خانه | مولوی | مثنوی معنوی | دفتر اول (صفحه 4)

دفتر اول

بخش ۵۱ – مقرر شدن ترجیح جهد بر توکل

زین نمط بسیار برهان گفت شیر کز جواب آن جبریان گشتند سیر روبه و آهو و خرگوش و شغال جبر را بگذاشتند و قیل و قال عهدها کردند با شیر ژیان کاندرین بیعت نیفتد در زیان قسم هر روزش بیاید بی‌جگر حاجتش نبود تقاضایی دگر قرعه بر هر که فتادی روز روز سوی آن شیر او دویدی همچو یوز چون …

بیشتر بخوانید »

بخش ۵۰ – باز ترجیح نهادن شیر جهد را بر توکل و فواید جهد را بیان کردن

شیر گفت آری ولیکن هم ببین جهدهای انبیا و مؤمنین حق تعالی جهدشان را راست کرد آنچ دیدند از جفا و گرم و سرد حیله‌هاشان جمله حال آمد لطیف کل شیء من ظریف هو ظریف دامهاشان مرغ گردونی گرفت نقصهاشان جمله افزونی گرفت جهد می‌کن تا توانی ای کیا در طریق انبیاء و اولیا با قضا پنجه زدن نبود جهاد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴۹ – نگریستن عزرائیل بر مردی و گریختن آن مرد در سرای سلیمان و تقریر ترجیح توکل بر جهد و قلت فایدهٔ جهد

زاد مردی چاشتگاهی در رسید در سرا عدل سلیمان در دوید رویش از غم زرد و هر دو لب کبود پس سلیمان گفت ای خواجه چه بود گفت عزرائیل در من این چنین یک نظر انداخت پر از خشم و کین گفت هین اکنون چه می‌خواهی بخواه گفت فرما باد را ای جان پناه تا مرا زینجا به هندستان برد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴۸ – باز ترجیح نهادن نخچیران توکل را بر جهد

جمله با وی بانگها بر داشتند کان حریصان که سببها کاشتند صد هزار اندر هزار از مرد و زن پس چرا محروم ماندند از زمن صد هزاران قرن ز آغاز جهان همچو اژدرها گشاده صد دهان مکرها کردند آن دانا گروه که ز بن بر کنده شد زان مکر کوه کرد وصف مکرهاشان ذوالجلال لتزول منه اقلال الجبال جز که …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴۷ – ترجیح نهادن شیر جهد را بر توکل

گفت شیر آری ولی رب العباد نردبانی پیش پای ما نهاد پایه پایه رفت باید سوی بام هست جبری بودن اینجا طمع خام پای داری چون کنی خود را تو لنگ دست داری چون کنی پنهان تو چنگ خواجه چون بیلی به دست بنده داد بی زبان معلوم شد او را مراد دست همچون بیل اشارتهای اوست آخراندیشی عبارتهای اوست …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴۶ – ترجیح نهادن نخچیران توکل را بر اجتهاد

قوم گفتندش که کسب از ضعف خلق لقمهٔ تزویر دان بر قدر حلق نیست کسبی از توکل خوب‌تر چیست از تسلیم خود محبوب‌تر بس گریزند از بلا سوی بلا بس جهند از مار سوی اژدها حیله کرد انسان و حیله‌ش دام بود آنک جان پنداشت خون‌آشام بود در ببست و دشمن اندر خانه بود حیلهٔ فرعون زین افسانه بود صد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴۴ – ترجیح نهادن نخچیران توکل را بر جهد و اکتساب

جمله گفتند ای حکیم با خبر الحذر دع لیس یغنی عن قدر در حذر شوریدن شور و شرست رو توکل کن توکل بهترست با قضا پنجه مزن ای تند و تیز تا نگیرد هم قضا با تو ستیز مرده باید بود پیش حکم حق تا نیاید زخم از رب الفلق

بیشتر بخوانید »

بخش ۴۳ – جواب گفتن شیر نخچیران را و فایدهٔ جهد گفتن

گفت آری گر وفا بینم نه مکر مکرها بس دیده‌ام از زید و بکر من هلاک فعل و مکر مردمم من گزیدهٔ زخم مار و کزدمم مردم نفس از درونم در کمین از همه مردم بتر در مکر و کین گوش من لایلدغ المؤمن شنید قول پیغامبر بجان و دل گزید

بیشتر بخوانید »

بخش ۴۲ – بیان توکل و ترک جهد گفتن نخچیران بشیر

طایفهٔ نخچیر در وادی خوش بودشان از شیر دایم کش‌مکش بس که آن شیر از کمین می در ربود آن چرا بر جمله ناخوش گشته بود حیله کردند آمدند ایشان بشیر کز وظیفه ما ترا داریم سیر بعد ازین اندر پی صیدی میا تا نگردد تلخ بر ما این گیا

بیشتر بخوانید »

بخش ۴۱ – طنز و انکار کردن پادشاه جهود و قبول ناکردن نصیحت خاصان خویش

این عجایب دید آن شاه جهود جز که طنز و جز که انکارش نبود ناصحان گفتند از حد مگذران مرکب استیزه را چندین مران ناصحان را دست بست و بند کرد ظلم را پیوند در پیوند کرد بانگ آمد کار چون اینجا رسید پای دار ای سگ که قهر ما رسید بعد از آن آتش چهل گز بر فروخت حلقه …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴۰ – عتاب کردن آتش را آن پادشاه جهود

رو به آتش کرد شه کای تندخو آن جهان سوز طبیعی خوت کو چون نمی‌سوزی چه شد خاصیتت یا ز بخت ما دگر شد نیتت می‌نبخشایی تو بر آتش‌پرست آنک نپرستد ترا او چون برست هرگز ای آتش تو صابر نیستی چون نسوزی چیست قادر نیستی چشم‌بندست این عجب یا هوش‌بند چون نسوزاند چنین شعلهٔ بلند جادوی کردت کسی یا …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۹ – کژ ماندن دهان آن مرد کی نام محمد را صلی‌الله علیه و سلم بتسخر خواند

آن دهان کژ کرد و از تسخر بخواند مر محمد را دهانش کژ بماند باز آمد کای محمد عفو کن ای ترا الطاف و علم من لدن من ترا افسوس می‌کردم ز جهل من بدم افسوس را منسوب و اهل چون خدا خواهد که پردهٔ کس درد میلش اندر طعنهٔ پاکان برد ور خدا خواهد که پوشد عیب کس کم …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۸ – به سخن آمدن طفل درمیان آتش و تحریض کردن خلق را در افتادن بتش

یک زنی با طفل آورد آن جهود پیش آن بت و آتش اندر شعله بود طفل ازو بستد در آتش در فکند زن بترسید و دل از ایمان بکند خواست تا او سجده آرد پیش بت بانگ زد آن طفل انی لم امت اندر آ ای مادر اینجا من خوشم گر چه در صورت میان آتشم چشم‌بندست آتش از بهر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۷ – آتش کردن پادشاه جهود و بت نهادن پهلوی آتش کی هر که این بت را سجود کند از آتش برست

آن جهود سگ ببین چه رای کرد پهلوی آتش بتی بر پای کرد کانک این بت را سجود آرد برست ور نیارد در دل آتش نشست چون سزای این بت نفس او نداد از بت نفسش بتی دیگر بزاد مادر بتها بت نفس شماست زانک آن بت مار و این بت اژدهاست آهن و سنگست نفس و بت شرار آن …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۶ – حکایت پادشاه جهود دیگر کی در هلاک دین عیسی سعی نمود

یک شه دیگر ز نسل آن جهود در هلاک قوم عیسی رو نمود گر خبر خواهی ازین دیگر خروج سوره بر خوان واسما ذات البروج سنت بد کز شه اول بزاد این شه دیگر قدم بر وی نهاد هر که او بنهاد ناخوش سنتی سوی او نفرین رود هر ساعتی نیکوان رفتند و سنتها بماند وز لئیمان ظلم و لعنتها …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۵ – تعظیم نعت مصطفی صلی الله علیه و سلم کی مذکور بود در انجیل

بود در انجیل نام مصطفی آن سر پیغامبران بحر صفا بود ذکر حلیه‌ها و شکل او بود ذکر غزو و صوم و اکل او طایفهٔ نصرانیان بهر ثواب چون رسیدندی بدان نام و خطاب بوسه دادندی بر آن نام شریف رو نهادندی بر آن وصف لطیف اندرین فتنه که گفتیم آن گروه ایمن از فتنه بدند و از شکوه ایمن …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۴ – منازعت امرا در ولی عهدی

یک امیری زان امیران پیش رفت پیش آن قوم وفا اندیش رفت گفت اینک نایب آن مرد من نایب عیسی منم اندر زمن اینک این طومار برهان منست کین نیابت بعد ازو آن منست آن امیر دیگر آمد از کمین دعوی او در خلافت بد همین از بغل او نیز طوماری نمود تا برآمد هر دو را خشم جهود آن …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۳ – طلب کردن امت عیسی علیه‌السلام از امراکی ولی عهد از شما کدامست

بعد ماهی خلق گفتند ای مهان از امیران کیست بر جایش نشان تا به جای او شناسیمش امام دست و دامن را به دست او دهیم چونک شد خورشید و ما را کرد داغ چاره نبود بر مقامش از چراغ چونک شد از پیش دیده وصل یار نایبی باید ازومان یادگار چونک گل بگذشت و گلشن شد خراب بوی گل …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۲ – کشتن وزیر خویشتن را در خلوت

بعد از آن چل روز دیگر در ببست خویش کشت و از وجود خود برست چونک خلق از مرگ او آگاه شد بر سر گورش قیامتگاه شد خلق چندان جمع شد بر گور او مو کنان جامه‌دران در شور او کان عدد را هم خدا داند شمرد از عرب وز ترک و از رومی و کرد خاک او کردند بر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۱ – ولی عهد ساختن وزیر هر یک امیر را جداجدا

وانگهانی آن امیران را بخواند یک‌بیک تنها بهر یک حرف راند گفت هر یک را بدین عیسوی نایب حق و خلیفهٔ من توی وان امیران دگر اتباع تو کرد عیسی جمله را اشیاع تو هر امیری کو کشد گردن بگیر یا بکش یا خود همی دارش اسیر لیک تا من زنده‌ام این وا مگو تا نمیرم این ریاست را مجو …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۰ – نومید کردن وزیر مریدان را از رفض خلوت

آن وزیر از اندرون آواز داد کای مریدان از من این معلوم باد که مرا عیسی چنین پیغام کرد کز همه یاران و خویشان باش فرد روی در دیوار کن تنها نشین وز وجود خویش هم خلوت گزین بعد ازین دستوری گفتار نیست بعد ازین با گفت و گویم کار نیست الوداع ای دوستان من مرده‌ام رخت بر چارم فلک …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۹ – اعتراض مریدان در خلوت وزیر

جمله گفتند ای وزیر انکار نیست گفت ما چون گفتن اغیار نیست اشک دیده‌ست از فراق تو دوان آه آهست از میان جان روان طفل با دایه نه استیزد ولیک گرید او گر چه نه بد داند نه نیک ما چو چنگیم و تو زخمه می‌زنی زاری از ما نه تو زاری می‌کنی ما چو ناییم و نوا در ما …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۸ – جواب گفتن وزیر کی خلوت را نمی‌شکنم

گفت حجتهای خود کوته کنید پند را در جان و در دل ره کنید گر امینم متهم نبود امین گر بگویم آسمان را من زمین گر کمالم با کمال انکار چیست ور نیم این زحمت و آزار چیست من نخواهم شد ازین خلوت برون زانک مشغولم باحوال درون

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۷ – مکر کردن مریدان کی خلوت را بشکن

جمله گفتند ای حکیم رخنه‌جو این فریب و این جفا با ما مگو چارپا را قدر طاقت با رنه بر ضعیفان قدر قوت کار نه دانهٔ هر مرغ اندازهٔ ویست طعمهٔ هر مرغ انجیری کیست طفل را گر نان دهی بر جای شیر طفل مسکین را از آن نان مرده گیر چونک دندانها بر آرد بعد از آن هم بخود …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۶ – دفع گفتن وزیر مریدان را

گفت هان ای سخرگان گفت و گو وعظ و گفتار زبان و گوش جو پنبه اندر گوش حس دون کنید بند حس از چشم خود بیرون کنید پنبهٔ آن گوش سر گوش سرست تا نگردد این کر آن باطن کرست بی‌حس و بی‌گوش و بی‌فکرت شوید تا خطاب ارجعی را بشنوید تا به گفت و گوی بیداری دری تو زگفت …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۵ – مکر دیگر انگیختن وزیر در اضلال قوم

مکر دیگر آن وزیر از خود ببست وعظ را بگذاشت و در خلوت نشست در مریدان در فکند از شوق سوز بود در خلوت چهل پنجاه روز خلق دیوانه شدند از شوق او از فراق حال و قال و ذوق او لابه و زاری همی کردند و او از ریاضت گشته در خلوت دوتو گفته ایشان نیست ما را بی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۴ – بیان خسارت وزیر درین مکر

همچو شه نادان و غافل بد وزیر پنجه می‌زد با قدیم ناگزیر با چنان قادر خدایی کز عدم صد چو عالم هست گرداند بدم صد چو عالم در نظر پیدا کند چونک چشمت را به خود بینا کند گر جهان پیشت بزرگ و بی‌بنیست پیش قدرت ذره‌ای می‌دان که نیست این جهان خود حبس جانهای شماست هین روید آن سو …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۳ – در بیان آنک این اختلافات در صورت روش است نی در حقیقت راه

او ز یک رنگی عیسی بو نداشت وز مزاج خم عیسی خو نداشت جامهٔ صد رنگ از آن خم صفا ساده و یک‌رنگ گشتی چون صبا نیست یک‌رنگی کزو خیزد ملال بل مثال ماهی و آب زلال گرچه در خشکی هزاران رنگهاست ماهیان را با یبوست جنگهاست کیست ماهی چیست دریا در مثل تا بدان ماند ملک عز و جل …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۲ – تخلیط وزیر در احکام انجیل

ساخت طوماری به نام هر یکی نقش هر طومار دیگر مسلکی حکمهای هر یکی نوعی دگر این خلاف آن ز پایان تا به سر در یکی راه ریاضت را و جوع رکن توبه کرده و شرط رجوع در یکی گفته ریاضت سود نیست اندرین ره مخلصی جز جود نیست در یکی گفته که جوع و جود تو شرک باشد از …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۱ – بیان دوازده سبط از نصاری

قوم عیسی را بد اندر دار و گیر حاکمانشان ده امیر و دو امیر هر فریقی مر امیری را تبع بنده گشته میر خود را از طمع این ده و این دو امیر و قومشان گشته بند آن وزیر بد نشان اعتماد جمله بر گفتار او اقتدای جمله بر رفتار او پیش او در وقت و ساعت هر امیر جان …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۹ – فهم کردن حاذقان نصاری مکر وزیر را

هر که صاحب ذوق بود از گفت او لذتی می‌دید و تلخی جفت او نکته‌ها می‌گفت او آمیخته در جلاب قند زهری ریخته ظاهرش می‌گفت در ره چست شو وز اثر می‌گفت جان را سست شو ظاهر نقره گر اسپیدست و نو دست و جامه می سیه گردد ازو آتش ار چه سرخ رویست از شرر تو ز فعل او …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۸ – بیان حسد وزیر

آن وزیرک از حسد بودش نژاد تا به باطل گوش و بینی باد داد بر امید آنک از نیش حسد زهر او در جان مسکینان رسد هر کسی کو از حسد بینی کند خویش را بی‌گوش و بی بینی کند بینی آن باشد که او بویی برد بوی او را جانب کویی برد هر که بویش نیست بی بینی بود …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۷ – قصهٔ دیدن خلیفه لیلی را

گفت لیلی را خلیفه کان توی کز تو مجنون شد پریشان و غوی از دگر خوبان تو افزون نیستی گفت خامش چون تو مجنون نیستی هر که بیدارست او در خواب‌تر هست بیداریش از خوابش بتر چون بحق بیدار نبود جان ما هست بیداری چو در بندان ما جان همه روز از لگدکوب خیال وز زیان و سود وز خوف …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۶ – متابعت نصاری وزیر را

دل بدو دادند ترسایان تمام خود چه باشد قوت تقلید عام در درون سینه مهرش کاشتند نایب عیسیش می‌پنداشتند او بسر دجال یک چشم لعین ای خدا فریاد رس نعم المعین صد هزاران دام و دانه‌ست ای خدا ما چو مرغان حریص بی‌نوا دم بدم ما بستهٔ دام نویم هر یکی گر باز و سیمرغی شویم می‌رهانی هر دمی ما …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۵ – قبول کردن نصاری مکر وزیر را

صد هزاران مرد ترسا سوی او اندک‌اندک جمع شد در کوی او او بیان می‌کرد با ایشان براز سر انگلیون و زنار و نماز او به ظاهر واعظ احکام بود لیک در باطن صفیر و دام بود بهر این بعضی صحابه از رسول ملتمس بودند مکر نفس غول کو چه آمیزد ز اغراض نهان در عبادتها و در اخلاص جان …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۴ – تلبیس وزیر بانصاری

پس بگویم من بسر نصرانیم ای خدای رازدان می‌دانیم شاه واقف گشت از ایمان من وز تعصب کرد قصد جان من خواستم تا دین ز شه پنهان کنم آنک دین اوست ظاهر آن کنم شاه بویی برد از اسرار من متهم شد پیش شه گفتار من گفت گفت تو چو در نان سوزنست از دل من تا دل تو روزنست …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۳ – آموختن وزیر مکر پادشاه را

او وزیری داشت گبر و عشوه ده کو بر آب از مکر بر بستی گره گفت ترسایان پناه جان کنند دین خود را از ملک پنهان کنند کم کش ایشان را که کشتن سود نیست دین ندارد بوی مشک و عود نیست سر پنهانست اندر صد غلاف ظاهرش با تست و باطن بر خلاف شاه گفتش پس بگو تدبیر چیست …

بیشتر بخوانید »