خانه | مولوی | مثنوی معنوی | دفتر دوم (صفحه 2)

دفتر دوم

بخش ۷۵ – تتمهٔ اقرار ابلیس به معاویه مکر خود را

پس عزازیلش بگفت ای میر راد مکر خود اندر میان باید نهاد گر نمازت فوت می‌شد آن زمان می‌زدی از درد دل آه و فغان آن تاسف و آن فغان و آن نیاز درگذشتی از دو صد ذکر و نماز من ترا بیدار کردم از نهیب تا نسوزاند چنان آهی حجاب تا چنان آهی نباشد مر ترا تا بدان راهی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷۴ – فضیلت حسرت خوردن آن مخلص بر فوت نماز جماعت

آن یکی می‌رفت در مسجد درون مردم از مسجد همی‌آمد برون گشت پرسان که جماعت را چه بود که ز مسجد می برون آیند زود آن یکی گفتش که پیغامبر نماز با جماعت کرد و فارغ شد ز راز تو کجا در می‌روی ای مرد خام چونک پیغامبر بدادست السلام گفت آه و دود از آن اه شد برون آه …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷۳ – راست گفتن ابلیس ضمیر خود را به معاویه

از بن دندان بگفتش بهر آن کردمت بیدار می‌دان ای فلان تا رسی اندر جماعت در نماز از پی پیغامبر دولت‌فراز گر نماز از وقت رفتی مر ترا این جهان تاریک گشتی بی ضیا از غبین و درد رفتی اشکها از دو چشم تو مثال مشکها ذوق دارد هر کسی در طاعتی لاجرم نشکیبد از وی ساعتی آن غبین و …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷۲ – به اقرار آوردن معاویه ابلیس را

تو چرا بیدار کردی مر مرا دشمن بیداریی تو ای دغا همچو خشخاشی همه خواب آوری همچو خمری عقل و دانش را بری چارمیخت کرده‌ام هین راست گو راست را دانم تو حیلتها مجو من ز هر کس آن طمع دارم که او صاحب آن باشد اندر طبع و خو من ز سرکه می‌نجویم شکری مر مخنث را نگیرم لشکری …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷۱ – شکایت قاضی از آفت قضا و جواب گفتن نایب او را

قاضیی بنشاندند و می‌گریست گفت نایب قاضیا گریه ز چیست این نه وقت گریه و فریاد تست وقت شادی و مبارک‌باد تست گفت اه چون حکم راند بی‌دلی در میان آن دو عالم جاهلی آن دو خصم از واقعهٔ خود واقفند قاضی مسکین چه داند زان دو بند جاهلست و غافلست از حالشان چون رود در خونشان و مالشان گفت …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷۰ – باز الحاح کردن معاویه ابلیس را

گفت غیر راستی نرهاندت داد سوی راستی می‌خواندت راست گو تا وا رهی از چنگ من مکر ننشاند غبار جنگ من گفت چون دانی دروغ و راست را ای خیال اندیش پر اندیشه‌ها گفت پیغامبر نشانی داده است قلب و نیکو را محک بنهاده است گفته است الکذب ریب فی القلوب گفت الصدق طمانین طروب دل نیارامد ز گفتار دروغ …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶۹ – باز تقریر ابلیس تلبیس خود را

گفت هر مردی که باشد بد گمان نشنود او راست را با صد نشان هر درونی که خیال‌اندیش شد چون دلیل آری خیالش بیش شد چون سخن در وی رود علت شود تیغ غازی دزد را آلت شود پس جواب او سکوتست و سکون هست با ابله سخن گفتن جنون تو ز من با حق چه نالی ای سلیم تو …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶۸ – نالیدن معاویه به حضرت حق تعالی از ابلیس و نصرت خواستن

این حدیثش همچو دودست ای اله دست گیر ار نه گلیمم شد سیاه من به حجت بر نیایم با بلیس کوست فتنهٔ هر شریف و هر خسیس آدمی کو علم الاسما بگست در تک چون برق این سگ بی تکست از بهشت انداختش بر روی خاک چون سمک در شست او شد از سماک نوحهٔ انا ظلمنا می‌زدی نیست دستان …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶۷ – عنف کردن معاویه با ابلیس

گفت امیر ای راه‌زن حجت مگو مر ترا ره نیست در من ره مجو ره‌زنی و من غریب و تاجرم هر لباساتی که آری کی خرم گرد رخت من مگرد از کافری تو نه‌ای رخت کسی را مشتری مشتری نبود کسی را راه‌زن ور نماید مشتری مکرست و فن تا چه دارد این حسود اندر کدو ای خدا فریاد ما …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶۶ – باز جواب گفتن ابلیس معاویه را

گفت ابلیسش گشای این عقده‌ها من محکم قلب را و نقد را امتحان شیر و کلبم کرد حق امتحان نقد و قلبم کرد حق قلب را من کی سیه‌رو کرده‌ام صیرفی‌ام قیمت او کرده‌ام نیکوان را رهنمایی می‌کنم شاخه‌های خشک را بر می‌کنم این علفها می‌نهم از بهر چیست تا پدید آید که حیوان جنس کیست گرگ از آهو چو …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶۵ – باز تقریر کردن معاویه با ابلیس مکر او را

گفت امیر او را که اینها راستست لیک بخش تو ازینها کاستست صد هزاران را چو من تو ره زدی حفره کردی در خزینه آمدی آتشی از تو نسوزم چاره نیست کیست کز دست تو جامه‌ش پاره نیست طبعت ای آتش چو سوزانیدنیست تا نسوزانی تو چیزی چاره نیست لعنت این باشد که سوزانت کند اوستاد جمله دزدانت کند با …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶۴ – باز جواب گفتن ابلیس معاویه را

گفت ما اول فرشته بوده‌ایم راه طاعت را بجان پیموده‌ایم سالکان راه را محرم بدیم ساکنان عرش را همدم بدیم پیشهٔ اول کجا از دل رود مهر اول کی ز دل بیرون شود در سفر گر روم بینی یا ختن از دل تو کی رود حب الوطن ما هم از مستان این می بوده‌ایم عاشقان درگه وی بوده‌ایم ناف ما …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶۳ – از خر افکندن ابلیس معاویه را و روپوش و بهانه کردن و جواب گفتن معاویه او را

گفت هنگام نماز آخر رسید سوی مسجد زود می‌باید دوید عجلوا الطاعات قبل الفوت گفت مصطفی چون در معنی می‌بسفت گفت نی نی این غرض نبود ترا که بخیری ره‌نما باشی مرا دزد آید از نهان در مسکنم گویدم که پاسبانی می‌کنم من کجا باور کنم آن دزد را دزد کی داند ثواب و مزد را

بیشتر بخوانید »

بخش ۶۲ – بیدار کردن ابلیس معاویه را کی خیز وقت نمازست

در خبر آمد که خال مؤمنان خفته بد در قصر بر بستر ستان قصر را از اندرون در بسته بود کز زیارتهای مردم خسته بود ناگهان مردی ورا بیدار کرد چشم چون بگشاد پنهان گشت مرد گفت اندر قصر کس را ره نبود کیست کین گستاخی و جرات نمود گرد برگشت و طلب کرد آن زمان تا بیاید زان نهان …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶۱ – وصیت کردن پیغامبر علیه السلام مر آن بیمار را و دعا آموزانیدنش

گفت پیغامبر مر آن بیمار را این بگو کای سهل‌کن دشوار را آتنا فی دار دنیانا حسن آتنا فی دار عقبانا حسن راه را بر ما چو بستان کن لطیف منزل ما خود تو باشی ای شریف مؤمنان در حشر گویند ای ملک نی که دوزخ بود راه مشترک مؤمن و کافر برو یابد گذار ما ندیدیم اندرین ره دود …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶۰ – تتمهٔ نصیحت رسول علیه السلام بیمار را

گفت پیغامبر مر آن بیمار را چون عیادت کرد یار زار را که مگر نوعی دعایی کرده‌ای از جهالت زهربایی خورده‌ای یاد آور چه دعا می‌گفته‌ای چون ز مکر نفس می‌آشفته‌ای گفت یادم نیست الا همتی دار با من یادم آید ساعتی از حضور نوربخش مصطفی پیش خاطر آمد او را آن دعا تافت زان روزن که از دل تا …

بیشتر بخوانید »

بخش ۵۹ – دوم بار در سخن کشیدن سایل آن بزرگ را تا حال او معلوم‌تر گردد

گفت آن طالب که آخر یک نفس ای سواره بر نی این سو ران فرس راند سوی او که هین زوتر بگو کاسپ من بس توسنست و تندخو تا لگد بر تو نکوبد زود باش از چه می‌پرسی بیانش کن تو فاش او مجال راز دل گفتن ندید زو برون شو کرد و در لاغش کشید گفت می‌خواهم درین کوچه …

بیشتر بخوانید »

بخش ۵۸ – خواندن محتسب مست خراب افتاده را به زندان

محتسب در نیم شب جایی رسید در بن دیوار مستی خفته دید گفت هی مستی چه خوردستی بگو گفت ازین خوردم که هست اندر سبو گفت آخر در سبو واگو که چیست گفت از آنک خورده‌ام گفت این خفیست گفت آنچ خورده‌ای آن چیست آن گفت آنک در سبو مخفیست آن دور می‌شد این سؤال و این جواب ماند چون …

بیشتر بخوانید »

بخش ۵۷ – حمله بردن سگ بر کور گدا

یک سگی در کوی بر کور گدا حمله می‌آورد چون شیر وغا سگ کند آهنگ درویشان بخشم در کشد مه خاک درویشان بچشم کور عاجز شد ز بانگ و بیم سگ اندر آمد کور در تعظیم سگ کای امیر صید و ای شیر شکار دست دست تست دست از من بدار کز ضرورت دم خر را آن حکیم کرد تعظیم …

بیشتر بخوانید »

بخش ۵۶ – به حیلت در سخن آوردن سایل آن بزرگ را کی خود را دیوانه ساخته بود

آن یکی می‌گفت خواهم عاقلی مشورت آرم بدو در مشکلی آن یکی گفتش که اندر شهر ما نیست عاقل جز که آن مجنون‌نما بر نیی گشته سواره نک فلان می‌دواند در میان کودکان صاحب رایست و آتش‌پاره‌ای آسمان قدرست و اخترباره‌ای فر او کروبیان را جان شدست او درین دیوانگی پنهان شدست لیک هر دیوانه را جان نشمری سر منه …

بیشتر بخوانید »

بخش ۵۵ – عذر گفتن دلقک با سید اجل کی چرا فاحشه را نکاح کرد

گفت با دلقک شبی سید اجل قحبه‌ای را خواستی تو از عجل با من این را باز می‌بایست گفت تا یکی مستور کردیمیت جفت گفت نه مستور صالح خواستم قحبه گشتند و ز غم تن کاستم خواستم ایم قحبه را بی معرفت تا ببینم چون شود این عاقبت عقل را من آزمودم هم بسی زین سپس جویم جنون را مغرسی

بیشتر بخوانید »

بخش ۵۴ – دانستن پیغامبر علیه السلام کی سبب رنجوری آن شخص گستاخی بوده است در دعا

چون پیمبر دید آن بیمار را خوش نوازش کرد یار غار را زنده شد او چون پیمبر را بدید گوییا آن دم مر او را آفرید گفت بیماری مرا این بخت داد کآمد این سلطان بر من بامداد تا مرا صحت رسید و عافیت از قدوم این شه بی حاشیت ای خجسته رنج و بیماری و تب ای مبارک درد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۵۳ – حکایت

خانه‌ای نو ساخت روزی نو مرید پیر آمد خانهٔ او را بدید گفت شیخ آن نو مرید خویش را امتحان کرد آن نکو اندیش را روزن از بهر چه کردی ای رفیق گفت تا نور اندر آید زین طریق گفت آن فرعست این باید نیاز تا ازین ره بشنوی بانگ نماز بایزید اندر سفر جستی بسی تا بیابد خضر وقت …

بیشتر بخوانید »

بخش ۵۲ – گفتن شیخ ابویزید را کی کعبه منم گرد من طوافی می‌کن

سوی مکه شیخ امت بایزید از برای حج و عمره می‌دوید او به هر شهری که رفتی از نخست مر عزیزان را بکردی بازجست گرد می‌گشتی که اندر شهر کیست کو بر ارکان بصیرت متکیست گفت حق اندر سفر هر جا روی باید اول طالب مردی شوی قصد گنجی کن که این سود و زیان در تبع آید تو آن …

بیشتر بخوانید »

بخش ۵۱ – رجعت به قصهٔ مریض و عیادت پیغامبر علیه السلام

این عیادت از برای این صله‌ست وین صله از صد محبت حامله‌ست در عیادت شد رسول بی ندید آن صحابی را بحال نزع دید چون شوی دور از حضور اولیا در حقیقت گشته‌ای دور از خدا چون نتیجهٔ هجر همراهان غمست کی فراق روی شاهان زان کمست سایهٔ شاهان طلب هر دم شتاب تا شوی زان سایه بهتر ز آفتاب …

بیشتر بخوانید »

بخش ۵۰ – تنها کردن باغبان صوفی و فقیه و علوی را از همدیگر

باغبانی چون نظر در باغ کرد دید چون دزدان بباغ خود سه مرد یک فقیه و یک شریف و صوفیی هر یکی شوخی بدی لا یوفیی گفت با اینها مرا صد حجتست لیک جمع‌اند و جماعت قوتست بر نیایم یک تنه با سه نفر پس ببرمشان نخست از همدگر هر یکی را من به سویی افکنم چونک تنها شد سبیلش …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴۹ – وحی کردن حق تعالی به موسی علیه السلام کی چرا به عیادت من نیامدی

آمد از حق سوی موسی این عتاب کای طلوع ماه دیده تو ز جیب مشرقت کردم ز نور ایزدی من حقم رنجور گشتم نامدی گفت سبحانا تو پاکی از زیان این چه رمزست این بکن یا رب بیان باز فرمودش که در رنجوریم چون نپرسیدی تو از روی کرم گفت یا رب نیست نقصانی ترا عقل گم شد این سخن …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴۸ – رفتن مصطفی علیه السلام به عیادت صحابی و بیان فایدهٔ عیادت

از صحابه خواجه‌ای بیمار شد واندر آن بیماریش چون تار شد مصطفی آمد عیادت سوی او چون همه لطف و کرم بد خوی او در عیادت رفتن تو فایده‌ست فایدهٔ آن باز با تو عایده‌ست فایدهٔ اول که آن شخص علیل بوک قطبی باشد و شاه جلیل چون دو چشم دل نداری ای عنود که نمی‌دانی تو هیزم را ز …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴۷ – تتمهٔ اعتماد آن مغرور بر تملق خرس

شخص خفت و خرس می‌راندش مگس وز ستیز آمد مگس زو باز پس چند بارش راند از روی جوان آن مگس زو باز می‌آمد دوان خشمگین شد با مگس خرس و برفت بر گرفت از کوه سنگی سخت زفت سنگ آورد و مگس را دید باز بر رخ خفته گرفته جای و ساز بر گرفت آن آسیا سنگ و بزد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴۶ – سبب پریدن و چرخیدن مرغی با مرغی کی جنس او نبود

آن حکیمی گفت دیدم هم تکی در بیابان زاغ را با لکلکی در عجب ماندم بجستم حالشان تا چه قدر مشترک یابم نشان چون شدم نزدیک من حیران و دنگ خود بدیدم هر دوان بودند لنگ خاصه شه‌بازی که او عرشی بود با یکی جغدی که او فرشی بود آن یکی خورشید علیین بود وین دگر خفاش کز سجین بود …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴۵ – تملق کردن دیوانه جالینوس را و ترسیدن جالینوس

گفت جالینوس با اصحاب خود مر مرا تا آن فلان دارو دهد پس بدو گفت آن یکی ای ذو فنون این دوا خواهند از بهر جنون دور از عقل تو این دیگر مگو گفت در من کرد یک دیوانه رو ساعتی در روی من خوش بنگرید چشمکم زد آستین من درید گرنه جنسیت بدی در من ازو کی رخ آوردی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴۴ – ترک کردن آن مرد ناصح بعد از مبالغهٔ پند مغرور خرس را

آن مسلمان ترک ابله کرد و تفت زیر لب لاحول گویان باز رفت گفت چون از جد و بندم وز جدال در دل او پیش می‌زاید خیال پس ره پند و نصیحت بسته شد امر اعرض عنهم پیوسته شد چون دوایت می‌فزاید درد پس قصه با طالب بگو بر خوان عبس چونک اعمی طالب حق آمدست بهر فقر او را …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴۳ – گفتن موسی علیه السلام گوساله‌پرست را کی آن خیال‌اندیشی و حزم تو کجاست

گفت موسی با یکی مست خیال کای بداندیش از شقاوت وز ضلال صد گمانت بود در پیغامبریم با چنین برهان و این خلق کریم صد هزاران معجزه دیدی ز من صد خیالت می‌فزود و شک و ظن از خیال و وسوسه تنگ آمدی طعن بر پیغامبری‌ام می‌زدی گرد از دریا بر آوردم عیان تا رهیدیت از شر فرعونیان ز آسمان …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴۲ – تتمهٔ حکایت خرس و آن ابله کی بر وفای او اعتماد کرده بود

خرس هم از اژدها چون وا رهید وآن کرم زان مرد مردانه بدید چون سگ اصحاب کهف آن خرس زار شد ملازم در پی آن بردبار آن مسلمان سر نهاد از خستگی خرس حارس گشت از دل‌بستگی آن یکی بگذشت و گفتش حال چیست ای برادر مر ترا این خرس کیست قصه وا گفت و حدیث اژدها گفت بر خرسی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴۱ – گفتن نابینای سایل کی دو کوری دارم

بود کوری کو همی‌گفت الامان من دو کوری دارم ای اهل زمان پس دوباره رحمتم آرید هان چون دو کوری دارم و من در میان گفت یک کوریت می‌بینیم ما آن دگر کوری چه باشد وا نما گفت زشت‌آوازم و ناخوش نوا زشت‌آوازی و کوری شد دوتا بانگ زشتم مایهٔ غم می‌شود مهر خلق از بانگ من کم می‌شود زشت …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴۰ – اعتماد کردن بر تملق و وفای خرس

اژدهایی خرس را در می‌کشید شیر مردی رفت و فریادش رسید شیر مردانند در عالم مدد آن زمان کافغان مظلومان رسد بانگ مظلومان ز هر جا بشنوند آن طرف چون رحمت حق می‌دوند آن ستونهای خللهای جهان آن طبیبان مرضهای نهان محض مهر و داوری و رحمتند همچو حق بی علت و بی رشوتند این چه یاری می‌کنی یبکارگیش گوید …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۹ – رنجانیدن امیری خفته‌ای را کی مار در دهانش رفته بود

عاقلی بر اسپ می‌آمد سوار در دهان خفته‌ای می‌رفت مار آن سوار آن را بدید و می‌شتافت تا رماند مار را فرصت نیافت چونک از عقلش فراوان بد مدد چند دبوسی قوی بر خفته زد برد او را زخم آن دبوس سخت زو گریزان تا بزیر یک درخت سیب پوسیده بسی بد ریخته گفت ازین خور ای بدرد آویخته سیب …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۸ – پرسیدن موسی از حق سر غلبهٔ ظالمان را

گفت موسی ای کریم کارساز ای که یکدم ذکر تو عمر دراز نقش کژمژ دیدم اندر آب و گل چون ملایک اعتراضی کرد دل که چه مقصودست نقشی ساختن واندرو تخم فساد انداختن آتش ظلم و فساد افروختن مسجد و سجده‌کنان را سوختن مایهٔ خونابه و زردآبه را جوش دادن از برای لابه را من یقین دانم که عین حکمتست …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۷ – وحی آمدن موسی را علیه السلام در عذر آن شبان

بعد از آن در سر موسی حق نهفت رازهایی گفت کان ناید به گفت بر دل موسی سخنها ریختند دیدن و گفتن بهم آمیختند چند بی‌خود گشت و چند آمد بخود چند پرید از ازل سوی ابد بعد ازین گر شرح گویم ابلهیست زانک شرح این ورای آگهیست ور بگویم عقلها را بر کند ور نویسم بس قلمها بشکند چونک …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۶ – عتاب کردن حق تعالی موسی را علیه السلام از بهر آن شبان

وحی آمد سوی موسی از خدا بندهٔ ما را ز ما کردی جدا تو برای وصل کردن آمدی یا برای فصل کردن آمدی تا توانی پا منه اندر فراق ابغض الاشیاء عندی الطلاق هر کسی را سیرتی بنهاده‌ام هر کسی را اصطلاحی داده‌ام در حق او مدح و در حق تو ذم در حق او شهد و در حق تو …

بیشتر بخوانید »