خانه | مولوی | مثنوی معنوی | دفتر اول (صفحه 3)

دفتر اول

بخش ۹۲ – رجوع به حکایت خواجهٔ تاجر

بس دراز است این حدیث خواجه گو تا چه شد احوال آن مرد نکو خواجه اندر آتش و درد و حنین صد پراکنده همی‌گفت این چنین گه تناقض گاه ناز و گه نیاز گاه سودای حقیقت گه مجاز مرد غرقه گشته جانی می‌کند دست را در هر گیاهی می‌زند تا کدامش دست گیرد در خطر دست و پایی می‌زند از …

بیشتر بخوانید »

بخش ۹۱ – تفسیر قول حکیم بهرچ از راه و امانی چه کفر آن حرف و چه ایمان بهرچ از دوست دورافتی چه زشت آن نقش و چه زیبا در معنی قوله علیه‌السلام ان سعدا لغیور و انا اغیر من سعد و الله اغیر منی و من غیر ته حرم الفواحش ما ظهر منها و ما بطن

جمله عالم زان غیور آمد که حق برد در غیرت برین عالم سبق او چو جانست و جهان چون کالبد کالبد از جان پذیرد نیک و بد هر که محراب نمازش گشت عین سوی ایمان رفتنش می‌دان تو شین هر که شد مر شاه را او جامه‌دار هست خسران بهر شاهش اتجار هر که با سلطان شود او همنشین بر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۹۰ – شنیدن آن طوطی حرکت آن طوطیان و مردن آن طوطی در قفص و نوحهٔ خواجه بر وی

چون شنید آن مرغ کان طوطی چه کرد پس بلرزید اوفتاد و گشت سرد خواجه چون دیدش فتاده همچنین بر جهید و زد کله را بر زمین چون بدین رنگ و بدین حالش بدید خواجه بر جست و گریبان را درید گفت ای طوطی خوب خوش‌حنین این چه بودت این چرا گشتی چنین ای دریغا مرغ خوش‌آواز من ای دریغا …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸۹ – باز گفتن بازرگان با طوطی آنچ دید از طوطیان هندوستان

کرد بازرگان تجارت را تمام باز آمد سوی منزل دوستکام هر غلامی را بیاورد ارمغان هر کنیزک را ببخشید او نشان گفت طوطی ارمغان بنده کو آنچ دیدی و آنچ گفتی بازگو گفت نه من خود پشیمانم از آن دست خود خایان و انگشتان گزان من چرا پیغام خامی از گزاف بردم از بی‌دانشی و از نشاف گفت ای خواجه …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸۸ – تعظیم ساحران مر موسی را علیه‌السلام کی چه می‌فرمایی اول تو اندازی عصا

ساحران در عهد فرعون لعین چون مری کردند با موسی بکین لیک موسی را مقدم داشتند ساحران او را مکرم داشتند زانک گفتندش که فرمان آن تست گر همی خواهی عصا تو فکن نخست گفت نی اول شما ای ساحران افکنید ان مکرها را درمیان این قدر تعظیم دینشان را خرید کز مری آن دست و پاهاشان برید ساحران چون …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸۷ – تفسیر قول فریدالدین عطار قدس الله روحه تو صاحب نفسی ای غافل میان خاک خون می‌خور که صاحب‌دل اگر زهری خورد آن انگبین باشد

صاحب دل را ندارد آن زیان گر خورد او زهر قاتل را عیان زانک صحت یافت و از پرهیز رست طالب مسکین میان تب درست گفت پیغامبر که ای مرد جری هان مکن با هیچ مطلوبی مری در تو نمرودیست آتش در مرو رفت خواهی اول ابراهیم شو چون نه‌ای سباح و نه دریایی در میفکن خویش از خودراییی او …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸۶ – دیدن خواجه طوطیان هندوستان را در دشت و پیغام رسانیدن از آن طوطی

چونک تا اقصای هندستان رسید در بیابان طوطیی چندی بدید مرکب استانید پس آواز داد آن سلام و آن امانت باز داد طوطیی زان طوطیان لرزید بس اوفتاد و مرد و بگسستش نفس شد پشیمان خواجه از گفت خبر گفت رفتم در هلاک جانور این مگر خویشست با آن طوطیک این مگر دو جسم بود و روح یک این چرا …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸۵ – صفت اجنحهٔ طیور عقول الهی

قصهٔ طوطی جان زین سان بود کو کسی کو محرم مرغان بود کو یکی مرغی ضعیفی بی‌گناه و اندرون او سلیمان با سپاه چون بنالد زار بی‌شکر و گله افتد اندر هفت گردون غلغله هر دمش صد نامه صد پیک از خدا یا ربی زو شصت لبیک از خدا زلت او به ز طاعت نزد حق پیش کفرش جمله ایمانها …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸۴ – قصهٔ بازرگان کی طوطی محبوس او او را پیغام داد به طوطیان هندوستان هنگام رفتن به تجارت

بود بازرگان و او را طوطیی در قفس محبوس زیبا طوطیی چونک بازرگان سفر را ساز کرد سوی هندستان شدن آغاز کرد هر غلام و هر کنیزک را ز جود گفت بهر تو چه آرم گوی زود هر یکی از وی مرادی خواست کرد جمله را وعده بداد آن نیک مرد گفت طوطی را چه خواهی ارمغان کارمت از خطهٔ …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸۳ – در معنی آنک من اراد ان یجلس مع الله فلیجلس مع اهل التصوف

آن رسول از خود بشد زین یک دو جام نی رسالت یاد ماندش نی پیام واله اندر قدرت الله شد آن رسول اینجا رسید و شاه شد سیل چون آمد به دریا بحر گشت دانه چون آمد به مزرع گشت کشت چون تعلق یافت نان با بوالبشر نان مرده زنده گشت و با خبر موم و هیزم چون فدای نار …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸۲ – سؤال کردن رسول روم از عمر رضی‌الله عنه از سبب ابتلای ارواح با این آب و گل جسم

گفت یا عمر چه حکمت بود و سر حبس آن صافی درین جای کدر آب صافی در گلی پنهان شده جان صافی بستهٔ ابدان شده گفت تو بحثی شگرفی می‌کنی معنیی را بند حرفی می‌کنی حبس کردی معنی آزاد را بند حرفی کرده‌ای تو یاد را از برای فایده این کرده‌ای تو که خود از فایده در پرده‌ای آنک از …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸۱ – تفسیر و هو معکم اینما کنتم

بار دیگر ما به قصه آمدیم ما از آن قصه برون خود کی شدیم گر به جهل آییم آن زندان اوست ور به علم آییم آن ایوان اوست ور به خواب آییم مستان وییم ور به بیداری به دستان وییم ور بگرییم ابر پر زرق وییم ور بخندیم آن زمان برق وییم ور بخشم و جنگ عکس قهر اوست ور …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸۰ – اضافت کردن آدم علیه‌السلام آن زلت را به خویشتن کی ربنا ظلمنا و اضافت کردن ابلیس گناه خود را به خدای تعالی کی بما اغویتنی

کرد حق و کرد ما هر دو ببین کرد ما را هست دان پیداست این گر نباشد فعل خلق اندر میان پس مگو کس را چرا کردی چنان خلق حق افعال ما را موجدست فعل ما آثار خلق ایزدست ناطقی یا حرف بیند یا غرض کی شود یک دم محیط دو عرض گر به معنی رفت شد غافل ز حرف …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷۹ – سوال کردن رسول روم از امیرالمؤمنین عمر رضی‌الله عنه

مرد گفتش کای امیرالمؤمنین جان ز بالا چون در آمد در زمین مرغ بی‌اندازه چون شد در قفس گفت حق بر جان فسون خواند و قصص بر عدمها کان ندارد چشم و گوش چون فسون خواند همی آید به جوش از فسون او عدمها زود زود خوش معلق می‌زند سوی وجود باز بر موجود افسونی چو خواند زو دو اسپه …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷۸ – یافتن رسول روم امیرالمؤمنین عمر را رضی‌الله عنه خفته به زیر درخت

آمد او آنجا و از دور ایستاد مر عمر را دید و در لرز اوفتاد هیبتی زان خفته آمد بر رسول حالتی خوش کرد بر جانش نزول مهر و هیبت هست ضد همدگر این دو ضد را دید جمع اندر جگر گفت با خود من شهان را دیده‌ام پیش سلطانان مه و بگزیده‌ام از شهانم هیبت و ترسی نبود هیبت …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷۷ – آمدن رسول روم تا امیرالمؤمنین عمر رضی‌الله عنه و دیدن او کرامات عمر را رضی‌الله عنه

تا عمر آمد ز قیصر یک رسول در مدینه از بیابان نغول گفت کو قصر خلیفه ای حشم تا من اسپ و رخت را آنجا کشم قوم گفتندش که او را قصر نیست مر عمر را قصر جان روشنیست گرچه از میری ورا آوازه‌ایست همچو درویشان مر او را کازه‌ایست ای برادر چون ببینی قصر او چونک در چشم دلت …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷۶ – تفسیر رجعنا من الجهاد الاصغر الی‌الجهاد الاکبر

ای شهان کشتیم ما خصم برون ماند خصمی زو بتر در اندرون کشتن این کار عقل و هوش نیست شیر باطن سخرهٔ خرگوش نیست دوزخست این نفس و دوزخ اژدهاست کو به دریاها نگردد کم و کاست هفت دریا را در آشامد هنوز کم نگردد سوزش آن خلق‌سوز سنگها و کافران سنگ‌دل اندر آیند اندرو زار و خجل هم نگردد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷۵ – پند دادن خرگوش نخچیران را کی بدین شاد مشوید

هین بملک نوبتی شادی مکن ای تو بستهٔ نوبت آزادی مکن آنک ملکش برتر از نوبت تنند برتر از هفت انجمش نوبت زنند برتر از نوبت ملوک باقیند دور دایم روحها با ساقیند ترک این شرب ار بگویی یک دو روز در کنی اندر شراب خلد پوز

بیشتر بخوانید »

بخش ۷۴ – جمع شدن نخچیران گرد خرگوش و ثنا گفتن او را

جمع گشتند آن زمان جمله وحوش شاد و خندان از طرب در ذوق و جوش حلقه کردند او چو شمعی در میان سجده آوردند و گفتندش که هان تو فرشتهٔ آسمانی یا پری نی تو عزرائیل شیران نری هرچه هستی جان ما قربان تست دست بردی دست و بازویت درست راند حق این آب را در جوی تو آفرین بر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷۳ – مژده بردن خرگوش سوی نخچیران کی شیر در چاه فتاد

چونک خرگوش از رهایی شاد گشت سوی نخچیران دوان شد تا به دشت شیر را چون دید در چه کشته زار چرخ می‌زد شادمان تا مرغزار دست می‌زد چون رهید از دست مرگ سبز و رقصان در هوا چون شاخ و برگ شاخ و برگ از حبس خاک آزاد شد سر برآورد و حریف باد شد برگها چون شاخ را …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷۲ – نظر کردن شیر در چاه و دیدن عکس خود را و آن خرگوش را

چونک شیر اندر بر خویشش کشید در پناه شیر تا چه می‌دوید چونک در چه بنگریدند اندر آب اندر آب از شیر و او در تافت تاب شیر عکس خویش دید از آب تفت شکل شیری در برش خرگوش زفت چونک خصم خویش را در آب دید مر ورا بگذاشت و اندر چه جهید در فتاد اندر چهی کو کنده …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷۱ – پرسیدن شیر از سبب پای واپس کشیدن خرگوش

شیر گفتش تو ز اسباب مرض این سبب گو خاص کاینستم غرض گفت آن شیر اندرین چه ساکنست اندرین قلعه ز آفات آمنست قعر چه بگزید هر که عاقلست زانک در خلوت صفاهای دلست ظلمت چه به که ظلمتهای خلق سر نبرد آنکس که گیرد پای خلق گفت پیش آ زخمم او را قاهرست تو ببین کان شیر در چه …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷۰ – پا واپس کشیدن خرگوش از شیر چون نزدیک چاه رسید

چونک نزد چاه آمد شیر دید کز ره آن خرگوش ماند و پا کشید گفت پا واپس کشیدی تو چرا پای را واپس مکش پیش اندر آ گفت کو پایم که دست و پای رفت جان من لرزید و دل از جای رفت رنگ رویم را نمی‌بینی چو زر ز اندرون خود می‌دهد رنگم خبر حق چو سیما را معرف …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶۹ – قصهٔ آدم علیه‌السلام و بستن قضا نظر او را از مراعات صریح نهی و ترک تاویل

بوالبشر کو علم الاسما بگست صد هزاران علمش اندر هر رگست اسم هر چیزی چنان کان چیز هست تا به پایان جان او را داد دست هر لقب کو داد آن مبدل نشد آنک چستش خواند او کاهل نشد هر که اول مؤمنست اول بدید هر که آخر کافر او را شد پدید اسم هر چیزی تو از دانا شنو …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶۸ – جواب گفتن هدهد طعنهٔ زاغ را

گفت ای شه بر من عور گدای قول دشمن مشنو از بهر خدای گر به بطلانست دعوی کردنم من نهادم سر ببر این گردنم زاغ کو حکم قضا را منکرست گر هزاران عقل دارد کافرست در تو تا کافی بود از کافران جای گند و شهوتی چون کاف ران من ببینم دام را اندر هوا گر نپوشد چشم عقلم را …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶۷ – طعنهٔ زاغ در دعوی هدهد

زاغ چون بشنود آمد از حسد با سلیمان گفت کو کژ گفت و بد از ادب نبود به پیش شه مقال خاصه خودلاف دروغین و محال گر مر او را این نظر بودی مدام چون ندیدی زیر مشتی خاک دام چون گرفتار آمدی در دام او چون قفس اندر شدی ناکام او پس سلیمان گفت ای هدهد رواست کز تو …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶۶ – قصهٔ هدهد و سلیمان در بیان آنک چون قضا آید چشمهای روشن بسته شود

چون سلیمان را سراپرده زدند جمله مرغانش به خدمت آمدند هم‌زبان و محرم خود یافتند پیش او یک یک بجان بشتافتند جمله مرغان ترک کرده چیک چیک با سلیمان گشته افصح من اخیک همزبانی خویشی و پیوندی است مرد با نامحرمان چون بندی است ای بسا هندو و ترک همزبان ای بسا دو ترک چون بیگانگان پس زبان محرمی خود …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶۵ – جواب گفتن شیر خرگوش را و روان شدن با او

گفت بسم الله بیا تا او کجاست پیش در شو گر همی گویی تو راست تا سزای او و صد چون او دهم ور دروغست این سزای تو دهم اندر آمد چون قلاووزی به پیش تا برد او را به سوی دام خویش سوی چاهی کو نشانش کرده بود چاه مغ را دام جانش کرده بود می‌شدند این هر دو …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶۴ – عذر گفتن خرگوش

گفت خرگوش الامان عذریم هست گر دهد عفو خداوندیت دست گفت چه عذر ای قصور ابلهان این زمان آیند در پیش شهان مرغ بی‌وقتی سرت باید برید عذر احمق را نمی‌شاید شنید عذر احمق بتر از جرمش بود عذر نادان زهر هر دانش بود عذرت ای خرگوش از دانش تهی من نه خرگوشم که در گوشم نهی گفت ای شه …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶۳ – رسیدن خرگوش به شیر

شیر اندر آتش و در خشم و شور دید کان خرگوش می‌آید ز دور می‌دود بی‌دهشت و گستاخ او خشمگین و تند و تیز و ترش‌رو کز شکسته آمدن تهمت بود وز دلیری دفع هر ریبت بود چون رسید او پیشتر نزدیک صف بانگ بر زد شیرهای ای ناخلف من که پیلان را ز هم بدریده‌ام من که گوش شیر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶۲ – هم در بیان مکر خرگوش

در شدن خرگوش بس تاخیر کرد مکر را با خویشتن تقریر کرد در ره آمد بعد تاخیر دراز تا به گوش شیر گوید یک دو راز تا چه عالمهاست در سودای عقل تا چه با پهناست این دریای عقل صورت ما اندرین بحر عذاب می‌دود چون کاسه‌ها بر روی آب تا نشد پر بر سر دریا چو طشت چونک پر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶۱ – تولیدن شیر از دیر آمدن خرگوش

همچو آن خرگوش کو بر شیر زد روح او کی بود اندر خورد قد شیر می‌گفت از سر تیزی و خشم کز ره گوشم عدو بر بست چشم مکرهای جبریانم بسته کرد تیغ چوبینشان تنم را خسته کرد زین سپس من نشنوم آن دمدمه بانگ دیوانست و غولان آن همه بر دران ای دل تو ایشان را مه‌ایست پوستشان برکن …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶۰ – زیافت تاویل رکیک مگس

آن مگس بر برگ کاه و بول خر همچو کشتیبان همی افراشت سر گفت من دریا و کشتی خوانده‌ام مدتی در فکر آن می‌مانده‌ام اینک این دریا و این کشتی و من مرد کشتیبان و اهل و رای‌زن بر سر دریا همی راند او عمد می‌نمودش آن قدر بیرون ز حد بود بی‌حد آن چمین نسبت بدو آن نظر که …

بیشتر بخوانید »

بخش ۵۹ – قصهٔ مکر خرگوش

ساعتی تاخیر کرد اندر شدن بعد از آن شد پیش شیر پنجه‌زن زان سبب کاندر شدن او ماند دیر خاک را می‌کند و می‌غرید شیر گفت من گفتم که عهد آن خسان خام باشد خام و سست و نارسان دمدمهٔ ایشان مرا از خر فکند چند بفریبد مرا این دهر چند سخت در ماند امیر سست ریش چون نه پس …

بیشتر بخوانید »

بخش ۵۸ – منع کردن خرگوش از راز ایشان را

گفت هر رازی نشاید باز گفت جفت طاق آید گهی گه طاق جفت از صفا گر دم زنی با آینه تیره گردد زود با ما آینه در بیان این سه کم جنبان لبت از ذهاب و از ذهب وز مذهبت کین سه را خصمست بسیار و عدو در کمینت ایستد چون داند او ور بگویی با یکی دو الوداع کل …

بیشتر بخوانید »

بخش ۵۷ – باز طلبیدن نخچیران از خرگوش سر اندیشهٔ او را

بعد از آن گفتند کای خرگوش چست در میان آر آنچ در ادراک تست ای که با شیری تو در پیچیده‌ای بازگو رایی که اندیشیده‌ای مشورت ادراک و هشیاری دهد عقلها مر عقل را یاری دهد گفت پیغامبر بکن ای رای‌زن مشورت کالمستشار مؤتمن

بیشتر بخوانید »

بخش ۵۶ – ذکر دانش خرگوش و بیان فضیلت و منافع دانستن

این سخن پایان ندارد هوش‌دار هوش سوی قصهٔ خرگوش دار گوش خر بفروش و دیگر گوش خر کین سخن را در نیابد گوش خر رو تو روبه‌بازی خرگوش بین مکر و شیراندازی خرگوش بین خاتم ملک سلیمانست علم جمله عالم صورت و جانست علم آدمی را زین هنر بیچاره گشت خلق دریاها و خلق کوه و دشت زو پلنگ و …

بیشتر بخوانید »

بخش ۵۵ – جواب خرگوش نخچیران را

گفت ای یاران حقم الهام داد مر ضعیفی را قوی رایی فتاد آنچ حق آموخت مر زنبور را آن نباشد شیر را و گور را خانه‌ها سازد پر از حلوای تر حق برو آن علم را بگشاد در آنچ حق آموخت کرم پیله را هیچ پیلی داند آن گون حیله را آدم خاکی ز حق آموخت علم تا به هفتم …

بیشتر بخوانید »

بخش ۵۳ – جواب گفتن خرگوش ایشان را

گفت ای یاران مرا مهلت دهید تا بمکرم از بلا بیرون جهید تا امان یابد بمکرم جانتان ماند این میراث فرزندانتان هر پیمبر امتان را در جهان همچنین تا مخلصی می‌خواندشان کز فلک راه برون شو دیده بود در نظر چون مردمک پیچیده بود مردمش چون مردمک دیدند خرد در بزرگی مردمک کس ره نبرد

بیشتر بخوانید »