خانه | مولوی | مثنوی معنوی | دفتر سوم (صفحه 5)

دفتر سوم

بخش ۶۸ – حکایت آن درویش کی در کوه خلوت کرده بود و بیان حلاوت انقطاع و خلوت و داخل شدن درین منقبت کی انا جلیس من ذکرنی و انیس من استانس بی گر با همه‌ای چو بی منی بی همه‌ای ور بی همه‌ای چو با منی با همه‌ای

بود درویشی بکهساری مقیم خلوت او را بود هم خواب و ندیم چون ز خالق می‌رسید او را شمول بود از انفاس مرد و زن ملول همچنانک سهل شد ما را حضر سهل شد هم قوم دیگر را سفر آنچنانک عاشقی بر سروری عاشقست آن خواجه بر آهنگری هر کسی را بهر کاری ساختند میل آن را در دلش انداختند …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶۷ – در بیان آنک تن روح را چون لباسی است و این دست آستین دست روحست واین پای موزهٔ پای روحست

تا بدانی که تن آمد چون لباس رو بجو لابس لباسی را ملیس روح را توحید الله خوشترست غیر ظاهر دست و پای دیگرست دست و پا در خواب بینی و ایتلاف آن حقیقت دان مدانش از گزاف آن توی که بی بدن داری بدن پس مترس از جسم و جان بیرون شدن

بیشتر بخوانید »

بخش ۶۶ – رفتن مادران کودکان به عیادت اوستاد

بامدادان آمدند آن مادران خفته استا همچو بیمار گران هم عرق کرده ز بسیاری لحاف سر ببسته رو کشیده در سجاف آه آهی می‌کند آهسته او جملگان گشتند هم لا حول‌گو خیر باشد اوستاد این درد سر جان تو ما را نبودست زین خبر گفت من هم بی‌خبر بودم ازین آگهم مادر غران کردند هین من بدم غافل بشغل قال …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶۵ – خلاص یافتن کودکان از مکتب بدین مکر

سجده کردند و بگفتند ای کریم دور بادا از تو رنجوری و بیم پس برون جستند سوی خانه‌ها همچو مرغان در هوای دانه‌ها مادرانشان خشمگین گشتند و گفت روز کتاب و شما با لهو جفت عذر آوردند کای مادر تو بیست این گناه از ما و از تقصیر نیست از قضای آسمان استاد ما گشت رنجور و سقیم و مبتلا …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶۴ – دوم بار وهم افکندن کودکان استاد را کی او را از قرآن خواندن ما درد سر افزاید

گفت آن زیرک که ای قوم پسند درس خوانید و کنید آوا بلند چون همی‌خواندند گفت ای کودکان بانگ ما استاد را دارد زیان درد سر افزاید استا را ز بانگ ارزد این کو درد یابد بهر دانگ گفت استا راست می‌گوید روید درد سر افزون شدم بیرون شوید

بیشتر بخوانید »

بخش ۶۳ – در جامهٔ خواب افتادن استاد و نالیدن او از وهم رنجوری

جامه خواب آورد و گسترد آن عجوز گفت امکان نه و باطن پر ز سوز گر بگویم متهم دارد مرا ور نگویم جد شود این ماجرا فال بد رنجور گرداند همی آدمی را که نبودستش غمی قول پیغامبر قبوله یفرض ان تمارضتم لدینا تمرضوا گر بگویم او خیالی بر زند فعل دارد زن که خلوت می‌کند مر مرا از خانه …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶۲ – رنجور شدن اوستاد به وهم

گشت استا سست از وهم و ز بیم بر جهید و می‌کشانید او گلیم خشمگین با زن که مهر اوست سست من بدین حالم نپرسید و نجست خود مرا آگه نکرد از رنگ من قصد دارد تا رهد از ننگ من او به حسن و جلوهٔ خود مست گشت بی‌خبر کز بام افتادم چو طشت آمد و در را بتندی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶۱ – بیمار شدن فرعون هم به وهم از تعظیم خلقان

سجدهٔ خلق از زن و از طفل و مرد زد دل فرعون را رنجور کرد گفتن هریک خداوند و ملک آنچنان کردش ز وهمی منهتک که به دعوی الهی شد دلیر اژدها گشت و نمی‌شد هیچ سیر عقل جزوی آفتش وهمست و ظن زانک در ظلمات شد او را وطن بر زمین گر نیم گز راهی بود آدمی بی وهم …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶۰ – در وهم افکندن کودکان اوستاد را

روز گشت و آمدند آن کودکان بر همین فکرت ز خانه تا دکان جمله استادند بیرون منتظر تا درآید اول آن یار مصر زانک منبع او بدست این رای را سر امام آید همیشه پای را ای مقلد تو مجو بیشی بر آن کو بود منبع ز نور آسمان او در آمد گفت استا را سلام خیر باشد رنگ رویت …

بیشتر بخوانید »

بخش ۵۹ – عقول خلق متفاوتست در اصل فطرت و نزد معتزله متساویست تفاوت عقول از تحصیل علم است

اختلاف عقلها در اصل بود بر وفاق سنیان باید شنود بر خلاف قول اهل اعتزال که عقول از اصل دارند اعتدال تجربه و تعلیم بیش و کم کند تا یکی را از یکی اعلم کند باطلست این زانک رای کودکی که ندارد تجربه در مسلکی بر دمید اندیشه‌ای زان طفل خرد پیر با صد تجربه بویی نبرد خود فزون آن …

بیشتر بخوانید »

بخش ۵۸ – مثال رنجور شدن آدمی بوهم تعظیم خلق و رغبت مشتریان بوی و حکایت معلم

کودکان مکتبی از اوستاد رنج دیدند از ملال و اجتهاد مشورت کردند در تعویق کار تا معلم در فتد در اضطرار چون نمی‌آید ورا رنجوریی که بگیرد چند روز او دوریی تا رهیم از حبس و تنگی و ز کار هست او چون سنگ خارا بر قرار آن یکی زیرکتر این تدبیر کرد که بگوید اوستا چونی تو زرد خیر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۵۷ – بیان آنک علم را دو پرست و گمان را یک پرست ناقص آمد ظن به پرواز ابترست مثال ظن و یقین در علم

علم را دو پر گمان را یک پرست ناقص آمد ظن به پرواز ابترست مرغ یک‌پر زود افتد سرنگون باز بر پرد دو گامی یا فزون افت خیزان می‌رود مرغ گمان با یکی پر بر امید آشیان چون ز ظن وا رست علمش رو نمود شد دو پر آن مرغ یک‌پر پر گشود بعد از آن یمشی سویا مستقیم نه …

بیشتر بخوانید »

بخش ۵۶ – عذر گفتن نظم کننده و مدد خواستن

ای تقاضاگر درون همچون جنین چون تقاضا می‌کنی اتمام این سهل گردان ره نما توفیق ده یا تقاضا را بهل بر ما منه چون ز مفلس زر تقاضا می‌کنی زر ببخشش در سر ای شاه غنی بی تو نظم و قافیه شام و سحر زهره کی دارد که آید در نظر نظم و تجنیس و قوافی ای علیم بندهٔ امر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۵۵ – دویدن گاو در خانهٔ آن دعا کننده بالحاح قال النبی صلی الله علیه وسلم ان الله یحب الملحین فی الدعا زیرا عین خواست از حق تعالی و الحاح خواهنده را به است از آنچ می‌خواهد آن را ازو

تا که روزی ناگهان در چاشتگاه این دعا می‌کرد با زاری و آه ناگهان در خانه‌اش گاوی دوید شاخ زد بشکست دربند و کلید گاو گستاخ اندر آن خانه بجست مرد در جست و قوایمهاش بست پس گلوی گاو ببرید آن زمان بی توقف بی تامل بی امان چون سرش ببرید شد سوی قصاب تا اهابش بر کند در دم …

بیشتر بخوانید »

بخش ۵۴ – حکایت آن شخص کی در عهد داود شب و روز دعا می‌کرد کی مرا روزی حلال ده بی رنج

آن یکی در عهد داوود نبی نزد هر دانا و پیش هر غبی این دعا می‌کرد دایم کای خدا ثروتی بی رنج روزی کن مرا چون مرا تو آفریدی کاهلی زخم‌خواری سست‌جنبی منبلی بر خران پشت‌ریش بی‌مراد بار اسپان و استران نتوان نهاد کاهلم چون آفریدی ای ملی روزیم ده هم ز راه کاهلی کاهلم من سایهٔ خسپم در وجود …

بیشتر بخوانید »

بخش ۵۳ – داستان مشغول شدن عاشقی به عشق‌نامه خواندن و مطالعه کردن عشق‌نامه درحضور معشوق خویش و معشوق آن را ناپسند داشتن کی طلب الدلیل عند حضور المدلول قبیح والاشتغال بالعلم بعد الوصول الی المعلوم مذموم

آن یکی را یار پیش خود نشاند نامه بیرون کرد و پیش یار خواند بیتها در نامه و مدح و ثنا زاری و مسکینی و بس لابه‌ها گفت معشوق این اگر بهر منست گاه وصل این عمر ضایع کردنست من به پیشت حاضر و تو نامه خوان نیست این باری نشان عاشقان گفت اینجا حاضری اما ولیک من نمی‌یایم نصیب …

بیشتر بخوانید »

بخش ۵۲ – حکایت

در صحابه کم بدی حافظ کسی گرچه شوقی بود جانشان را بسی زانک چون مغزش در آگند و رسید پوستها شد بس رقیق و واکفید قشر جوز و فستق و بادام هم مغز چون آگندشان شد پوست کم مغز علم افزود کم شد پوستش زانک عاشق را بسوزد دوستش وصف مطلوبی چو ضد طالبیست وحی و برق نور سوزندهٔ نبیست …

بیشتر بخوانید »

بخش ۵۱ – مثل در بیان آنک حیرت مانع بحث و فکرتست

آن یکی مرد دومو آمد شتاب پیش یک آیینه دار مستطاب گفت از ریشم سپیدی کن جدا که عروس نو گزیدم ای فتی ریش او ببرید و کل پیشش نهاد گفت تو بگزین مرا کاری فتاد این سؤال وآن جوابست آن گزین که سر اینها ندارد درد دین آن یکی زد سیلیی مر زید را حمله کرد او هم برای …

بیشتر بخوانید »

بخش ۵۰ – توفیق میان این دو حدیث کی الرضا بالکفر کفر و حدیث دیگر من لم یرض بقضایی فلیطلب ربا سوای

دی سؤالی کرد سایل مر مرا زانک عاشق بود او بر ماجرا گفت نکتهٔ الرضا بالکفر کفر این پیمبر گفت و گفت اوست مهر باز فرمود او که اندر هر قضا مر مسلمان را رضا باید رضا نه قضای حق بود کفر و نفاق گر بدین راضی شوم باشد شقاق ور نیم راضی بود آن هم زیان پس چه چاره …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴۹ – اختلاف کردن در چگونگی و شکل پیل

پیل اندر خانهٔ تاریک بود عرضه را آورده بودندش هنود از برای دیدنش مردم بسی اندر آن ظلمت همی‌شد هر کسی دیدنش با چشم چون ممکن نبود اندر آن تاریکیش کف می‌بسود آن یکی را کف به خرطوم اوفتاد گفت همچون ناودانست این نهاد آن یکی را دست بر گوشش رسید آن برو چون بادبیزن شد پدید آن یکی را …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴۸ – جمع آمدن ساحران از مداین پیش فرعون و تشریفها یافتن و دست بر سینه زدن در قهر خصم او کی این بر ما نویس

تا بفرعون آمدند آن ساحران دادشان تشریفهای بس گران وعده‌هاشان کرد و پیشین هم بداد بندگان و اسپان و نقد و جنس و زاد بعد از آن می‌گفت هین ای سابقان گر فزون آیید اندر امتحان برفشانم بر شما چندان عطا که بدرد پردهٔ جود و سخا پس بگفتندش به اقبال تو شاه غالب آییم و شود کارش تباه ما …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴۷ – تشبیه کردن قرآن مجید را به عصای موسی و وفات مصطفی را علیه السلام نمودن بخواب موسی و قاصدان تغییر قرآن را با آن دو ساحر بچه کی قصد بردن عصا کردند چو موسی را خفته یافتند

مصطفی را وعده کرد الطاف حق گر بمیری تو نمیرد این سبق من کتاب و معجزه‌ت را رافعم بیش و کم‌کن را ز قرآن مانعم من ترا اندر دو عالم حافظم طاعنان را از حدیثت رافضم کس نتاند بیش و کم کردن درو تو به از من حافظی دیگر مجو رونقت را روز روز افزون کنم نام تو بر زر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴۶ – جواب گفتن ساحر مرده با فرزندان خود

گفتشان در خواب کای اولاد من نیست ممکن ظاهر این را دم زدن فاش و مطلق گفتنم دستور نیست لیک راز از پیش چشمم دور نیست لیک بنمایم نشانی با شما تا شود پیدا شما را این خفا نور چشمانم چو آنجا گه روید از مقام خفتنش آگه شوید آن زمان که خفته باشد آن حکیم آن عصا را قصد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴۵ – خواندن آن دو ساحر پدر را از گور و پرسیدن از روان پدر حقیقت موسی علیه السلام

بعد از آن گفتند ای مادر بیا گور بابا کو تو ما را ره نما بردشان بر گور او بنمود راه پس سه‌روزه داشتند از بهر شاه بعد از آن گفتند ای بابا به ما شاه پیغامی فرستاد از وجا که دو مرد او را به تنگ آورده‌اند آب رویش پیش لشکر برده‌اند نیست با ایشان سلاح و لشکری جز …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴۴ – فرستادن فرعون به مداین در طلب ساحران

چونک موسی بازگشت و او بماند اهل رای و مشورت را پیش خواند آنچنان دیدند کز اطراف مصر جمع آردشان شه و صراف مصر او بسی مردم فرستاد آن زمان هر نواحی بهر جمع جادوان هر طرف که ساحری بد نامدار کرد پران سوی او ده پیک کار دو جوان بودند ساحر مشتهر سحر ایشان در دل مه مستمر شیر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴۳ – مهلت دادن موسی علیه‌السلام فرعون را تا ساحران را جمع کند از مداین

گفت امر آمد برو مهلت ترا من بجای خود شدم رستی ز ما او همی‌شد و اژدها اندر عقب چون سگ صیاد دانا و محب چون سگ صیاد جنبان کرده دم سنگ را می‌کرد ریگ او زیر سم سنگ و آهن را بدم در می‌کشید خرد می‌خایید آهن را پدید در هوا می‌کرد خود بالای برج که هزیمت می‌شد از …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴۲ – جواب فرعون موسی را و وحی آمدن موسی را علیه‌السلام

گفت نه نه مهلتم باید نهاد عشوه‌ها کم ده تو کم پیمای باد حق تعالی وحی کردش در زمان مهلتش ده متسع مهراس از آن این چهل روزش بده مهلت بطوع تا سگالد مکرها او نوع نوع تا بکوشد او که نی من خفته‌ام تیز رو گو پیش ره بگرفته‌ام حیله‌هاشان را همه برهم زنم و آنچ افزایند من بر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴۱ – جواب موسی فرعون را

گفت موسی این مرا دستور نیست بنده‌ام امهال تو مامور نیست گر تو چیری و مرا خود یار نیست بنده فرمانم بدانم کار نیست می‌زنم با تو بجد تا زنده‌ام من چه کارهٔ نصرتم من بنده‌ام می‌زنم تا در رسد حکم خدا او کند هر خصم از خصمی جدا

بیشتر بخوانید »

بخش ۴۰ – پاسخ فرعون موسی را علیه السلام

گفت فرعونش ورق درحکم ماست دفتر و دیوان حکم این دم مراست مر مرا بخریده‌اند اهل جهان از همه عاقلتری تو ای فلان موسیا خود را خریدی هین برو خویشتن کم بین به خود غره مشو جمع آرم ساحران دهر را تا که جهل تو نمایم شهر را این نخواهد شد بروزی و دو روز مهلتم ده تا چهل روز …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۹ – جواب موسی فرعون را در تهدیدی کی می‌کردش

گفت با امر حقم اشراک نیست گر بریزد خونم امرش باک نیست راضیم من شاکرم من ای حریف این طرف رسوا و پیش حق شریف پیش خلقان خوار و زار و ریش‌خند پیش حق محبوب و مطلوب و پسند از سخن می‌گویم این ورنه خدا از سیه‌رویان کند فردا ترا عزت آن اوست و آن بندگانش ز آدم و ابلیس …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۸ – تهدید کردن فرعون موسی را علیه السلام

گفت فرعونش چرا تو ای کلیم خلق را کشتی و افکندی تو بیم در هزیمت از تو افتادند خلق در هزیمت کشته شد مردم ز زلق لاجرم مردم ترا دشمن گرفت کین تو در سینه مرد و زن گرفت خلق را می‌خواندی بر عکس شد از خلافت مردمان را نیست بد من هم از شرت اگر پس می‌خزم در مکافات …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۷ – حکایت مارگیر کی اژدهای فسرده را مرده پنداشت در ریسمانهاش پیچید و آورد به بغداد

یک حکایت بشنو از تاریخ‌گوی تا بری زین راز سرپوشیده بوی مارگیری رفت سوی کوهسار تا بگیرد او به افسونهاش مار گر گران و گر شتابنده بود آنک جویندست یابنده بود در طلب زن دایما تو هر دو دست که طلب در راه نیکو رهبرست لنگ و لوک و خفته‌شکل و بی‌ادب سوی او می‌غیژ و او را می‌طلب گه …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۶ – وحی آمدن به مادر موسی کی موسی را در آب افکن

باز وحی آمد که در آبش فکن روی در اومید دار و مو مکن در فکن در نیلش و کن اعتماد من ترا با وی رسانم رو سپید این سخن پایان ندارد مکرهاش جمله می‌پیچید هم در ساق و پاش صد هزاران طفل می‌کشت او برون موسی اندر صدر خانه در درون از جنون می‌کشت هر جا بد جنین از …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۵ – بوجود آمدن موسی و آمدن عوانان به خانهٔ عمران و وحی آمدن به مادر موسی کی موسی را در آتش انداز

خود زن عمران که موسی برده بود دامن اندر چید از آن آشوب و دود آن زنان قابله در خانه‌ها بهر جاسوسی فرستاد آن دغا غمز کردندش که اینجا کودکیست نامد او میدان که در وهم و شکیست اندرین کوچه یکی زیبا زنیست کودکی دارد ولیکن پرفنیست پس عوانان آمدند او طفل را در تنور انداخت از امر خدا وحی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۴ – خواندن فرعون زنان نوزاده را سوی میدان هم جهت مکر

بعد نه مه شه برون آورد تخت سوی میدان و منادی کرد سخت کای زنان با طفلکان میدان روید جمله اسرائیلیان بیرون شوید آنچنانک پار مردان را رسید خلعت و هر کس ازیشان زر کشید هین زنان امسال اقبال شماست تا بیابد هر یکی چیزی که خواست مر زنان را خلعت و صلت دهد کودکان را هم کلاه زر نهد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۳ – پیدا شدن استارهٔ موسی علیه السلام بر آسمان و غریو منجمان در میدان

بر فلک پیدا شد آن استاره‌اش کوری فرعون و مکر و چاره‌اش روز شد گفتش که ای عمران برو واقف آن غلغل و آن بانگ شو راند عمران جانب میدان و گفت این چه غلغل بود شاهنشه نخفت هر منجم سر برهنه جامه‌پاک همچو اصحاب عزا بوسیده خاک همچو اصحاب عزا آوازشان بد گرفته از فغان و سازشان ریش و …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۲ – ترسیدن فرعون از آن بانگ

این صدا جان مرا تغییر کرد از غم و اندوه تلخم پیر کرد پیش می‌آمد سپس می‌رفت شه جمله شب او همچو حامل وقت زه هر زمان می‌گفت ای عمران مرا سخت از جا برده است این نعره‌ها زهره نه عمران مسکین را که تا باز گوید اختلاط جفت را که زن عمران به عمران در خزید تا که شد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۱ – وصیت کردن عمران جفت خود را بعد از مجامعت کی مرا ندیده باشی

وا مگردان هیچ ازینها دم مزن تا نیاید بر من و تو صد حزن عاقبت پیدا شود آثار این چون علامتها رسید ای نازنین در زمان از سوی میدان نعره‌ها می‌رسید از خلق و پر می‌شد هوا شاه از آن هیبت برون جست آن زمان پابرهنه کین چه غلغلهاست هان از سوی میدان چه بانگست و غریو کز نهیبش می‌رمد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۰ – جمع آمدن عمران به مادر موسی و حامله شدن مادر موسی علیه‌السلام

شب برفت و او بر آن درگاه خفت نیم‌شب آمد پی دیدنش جفت زن برو افتاد و بوسید آن لبش بر جهانیدش ز خواب اندر شبش گشت بیدار او و زن را دید خوش بوسه باران کرده از لب بر لبش گفت عمران این زمان چون آمدی گفت از شوق و قضای ایزدی در کشیدش در کنار از مهر مرد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۹ – بازگشتن فرعون از میدان به شهر شاد بتفریق بنی اسرائیل از زنانشان در شب حمل

شه شبانگه باز آمد شادمان کامشبان حملست و دورند از زنان خازنش عمران هم اندر خدمتش هم به شهر آمد قرین صحبتش گفت ای عمران برین در خسپ تو هین مرو سوی زن و صحبت مجو گفت خسپم هم برین درگاه تو هیچ نندیشم بجز دلخواه تو بود عمران هم ز اسرائیلیان لیک مر فرعون را دل بود و جان …

بیشتر بخوانید »