خانه | مولوی | مثنوی معنوی | دفتر اول (صفحه 2)

دفتر اول

بخش ۱۳۲ – فرق میان آنک درویش است به خدا و تشنهٔ خدا و میان آنک درویش است از خدا و تشنهٔ غیرست

نقش درویشست او نه اهل نان نقش سگ را تو مینداز استخوان فقر لقمه دارد او نه فقر حق پیش نقش مرده‌ای کم نه طبق ماهی خاکی بود درویش نان شکل ماهی لیک از دریا رمان مرغ خانه‌ست او نه سیمرغ هوا لوت نوشد او ننوشد از خدا عاشق حقست او بهر نوال نیست جانش عاشق حسن و جمال گر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۳۱ – در بیان آنک چنانک گدا عاشق کرمست و عاشق کریم کرم کریم هم عاشق گداست اگر گدا را صبر بیش بود کریم بر در او آید و اگر کریم را صبر بیش بود گدا بر در او آید اما صبر گدا کمال گداست و صبر کریم نقصان اوست

بانگ می‌آمد که ای طالب بیا جود محتاج گدایان چون گدا جود می‌جوید گدایان و ضعاف همچو خوبان کآینه جویند صاف روی خوبان ز آینه زیبا شود روی احسان از گدا پیدا شود پس ازین فرمود حق در والضحی بانگ کم زن ای محمد بر گدا چون گدا آیینهٔ جودست هان دم بود بر روی آیینه زیان آن یکی جودش …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۳۰ – در نمد دوختن زن عرب سبوی آب باران را و مهر نهادن بر وی از غایت اعتقاد عرب

مرد گفت آری سبو را سر ببند هین که این هدیه‌ست ما را سودمند در نمد در دوز تو این کوزه را تا گشاید شه بهدیه روزه را کین چنین اندر همه آفاق نیست جز رحیق و مایهٔ اذواق نیست زانک ایشان ز آبهای تلخ و شور دایما پر علت‌اند و نیم‌کور مرغ کاب شور باشد مسکنش او چه داند …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲۹ – هدیه بردن عرب سبوی آب باران از میان بادیه سوی بغداد به امیرالمؤمنین بر پنداشت آنک آنجا هم قحط آبست

گفت زن صدق آن بود کز بود خویش پاک برخیزی تو از مجهود خویش آب بارانست ما را در سبو ملکت و سرمایه و اسباب تو این سبوی آب را بردار و رو هدیه ساز و پیش شاهنشاه شو گو که ما را غیر این اسباب نیست در مفازه هیچ به زین آب نیست گر خزینه‌ش پر متاع فاخرست این …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲۸ – تعیین کردن زن طریق طلب روزی کدخدای خود را و قبول کردن او

گفت زن یک آفتابی تافتست عالمی زو روشنایی یافتست نایب رحمان خلیفهٔ کردگار شهر بغدادست از وی چون بهار گر بپیوندی بدان شه شه شوی سوی هر ادبیر تا کی می‌روی همنشینی با شهان چون کیمیاست چون نظرشان کیمیایی خود کجاست چشم احمد بر ابوبکری زده او ز یک تصدیق صدیق آمده گفت من شه را پذیرا چون شوم بی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲۷ – دل نهادن عرب بر التماس دلبر خویش و سوگند خوردن کی درین تسلیم مرا حیلتی و امتحانی نیست

مرد گفت اکنون گذشتم از خلاف حکم داری تیغ برکش از غلاف هرچه گویی من ترا فرمان برم در بد و نیک آمد آن ننگرم در وجود تو شوم من منعدم چون محبم حب یعمی و یصم گفت زن آهنگ برم می‌کنی یا بحیلت کشف سرم می‌کنی گفت والله عالم السر الخفی کافرید از خاک آدم را صفی در سه …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲۶ – مخلص ماجرای عرب و جفت او

ماجرای مرد و زن را مخلصی باز می‌جوید درون مخلصی ماجرای مرد و زن افتاد نقل آن مثال نفس خود می‌دان و عقل این زن و مردی که نفسست و خرد نیک بایستست بهر نیک و بد وین دو بایسته درین خاکی‌سرا روز و شب در جنگ و اندر ماجرا زن همی‌خواهد حویج خانگاه یعنی آب رو و نان و …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲۵ – در معنی آنک آنچ ولی کند مرید را نشاید گستاخی کردن و همان فعل کردن کی حلوا طبیب را زیان ندارد اما بیماران را زیان دارد و سرما و برف انگور را زیان ندارد اما غوره را زیان دارد کی در راهست کی لیغفرلک الله ما تقدم من ذنبک و ما تاخر

گر ولی زهری خورد نوشی شود ور خورد طالب سیه‌هوشی شود رب هب لی از سلیمان آمدست که مده غیر مرا این ملک دست تو مکن با غیر من این لطف و جود این حسد را ماند اما آن نبود نکتهٔ لا ینبغی می‌خوان بجان سر من بعدی ز بخل او مدان بلک اندر ملک دید او صد خطر موبمو …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲۴ – در معنی آنک مرج البحرین یلتقیان بینهما برزخ لا یبغیان

اهل نار و خلد را بین همدکان در میانشان برزخ لایبغیان اهل نار و اهل نور آمیخته در میانشان کوه قاف انگیخته همچو در کان خاک و زر کرد اختلاط در میانشان صد بیابان و رباط همچنانک عقد در در و شبه مختلط چون میهمان یک‌شبه بحر را نیمیش شیرین چون شکر طعم شیرین رنگ روشن چون قمر نیم دیگر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲۳ – حقیر و بی‌خصم دیدن دیده‌های حس صالح و ناقهٔ صالح علیه‌السلام را چون خواهد کی حق لشکری را هلاک کند در نظر ایشان حقیر نماید خصمان را و اندک اگرچه غالب باشد آن خصم و یقللکم فی اعینهم لیقضی الله امرا کان مفعولا

ناقهٔ صالح بصورت بد شتر پی بریدندش ز جهل آن قوم مر از برای آب چون خصمش شدند نان کور و آب کور ایشان بدند ناقه الله آب خورد از جوی و میغ آب حق را داشتند از حق دریغ ناقهٔ صالح چو جسم صالحان شد کمینی در هلاک طالحان تا بر آن امت ز حکم مرگ و درد ناقهالله …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲۲ – سبب حرمان اشقیا از دو جهان کی خسر الدنیا و اخره

چون حکیمک اعتقادی کرده است کآسمان بیضه زمین چون زرده است گفت سایل چون بماند این خاکدان در میان این محیط آسمان همچو قندیلی معلق در هوا نه باسفل می‌رود نه بر علا آن حکیمش گفت کز جذب سما از جهات شش بماند اندر هوا چون ز مغناطیس قبهٔ ریخته درمیان ماند آهنی آویخته آن دگر گفت آسمان با صفا …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲۱ – در بیان آنک موسی و فرعون هر دو مسخر مشیت‌اند چنانک زهر و پازهر و ظلمات و نور و مناجات کردن فرعون بخلوت تا ناموس نشکند

موسی و فرعون معنی را رهی ظاهر آن ره دارد و این بی‌رهی روز موسی پیش حق نالان شده نیمشب فرعون هم گریان بده کین چه غلست ای خدا بر گردنم ورنه غل باشد کی گوید من منم زانک موسی را منور کرده‌ای مر مرا زان هم مکدر کرده‌ای زانک موسی را تو مه‌رو کرده‌ای ماه جانم را سیه‌رو کرده‌ای …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲۰

مرد زان گفتن پیشمان شد چنان کز عوانی ساعت مردن عوان گفت خصم جان جان چون آمدم بر سر جان من لگدها چون زدم چون قضا آید فرو پوشد بصر تا نداند عقل ما پا را ز سر چون قضا بگذشت خود را می‌خورد پرده بدریده گریبان می‌درد مرد گفت ای زن پیشمان می‌شوم گر بدم کافر مسلمان می‌شوم من …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۱۹ – در بیان این خبر کی انهن یغلبن العاقل و یغلبهن الجاهل

گفت پیغامبر که زن بر عاقلان غالب آید سخت و بر صاحب‌دلان باز بر زن جاهلان چیره شوند زانک ایشان تند و بس خیره روند کم بودشان رقت و لطف و وداد زانک حیوانیست غالب بر نهاد مهر و رقت وصف انسانی بود خشم و شهوت وصف حیوانی بود پرتو حقست آن معشوق نیست خالقست آن گوییا مخلوق نیست

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۱۸ – مراعات کردن زن شوهر را و استغفار کردن از گفتهٔ خویش

زن چو دید او را که تند و توسنست گشت گریان گریه خود دام زنست گفت از تو کی چنین پنداشتم از تو من اومید دیگر داشتم زن در آمد ازطریق نیستی گفت من خاک شماام نی ستی جسم و جان و هرچه هستم آن تست حکم و فرمان جملگی فرمان تست گر ز درویشی دلم از صبر جست بهر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۱۷ – در بیان آنک جنبیدن هر کسی از آنجا کی ویست هر کس را از چنبرهٔ وجود خود بیند تابهٔ کبود آفتاب را کبود نماید و سرخ سرخ نماید چون تابه‌ها از رنگها بیرون آید سپید شود از همه تابه‌های دیگر او راست‌گوتر باشد و امام باشد

دید احمد را ابوجهل و بگفت زشت نقشی کز بنی‌هاشم شکفت گفت احمد مر ورا که راستی راست گفتی گرچه کار افزاستی دید صدیقش بگفت ای آفتاب نی ز شرقی نی ز غربی خوش بتاب گفت احمد راست گفتی ای عزیز ای رهیده تو ز دنیای نه چیز حاضران گفتند ای صدر الوری راست‌گو گفتی دو ضدگو را چرا گفت …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۱۶ – نصیحت کردن مرد مر زن را کی در فقیران به خواری منگر و در کار حق به گمان کمال نگر و طعنه مزن در فقر و فقیران به خیال و گمان بی‌نوایی خویشتن

گفت ای زن تو زنی یا بوالحزن فقر فخر آمد مرا بر سر مزن مال و زر سر را بود همچون کلاه کل بود او کز کله سازد پناه آنک زلف جعد و رعنا باشدش چون کلاهش رفت خوشتر آیدش مرد حق باشد بمانند بصر پس برهنه به که پوشیده نظر وقت عرضه کردن آن برده‌فروش بر کند از بنده …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۱۵ – نصحیت کردن زن مر شوی را کی سخن افزون از قدم و از مقام خود مگو لم تقولون ما لا تفعلون کی این سخنها اگرچه راستست این مقام توکل ترا نیست و این سخن گفتن فوق مقام و معاملهٔ خود زیان دارد و کبر مقتا عند الله باشد

زن برو زد بانگ کای ناموس‌کیش من فسون تو نخواهم خورد بیش ترهات از دعوی و دعوت مگو رو سخن از کبر و از نخوت مگو چند حرف طمطراق و کار بار کار و حال خود ببین و شرم‌دار کبر زشت و از گدایان زشت‌تر روز سرد و برف وانگه جامه تر چند دعوی و دم و باد و بروت …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۱۴ – صبر فرمودن اعرابی زن خود را و فضیلت صبر و فقر بیان کردن با زن

شوی گفتش چند جویی دخل و کشت خود چه ماند از عمر افزون‌تر گذشت عاقل اندر بیش و نقصان ننگرد زانک هر دو همچو سیلی بگذرد خواه صاف و خواه سیل تیره‌رو چون نمی‌پاید دمی از وی مگو اندرین عالم هزاران جانور می‌زید خوش‌عیش بی زیر و زبر شکر می‌گوید خدا را فاخته بر درخت و برگ شب نا ساخته …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۱۳ – در بیان آنک نادر افتد کی مریدی در مدعی مزور اعتقاد بصدق ببندد کی او کسی است و بدین اعتقاد به مقامی برسد کی شیخش در خواب ندیده باشد و آب و آتش او را گزند نکند و شیخش را گزند کند ولیکن بنادر نادر

لیک نادر طالب آید کز فروغ در حق او نافع آید آن دروغ او به قصد نیک خود جایی رسد گرچه جان پنداشت و آن آمد جسد چون تحری در دل شب قبله را قبله نی و آن نماز او روا مدعی را قحط جان اندر سرست لیک ما را قحط نان بر ظاهرست ما چرا چون مدعی پنهان کنیم …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۱۲ – مغرور شدن مریدان محتاج به مدعیان مزور و ایشان را شیخ و محتشم و واصل پنداشتن و نقل را از نقد فرق نادانستن و بر بسته را از بر رسته

بهر این گفتند دانایان بفن میهمان محسنان باید شدن تو مرید و میهمان آن کسی کو ستاند حاصلت را از خسی نیست چیره چون ترا چیره کند نور ندهد مر ترا تیره کند چون ورا نوری نبود اندر قران نور کی یابند از وی دیگران همچو اعمش کو کند داروی چشم چه کشد در چشمها الا که یشم حال ما …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۱۱ – قصهٔ اعرابی درویش و ماجرای زن با او به سبب قلت و درویشی

یک شب اعرابی زنی مر شوی را گفت و از حد برد گفت و گوی را کین همه فقر و جفا ما می‌کشیم جمله عالم در خوشی ما ناخوشیم نان‌مان نه نان خورش‌مان درد و رشک کوزه‌مان نه آب‌مان از دیده اشک جامهٔ ما روز تاب آفتاب شب نهالین و لحاف از ماهتاب قرص مه را قرص نان پنداشته دست …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۱۰ – قصهٔ خلیفه کی در کرم در زمان خود از حاتم طائی گذشته بود و نظیر خود نداشت

یک خلیفه بود در ایام پیش کرده حاتم را غلام جود خویش رایت اکرام و داد افراشته فقر و حاجت از جهان بر داشته بحر و در از بخششش صاف آمده داد او از قاف تا قاف آمده در جهان خاک ابر و آب بود مظهر بخشایش وهاب بود از عطااش بحر و کان در زلزله سوی جودش قافله بر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۰۹ – تفسیر دعای آن دو فرشته کی هر روز بر سر هر بازاری منادی می‌کنند کی اللهم اعط کل منفق خلفا اللهم اعط کل ممسک تلفا و بیان کردن کی آن منفق مجاهد راه حقست نی مسرف راه هوا

گفت پیغامبر که دایم بهر پند دو فرشته خوش منادی می‌کنند کای خدایا منفقان را سیر دار هر درمشان را عوض ده صد هزار ای خدایا ممسکان را در جهان تو مده الا زیان اندر زیان ای بسا امساک کز انفاق به مال حق را جز به امر حق مده تا عوض یابی تو گنج بی‌کران تا نباشی از عداد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۰۸ – گردانیدن عمر رضی الله عنه نظر او را از مقام گریه کی هستیست بمقام استغراق

پس عمر گفتش که این زاری تو هست هم آثار هشیاری تو راه فانی گشته راهی دیگرست زانک هشیاری گناهی دیگرست هست هشیاری ز یاد ما مضی ماضی و مستقبلت پردهٔ خدا آتش اندر زن بهر دو تا بکی پر گره باشی ازین هر دو چو نی تا گره با نی بود همراز نیست همنشین آن لب و آواز نیست …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۰۷ – بقیهٔ قصهٔ مطرب و پیغام رسانیدن امیرالمؤمنین عمر رضی الله عنه باو آنچ هاتف آواز داد

باز گرد و حال مطرب گوش‌دار زانک عاجز گشت مطرب ز انتظار بانگ آمد مر عمر را کای عمر بندهٔ ما را ز حاجت باز خر بنده‌ای داریم خاص و محترم سوی گورستان تو رنجه کن قدم ای عمر بر جه ز بیت المال عام هفتصد دینار در کف نه تمام پیش او بر کای تو ما را اختیار این …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۰۶ – اظهار معجزهٔ پیغمبر صلی الله علیه و سلم به سخن آمدن سنگ‌ریزه در دست ابوجهل علیه اللعنه و گواهی دادن سنگ‌ریزه بر حقیت محمد صلی الله علیه و سلم به رسالت او

سنگها اندر کف بوجهل بود گفت ای احمد بگو این چیست زود گر رسولی چیست در مشتم نهان چون خبر داری ز راز آسمان گفت چون خواهی بگویم آن چه‌هاست یا بگویند آن که ما حقیم و راست گفت بوجهل این دوم نادرترست گفت آری حق از آن قادرترست از میان مشت او هر پاره سنگ در شهادت گفتن آمد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۰۵ – نالیدن ستون حنانه چون برای پیغامبر صلی الله علیه و سلم منبر ساختند کی جماعت انبوه شد گفتند ما روی مبارک ترا بهنگام وعظ نمی‌بینیم و شنیدن رسول و صحابه آن ناله را و سال و جواب مصطفی صلی الله علیه و سلم با ستون صریح

استن حنانه از هجر رسول ناله می‌زد همچو ارباب عقول گفت پیغامبر چه خواهی ای ستون گفت جانم از فراقت گشت خون مسندت من بودم از من تاختی بر سر منبر تو مسند ساختی گفت خواهی که ترا نخلی کنند شرقی و غربی ز تو میوه چنند یا در آن عالم حقت سروی کند تا تر و تازه بمانی تا …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۰۴ – در خواب گفتن هاتف مر عمر را رضی الله عنه کی چندین زر از بیت المال بن مرد ده کی در گورستان خفته است

آن زمان حق بر عمر خوابی گماشت تا که خویش از خواب نتوانست داشت در عجب افتاد کین معهود نیست این ز غیب افتاد بی مقصود نیست سر نهاد و خواب بردش خواب دید کامدش از حق ندا جانش شنید آن ندایی کاصل هر بانگ و نواست خود ندا آنست و این باقی صداست ترک و کرد و پارسی‌گو و …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۰۳ – بقیهٔ قصهٔ پیر چنگی و بیان مخلص آن

مطربی کز وی جهان شد پر طرب رسته ز آوازش خیالات عجب از نوایش مرغ دل پران شدی وز صدایش هوش جان حیران شدی چون برآمد روزگار و پیر شد باز جانش از عجز پشه‌گیر شد پشت او خم گشت همچون پشت خم ابروان بر چشم همچون پالدم گشت آواز لطیف جان‌فزاش زشت و نزد کس نیرزیدی بلاش آن نوای …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۰۲ – پرسیدن صدیقه رضی‌الله عنها از مصطفی صلی‌الله علیه و سلم کی سر باران امروزینه چه بود

گفت صدیقه که ای زبدهٔ وجود حکمت باران امروزین چه بود این ز بارانهای رحمت بود یا بهر تهدیدست و عدل کبریا این از آن لطف بهاریات بود یا ز پاییزی پر آفات بود گفت این از بهر تسکین غمست کز مصیبت بر نژاد آدمست گر بر آن آتش بماندی آدمی بس خرابی در فتادی و کمی این جهان ویران …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۰۱ – در معنی این حدیث کی اغتنموا برد الربیع الی آخره

گفت پیغامبر ز سرمای بهار تن مپوشانید یاران زینهار زانک با جان شما آن می‌کند کان بهاران با درختان می‌کند لیک بگریزید از سرد خزان کان کند کو کرد با باغ و رزان راویان این را به ظاهر برده‌اند هم بر آن صورت قناعت کرده‌اند بی‌خبر بودند از جان آن گروه کوه را دیده ندیده کان بکوه آن خزان نزد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۰۰ – تفسیر بیت حکیم رضی‌الله عنه «آسمانهاست در ولایت جان کارفرمای آسمان جهان» «در ره روح پست و بالاهاست کوههای بلند و دریاهاست»

غیب را ابری و آبی دیگرست آسمان و آفتابی دیگرست ناید آن الا که بر خاصان پدید باقیان فی لبس من خلق جدید هست باران از پی پروردگی هست باران از پی پژمردگی نفع باران بهاران بوالعجب باغ را باران پاییزی چو تب آن بهاری نازپروردش کند وین خزانی ناخوش و زردش کند همچنین سرما و باد و آفتاب بر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۹۹ – قصهٔ سوال کردن عایشه رضی الله عنها از مصطفی صلی‌الله علیه و سلم کی امروز باران بارید چون تو سوی گورستان رفتی جامه‌های تو چون تر نیست

مصطفی روزی به گورستان برفت با جنازهٔ مردی از یاران برفت خاک را در گور او آگنده کرد زیر خاک آن دانه‌اش را زنده کرد این درختانند همچون خاکیان دستها بر کرده‌اند از خاکدان سوی خلقان صد اشارت می‌کنند وانک گوشستش عبارت می‌کنند با زبان سبز و با دست دراز از ضمیر خاک می‌گویند راز همچو بطان سر فرو برده …

بیشتر بخوانید »

بخش ۹۸ – در بیان این حدیث کی ان لربکم فی ایام دهرکم نفحات الا فتعر ضوا لها

گفت پیغامبر که نفحتهای حق اندرین ایام می‌آرد سبق گوش و هش دارید این اوقات را در ربایید این چنین نفحات را نفحه آمد مر شما را دید و رفت هر که را می‌خواست جان بخشید و رفت نفحهٔ دیگر رسید آگاه باش تا ازین هم وانمانی خواجه‌تاش جان آتش یافت زو آتش کشی جان مرده یافت از وی جنبشی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۹۷ – داستان پیر چنگی کی در عهد عمر رضی الله عنه از بهر خدا روز بی‌نوایی چنگ زد میان گورستان

آن شنیدستی که در عهد عمر بود چنگی مطربی با کر و فر بلبل از آواز او بی‌خود شدی یک طرب ز آواز خوبش صد شدی مجلس و مجمع دمش آراستی وز نوای او قیامت خاستی همچو اسرافیل کآوازش بفن مردگان را جان در آرد در بدن یار سایل بود اسرافیل را کز سماعش پر برستی فیل را سازد اسرافیل …

بیشتر بخوانید »

بخش ۹۶ – تفسیر ما شاء الله کان

این همه گفتیم لیک اندر بسیچ بی‌عنایات خدا هیچیم هیچ بی عنایات حق و خاصان حق گر ملک باشد سیاهستش ورق ای خدا ای فضل تو حاجت روا با تو یاد هیچ کس نبود روا این قدر ارشاد تو بخشیده‌ای تا بدین بس عیب ما پوشیده‌ای قطرهٔ دانش که بخشیدی ز پیش متصل گردان به دریاهای خویش قطرهٔ علمست اندر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۹۵ – مضرت تعظیم خلق و انگشت‌نمای شدن

تن قفس‌شکلست تن شد خار جان در فریب داخلان و خارجان اینش گوید من شوم همراز تو وآنش گوید نی منم انباز تو اینش گوید نیست چون تو در وجود در جمال و فضل و در احسان و جود آنش گوید هر دو عالم آن تست جمله جانهامان طفیل جان تست او چو بیند خلق را سرمست خویش از تکبر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۹۴ – وداع کردن طوطی خواجه را و پریدن

یک دو پندش داد طوطی بی‌نفاق بعد از آن گفتش سلام الفراق خواجه گفتش فی امان الله برو مر مرا اکنون نمودی راه نو خواجه با خود گفت کین پند منست راه او گیرم که این ره روشنست جان من کمتر ز طوطی کی بود جان چنین باید که نیکوپی بود

بیشتر بخوانید »

بخش ۹۳ – برون انداختن مرد تاجر طوطی را از قفس و پریدن طوطی مرده

بعد از آنش از قفس بیرون فکند طوطیک پرید تا شاخ بلند طوطی مرده چنان پرواز کرد کآفتاب شرق ترکی‌تاز کرد خواجه حیران گشت اندر کار مرغ بی‌خبر ناگه بدید اسرار مرغ روی بالا کرد و گفت ای عندلیب از بیان حال خودمان ده نصیب او چه کرد آنجا که تو آموختی ساختی مکری و ما را سوختی گفت طوطی …

بیشتر بخوانید »