خانه | مولوی | مثنوی معنوی | دفتر دوم (صفحه 3)

دفتر دوم

بخش ۳۵ – انکار کردن موسی علیه السلام بر مناجات شبان

دید موسی یک شبانی را براه کو همی‌گفت ای گزیننده اله تو کجایی تا شوم من چاکرت چارقت دوزم کنم شانه سرت جامه‌ات شویم شپشهاات کشم شیر پیشت آورم ای محتشم دستکت بوسم بمالم پایکت وقت خواب آید بروبم جایکت ای فدای تو همه بزهای من ای بیادت هیهی و هیهای من این نمط بیهوده می‌گفت آن شبان گفت موسی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۴ – انکار فلسفی بر قرائت ان اصبح ماکم غورا

مقریی می‌خواند از روی کتاب ماؤکم غورا ز چشمه بندم آب آب را در غورها پنهان کنم چشمه‌ها را خشک و خشکستان کنم آب را در چشمه کی آرد دگر جز من بی مثل و با فضل و خطر فلسفی منطقی مستهان می‌گذشت از سوی مکتب آن زمان چونک بشنید آیت او از ناپسند گفت آریم آب را ما با …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۳ – عکس تعظیم پیغام سلیمان در دل بلقیس از صورت حقیر هدهد

رحمت صد تو بر آن بلقیس باد که خدایش عقل صد مرده بداد هدهدی نامه بیاورد و نشان از سلیمان چند حرفی با بیان خواند او آن نکته‌های با شمول با حقارت ننگرید اندر رسول جسم هدهد دید و جان عنقاش دید حس چو کفی دید و دل دریاش دید عقل با حس زین طلسمات دو رنگ چون محمد با …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۲ – تتمهٔ حسد آن حشم بر آن غلام خاص

قصهٔ شاه و امیران و حسد بر غلام خاص و سلطان خرد دور ماند از جر جرار کلام باز باید گشت و کرد آن را تمام باغبان ملک با اقبال و بخت چون درختی را نداند از درخت آن درختی را که تلخ و رد بود و آن درختی که یکش هفصد بود کی برابر دارد اندر تربیت چون ببیندشان …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۱ – ظاهر شدن فضل و زیرکی لقمان پیش امتحان کنندگان

هر طعامی کوریدندی بوی کس سوی لقمان فرستادی ز پی تا که لقمان دست سوی آن برد قاصدا تا خواجه پس‌خوردش خورد سؤر او خوردی و شور انگیختی هر طعامی کو نخوردی ریختی ور بخوردی بی دل و بی اشتها این بود پیوندی بی انتها خربزه آورده بودند ارمغان گفت رو فرزند لقمان را بخوان چون برید و داد او …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۰ – امتحان کردن خواجهٔ لقمان زیرکی لقمان را

نی که لقمان را که بندهٔ پاک بود روز و شب در بندگی چالاک بود خواجه‌اش می‌داشتی در کار پیش بهترش دیدی ز فرزندان خویش زانک لقمان گرچه بنده‌زاد بود خواجه بود و از هوا آزاد بود گفت شاهی شیخ را اندر سخن چیزی از بخشش ز من درخواست کن گفت ای شه شرم ناید مر ترا که چنین گویی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۹ – رجوع به حکایت ذاالنون رحمه الله علیه

چون رسیدند آن نفر نزدیک او بانگ بر زد هی کیانید اتقو با ادب گفتند ما از دوستان بهر پرسش آمدیم اینجا بجان چونی ای دریای عقل ذو فنون این چه بهتانست بر عقلت جنون دود گلخن کی رسد در آفتاب چون شود عنقا شکسته از غراب وا مگیر از ما بیان کن این سخن ما محبانیم با ما این …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۸ – فهم کردن مریدان کی ذاالنون دیوانه نشد قاصد کرده است

دوستان در قصهٔ ذاالنون شدند سوی زندان و در آن رایی زدند کین مگر قاصد کند یا حکمتیست او درین دین قبله‌ای و آیتیست دور دور از عقل چون دریای او تا جنون باشد سفه‌فرمای او حاش لله از کمال جاه او کابر بیماری بپوشد ماه او او ز شر عامه اندر خانه شد او ز ننگ عاقلان دیوانه شد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۷ – آمدن دوستان به بیمارستان جهت پرسش ذاالنون مصری رحمه الله علیه

این چنین ذاالنون مصری را فتاد کاندرو شور و جنونی نو بزاد شور چندان شد که تا فوق فلک می‌رسید از وی جگرها را نمک هین منه تو شور خود ای شوره‌خاک پهلوی شور خداوندان پاک خلق را تاب جنون او نبود آتش او ریشهاشان می‌ربود چونک در ریش عوام آتش فتاد بند کردندش به زندانی نهاد نیست امکان واکشیدن …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۶ – فرمودن والی آن مرد را کی این خاربن را کی نشانده‌ای بر سر راه بر کن

همچو آن شخص درشت خوش‌سخن در میان ره نشاند او خاربن ره گذریانش ملامت‌گر شدند پس بگفتندش بکن این را نکند هر دمی آن خاربن افزون شدی پای خلق از زخم آن پر خون شدی جامه‌های خلق بدریدی ز خار پای درویشان بخستی زار زار چون بجد حاکم بدو گفت این بکن گفت آری بر کنم روزیش من مدتی فردا …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۵ – کلوخ انداختن تشنه از سر دیوار در جوی آب

بر لب جو بوده دیواری بلند بر سر دیوار تشنهٔ دردمند مانعش از آب آن دیوار بود از پی آب او چو ماهی زار بود ناگهان انداخت او خشتی در آب بانگ آب آمد به گوشش چون خطاب چون خطاب یار شیرین لذیذ مست کرد آن بانگ آبش چون نبیذ از صفای بانگ آب آن ممتحن گشت خشت‌انداز از آنجا …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۴ – حسد کردن حشم بر غلام خاص

پادشاهی بنده‌ای را از کرم بر گزیده بود بر جملهٔ حشم جامگی او وظیفهٔ چل امیر ده یک قدرش ندیدی صد وزیر از کمال طالع و اقبال و بخت او ایازی بود و شه محمود وقت روح او با روح شه در اصل خویش پیش ازین تن بوده هم پیوند و خویش کار آن دارد که پیش از تن بدست …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۳ – قسم غلام در صدق و وفای یار خود از طهارت ظن خود

گفت نه والله بالله العظیم مالک الملک و به رحمان و رحیم آن خدایی که فرستاد انبیا نه بحاجت بل بفضل و کبریا آن خداوندی که از خاک ذلیل آفرید او شهسواران جلیل پاکشان کرد از مزاج خاکیان بگذرانید از تک افلاکیان بر گرفت از نار و نور صاف ساخت وانگه او بر جملهٔ انوار تاخت آن سنابرقی که بر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۲ – براه کردن شاه یکی را از آن دو غلام و ازین دیگر پرسیدن

آن غلامک را چو دید اهل ذکا آن دگر را کرد اشارت که بیا کاف رحمت گفتمش تصغیر نیست جد گود فرزندکم تحقیر نیست چون بیامد آن دوم در پیش شاه بود او گنده‌دهان دندان سیاه گرچه شه ناخوش شد از گفتار او جست و جویی کرد هم ز اسرار او گفت با این شکل و این گند دهان دور …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۱ – امتحان پادشاه به آن دو غلام کی نو خریده بود

پادشاهی دو غلام ارزان خرید با یکی زان دو سخن گفت و شنید یافتش زیرک‌دل و شیرین جواب از لب شکر چه زاید شکرآب آدمی مخفیست در زیر زبان این زبان پرده‌ست بر درگاه جان چونک بادی پرده را در هم کشید سر صحن خانه شد بر ما پدید کاندر آن خانه گهر یا گندمست گنج زر یا جمله مار …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۰ – ملامت کردن مردم شخصی را کی مادرش را کشت به تهمت

آن یکی از خشم مادر را بکشت هم به زخم خنجر و هم زخم مشت آن یکی گفتش که از بد گوهری یاد ناوردی تو حق مادری هی تو مادر را چرا کشتی بگو او چه کرد آخر بگو ای زشت‌خو گفت کاری کرد کان عار ویست کشتمش کان خاک ستار ویست گفت آن کس را بکش ای محتشم گفت …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۹ – مثل

آن غریبی خانه می‌جست از شتاب دوستی بردش سوی خانهٔ خراب گفت او این را اگر سقفی بدی پهلوی من مر ترا مسکن شدی هم عیال تو بیاسودی اگر در میانه داشتی حجرهٔ دگر گفت آری پهلوی یاران بهست لیک ای جان در اگر نتوان نشست این همه عالم طلب‌کار خوشند وز خوش تزویر اندر آتشند طالب زر گشته جمله …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۸ – تتمهٔ قصهٔ مفلس

گفت قاضی مفلسی را وا نما گفت اینک اهل زندانت گوا گفت ایشان متهم باشند چون می‌گریزند از تو می‌گریند خون وز تو می‌خواهند هم تا وارهند زین غرض باطل گواهی می‌دهند جمله اهل محکمه گفتند ما هم بر ادبار و بر افلاسش گوا هر که را پرسید قاضی حال او گفت مولا دست ازین مفلس بشو گفت قاضی کش …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۷ – شکایت کردن اهل زندان پیش وکیل قاضی از دست آن مفلس

با وکیل قاضی ادراک‌مند اهل زندان در شکایت آمدند که سلام ما به قاضی بر کنون بازگو آزار ما زین مرد دون کندرین زندان بماند او مستمر یاوه‌تاز و طبل‌خوارست و مضر چون مگس حاضر شود در هر طعام از وقاحت بی صلا و بی سلام پیش او هیچست لوت شصت کس کر کند خود را اگر گوییش بس مرد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۶ – تعریف کردن منادیان قاضی مفلس را گرد شهر

بود شخصی مفلسی بی خان و مان مانده در زندان و بند بی امان لقمهٔ زندانیان خوردی گزاف بر دل خلق از طمع چون کوه قاف زهره نه کس را که لقمهٔ نان خورد زانک آن لقمه‌ربا گاوش برد هر که دور از دعوت رحمان بود او گداچشمست اگر سلطان بود مر مروت را نهاده زیر پا گشته زندان دوزخی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۵ – فروختن صوفیان بهیمهٔ مسافر را جهت سماع

صوفیی در خانقاه از ره رسید مرکب خود برد و در آخر کشید آبکش داد و علف از دست خویش نه چنان صوفی که ما گفتیم پیش احتیاطش کرد از سهو و خباط چون قضا آید چه سودست احتیاط صوفیان تقصیر بودند و فقیر کاد فقراً ان یکن کفراً یبیر ای توانگر که تو سیری هین مخند بر کژی آن …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۴ – خاریدن روستایی در تاریکی شیر را بظن آنک گاو اوست

روستایی گاو در آخر ببست شیر گاوش خورد و بر جایش نشست روستایی شد در آخر سوی گاو گاو را می‌جست شب آن کنج‌کاو دست می‌مالید بر اعضای شیر پشت و پهلو گاه بالا گاه زیر گفت شیر از روشنی افزون شدی زهره‌اش بدریدی و دل خون شدی این چنین گستاخ زان می‌خاردم کو درین شب گاو می‌پنداردم حق همی‌گوید …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۳ – تمامی قصهٔ زنده شدن استخوانها به دعای عیسی علیه السلام

خواند عیسی نام حق بر استخوان از برای التماس آن جوان حکم یزدان از پی آن خام مرد صورت آن استخوان را زنده کرد از میان بر جست یک شیر سیاه پنجه‌ای زد کرد نقشش را تباه کله‌اش بر کند مغزش ریخت زود مغز جوزی کاندرو مغزی نبود گر ورا مغزی بدی اشکستنش خود نبودی نقص الا بر تنش گفت …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲ – ترسانیدن شخصی زاهدی را کی کم گری تا کور نشوی

زاهدی را گفت یاری در عمل کم گری تا چشم را ناید خلل گفت زاهد از دو بیرون نیست حال چشم بیند یا نبیند آن جمال گر ببیند نور حق خود چه غمست در وصال حق دو دیده چه کمست ور نخواهد دید حق را گو برو این چنین چشم شقی گو کور شو غم مخور از دیده کان عیسی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۱ – حلوا خریدن شیخ احمد خضرویه جهت غریمان بالهام حق تعالی

بود شیخی دایما او وامدار از جوامردی که بود آن نامدار ده هزاران وام کردی از مهان خرج کردی بر فقیران جهان هم بوام او خانقاهی ساخته جان و مال و خانقه در باخته وام او را حق ز هر جا می‌گزارد کرد حق بهر خلیل از ریگ آرد گفت پیغامبر که در بازارها دو فرشته می‌کنند ایدر دعا کای …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۰ – یافتن شاه باز را به خانهٔ کمپیر زن

دین نه آن بازیست کو از شه گریخت سوی آن کمپیر کو می آرد بیخت تا که تتماجی پزد اولاد را دید آن باز خوش خوش‌زاد را پایکش بست و پرش کوتاه کرد ناخنش ببرید و قوتش کاه کرد گفت نااهلان نکردندت بساز پر فزود از حد و ناخن شد دراز دست هر نااهل بیمارت کند سوی مادر آ که …

بیشتر بخوانید »

بخش ۹ – گمان بردن کاروانیان که بهیمهٔ صوفی رنجورست

چونک صوفی بر نشست و شد روان رو در افتادن گرفت او هر زمان هر زمانش خلق بر می‌داشتند جمله رنجورش همی‌پنداشتند آن یکی گوشش همی‌پیچید سخت وان دگر در زیر کامش جست لخت وان دگر در نعل او می‌جست سنگ وان دگر در چشم او می‌دید زنگ باز می‌گفتند ای شیخ این ز چیست دی نمی‌گفتی که شکر این …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸ – التزام کردن خادم تعهد بهیمه را و تخلف نمودن

حلقهٔ آن صوفیان مستفید چونک در وجد و طرب آخر رسید خوان بیاوردند بهر میهمان از بهیمه یاد آورد آن زمان گفت خادم را که در آخر برو راست کن بهر بهیمه کاه و جو گفت لا حول این چه افزون گفتنست از قدیم این کارها کار منست گفت تر کن آن جوش را از نخست کان خر پیرست و …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷ – بسته شدن تقریر معنی حکایت به سبب میل مستمع به استماع ظاهر صورت حکایت

کی گذارد آنک رشک روشنیست تا بگویم آنچ فرض و گفتنیست بحر کف پیش آرد و سدی کند جر کند وز بعد جر مدی کند این زمان بشنو چه مانع شد مگر مستمع را رفت دل جای دگر خاطرش شد سوی صوفی قنق اندر آن سودا فرو شد تا عنق لازم آمد باز رفتن زین مقال سوی آن افسانه بهر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶ – حکایت مشورت کردن خدای تعالی در ایجاد خلق

مشورت می‌رفت در ایجاد خلق جانشان در بحر قدرت تا به حلق چون ملایک مانع آن می‌شدند بر ملایک خفیه خنبک می‌زدند مطلع بر نقش هر که هست شد پیش از آن کین نفس کل پابست شد پیشتر ز افلاک کیوان دیده‌اند پیشتر از دانه‌ها نان دیده‌اند بی دماغ و دل پر از فکرت بدند بی سپاه و جنگ بر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۵ – اندرز کردن صوفی خادم را در تیمار داشت بهیمه و لا حول خادم

صوفیی می‌گشت در دور افق تا شبی در خانقاهی شد قنق یک بهیمه داشت در آخر ببست او به صدر صفه با یاران نشست پس مراقب گشت با یاران خویش دفتری باشد حضور یار پیش دفتر صوفی سواد حرف نیست جز دل اسپید همچون برف نیست زاد دانشمند آثار قلم زاد صوفی چیست آثار قدم همچو صیادی سوی اشکار شد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴ – التماس کردن همراه عیسی علیه السلام زنده کردن استخوانها از عیسی علیه السلام

گشت با عیسی یکی ابله رفیق استخوانها دید در حفرهٔ عمیق گفت ای همراه آن نام سنی که بدان مرده تو زنده می‌کنی مر مرا آموز تا احسان کنم استخوانها را بدان با جان کنم گفت خامش کن که آن کار تو نیست لایق انفاس و گفتار تو نیست کان نفس خواهد ز باران پاک‌تر وز فرشته در روش دراک‌تر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳ – دزدیدن مارگیر ماری را از مارگیری دیگر

دزدکی از مارگیری مار برد ز ابلهی آن را غنیمت می‌شمرد وا رهید آن مارگیر از زخم مار مار کشت آن دزد او را زار زار مارگیرش دید پس بشناختش گفت از جان مار من پرداختش در دعا می‌خواستی جانم ازو کش بیابم مار بستانم ازو شکر حق را کان دعا مردود شد من زیان پنداشتم آن سود شد بس …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲ – هلال پنداشتن آن شخص خیال را در عهد عمر رضی الله عنه

ماه روزه گشت در عهد عمر بر سر کوهی دویدند آن نفر تا هلال روزه را گیرند فال آن یکی گفت ای عمر اینک هلال چون عمر بر آسمان مه را ندید گفت کین مه از خیال تو دمید ورنه من بیناترم افلاک را چون نمی‌بینم هلال پاک را گفت تر کن دست و بر ابرو بمال آنگهان تو در …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱ – سر آغاز

مدتی این مثنوی تاخیر شد مهلتی بایست تا خون شیر شد تا نزاید بخت تو فرزند نو خون نگردد شیر شیرین خوش شنو چون ضیاء الحق حسام الدین عنان باز گردانید ز اوج آسمان چون به معراج حقایق رفته بود بی‌بهارش غنچه‌ها ناکفته بود چون ز دریا سوی ساحل بازگشت چنگ شعر مثنوی با ساز گشت مثنوی که صیقل ارواح …

بیشتر بخوانید »