خانه | مولوی | مثنوی معنوی | دفتر سوم (صفحه 3)

دفتر سوم

بخش ۱۴۸ – قصهٔ فریاد رسیدن رسول علیه السلام کاروان عرب را کی از تشنگی و بی‌آبی در مانده بودند و دل بر مرگ نهاده شتران و خلق زبان برون انداخته

اندر آن وادی گروهی از عرب خشک شد از قحط بارانشان قرب در میان آن بیابان مانده کاروانی مرگ خود بر خوانده ناگهانی آن مغیث هر دو کون مصطفی پیدا شد از ره بهر عون دید آنجا کاروانی بس بزرگ بر تف ریگ و ره صعب و سترگ اشترانشان را زبان آویخته خلق اندر ریگ هر سو ریخته رحمش آمد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۴۷ – حکایت مندیل در تنور پر آتش انداختن انس رضی الله عنه و ناسوختن

از انس فرزند مالک آمدست که به مهمانی او شخصی شدست او حکایت کرد کز بعد طعام دید انس دستارخوان را زردفام چرکن و آلوده گفت ای خادمه اندر افکن در تنورش یک‌دمه در تنور پر ز آتش در فکند آن زمان دستارخوان را هوشمند جمله مهمانان در آن حیران شدند انتظار دود کندوری بدند بعد یکساعت بر آورد از …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۴۶ – بیان آنک رسول علیه السلام فرمود ان لله تعالی اولیاء اخفیاء

قوم دیگر سخت پنهان می‌روند شهرهٔ خلقان ظاهر کی شوند این همه دارند و چشم هیچ کس بر نیفتد بر کیاشان یک نفس هم کرامتشان هم ایشان در حرم نامشان را نشنوند ابدال هم یا نمی‌دانی کرمهای خدا کو ترا می‌خواند آن سو که بیا شش جهت عالم همه اکرام اوست هر طرف که بنگری اعلام اوست چون کریمی گویدت …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۴۵ – بیان آنک ایمان مقلد خوفست و رجا

داعی هر پیشه اومیدست و بوک گرچه گردنشان ز کوشش شد چو دوک بامدادان چون سوی دکان رود بر امید و بوک روزی می‌دود بوک روزی نبودت چون می‌روی خوف حرمان هست تو چونی قوی خوف حرمان ازل در کسب لوت چون نکردت سست اندر جست و جوت گویی گرچه خوف حرمان هست پیش هست اندر کاهلی این خوف بیش …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۴۴ – نومید شدن انبیا از قبول و پذیرای منکران قوله حتی اذا استیاس الرسل

انبیا گفتند با خاطر که چند می‌دهیم این را و آن را وعظ و پند چند کوبیم آهن سردی ز غی در دمیدن در قفض هین تا بکی جنبش خلق از قضا و وعده است تیزی دندان ز سوز معده است نفس اول راند بر نفس دوم ماهی از سر گنده باشد نه ز دم لیک هم می‌دان و خر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۴۳ – حکایت امیر و غلامش کی نماز باره بود وانس عظیم داشت در نماز و مناجات با حق

میرشد محتاج گرمابه سحر بانگ زد سنقر هلا بردار سر طاس و مندیل و گل از التون بگیر تابه گرمابه رویم ای ناگزیر سنقر آن دم طاس و مندیلی نکو برگرفت و رفت با او دو بدو مسجدی بر ره بد و بانگ صلا آمد اندر گوش سنقر در ملا بود سنقر سخت مولع در نماز گفت ای میر من …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۴۲ – مخصوص بودن یعقوب علیه السلام به چشیدن جام حق از روی یوسف و کشیدن بوی حق از بوی یوسف و حرمان برادران و غیر هم ازین هر دو

آنچ یعقوب از رخ یوسف بدید خاص او بد آن به اخوان کی رسید این ز عشقش خویش در چه می‌کند و آن بکین از بهر او چه می‌کند سفرهٔ او پیش این از نان تهیست پیش یعقوبست پر کو مشتهیست روی ناشسته نبیند روی حور لا صلوه گفت الا بالطهور عشق باشد لوت و پوت جانها جوع ازین رویست …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۴۱ – قصه عشق صوفی بر سفرهٔ تهی

صوفیی بر میخ روزی سفره دید چرخ می‌زد جامه‌ها را می‌درید بانگ می‌زد نک نوای بی‌نوا قحطها و دردها را نک دوا چونک دود و شور او بسیار شد هر که صوفی بود با او یار شد کخ‌کخی و های و هویی می‌زدند تای چندی مست و بی‌خود می‌شدند بوالفضولی گفت صوفی را که چیست سفره‌ای آویخته وز نان تهیست …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۴۰ – بیان آنک حق تعالی صورت ملوک را سبب مسخر کردن جباران کی مسخر حق نباشند ساخته است چنانک موسی علیه السلام باب صغیر ساخت بر ربض قدس جهت رکوع جباران بنی اسرائیل وقت در آمدن کی ادخلوا الباب سجدا و قولوا حطه

آنچنانک حق ز گوشت و استخوان از شهان باب صغیری ساخت هان اهل دنیا سجدهٔ ایشان کنند چونک سجدهٔ کبریا را دشمنند ساخت سرگین‌دانکی محرابشان نام آن محراب میر و پهلوان لایق این حضرت پاکی نه‌اید نیشکر پاکان شما خالی‌نیید آن سگان را این خسان خاضع شوند شیر را عارست کو را بگروند گربه باشد شحنه هر موش‌خو موش که …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۳۹ – حکمت آفریدن دوزخ آن جهان و زندان این جهان تا معبد متکبران باشد کی ائتیا طوعا او کرها

که لئیمان در جفا صافی شوند چون وفا بینند خود جافی شوند مسجد طاعاتشان پس دوزخست پای‌بند مرغ بیگانه فخست هست زندان صومعهٔ دزد و لیم کاندرو ذاکر شود حق را مقیم چون عبادت بود مقصود از بشر شد عبادتگاه گردن‌کش سقر آدمی را هست در هر کار دست لیک ازو مقصود این خدمت بدست ما خلقت الجن و الانس …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۳۸ – باز جواب انبیا علیهم السلام

انبیا گفتند فال زشت و بد از میان جانتان دارد مدد گر تو جایی خفته باشی با خطر اژدها در قصد تو از سوی سر مهربانی مر ترا آگاه کرد که بجه زود ار نه اژدرهات خورد تو بگویی فال بد چون می‌زنی فال چه بر جه ببین در روشنی از میان فال بد من خود ترا می‌رهانم می‌برم سوی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۳۷ – مکرر کردن قوم اعتراض ترجیه بر انبیا علیهم‌السلام

قوم گفتند از شما سعد خودیت نحس مایید و ضدیت و مرتدیت جان ما فارغ بد از اندیشه‌ها در غم افکندید ما را و عنا ذوق جمعیت که بود و اتفاق شد ز فال زشتتان صد افتراق طوطی نقل شکر بودیم ما مرغ مرگ‌اندیش گشتیم از شما هر کجا افسانهٔ غم‌گستریست هر کجا آوازهٔ مستنکریست هر کجا اندر جهان فال …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۳۶ – باز جواب انبیا علیهم السلام ایشان را

انبیا گفتند نومیدی بدست فضل و رحمتهای باری بی‌حدست از چنین محسن نشاید ناامید دست در فتراک این رحمت زنید ای بسا کارا که اول صعب گشت بعد از آن بگشاده شد سختی گذشت بعد نومیدی بسی اومیدهاست از پس ظلمت بسی خورشیدهاست خود گرفتم که شما سنگین شدیت قفلها بر گوش و بر دل بر زدیت هیچ ما را …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۳۵ – مکرر کردن کافران حجتهای جبریانه را

قوم گفتند ای گروه این رنج ما نیست زان رنجی که بپذیرد دوا سالها گفتید زین افسون و پند سخت‌تر می‌گشت زان هر لحظه بند گر دوا را این مرض قابل بدی آخر از وی ذره‌ای زایل شدی سده چون شد آب ناید در جگر گر خورد دریا رود جایی دگر لاجرم آماس گیرد دست و پا تشنگی را نشکند …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۳۴ – جواب انبیا علیهم السلام مر جبریان را

انبیا گفتند کاری آفرید وصفهایی که نتان زان سر کشید و آفرید او وصفهای عارضی که کسی مبغوض می‌گردد رضی سنگ را گویی که زر شو بیهده‌ست مس را گویی که زر شو راه هست ریگ را گویی که گل شو عاجزست خاک را گویی که گل شو جایزست رنجها دادست کان را چاره نیست آن بمثل لنگی و فطس …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۳۳ – منع کردن انبیا را از نصیحت کردن و حجت آوردن جبریانه

قوم گفتند ای نصوحان بس بود اینچ گفتید ار درین ده کس بود قفل بر دلهای ما بنهاد حق کس نداند برد بر خالق سبق نقش ما این کرد آن تصویرگر این نخواهد شد بگفت و گو دگر سنگ را صد سال گویی لعل شو کهنه را صد سال گویی باش نو خاک را گویی صفات آب گیر آب را …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۳۲ – حکایت نذر کردن سگان هر زمستان کی این تابستان چون بیاید خانه سازیم از بهر زمستان را

سگ زمستان جمع گردد استخوانش زخم سرما خرد گرداند چنانش کو بگوید کین قدر تن که منم خانه‌ای از سنگ باید کردنم چونک تابستان بیاید من بچنگ بهر سرما خانه‌ای سازم ز سنگ چونک تابستان بیاید از گشاد استخوانها پهن گردد پوست شاد گوید او چون زفت بیند خویش را در کدامین خانه گنجم ای کیا زفت گردد پا کشد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۳۱ – وخامت کار آن مرغ کی ترک حزم کرد از حرص و هوا

باز مرغی فوق دیواری نشست دیده سوی دانه دامی ببست یک نظر او سوی صحرا می‌کند یک نظر حرصش به دانه می‌کشد این نظر با آن نظر چالیش کرد ناگهانی از خرد خالیش کرد باز مرغی کان تردد را گذاشت زان نظر بر کند و بر صحرا گماشت شاد پر و بال او بخا له تا امام جمله آزادان شد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۳۰ – معنی حزم و مثال مرد حازم

یا به حال اولینان بنگرید یا سوی آخر بحزمی در پرید حزم چه بود در دو تدبیر احتیاط از دو آن گیری که دورست از خباط آن یکی گوید درین ره هفت روز نیست آب و هست ریگ پای‌سوز آن دگر گوید دروغست این بران که بهر شب چشمه‌ای بینی روان حزم آن باشد که بر گیری تو آب تا …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲۹ – جواب آن مثل کی منکران گفتند از رسالت خرگوش پیغام به پیل از ماه آسمان

سر آن خرگوش دان دیو فضول که به پیش نفس تو آمد رسول تا که نفس گول را محروم کرد ز آب حیوانی که از وی خضر خورد بازگونه کرده‌ای معنیش را کفر گفتی مستعد شو نیش را اضطراب ماه گفتی در زلال که بترسانید پیلان را شغال قصهٔ خرگوش و پیل آری و آب خشیت پیلان ز مه در …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲۸ – حکایت آن دزد کی پرسیدند چه می‌کنی نیم‌شب در بن این دیوار گفت دهل می‌زنم

این مثل بشنو که شب دزدی عنید در بن دیوار حفره می‌برید نیم‌بیداری که او رنجور بود طقطق آهسته‌اش را می‌شنود رفت بر بام و فرو آویخت سر گفت او را در چه کاری ای پدر خیر باشد نیمشب چه می‌کنی تو کیی گفتا دهل‌زن ای سنی در چه کاری گفت می‌کوبم دهل گفت کو بانگ دهل ای بوسبل گفت …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲۷ – مثلها زدن قوم نوح باستهزا در زمان کشتی ساختن

نوح اندر بادیه کشتی بساخت صد مثل‌گو از پی تسخیر بتاخت در بیابانی که چاه آب نیست می‌کند کشتی چه نادان و ابلهیست آن یکی می‌گفت ای کشتی بتاز و آن یکی می‌گفت پرش هم بساز او همی‌گفت این به فرمان خداست این بچربکها نخواهد گشت کاست

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲۶ – بیان آنک هر کس را نرسد مثل آوردن خاصه در کار الهی

کی رسدتان این مثلها ساختن سوی آن درگاه پاک انداختن آن مثل آوردن آن حضرتست که بعلم سر و جهر او آیتست تو چه دانی سر چیزی تا تو کل یا به زلفی یا به رخ آری مثل موسیی آن را عصا دید و نبود اژدها بد سر او لب می‌گشود چون چنان شاهی نداند سر چوب تو چه دانی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲۵ – جواب گفتن انبیا طعن ایشان را و مثل زدن ایشان را

ای دریغا که دوا در رنجتان گشت زهر قهر جان آهنجتان ظلمت افزود این چراغ آن چشم را چون خدا بگماشت پردهٔ خشم را چه رئیسی جست خواهیم از شما که ریاستمان فزونست از سما چه شرف یابد ز کشتی بحر در خاصه کشتیی ز سرگین گشته پر ای دریغ آن دیدهٔ کور و کبود آفتابی اندرو ذره نمود ز …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲۴ – حکایت خرگوشان کی خرگوشی راپیش پیل فرستادند کی بگو کی من رسول ماه آسمانم پیش تو کی ازین چشمه آب حذر کن چنانک در کتاب کلیله تمام گفته است

این بدان ماند که خرگوشی بگفت من رسول ماهم و با ماه جفت کز رمهٔ پیلان بر آن چشمهٔ زلال جمله نخجیران بدند اندر وبال جمله محروم و ز خوف از چشمه دور حیله‌ای کردند چون کم بود زور از سر که بانگ زد خرگوش زال سوی پیلان در شب غرهٔ هلال که بیا رابع عشر ای شاه‌پیل تا درون …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲۳ – متهم داشتن قوم انبیا را

قوم گفتند این همه زرقست و مکر کی خدا نایب کند از زید و بکر هر رسول شاه باید جنس او آب و گل کو خالق افلاک کو مغز خر خوردیم تا ما چون شما پشه را داریم همراز هما کو هما کو پشه کو گل کو خدا ز آفتاب چرخ چه بود ذره را این چه نسبت این چه …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲۲ – معجزه خواستن قوم از پیغامبران

قوم گفتند ای گروه مدعی کو گواه علم طب و نافعی چون شما بسته همین خواب و خورید همچو ما باشید در ده می‌چرید چون شما در دام این آب و گلید کی شما صیاد سیمرغ دلید حب جاه و سروری دارد بر آن که شمارد خویش از پیغامبران ما نخواهیم این چنین لاف و دروغ کردن اندر گوش و …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲۱ – آمدن پیغامبران حق به نصیحت اهل سبا

سیزده پیغامبر آنجا آمدند گم‌رهان را جمله رهبر می‌شدند که هله نعمت فزون شد شکر کو مرکب شکر ار بخسپد حرکوا شکر منعم واجب آید در خرد ورنه بگشاید در خشم ابد هین کرم بینید وین خود کس کند کز چنین نعمت به شکری بس کند سر ببخشد شکر خواهد سجده‌ای پا ببخشد شکر خواهد قعده‌ای قوم گفته شکر ما …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲۰ – صفت خرمی شهر اهل سبا و ناشکری ایشان

اصلشان بد بود آن اهل سبا می‌رمیدندی ز اسباب لقا دادشان چندان ضیاع و باغ و راغ از چپ و از راست از بهر فراغ بس که می‌افتاد از پری ثمار تنگ می‌شد معبر ره بر گذار آن نثار میوه ره را می‌گرفت از پری میوه ره‌رو در شگفت سله بر سر در درختستانشان پر شدی ناخواست از میوه‌فشان باد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۱۹ – شرح آن کور دوربین و آن کر تیزشنو و آن برهنه دراز دامن

کر امل را دان که مرگ ما شنید مرگ خود نشنید و نقل خود ندید حرص نابیناست بیند مو بمو عیب خلقان و بگوید کو بکو عیب خود یک ذره چشم کور او می‌نبیند گرچه هست او عیب‌جو عور می‌ترسد که دامانش برند دامن مرد برهنه چون درند مرد دنیا مفلس است و ترسناک هیچ او را نیست از دزدانش …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۱۸ – قصهٔ اهل سبا و حماقت ایشان و اثر ناکردن نصیحت انبیا در احمقان

یادم آمد قصهٔ اهل سبا کز دم احمق صباشان شد وبا آن سبا ماند به شهر بس کلان در فسانه بشنوی از کودکان کودکان افسانه‌ها می‌آورند درج در افسانه‌شان بس سر و پند هزلها گویند در افسانه‌ها گنج می‌جو در همه ویرانه‌ها بود شهری بس عظیم و مه ولی قدر او قدر سکره بیش نی بس عظیم و بس فراخ …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۱۷ – گریختن عیسی علیه السلام فراز کوه از احمقان

عیسی مریم به کوهی می‌گریخت شیرگویی خون او می‌خواست ریخت آن یکی در پی دوید و گفت خیر در پیت کس نیست چه گریزی چو طیر با شتاب او آنچنان می‌تاخت جفت کز شتاب خود جواب او نگفت یک دو میدان در پی عیسی براند پس بجد جد عیسی را بخواند کز پی مرضات حق یک لحظه بیست که مرا …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۱۶ – بیان آنک نفس آدمی بجای آن خونیست کی مدعی گاو گشته بود و آن گاو کشنده عقلست و داود حقست یا شیخ کی نایب حق است کی بقوت و یاری او تواند ظالم را کشتن و توانگر شدن به روزی بی‌کسب و بی‌حساب

نفس خود را کش جهانی را زنده کن خواجه را کشتست او را بنده کن مدعی گاو نفس تست هین خویشتن را خواجه کردست و مهین آن کشندهٔ گاو عقل تست رو بر کشنده گاو تن منکر مشو عقل اسیرست و همی خواهد ز حق روزیی بی رنج و نعمت بر طبق روزی بی رنج او موقوف چیست آنک بکشد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۱۵ – قصاص فرمودن داود علیه السلام خونی را بعد از الزام حجت برو

هم بدان تیغش بفرمود او قصاص کی کند مکرش ز علم حق خلاص حلم حق گرچه مواساها کند لیک چون از حد بشد پیدا کند خون نخسپد درفتد در هر دلی میل جست و جوی و کشف مشکلی اقتضای داوری رب دین سر بر آرد از ضمیر آن و این کان فلان چون شد چه شد حالش چه گشت همچنانک …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۱۴ – برون رفتن به سوی آن درخت

چون برون رفتند سوی آن درخت گفت دستش را سپس بندید سخت تا گناه و جرم او پیدا کنم تا لوای عدل بر صحرا زنم گفت ای سگ جد او را کشته‌ای تو غلامی خواجه زین رو گشته‌ای خواجه را کشتی و بردی مال او کرد یزدان آشکارا حال او آن زنت او را کنیزک بوده است با همین خواجه …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۱۳ – گواهی دادن دست و پا و زبان بر سر ظالم هم در دنیا

پس همینجا دست و پایت در گزند بر ضمیر تو گواهی می‌دهند چون موکل می‌شود برتو ضمیر که بگو تو اعتقادت وا مگیر خاصه در هنگام خشم و گفت و گو می‌کند ظاهر سرت را مو بمو چون موکل می‌شود ظلم و جفا که هویدا کن مرا ای دست و پا چون همی‌گیرد گواه سر لگام خاصه وقت جوش و …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۱۲ – عزم کردن داود علیه السلام به خواندن خلق بدان صحرا کی راز آشکارا کند و حجتها را همه قطع کند

گفت ای یاران زمان آن رسید کان سر مکتوم او گردد پدید جمله برخیزید تا بیرون رویم تا بر آن سر نهان واقف شویم در فلان صحرا درختی هست زفت شاخهااش انبه و بسیار و چفت سخت راسخ خیمه‌گاه و میخ او بوی خون می‌آیدم از بیخ او خون شدست اندر بن آن خوش درخت خواجه راکشتست این منحوس‌بخت تا …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۱۱ – حکم کردن داود بر صاحب گاو کی جمله مال خود را به وی ده

بعد از آن داود گفتش کای عنود جمله مال خویش او را بخش زود ورنه کارت سخت گردد گفتمت تا نگردد ظاهر از وی استمت خاک بر سر کرد و جامه بر درید که بهر دم می‌کنی ظلمی مزید یک‌دمی دیگر برین تشنیع راند باز داودش به پیش خویش خواند گفت چون بختت نبود ای بخت‌کور ظلمت آمد اندک اندک …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۱۰ – حکم کردن داود بر صاحب گاو کی از سر گاو برخیز و تشنیع صاحب گاو بر داود علیه السلام

گفت داودش خمش کن رو بهل این مسلمان را ز گاوت کن بحل چون خدا پوشید بر تو ای جوان رو خمش کن حق ستاری بدان گفت وا ویلی چه حکمست این چه داد از پی من شرع نو خواهی نهاد رفته است آوازهٔ عدلت چنان که معطر شد زمین و آسمان بر سگان کور این استم نرفت زین تعدی …

بیشتر بخوانید »