خانه | مولوی | مثنوی معنوی | دفتر سوم (صفحه 2)

دفتر سوم

بخش ۱۸۸ – رسیدن آن عاشق به معشوق خویش چون دست از جان خود بشست

همچو گویی سجده کن بر رو و سر جانب آن صدر شد با چشم تر جمله خلقان منتظر سر در هوا کش بسوزد یا برآویزد ورا این زمان این احمق یک لخت را آن نماید که زمان بدبخت را همچو پروانه شرر را نور دید احمقانه در فتاد از جان برید لیک شمع عشق چون آن شمع نیست روشن اندر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۸۷ – جواب گفتن عاشق عاذلان را وتهدید کنندگان را

گفت من مستسقیم آبم کشد گرچه می‌دانم که هم آبم کشد هیچ مستقسقی بنگریزد ز آب گر دو صد بارش کند مات و خراب گر بیاماسد مرا دست و شکم عشق آب از من نخواهد گشت کم گویم آنگه که بپرسند از بطون کاشکی بحرم روان بودی درون خیک اشکم گو بدر از موج آب گر بمیرم هست مرگم مستطاب …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۸۶ – در آمدن آن عاشق لاابالی در بخارا وتحذیر کردن دوستان او را از پیداشدن

اندر آمد در بخارا شادمان پیش معشوق خود و دارالامان همچو آن مستی که پرد بر اثیر مه کنارش گیرد و گوید که گیر هرکه دیدش در بخارا گفت خیز پیش از پیدا شدن منشین گریز که ترا می‌جوید آن شه خشمگین تا کشد از جان تو ده ساله کین الله الله درمیا در خون خویش تکیه کم کن بر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۸۵ – رو نهادن آن بندهٔ عاشق سوی بخارا

رو نهاد آن عاشق خونابه‌ریز دل‌طپان سوی بخارا گرم و تیز ریگ آمون پیش او همچون حریر آب جیحون پیش او چون آبگیر آن بیابان پیش او چون گلستان می‌فتاد از خنده او چون گل‌ستان در سمرقندست قند اما لبش از بخارا یافت و آن شد مذهبش ای بخارا عقل‌افزا بوده‌ای لیکن ازمن عقل و دین بربوده‌ای بدر می‌جویم از …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۸۴ – لاابالی گفتن عاشق ناصح و عاذل را از سر عشق

گفت ای ناصح خمش کن چند چند پند کم ده زانک بس سختست بند سخت‌تر شد بند من از پند تو عشق را نشناخت دانشمند تو آن طرف که عشق می‌افزود درد بوحنیفه و شافعی درسی نکرد تو مکن تهدید از کشتن که من تشنهٔ زارم به خون خویشتن عاشقان را هر زمانی مردنیست مردن عشاق خود یک نوع نیست …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۸۳ – منع کردن دوستان او را از رجوع کردن به بخارا وتهدید کردن و لاابالی گفتن او

گفت او را ناصحی ای بی‌خبر عاقبت اندیش اگر داری هنر درنگر پس را به عقل و پیش را همچو پروانه مسوزان خویش را چون بخارا می‌روی دیوانه‌ای لایق زنجیر و زندان‌خانه‌ای او ز تو آهن همی‌خاید ز خشم او همی‌جوید ترا با بیست چشم می‌کند او تیز از بهر تو کارد او سگ قحطست و تو انبان آرد چون …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۸۲ – پرسیدن معشوقی از عاشق غریب خود کی از شهرها کدام شهر را خوشتر یافتی و انبوه‌تر و محتشم‌تر و پر نعمت‌تر و دلگشاتر

گفت معشوقی به عاشق کای فتی تو به غربت دیده‌ای بس شهرها پس کدامین شهر ز آنها خوشترست گفت آن شهری که در وی دلبرست هرکجا باشد شه ما را بساط هست صحرا گر بود سم الخیاط هر کجا که یوسفی باشد چو ماه جنتست ارچه که باشد قعر چاه

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۸۱ – عزم کردن آن وکیل ازعشق کی رجوع کند به بخارا لاابالی‌وار

شمع مریم را بهل افروخته که بخارا می‌رود آن سوخته سخت بی‌صبر و در آتشدان تیز رو سوی صدر جهان می‌کن گریز این بخارا منبع دانش بود پس بخاراییست هر کنش بود پیش شیخی در بخارا اندری تا به خواری در بخارا ننگری جز به خواری در بخارای دلش راه ندهد جزر و مد مشکلش ای خنک آن را که …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۸۰ – گفتن روح القدس مریم راکی من رسول حقم به تو آشفته مشو و پنهان مشو از من کی فرمان اینست

بانگ بر وی زد نمودار کرم که امین حضرتم از من مرم از سرافرازان عزت سرمکش از چنین خوش محرمان خود درمکش این همی گفت و ذبالهٔ نور پاک از لبش می‌شد پیاپی بر سماک از وجودم می‌گریزی در عدم در عدم من شاهم و صاحب علم خود بنه و بنگاه من در نیستیست یکسواره نقش من پیش ستیست مریما …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۷۹ – پیدا شدن روح القدس بصورت آدمی بر مریم بوقت برهنگی و غسل کردن و پناه گرفتن بحق تعالی

همچو مریم گوی پیش از فوت ملک نقش را کالعوذ بالرحمن منک دید مریم صورتی بس جان‌فزا جان‌فزایی دلربایی در خلا پیش او بر رست از روی زمین چون مه وخورشید آن روح الامین از زمین بر رست خوبی بی‌نقاب آنچنان کز شرق روید آفتاب لرزه بر اعضای مریم اوفتاد کو برهنه بود و ترسید از فساد صورتی که یوسف …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۷۸ – قصه وکیل صدر جهان کی متهم شد و از بخارا گریخت از بیم جان باز عشقش کشید رو کشان کی کار جان سهل باشد عاشقان را

در بخارا بندهٔ صدر جهان متهم شد گشت از صدرش نهان مدت ده سال سرگردان بگشت گه خراسان گه کهستان گاه دشت از پس ده سال او از اشتیاق گشت بی‌طاقت ز ایام فراق گفت تاب فرقتم زین پس نماند صبر کی داند خلاعت را نشاند از فراق این خاکها شوره بود آب زرد و گنده و تیره شود باد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۷۷ – مسلهٔ فنا و بقای درویش

گفت قایل در جهان درویش نیست ور بود درویش آن درویش نیست هست از روی بقای ذات او نیست گشته وصف او در وصف هو چون زبانهٔ شمع پیش آفتاب نیست باشد هست باشد در حساب هست باشد ذات او تا تو اگر بر نهی پنبه بسوزد زان شرر نیست باشد روشنی ندهد ترا کرده باشد آفتاب او را فنا …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۷۶ – جمع و توفیق میان نفی و اثبات یک چیز از روی نسبت و اختلاف جهت

نفی آن یک چیز و اثباتش رواست چون جهت شد مختلف نسبت دوتاست ما رمیت اذ رمیت از نسبتست نفی و اثباتست و هر دو مثبتست آن تو افکندی چو بر دست تو بود تو نه افکندی که قوت حق نمود زور آدم‌زاد را حدی بود مشت خاک اشکست لشکر کی شود مشت مشت تست و افکندن ز ماست زین …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۷۵ – فرق میان دانستن چیزی به مثال و تقلید و میان دانستن ماهیت آن چیز

ظاهرست آثار و میوهٔ رحمتش لیک کی داند جز او ماهیتش هیچ ماهیات اوصاف کمال کس نداند جز بثار و مثال طفل ماهیت نداند طمث را جز که گویی هست چون حلوا ترا کی بود ماهیت ذوق جماع مثل ماهیات حلوا ای مطاع لیک نسبت کرد از روی خوشی با تو آن عاقل چو تو کودک‌وشی تا بداند کودک آن …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۷۴ – شناختن هر حیوانی بوی عدو خود را و حذر کردن و بطالت و خسارت آنکس کی عدو کسی بود کی ازو حذر ممکن نیست و فرار ممکن نی و مقابله ممکن نی

اسپ داند بانگ و بوی شیر را گر چه حیوانست الا نادرا بل عدو خویش را هر جانور خود بداند از نشان و از اثر روز خفاشک نیارد بر پرید شب برون آمد چو دزدان و چرید از همه محروم‌تر خفاش بود که عدو آفتاب فاش بود نه تواند در مصافش زخم خورد نه بنفرین تاندش مهجور کرد آفتابی که …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۷۳ – آداب المستمعین والمریدین عند فیض الحکمه من لسان الشیخ

بر ملولان این مکرر کردنست نزد من عمر مکرر بردنست شمع از برق مکرر بر شود خاک از تاب مکرر زر شود گر هزاران طالب‌اند و یک ملول از رسالت باز می‌ماند رسول این رسولان ضمیر رازگو مستمع خواهند اسرافیل‌خو نخوتی دارند و کبری چون شهان چاکری خواهند از اهل جهان تا ادبهاشان بجاگه ناوری از رسالتشان چگونه بر خوری …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۷۲ – تشبیه نص با قیاس

نص وحی روح قدسی دان یقین وان قیاس عقل جزوی تحت این عقل از جان گشت با ادراک و فر روح او را کی شود زیر نظر لیک جان در عقل تاثیری کند زان اثر آن عقل تدبیری کند نوح‌وار ار صدقی زد در تو روح کو یم و کشتی و کو طوفان نوح عقل اثر را روح پندارد ولیک …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۷۱ – بیان آنک هرچه غفلت و غم و کاهلی و تاریکیست همه از تنست کی ارضی است و سفلی

غفلت از تن بود چون تن روح شد بیند او اسرار را بی هیچ بد چون زمین برخاست از جو فلک نه شب و نه سایه باشد نه دلک هر کجا سایه‌ست و شب یا سایگه از زمین باشد نه از افلاک و مه دود پیوسته هم از هیزم بود نه ز آتشهای مستنجم بود وهم افتد در خطا و …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۷۰ – تشبیه دنیا کی بظاهر فراخست و بمعنی تنگ و تشبیه خواب کی خلاص است ازین تنگی

همچو گرمابه که تفسیده بود تنگ آیی جانت پخسیده شود گرچه گرمابه عریضست و طویل زان تبش تنگ آیدت جان و کلیل تا برون نایی بنگشاید دلت پس چه سود آمد فراخی منزلت یا که کفش تنگ پوشی ای غوی در بیابان فراخی می‌روی آن فراخی بیابان تنگ گشت بر تو زندان آمد آن صحرا و دشت هر که دید …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۶۹ – حکمت ویران شدن تن به مرگ

من چو آدم بودم اول حبس کرب پر شد اکنون نسل جانم شرق و غرب من گدا بودم درین خانه چو چاه شاه گشتم قصر باید بهر شاه قصرها خود مر شهان را مانسست مرده را خانه و مکان گوری بسست انبیا را تنگ آمد این جهان چون شهان رفتند اندر لامکان مردگان را این جهان بنمود فر ظاهرش زفت …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۶۸ – وفات یافتن بلال رضی الله عنه با شادی

چون بلال از ضعف شد همچون هلال رنگ مرگ افتاد بر روی بلال جفت او دیدش بگفتا وا حرب پس بلالش گفت نه نه وا طرب تا کنون اندر حرب بودم ز زیست تو چه دانی مرگ چون عیشست و چیست این همی گفت و رخش در عین گفت نرگس و گلبرگ و لاله می‌شکفت تاب رو و چشم پر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۶۷ – حیله دفع مغبون شدن در بیع و شرا

آن یکی یاری پیمبر را بگفت که منم در بیعها با غبن جفت مکر هر کس کو فروشد یا خرد همچو سحرست و ز راهم می‌برد گفت در بیعی که ترسی از غرار شرط کن سه روز خود را اختیار که تانی هست از رحمان یقین هست تعجیلت ز شیطان لعین پیش سگ چون لقمه نان افکنی بو کند آنگه …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۶۶ – جواب حمزه مر خلق را

گفت حمزه چونک بودم من جوان مرگ می‌دیدم وداع این جهان سوی مردن کس برغبت کی رود پیش اژدرها برهنه کی شود لیک از نور محمد من کنون نیستم این شهر فانی را زبون از برون حس لشکرگاه شاه پر همی‌بینم ز نور حق سپاه خیمه در خیمه طناب اندر طناب شکر آنک کرد بیدارم ز خواب آنک مردن پیش …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۶۵ – در آمدن حمزه رضی الله عنه در جنگ بی زره

اندر آخر حمزه چون در صف شدی بی زره سرمست در غزو آمدی سینه باز و تن برهنه پیش پیش در فکندی در صف شمشیر خویش خلق پرسیدند کای عم رسول ای هزبر صف‌شکن شاه فحول نه تو لا تلقوا بایدیکم الی تهلکه خواندی ز پیغام خدا پس چرا تو خویش را در تهلکه می در اندازی چنین در معرکه …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۶۴ – حکایت آن زنی کی فرزندش نمی‌زیست بنالید جواب آمد کی آن عوض ریاضت تست و به جای جهاد مجاهدانست ترا

آن زنی هر سال زاییدی پسر بیش از شش مه نبودی عمرور یاسه مه یا چار مه گشتی تباه ناله کرد آن زن که افغان ای اله نه مهم بارست و سه ماهم فرح نعمتم زوتر رو از قوس قزح پیش مردان خدا کردی نفیر زین شکایت آن زن از درد نذیر بیست فرزند این‌چنین در گور رفت آتشی در …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۶۳ – اجابت کردن حق تعالی دعای موسی را علیه السلام

گفت بخشیدم بدو ایمان نعم ور تو خواهی این زمان زنده‌ش کنم بلک جمله مردگان خاک را این زمان زنده کنم بهر ترا گفت موسی این جهان مردنست آن جهان انگیز کانجا روشنست این فناجا چون جهان بود نیست بازگشت عاریت بس سود نیست رحمتی افشان بر ایشان هم کنون در نهان‌خانهٔ لدینا محضرون تابدانی که زیان جسم و مال …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۶۲ – دعاکردن موسی آن شخص را تا بایمان رود از دنیا

موسی آمد در مناجات آن سحر کای خدا ایمان ازو مستان مبر پادشاهی کن برو بخشا که او سهو کرد و خیره‌رویی و غلو گفتمش این علم نه درخورد تست دفع پندارید گفتم را و سست دست را بر اژدها آنکس زند که عصا را دستش اژدرها کند سر غیب آن را سزد آموختن که ز گفتن لب تواند دوختن …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۶۱ – دویدن آن شخص به سوی موسی به زنهار چون از خروس خبر مرگ خود شنید

چون شنید اینها دوان شد تیز و تفت بر در موسی کلیم الله رفت رو همی‌مالید در خاک او ز بیم که مرا فریاد رس زین ای کلیم گفت رو بفروش خود را و بره چونک استا گشته‌ای بر جه ز چه بر مسلمانان زیان انداز تو کیسه و همیانها را کن دوتو من درون خشت دیدم این قضا که …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۶۰ – خبر کردن خروس از مرگ خواجه

لیک فردا خواهد او مردن یقین گاو خواهد کشت وارث در حنین صاحب خانه بخواهد مرد رفت روز فردا نک رسیدت لوت زفت پاره‌های نان و لالنگ و طعام در میان کوی یابد خاص و عام گاو قربانی و نانهای تنک بر سگان و سایلان ریزد سبک مرگ اسپ و استر و مرگ غلام بد قضا گردان این مغرور خام …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۵۹ – خجل گشتن خروس پیش سگ به سبب دروغ شدن در آن سه وعده

چند چند آخر دروغ و مکر تو خود نپرد جز دروغ از وکر تو گفت حاشا از من و از جنس من که بگردیم از دروغی ممتحن ما خروسان چون مذن راست‌گوی هم رقیب آفتاب و وقت‌جوی پاسبان آفتابیم از درون گر کنی بالای ما طشتی نگون پاسبان آفتابند اولیا در بشر واقف ز اسرار خدا اصل ما را حق …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۵۸ – جواب خروس سگ را

پس خروسش گفت تن زن غم مخور که خدا بدهد عوض زینت دگر اسپ این خواجه سقط خواهد شدن روز فردا سیر خور کم کن حزن مر سگان را عید باشد مرگ اسپ روزی وافر بود بی جهد و کسپ اسپ را بفروخت چون بشنید مرد پیش سگ شد آن خروسش روی‌زرد روز دیگر همچنان نان را ربود آن خروس …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۵۷ – قانع شدن آن طالب به تعلیم زبان مرغ خانگی و سگ و اجابت موسی علیه السلام

گفت باری نطق سگ کو بر درست نطق مرغ خانگی کاهل پرست گفت موسی هین تو دانی رو رسید نطق این هر دو شود بر تو پدید بامدادان از برای امتحان ایستاد او منتظر بر آستان خادمه سفره بیفشاند و فتاد پاره‌ای نان بیات آثار زاد در ربود آن را خروسی چون گرو گفت سگ کردی تو بر ما ظلم …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۵۶ – وحی آمدن از حق تعالی به موسی کی بیاموزش چیزی کی استدعا کند یا بعضی از آن

گفت یزدان تو بده بایست او برگشا در اختیار آن دست او اختیار آمد عبادت را نمک ورنه می‌گردد بناخواه این فلک گردش او را نه اجر و نه عقاب که اختیار آمد هنر وقت حساب جمله عالم خود مسبح آمدند نیست آن تسبیح جبری مزدمند تیغ در دستش نه از عجزش بکن تا که غازی گردد او یا راه‌زن …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۵۵ – استدعاء آن مرد از موسی زبان بهایم با طیور

گفت موسی را یکی مرد جوان که بیاموزم زبان جانوران تا بود کز بانگ حیوانات و دد عبرتی حاصل کنم در دین خود چون زبانهای بنی آدم همه در پی آبست و نان و دمدمه بوک حیوانات را دردی دگر باشد از تدبیر هنگام گذر گفت موسی رو گذر کن زین هوس کین خطر دارد بسی در پیش و پس …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۵۴ – وجه عبرت گرفتن ازین حکایت و یقین دانستن کی ان مع العسر یسرا

عبرتست آن قصه ای جان مر ترا تا که راضی باشی در حکم خدا تا که زیرک باشی و نیکوگمان چون ببینی واقعهٔ بد ناگهان دیگران گردند زرد از بیم آن تو چو گل خندان گه سود و زیان زانک گل گر برگ برگش می‌کنی خنده نگذارد نگردد منثنی گوید از خاری چرا افتم بغم خنده را من خود ز …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۵۳ – ربودن عقاب موزهٔ مصطفی علیه السلام و بردن بر هوا و نگون کردن و از موزه مار سیاه فرو افتادن

اندرین بودند کآواز صلا مصطفی بشنید از سوی علا خواست آبی و وضو را تازه کرد دست و رو را شست او زان آب سرد هر دو پا شست و به موزه کرد رای موزه را بربود یک موزه‌ربای دست سوی موزه برد آن خوش‌خطاب موزه را بربود از دستش عقاب موزه را اندر هوا برد او چو باد پس …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۵۲ – آمدن آن زن کافر با طفل شیرخواره به نزدیک مصطفی علیه السلام و ناطق شدن عیسی‌وار به معجزات رسول صلی الله علیه و سلم

هم از آن ده یک زنی از کافران سوی پیغامبر دوان شد ز امتحان پیش پیغامبر در آمد با خمار کودکی دو ماه زن را بر کنار گفت کودک سلم الله علیک یا رسول الله قد جئنا الیک مادرش از خشم گفتش هی خموش کیت افکند این شهادت را بگوش این کیت آموخت ای طفل صغیر که زبانت گشت در …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۵۱ – بیان آنک حق تعالی هرچه داد و آفرید از سماوات و ارضین و اعیان و اعراض همه باستدعاء حاجت آفرید خود را محتاج چیزی باید کردن تا بدهد کی امن یجیب المضطر اذا دعاه اضطرار گواه استحقاقست

آن نیاز مریمی بودست و درد که چنان طفلی سخن آغاز کرد جزو او بی او برای او بگفت جزو جزوت گفت دارد در نهفت دست و پا شاهد شوندت ای رهی منکری را چند دست و پا نهی ور نباشی مستحق شرح و گفت ناطقهٔ ناطق ترا دید و بخفت هر چه رویید از پی محتاج رست تا بیابد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۵۰ – دیدن خواجه غلام خود را سپید و ناشناختن کی اوست و گفتن کی غلام مرا تو کشته‌ای خونت گرفت و خدا ترا به دست من انداخت

خواجه از دورش بدید و خیره ماند از تحیر اهل آن ده را بخواند راویهٔ ما اشتر ما هست این پس کجا شد بندهٔ زنگی‌جبین این یکی بدریست می‌آید ز دور می‌زند بر نور روز از روش نور کو غلام ما مگر سرگشته شد یا بدو گرگی رسید و کشته شد چون بیامد پیش گفتش کیستی از یمن زادی و …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۴۹ – مشک آن غلام ازغیب پر آب کردن بمعجزه و آن غلام سیاه را سپیدرو کردن باذن الله تعالی

ای غلام اکنون تو پر بین مشک خود تا نگویی درشکایت نیک و بد آن سیه حیران شد از برهان او می‌دمید از لامکان ایمان او چشمه‌ای دید از هوا ریزان شده مشک او روپوش فیض آن شده زان نظر روپوشها هم بر درید تا معین چشمهٔ غیبی بدید چشمها پر آب کرد آن دم غلام شد فراموشش ز خواجه …

بیشتر بخوانید »