خانه | مولوی | مثنوی معنوی | دفتر سوم (صفحه 4)

دفتر سوم

بخش ۱۰۸ – تضرع آن شخص از داوری داود علیه السلام

سجده کرد و گفت کای دانای سوز در دل داود انداز آن فروز در دلش نه آنچ تو اندر دلم اندر افکندی براز ای مفضلم این بگفت و گریه در شد های های تا دل داود بیرون شد ز جای گفت هین امروز ای خواهان گاو مهلتم ده وین دعاوی را مکاو تا روم من سوی خلوت در نماز پرسم …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۰۷ – حکم کردن داود علیه السلام برکشندهٔ گاو

گفت داود این سخنها را بشو حجت شرعی درین دعوی بگو تو روا داری که من بی حجتی بنهم اندر شهر باطل سنتی این کی بخشیدت خریدی وارثی ریع را چون می‌ستانی حارثی کسب را همچون زراعت دان عمو تا نکاری دخل نبود آن تو آنچ کاری بدروی آن آن تست ورنه این بی‌داد بر تو شد درست رو بده …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۰۶ – شنیدن داود علیه السلام سخن هر دو خصم وسال کردن از مدعی علیه

چونک داود نبی آمد برون گفت هین چونست این احوال چون مدعی گفت ای نبی الله داد گاو من در خانه او در فتاد کشت گاوم را بپرسش که چرا گاو من کشت او بیان کن ماجرا گفت داودش بگو ای بوالکرم چون تلف کردی تو ملک محترم هین پراکنده مگو حجت بیار تا به یک سو گردد این دعوی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۰۵ – رفتن هر دو خصم نزد داود علیه السلام

می‌کشیدش تا به داود نبی که بیا ای ظالم گیج غبی حجت بارد رها کن ای دغا عقل در تن آور و با خویش آ این چه می‌گویی دعا چه بود مخند بر سر و و ریش من و خویش ای لوند گفت من با حق دعاها کرده‌ام اندرین لابه بسی خون خورده‌ام من یقین دارم دعا شد مستجاب سر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۰۴ – باز شرح کردن حکایت آن طالب روزی حلال بی کسب و رنج در عهد داود علیه السلام و مستجاب شدن دعای او

یادم آمد آن حکایت کان فقیر روز و شب می‌کرد افغان و نفیر وز خدا می‌خواست روزی حلال بی شکار و رنج و کسب و انتقال پیش ازین گفتیم بعضی حال او لیک تعویق آمد و شد پنج‌تو هم بگوییمش کجا خواهد گریخت چون ز ابر فضل حق حکمت بریخت صاحب گاوش بدید و گفت هین ای بظلمت گاو من …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۰۳ – انکار کردن آن جماعت بر دعا و شفاعت دقوقی و پریدن ایشان و ناپیدا شدن در پردهٔ غیب و حیران شدن دقوقی کی در هوا رفتند یا در زمین

چون رهید آن کشتی و آمد بکام شد نماز آن جماعت هم تمام فجفجی افتادشان با همدگر کین فضولی کیست از ما ای پدر هر یکی با آن دگر گفتند سر از پس پشت دقوقی مستتر گفت هر یک من نکردستم کنون این دعا نه از برون نه از درون گفت مانا این امام ما ز درد بوالفضولانه مناجاتی بکرد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۰۲ – دعا و شفاعت دقوقی در خلاص کشتی

چون دقوقی آن قیامت را بدید رحم او جوشید و اشک او دوید گفت یا رب منگر اندر فعلشان دستشان گیر ای شه نیکو نشان خوش سلامتشان به ساحل با زبر ای رسیده دست تو در بحر و بر ای کریم و ای رحیم سرمدی در گذار از بدسگالان این بدی ای بداده رایگان صد چشم و گوش بی ز …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۰۱ – تصورات مرد حازم

آنچنانک ناگهان شیری رسید مرد را بربود و در بیشه کشید او چه اندیشد در آن بردن ببین تو همان اندیش ای استاد دین می‌کشد شیر قضا در بیشه‌ها جان ما مشغول کار و پیشه‌ها آنچنانک از فقر می‌ترسند خلق زیر آب شور رفته تا به حلق گر بترسندی از آن فقرآفرین گنجهاشان کشف گشتی در زمین جمله‌شان از خوف …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۰۰ – شنیدن دقوقی در میان نماز افغان آن کشتی کی غرق خواست شدن

آن دقوقی در امامت کرد ساز اندر آن ساحل در آمد در نماز و آن جماعت در پی او در قیام اینت زیبا قوم و بگزیده امام ناگهان چشمش سوی دریا فتاد چون شنید از سوی دریا داد داد در میان موج دید او کشتیی در قضا و در بلا و زشتیی هم شب و هم ابر و هم موج …

بیشتر بخوانید »

بخش ۹۹ – بیان اشارت سلام سوی دست راست در قیامت از هیبت محاسبه حق از انبیا استعانت و شفاعت خواستن

انبیا گویند روز چاره رفت چاره آنجا بود و دست‌افزار زفت مرغ بی‌هنگامی ای بدبخت رو ترک ما گو خون ما اندر مشو رو بگرداند به سوی دست چپ در تبار و خویش گویندش که خپ هین جواب خویش گو با کردگار ما کییم ای خواجه دست از ما بدار نه ازین سو نه از آن سو چاره شد جان …

بیشتر بخوانید »

بخش ۹۸ – اقتدا کردن قوم از پس دقوقی

پیش در شد آن دقوقی در نماز قوم همچون اطلس آمد او طراز اقتدا کردند آن شاهان قطار در پی آن مقتدای نامدار چونک با تکبیرها مقرون شدند همچو قربان از جهان بیرون شدند معنی تکبیر اینست ای امام کای خدا پیش تو ما قربان شدیم وقت ذبح الله اکبر می‌کنی همچنین در ذبح نفس کشتنی تن چو اسمعیل و …

بیشتر بخوانید »

بخش ۹۷ – پیش رفتن دقوقی به امامت آن قوم

در تحیات و سلام الصالحین مدح جملهٔ انبیا آمد عجین مدحها شد جملگی آمیخته کوزه‌ها در یک لگن در ریخته زانک خود ممدوح جز یک بیش نیست کیشها زین روی جز یک کیش نیست دان که هر مدحی بنور حق رود بر صور و اشخاص عاریت بود مدحها جز مستحق را کی کنند لیک بر پنداشت گم‌ره می‌شوند همچو نوری …

بیشتر بخوانید »

بخش ۹۶ – پیش رفتن دقوقی رحمه الله علیه به امامت

این سخن پایان ندارد تیز دو هین نماز آمد دقوقی پیش رو ای یگانه هین دوگانه بر گزار تا مزین گردد از تو روزگار ای امام چشم‌روشن در صلا چشم روشن باید ایدر پیشوا در شریعت هست مکروه ای کیا در امامت پیش کردن کور را گرچه حافظ باشد و چست و فقیه چشم‌روشن به وگر باشد سفیه کور را …

بیشتر بخوانید »

بخش ۹۵ – هفت مرد شدن آن هفت درخت

بعد دیری گشت آنها هفت مرد جمله در قعده پی یزدان فرد چشم می‌مالم که آن هفت ارسلان تا کیانند و چه دارند از جهان چون به نزدیکی رسیدم من ز راه کردم ایشان را سلام از انتباه قوم گفتندم جواب آن سلام ای دقوقی مفخر و تاج کرام گفتم آخر چون مرا بشناختند پیش ازین بر من نظر ننداختند …

بیشتر بخوانید »

بخش ۹۴ – یک درخت شدن آن هفت درخت

گفت راندم پیشتر من نیکبخت باز شد آن هفت جمله یک درخت هفت می‌شد فرد می‌شد هر دمی من چه سان می‌گشتم ازحیرت همی بعد از آن دیدم درختان در نماز صف کشیده چون جماعت کرده ساز یک درخت از پیش مانند امام دیگران اندر پس او در قیام آن قیام و آن رکوع و آن سجود از درختان بس …

بیشتر بخوانید »

بخش ۹۳ – مخفی بودن آن درختان ازچشم خلق

این عجب‌تر که بریشان می‌گذشت صد هزاران خلق از صحرا و دشت ز آرزوی سایه جان می‌باختند از گلیمی سایه‌بان می‌ساختند سایهٔ آن را نمی‌دیدند هیچ صد تفو بر دیده‌های پیچ پیچ ختم کرده قهر حق بر دیده‌ها که نبیند ماه را بیند سها ذره‌ای را بیند و خورشید نه لیک از لطف و کرم نومید نه کاروانها بی نوا …

بیشتر بخوانید »

بخش ۹۲ – باز شدن آن شمعها هفت درخت

باز هر یک مرد شد شکل درخت چشمم از سبزی ایشان نیکبخت زانبهی برگ پیدا نیست شاخ برگ هم گم گشته از میوهٔ فراخ هر درختی شاخ بر سدره زده سدره چه بود از خلا بیرون شده بیخ هر یک رفته در قعر زمین زیرتر از گاو و ماهی بد یقین بیخشان از شاخ خندان‌روی‌تر عقل از آن اشکالشان زیر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۹۰ – شدن آن هفت شمع بر مثال یک شمع

باز می‌دیدم که می‌شد هفت یک می‌شکافد نور او جیب فلک باز آن یک بار دیگر هفت شد مستی و حیرانی من زفت شد اتصالاتی میان شمعها که نیاید بر زبان و گفت ما آنک یک دیدن کند ادارک آن سالها نتوان نمودن از زبان آنک یک دم بیندش ادراک هوش سالها نتوان شنودن آن بگوش چونک پایانی ندارد رو …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸۹ – نمودن مثال هفت شمع سوی ساحل

هفت شمع از دور دیدم ناگهان اندر آن ساحل شتابیدم بدان نور شعلهٔ هر یکی شمعی از آن بر شده خوش تا عنان آسمان خیره گشتم خیرگی هم خیره گشت موج حیرت عقل را از سر گذشت این چگونه شمعها افروختست کین دو دیدهٔ خلق ازینها دوختست خلق جویان چراغی گشته بود پیش آن شمعی که بر مه می‌فزود چشم‌بندی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸۸ – بازگشتن به قصهٔ دقوقی

آن دقوقی رحمه الله علیه گفت سافرت مدی فی خافقیه سال و مه رفتم سفر از عشق ماه بی‌خبر از راه حیران در اله پا برهنه می‌روی بر خار و سنگ گفت من حیرانم و بی خویش و دنگ تو مبین این پایها را بر زمین زانک بر دل می‌رود عاشق یقین از ره و منزل ز کوتاه و دراز …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸۷ – سر طلب کردن موسی خضر را علیهماالسلام با کمال نبوت و قربت

از کلیم حق بیاموز ای کریم بین چه می‌گوید ز مشتاقی کلیم با چنین جاه و چنین پیغامبری طالب خضرم ز خودبینی بری موسیا تو قوم خود را هشته‌ای در پی نیکوپیی سرگشته‌ای کیقبادی رسته از خوف و رجا چند گردی چند جویی تا کجا آن تو با تست و تو واقف برین آسمانا چند پیمایی زمین گفت موسی این …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸۶ – بازگشتن به قصهٔ دقوقی

مر علی را در مثالی شیر خواند شیر مثل او نباشد گرچه راند از مثال و مثل و فرق آن بران جانب قصهٔ دقوقی ای جوان آنک در فتوی امام خلق بود گوی تقوی از فرشته می‌ربود آنک اندر سیر مه را مات کرد هم ز دین‌داری او دین رشک خورد با چنین تقوی و اوراد و قیام طالب خاصان …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸۵ – قصهٔ دقوقی رحمه الله علیه و کراماتش

آن دقوقی داشت خوش دیباجه‌ای عاشق و صاحب کرامت خواجه‌ای در زمین می‌شد چو مه بر آسمان شب‌روان راگشته زو روشن روان در مقامی مسکنی کم ساختی کم دو روز اندر دهی انداختی گفت در یک خانه گر باشم دو روز عشق آن مسکن کند در من فروز غره المسکن احاذره انا انقلی یا نفس سیری للغنا لا اعود خلق …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸۴ – سال کردن بهلول آن درویش را

گفت بهلول آن یکی درویش را چونی ای درویش واقف کن مرا گفت چون باشد کسی که جاودان بر مراد او رود کار جهان سیل و جوها بر مراد او روند اختران زان سان که خواهد آن شوند زندگی و مرگ سرهنگان او بر مراد او روانه کو بکو هر کجا خواهد فرستد تعزیت هر کجا خواهد ببخشد تهنیت سالکان …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸۳ – صفت بعضی اولیا کی راضی‌اند باحکام و لابه نکنند کی این حکم را بگردان

بشنو اکنون قصهٔ آن ره‌روان که ندارند اعتراضی در جهان ز اولیا اهل دعا خود دیگرند که همی‌دوزند و گاهی می‌درند قوم دیگر می‌شناسم ز اولیا که دهانشان بسته باشد از دعا از رضا که هست رام آن کرام جستن دفع قضاشان شد حرام در قضا ذوقی همی‌بینند خاص کفرشان آید طلب کردن خلاص حسن ظنی بر دل ایشان گشود …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸۲ – بقیهٔ حکایت نابینا و مصحف

مرد مهمان صبرکرد و ناگهان کشف گشتش حال مشکل در زمان نیم‌شب آواز قرآن را شنید جست از خواب آن عجایب را بدید که ز مصحف کور می‌خواندی درست گشت بی‌صبر و ازو آن حال جست گفت آیا ای عجب با چشم کور چون همی‌خوانی همی‌بینی سطور آنچ می‌خوانی بر آن افتاده‌ای دست را بر حرف آن بنهاده‌ای اصبعت در …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸۱ – صبرکردن لقمان چون دید کی داود حلقه‌ها می‌ساخت از سال کردن با این نیت کی صبر از سال موجب فرج باشد

رفت لقمان سوی داود صفا دید کو می‌کرد ز آهن حلقه‌ها جمله را با همدگر در می‌فکند ز آهن پولاد آن شاه بلند صنعت زراد او کم دیده بود درعجب می‌ماند وسواسش فزود کین چه شاید بود وا پرسم ازو که چه می‌سازی ز حلقه تو بتو باز با خود گفت صبر اولیترست صبر تا مقصود زوتر رهبرست چون نپرسی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸۰ – قصهٔ خواندن شیخ ضریر مصحف را در رو و بینا شدن وقت قرائت

دید در ایام آن شیخ فقیر مصحفی در خانهٔ پیری ضریر پیش او مهمان شد او وقت تموز هر دو زاهد جمع گشته چند روز گفت اینجا ای عجب مصحف چراست چونک نابیناست این درویش راست اندرین اندیشه تشویشش فزود که جز او را نیست اینجا باش و بود اوست تنها مصحفی آویخته من نیم گستاخ یا آمیخته تا بپرسم …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷۹ – عذر گفتن شیخ بهر ناگریستن بر فرزندان

شیخ گفت او را مپندار ای رفیق که ندارم رحم و مهر و دل شفیق بر همه کفار ما را رحمتست گرچه جان جمله کافر نعمتست بر سگانم رحمت و بخشایش است که چرا از سنگهاشان مالش است آن سگی که می‌گزد گویم دعا که ازین خو وا رهانش ای خدا این سگان را هم در آن اندیشه دار که …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷۸ – جزع ناکردن شیخی بر مرگ فرزندان خود

بود شیخی رهنمایی پیش ازین آسمانی شمع بر روی زمین چون پیمبر درمیان امتان در گشای روضهٔ دار الجنان گفت پیغامبر که شیخ رفته پیش چون نبی باشد میان قوم خویش یک صباحی گفتش اهل بیت او سخت‌دل چونی بگو ای نیک‌خو ماز مرگ و هجر فرزندان تو نوحه می‌داریم با پشت دوتو تو نمی‌گریی نمی‌زاری چرا یا که رحمت …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷۷ – اجتماع اجزای خر عزیر علیه السلام بعد از پوسیدن باذن الله و درهم مرکب شدن پیش چشم عزیر علیه السلام

هین عزیرا در نگر اندر خرت که بپوسیدست و ریزیده برت پیش تو گرد آوریم اجزاش را آن سر و دم و دو گوش و پاش را دست نه و جزو برهم می‌نهد پاره‌ها را اجتماعی می‌دهد در نگر در صنعت پاره‌زنی کو همی‌دوزد کهن بی سوزنی ریسمان و سوزنی نه وقت خرز آنچنان دوزد که پیدا نیست درز چشم …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷۶ – حکایت استر پیش شتر کی من بسیار در رو می‌افتم و تو نمی‌افتی الا به نادر

گفت استر با شتر کای خوش رفیق در فراز و شیب و در راه دقیق تو نه آیی در سر و خوش می‌روی من همی‌آیم بسر در چون غوی من همی‌افتم برو در هر دمی خواه در خشکی و خواه اندر نمی این سبب را باز گو با من که چیست تا بدانم من که چون باید بزیست گفت چشم …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷۵ – سبب جرات ساحران فرعون بر قطع دست و پا

ساحران را نه که فرعون لعین کرد تهدید سیاست بر زمین که ببرم دست و پاتان از خلاف پس در آویزم ندارمتان معاف او همی‌پنداشت کایشان در همان وهم و تخویفند و وسواس و گمان که بودشان لرزه و تخویف و ترس از توهمها و تهدیدات نفس او نمی‌داست کایشان رسته‌اند بر دریچهٔ نور دل بنشسته‌اند این جهان خوابست اندر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷۴ – کرامات شیخ اقطع و زنبیل بافتن او بدو دست

در عریش او را یکی زایر بیافت کو بهر دو دست می زنبیل بافت گفت او را ای عدو جان خویش در عریشم آمده سر کرده پیش این چراکردی شتاب اندر سباق گفت از افراط مهر و اشتیاق پس تبسم کرد و گفت اکنون بیا لیک مخفی دار این را ای کیا تا نمیرم من مگو این با کسی نه …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷۳ – متهم کردن آن شیخ را با دزدان وبریدن دستش را

بیست از دزدان بدند آنجا و بیش بخش می‌کردند مسروقات خویش شحنه را غماز آگه کرده بود مردم شحنه بر افتادند زود هم بدان‌جا پای چپ و دست راست جمله را ببرید و غوغایی بخاست دست زاهد هم بریده شد غلط پاش را می‌خواست هم کردن سقط در زمان آمد سواری بس گزین بانگ بر زد بر عوان کای سگ …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷۲ – مضطرب شدن فقیر نذر کرده بکندن امرود از درخت و گوشمال حق رسیدن بی مهلت

پنج روز آن باد امرودی نریخت ز آتش جوعش صبوری می‌گریخت بر سر شاخی مرودی چند دید باز صبری کرد و خود را وا کشید باد آمد شاخ را سر زیر کرد طبع را بر خوردن آن چیر کرد جوع و ضعف و قوت جذب و قضا کرد زاهد را ز نذرش بی‌وفا چونک از امرودبن میوه سکست گشت اندر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷۱ – تشبیه بند و دام قضا به صورت پنهان به اثر پیدا

بینی اندر دلق مهتر زاده‌ای سر برهنه در بلا افتاده‌ای در هوای نابکاری سوخته اقمشه و املاک خود بفروخته خان و مان رفته شده بدنام و خوار کام دشمن می‌رود ادبیروار زاهدی بیند بگوید ای کیا همتی می‌دار از بهر خدا کاندرین ادبار زشت افتاده‌ام مال و زر و نعمت از کف داده‌ام همتی تا بوک من زین وا رهم …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷۰ – بقیهٔ قصهٔ آن زاهد کوهی کی نذر کرده بود کی میوهٔ کوهی از درخت باز نکنم و درخت نفشانم و کسی را نگویم صریح و کنایت کی بیفشان آن خورم کی باد افکنده باشد از درخت

اندر آن که بود اشجار و ثمار بس مرودی کوهی آنجا بی‌شمار گفت آن درویش یا رب با تو من عهد کردم زین نچینم در زمن جز از آن میوه که باد انداختش من نچینم از درخت منتعش مدتی بر نذر خود بودش وفا تا در آمد امتحانات قضا زین سبب فرمود استثنا کنید گر خدا خواهد به پیمان بر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶۹ – دیدن زرگر عاقبت کار را و سخن بر وفق عاقبت گفتن با مستعیر ترازو

آن یکی آمد به پیش زرگری که ترازو ده که بر سنجم زری گفت خواجه رو مرا غربال نیست گفت میزان ده برین تسخر مه‌ایست گفت جاروبی ندارم در دکان گفت بس بس این مضاحک رابمان من ترازویی که می‌خواهم بده خویشتن را کر مکن هر سو مجه گفت بشنیدم سخن کر نیستم تا نپنداری که بی معنیستم این شنیدم …

بیشتر بخوانید »