت چربی خورده‌ام در انجمن دست بر سبلت نهادی در نوید رمز یعنی سوی سبلت بنگرید کین گواه صدق گفتار منست وین نشان چرب و شیرین خوردنست اشکمش گفتی جواب بی‌طنین که اباد الله کید الکاذبین لاف تو ما را بر آتش بر نهاد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۹ – افتادن شغال در خم رنگ و رنگین شدن و دعوی طاوسی کردن میان شغالان

آن شغالی رفت اندر خم رنگ اندر آن خم کرد یک ساعت درنگ پس بر آمد پوستش رنگین شده که منم طاووس علیین شده پشم رنگین رونق خوش یافته آفتاب آن رنگها بر تافته دید خود را سبز و سرخ و فور و زرد خویشتن را بر شغالان عرضه کرد جمله گفتند ای شغالک حال چیست که ترا در سر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۸ – رسیدن خواجه و قومش به ده و نادیده و ناشناخته آوردن روستایی ایشان را

بعد ماهی چون رسیدند آن طرف بی‌نوا ایشان ستوران بی علف روستایی بین که از بدنیتی می‌کند بعد اللتیا والتی روی پنهان می‌کند زیشان بروز تا سوی باغش بنگشایند پوز آنچنان رو که همه رزق و شرست از مسلمانان نهان اولیترست رویها باشد که دیوان چون مگس بر سرش بنشسته باشند چون حرس چون ببینی روی او در تو فتند …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۷ – نواختن مجنون آن سگ را کی مقیم کوی لیلی بود

همچو مجنون کو سگی را می‌نواخت بوسه‌اش می‌داد و پیشش می‌گداخت گرد او می‌گشت خاضع در طواف هم جلاب شکرش می‌داد صاف بوالفضولی گفت ای مجنون خام این چه شیدست این که می‌آری مدام پوز سگ دایم پلیدی می‌خورد مقعد خود را بلب می‌استرد عیبهای سگ بسی او بر شمرد عیب‌دان از غیب‌دان بویی نبرد گفت مجنون تو همه نقشی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۶ – رفتن خواجه و قومش به سوی ده

خواجه و بچگان جهازی ساختند بر ستوران جانب ده تاختند شادمانه سوی صحرا راندند سافروا کی تغنموا بر خواندند کز سفرها ماه کیخسرو شود بی سفرها ماه کی خسرو شود از سفر بیدق شود فرزین راد وز سفر یابید یوسف صد مراد روز روی از آفتابی سوختند شب ز اختر راه می‌آموختند خوب گشته پیش ایشان راه زشت از نشاط …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۵ – روان شدن خواجه به سوی ده

خواجه در کار آمد و تجهیز ساخت مرغ عزمش سوی ده اشتاب تاخت اهل و فرزندان سفر را ساختند رخت را بر گاو عزم انداختند شادمانان و شتابان سوی ده که بری خوردیم از ده مژده ده مقصد ما را چراگاه خوشست یار ما آنجا کریم و دلکشست با هزاران آرزومان خوانده است بهر ما غرس کرم بنشانده است ما …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۴ – قصهٔ اهل ضروان و حیلت کردن ایشان تا بی زحمت درویشان باغها را قطاف کنند

قصهٔ اصحاب ضروان خوانده‌ای پس چرا در حیله‌جویی مانده‌ای حیله می‌کردند کزدم‌نیش چند که برند از روزی درویش چند شب همه شب می‌سگالیدند مکر روی در رو کرده چندین عمرو و بکر خفیه می‌گفتند سرها آن بدان تا نباید که خدا در یابد آن با گل انداینده اسگالید گل دست کاری می‌کند پنهان ز دل گفت الا یعلم هواک من …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۳ – دعوت باز بطان را از آب به صحرا

باز گوید بط را کز آب خیز تا ببینی دشتها را قندریز بط عاقل گویدش ای باز دور آب ما را حصن و امنست و سرور دیو چون باز آمد ای بطان شتاب هین به بیرون کم روید از حصن آب باز را گویند رو رو باز گرد از سر ما دست دار ای پای‌مرد ما بری از دعوتت دعوت …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲ – بقیهٔ داستان رفتن خواجه به دعوت روستایی سوی ده

شد ز حد هین باز گرد ای یار گرد روستایی خواجه را بین خانه برد قصهٔ اهل سبا یک گوشه نه آن بگو کان خواجه چون آمد به ده روستایی در تملق شیوه کرد تا که حزم خواجه را کالیوه کرد از پیام اندر پیام او خیره شد تا زلال حزم خواجه تیره شد هم ازینجا کودکانش در پسند نرتع …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۱ – باقی قصهٔ اهل سبا

آن سبا ز اهل صبا بودند و خام کارشان کفران نعمت با کرام باشد آن کفران نعمت در مثال که کنی با محسن خود تو جدال که نمی‌باید مرا این نیکوی من برنجم زین چه رنجم می‌شوی لطف کن این نیکوی را دور کن من نخواهم چشم زودم کور کن پس سبا گفتند باعد بیننا شیننا خیر لنا خذ زیننا …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۰ – جمع آمدن اهل آفت هر صباحی بر در صومعهٔ عیسی علیه السلام جهت طلب شفا به دعای او

صومعهٔ عیسیست خوان اهل دل هان و هان ای مبتلا این در مهل جمع گشتندی ز هر اطراف خلق از ضریر و لنگ و شل و اهل دلق بر در آن صومعهٔ عیسی صباح تا بدم اوشان رهاند از جناح او چو فارغ گشتی از اوراد خویش چاشتگه بیرون شدی آن خوب‌کیش جوق جوقی مبتلا دیدی نزار شسته بر در …

بیشتر بخوانید »

بخش ۹ – قصهٔ اهل سبا و طاغی کردن نعمت ایشان را و در رسیدن شومی طغیان و کفران در ایشان و بیان فضیلت شکر و وفا

تو نخواندی قصهٔ اهل سبا یا بخواندی و ندیدی جز صدا از صدا آن کوه خود آگاه نیست سوی معنی هوش که را راه نیست او همی بانگی کند بی گوش و هوش چون خمش کردی تو او هم شد خموش داد حق اهل سبا را بس فراغ صد هزاران قصر و ایوانها و باغ شکر آن نگزاردند آن بد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸ – فریفتن روستایی شهری را و بدعوت خواندن بلابه و الحاح بسیار

ای برادر بود اندر ما مضی شهریی با روستایی آشنا روستایی چون سوی شهر آمدی خرگه اندر کوی آن شهری زدی دو مه و سه ماه مهمانش بدی بر دکان او و بر خوانش بدی هر حوایج را که بودش آن زمان راست کردی مرد شهری رایگان رو به شهری کرد و گفت ای خواجه تو هیچ می‌نایی سوی ده …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷ – بیان آنک الله گفتن نیازمند عین لبیک گفتن حق است

آن یکی الله می‌گفتی شبی تا که شیرین می‌شد از ذکرش لبی گفت شیطان آخر ای بسیارگو این همه الله را لبیک کو می‌نیاید یک جواب از پیش تخت چند الله می‌زنی با روی سخت او شکسته‌دل شد و بنهاد سر دید در خواب او خضر را در خضر گفت هین از ذکر چون وا مانده‌ای چون پشیمانی از آن …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶ – امر حق به موسی علیه السلام که مرا به دهانی خوان کی بدان دهان گناه نکرده‌ای

گفت ای موسی ز من می‌جو پناه با دهانی که نکردی تو گناه گفت موسی من ندارم آن دهان گفت ما را از دهان غیر خوان از دهان غیر کی کردی گناه از دهان غیر بر خوان کای اله آنچنان کن که دهانها مر ترا در شب و در روزها آرد دعا از دهانی که نکردستی گناه و آن دهان …

بیشتر بخوانید »

بخش ۵ – بیان آنک خطای محبان بهترست از صواب بیگانگان بر محبوب

آن بلال صدق در بانگ نماز حی را هی همی‌خواند از نیاز تا بگفتند ای پیمبر نیست راست این خطا اکنون که آغاز بناست ای نبی و ای رسول کردگار یک مؤذن کو بود افصح بیار عیب باشد اول دین و صلاح لحن خواندن لفظ حی عل فلاح خشم پیغمبر بجوشید و بگفت یک دو رمزی از عنایات نهفت کای …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴ – بازگشتن به حکایت پیل

گفت ناصح بشنوید این پند من تا دل و جانتان نگردد ممتحن با گیاه و برگها قانع شوید در شکار پیل‌بچگان کم روید من برون کردم ز گردن وام نصح جز سعادت کی بود انجام نصح من به تبلیغ رسالت آمدم تا رهانم مر شما را از ندم هین مبادا که طمع رهتان زند طمع برگ از بیخهاتان بر کند …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳ – بقیهٔ قصهٔ متعرضان پیل‌بچگان

هر دهان را پیل بویی می‌کند گرد معدهٔ هر بشر بر می‌تند تا کجا یابد کباب پور خویش تا نماید انتقام و زور خویش گوشتهای بندگان حق خوری غیبت ایشان کنی کیفر بری هان که بویای دهانتان خالقست کی برد جان غیر آن کو صادقست وای آن افسوسیی کش بوی‌گیر باشد اندر گور منکر یا نکیر نه دهان دزدیدن امکان …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲ – قصهٔ خورندگان پیل‌بچه از حرص و ترک نصیحت ناصح

آن شنیدی تو که در هندوستان دید دانایی گروهی دوستان گرسنه مانده شده بی‌برگ و عور می‌رسیدند از سفر از راه دور مهر داناییش جوشید و بگفت خوش سلامیشان و چون گلبن شکفت گفت دانم کز تجوع وز خلا جمع آمد رنجتان زین کربلا لیک الله الله ای قوم جلیل تا نباشد خوردتان فرزند پیل پیل هست این سو که …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱ – سر آغاز

ای ضیاء الحق حسام الدین بیار این سوم دفتر که سنت شد سه بار بر گشا گنجینهٔ اسرار را در سوم دفتر بهل اعذار را قوتت از قوت حق می‌زهد نه از عروقی کز حرارت می‌جهد این چراغ شمس کو روشن بود نه از فتیل و پنبه و روغن بود سقف گردون کو چنین دایم بود نه از طناب و …

بیشتر بخوانید »