خانه | مولوی | مثنوی معنوی

مثنوی معنوی

بخش ۱۴۰ – مثل

آنچنان که گفت مادر بچه را گر خیالی آیدت در شب فرا یا بگورستان و جای سهمگین تو خیالی بینی اسود پر ز کین دل قوی دار و بکن حمله برو او بگرداند ز تو در حال رو گفت کودک آن خیال دیووش گر بدو این گفته باشد مادرش حمله آرم افتد اندر گردنم ز امر مادر پس من آنگه …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۳۹ – وصیت کردن آن شخص کی بعد از من او برد مال مرا از سه فرزند من کی کاهل‌ترست

آن یکی شخص به وقت مرگ خویش گفت بود اندر وصیت پیش‌پیش سه پسر بودش چو سه سرو روان وقف ایشان کرده او جان و روان گفت هرچه در کفم کاله و زرست او برد زین هر سه کو کاهل‌ترست گفت با قاضی و پس اندرز کرد بعد از آن جام شراب مرگ خورد گفته فرزندان به قاضی کای کریم …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۳۸ – رجوع کردن بدان قصه کی شاه‌زاده بدان طغیان زخم خورد از خاطر شاه پیش از استکمال فضایل دیگر از دنیا برفت

قصه کوته کن که رای نفس کور برد او را بعد سالی سوی گور شاه چون از محو شد سوی وجود چشم مریخیش آن خون کرده بود چون به ترکش بنگرید آن بی‌نظیر دید کم از ترکشش یک چوبه تیر گفت کو آن تیر و از حق باز جست گفت که اندر حلق او کز تیر تست عفو کرد آن …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۳۷ – رجوع کردن به قصهٔ پروردن حق تعالی نمرود را بی‌واسطهٔ مادر و دایه در طفلی

حاصل آن روضه چو باغ عارفان از سموم صرصر آمد در امان یک پلنگی طفلکان نو زاده بود گفتم او را شیر ده طاعت نمود پس بدادش شیر و خدمتهاش کرد تا که بالغ گشت و زفت و شیرمرد چون فطامش شد بگفتم با پری تا در آموزید نطق و داوری پرورش دادم مر او را زان چمن کی بگفت …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۳۶ – کرامات شیخ شیبان راعی قدس الله روحه العزیز

هم‌چو آن شیبان که از گرگ عنید وقت جمعه بر رعا خط می‌کشید تا برون ناید از آن خط گوسفند نه در آید گرگ و دزد با گزند بر مثال دایرهٔ تعویذ هود که اندر آن صرصر امان آل بود هشت روزی اندرین خط تن زنید وز برون مثله تماشا می‌کنید بر هوا بردی فکندی بر حجر تا دریدی لحم …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۳۵ – خطاب حق تعالی به عزرائیل علیه‌السلام کی ترا رحم بر کی بیشتر آمد ازین خلایق کی جانشان قبض کردی و جواب دادن عزرائیل حضرت را

حق به عزرائیل می‌گفت ای نقیب بر کی رحم آمد ترا از هر کئیب گفت بر جمله دلم سوزد به درد لیک ترسم امر را اهمال کرد تا بگویم کاشکی یزدان مرا در عوض قربان کند بهر فتی گفت بر کی بیشتر رحم آمدت از کی دل پر سوز و بریان‌تر شدت گفت روزی کشتیی بر موج تیز من شکستم …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۳۴ – وسوسه‌ای کی پادشاه‌زاده را پیدا شد از سبب استغنایی و کشفی کی از شاه دل او را حاصل شده بود و قصد ناشکری و سرکشی می‌کرد شاه را از راه الهام و سر شاه را خبر شد دلش درد کرد روح او را زخمی زد چنانک صورت شاه را خبر نبود الی آخره

چون مسلم گشت بی‌بیع و شری از درون شاه در جانش جری قوت می‌خوردی ز نور جان شاه ماه جانش هم‌چو از خورشید ماه راتبهٔ جانی ز شاه بی‌ندید دم به دم در جان مستش می‌رسید آن نه که ترسا و مشرک می‌خورند زان غذایی که ملایک می‌خورند اندرون خویش استغنا بدید گشت طغیانی ز استغنا پدید که نه من …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۳۳ – متوفی شدن بزرگین از شه‌زادگان و آمدن برادر میانین به جنازهٔ برادر کی آن کوچکین صاحب‌فراش بود از رنجوری و نواختن پادشاه میانین را تا او هم لنگ احسان شد ماند پیش پادشاه صد هزار از غنایم غیبی و غنی بدو رسید از دولت و نظر آن شاه مع تقریر بعضه

کوچکین رنجور بود و آن وسط بر جنازهٔ آن بزرگ آمد فقط شاه دیدش گفت قاصد کین کیست که از آن بحرست و این هم ماهیست پس معرف گفت پور آن پدر این برادر زان برادر خردتر شه نوازیدش که هستی یادگار کرد او را هم بدان پرسش شکار از نواز شاه آن زار حنیذ در تن خود غیر جان …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۳۲ – در بیان آنک دوزخ گوید کی قنطرهٔ صراط بر سر اوست ای ممن از صراط زودتر بگذر زود بشتاب تا عظمت نور تو آتش ما را نکشد جز یا ممن فان نورک اطفاء ناری

زآتش عاشق ازین رو ای صفی می‌شود دوزخ ضعیف و منطقی گویدش بگذر سبک ای محتشم ورنه ز آتش‌های تو مرد آتشم کفر که کبریت دوزخ اوست و بس بین که می‌پخساند او را این نفس زود کبریت بدین سودا سپار تا نه دوزخ بر تو تازد نه شرار گویدش جنت گذر کن هم‌چو باد ورنه گردد هر چه من …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۳۱ – باز آمدن به شرح قصهٔ شاه‌زاده و ملازمت او در حضرت شاه

شاه‌زاده پیش شه حیران این هفت گردون دیده در یک مشت طین هیچ ممکن نه ببحثی لب گشود لیک جان با جان دمی خامش نبود آمده در خاطرش کین بس خفیست این همه معنیست پس صورت ز چیست صورتی از صورتت بیزار کن خفته‌ای هر خفته را بیدار کن آن کلامت می‌رهاند از کلام وان سقامت می‌جهاند از سقام پس …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۳۰ – باز آمدن زن جوحی به محکمهٔ قاضی سال دوم بر امید وظیفهٔ پارسال و شناختن قاضی او را الی اتمامه

بعد سالی باز جوحی از محن رو به زن کرد و بگفت ای چست زن آن وظیفهٔ پار را تجدید کن پیش قاضی از گلهٔ من گو سخن زن بر قاضی در آمد با زنان مر زنی را کرد آن زن ترجمان تا بنشناسد ز گفتن قاضیش یاد ناید از بلای ماضیش هست فتنه غمرهٔ غماز زن لیک آن صدتو …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲۹ – در تفسیر این خبر کی مصطفی صلوات‌الله علیه فرمود من کنت مولاه فعلی مولاه تا منافقان طعنه زدند کی بس نبودش کی ما مطیعی و چاکری نمودیم او را چاکری کودکی خلم آلودمان هم می‌فرماید الی آخره

زین سبب پیغامبر با اجتهاد نام خود وان علی مولا نهاد گفت هر کو را منم مولا و دوست ابن عم من علی مولای اوست کیست مولا آنک آزادت کند بند رقیت ز پایت بر کند چون به آزادی نبوت هادیست مؤمنان را ز انبیا آزادیست ای گروه مؤمنان شادی کنید هم‌چو سرو و سوسن آزادی کنید لیک می‌گویید هر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲۸ – آمدن نایب قاضی میان بازار و خریداری کردن صندوق را از جوحی الی آخره

نایب آمد گفت صندوقت به چند گفت نهصد بیشتر زر می‌دهند من نمی‌آیم فروتر از هزار گر خریداری گشا کیسه بیار گفت شرمی دار ای کوته‌نمد قیمت صندوق خود پیدا بود گفت بی‌ریت شری خود فاسدیست بیع ما زیر گلیم این راست نیست بر گشایم گر نمی‌ارزد مخر تا نباشد بر تو حیفی ای پدر گفت ای ستار بر مگشای …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲۷ – رفتن قاضی به خانهٔ زن جوحی و حلقه زدن جوحی به خشم بر در و گریختن قاضی در صندوقی الی آخره

مکر زن پایان ندارد رفت شب قاضی زیرک سوی زن بهر دب زن دو شمع و نقل مجلس راست کرد گفت ما مستیم بی این آب‌خورد اندر آن دم جوحی آمد در بزد جست قاضی مهربی تا در خزد غیر صندوقی ندید او خلوتی رفت در صندوق از خوف آن فتی اندر آمد جوحی و گفت ای حریف اتی وبالم …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲۶ – مفتون شدن قاضی بر زن جوحی و در صندوق ماندن و نایب قاضی صندوق را خریدن باز سال دوم آمدن زن جوحی بر امید بازی پارینه و گفتن قاضی کی مرا آزاد کن و کسی دیگر را بجوی الی آخر القصه

جوحی هر سالی ز درویشی به فن رو بزن کردی کای دلخواه زن چون سلاحت هست رو صیدی بگیر تا بدوشانیم از صید تو شیر قوس ابرو تیر غمزه دام کید بهر چه دادت خدا از بهر صید رو پی مرغی شگرفی دام نه دانه بنما لیک در خوردش مده کام بنما و کن او را تلخ‌کام کی خورد دانه …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲۵ – مکرر کردن برادران پند دادن بزرگین را و تاب ناآوردن او آن پند را و در رمیدن او ازیشان شیدا و بی‌خود رفتن و خود را در بارگاه پادشاه انداختن بی‌دستوری خواستن لیک از فرط عشق و محبت نه از گستاخی و لاابالی الی آخره

آن دو گفتندش که اندر جان ما هست پاسخ‌ها چو نجم اندر سما گر نگوییم آن نیاید راست نرد ور بگوییم آن دلت آید به درد هم‌چو چغزیم اندر آب از گفت الم وز خموشی اختناقست و سقم گر نگوییم آتشی را نور نیست ور بگوییم آن سخن دستور نیست در زمان برجست کای خویشان وداع انما الدنیا و ما …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲۴ – بازگشتن آن شخص شادمان و مراد یافته و خدای را شکر گویان و سجده کنان و حیران در غرایب اشارات حق و ظهور تاویلات آن در وجهی کی هیچ عقلی و فهمی بدانجا نرسد

باز گشت از مصر تا بغداد او ساجد و راکع ثناگر شکرگو جمله ره حیران و مست او زین عجب ز انعکاس روزی و راه طلب کر کجا اومیدوارم کرده بود وز کجا افشاند بر من سیم و سود این چه حکمت بود که قبلهٔ مراد کردم از خانه برون گمراه و شاد تا شتابان در ضلالت می‌شدم هر دم …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲۳ – مثل

گفت با درویش روزی یک خسی که ترا این‌جا نمی‌داند کسی گفت او گر می‌نداند عامیم خویش را من نیک می‌دانم کیم وای اگر بر عکس بودی درد و ریش او بدی بینای من من کور خویش احمقم گیر احمقم من نیک‌بخت بخت بهتر از لجاج و روی سخت این سخن بر وفق ظنت می‌جهد ورنه بختم داد عقلم هم …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲۲ – بیان این خبر کی الکذب ریبه والصدق طمانینه

قصهٔ آن خواب و گنج زر بگفت پس ز صدق او دل آن کس شکفت بوی صدقش آمد از سوگند او سوز او پیدا شد و اسپند او دل بیارامد به گفتار صواب آنچنان که تشنه آرامد به آب جز دل محجوب کو را علتیست از نبیش تا غبی تمییز نیست ورنه آن پیغام کز موضع بود بر زند بر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲۱ – رسیدن آن شخص به مصر و شب بیرون آمدن به کوی از بهر شبکوکی و گدایی و گرفتن عسس او را و مراد اوحاصل شدن از عسس بعد از خوردن زخم بسیار و عسی ان تکرهوا شیا و هو خیر لکم و قوله تعالی سیجعل الله بعد عسر یسرا و قوله علیه‌السلام اشتدی ازمه تنفرجی و جمیع القرآن و الکتب المنزله فی تقریر هذا

ناگهانی خود عسس او را گرفت مشت و چوبش زد ز صفرا تا شکفت اتفاقا اندر آن شب‌های تار دیده بد مردم ز شب‌دزدان ضرار بود شب‌های مخوف و منتحس پس به جد می‌جست دزدان را عسس تا خلیفه گفت که ببرید دست هر که شب گردد وگر خویش منست بر عسس کرده ملک تهدید و بیم که چرا باشید …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲۰ – رجوع کردن به قصهٔ آن شخص کی به او گنج نشان دادند به مصر و بیان تضرع او از درویشی به حضرت حق

مرد میراثی چو خورد و شد فقیر آمد اندر یا رب و گریه و نفیر خود کی کوبد این در رحمت‌نثار که نیابد در اجابت صد بهار خواب دید او هاتفی گفت او شنید که غنای تو به مصر آید پدید رو به مصر آنجا شود کار تو راست کرد کدیت را قبول او مرتجاست در فلان موضع یکی گنجی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۱۹ – سبب تاخیر اجابت دعای ممن

ای بسا مخلص که نالد در دعا تا رود دود خلوصش بر سما تا رود بالای این سقف برین بوی مجمر از انین المذنبین پس ملایک با خدا نالند زار کای مجیب هر دعا وی مستجار بندهٔمؤمنتضرع می‌کند او نمی‌داند به جز تو مستند تو عطا بیگانگان را می‌دهی از تو دارد آرزو هر مشتهی حق بفرماید که نه از …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۱۸ – حکایت آن شخص کی خواب دید کی آنچ می‌طلبی از یسار به مصر وفا شود آنجا گنجیست در فلان محله در فلان خانه چون به مصر آمد کسی گفت من خواب دیده‌ایم کی گنجیست به بغداد در فلان محله در فلان خانه نام محله و خانهٔ این شخص بگفت آن شخص فهم کرد کی آن گنج در مصر گفتن جهت آن بود کی مرا یقین کنند کی در غیر خانهٔ خود نمی‌باید جستن ولیکن این گنج یقین و محقق جز در مصر حاصل نشود

بود یک میراثی مال و عقار جمله را خورد و بماند او عور و زار مال میراثی ندارد خود وفا چون بناکام از گذشته شد جدا او نداند قدر هم کاسان بیافت کو بکد و رنج و کسبش کم شتاف قدر جان زان می‌ندانی ای فلان که بدادت حق به بخشش رایگان نقد رفت و کاله رفته و خانه‌ها ماند …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۱۷ – بیان مجاهد کی دست از مجاهده باز ندارد اگر چه داند بسطت عطاء حق را کی آن مقصود از طرف دیگر و به سبب نوع عمل دیگر بدو رساند کی در وهم او نبوده باشد او همه وهم و اومید درین طریق معین بسته باشد حلقهٔ همین در می‌زند بوک حق تعالی آن روزی را از در دیگر بدو رساند کی او آن تدبیر نکرده باشد و یرزقه من حیث لا یحتسب العبد یدبر والله یقدر و بود کی بنده را وهم بندگی بود کی مرا از غیر این در برساند اگر چه من حلقهٔ این در می‌زنم حق تعالی او را هم ازین در روزی رساند فی‌الجمله این همه درهای یکی سرایست مع تقریره

یا درین ره آیدم آن کام من یا چو باز آیم ز ره سوی وطن بوک موقوفست کامم بر سفر چون سفر کردم بیابم در حضر یار را چندین بجویم جد و چست که بدانم که نمی‌بایست جست آن معیت کی رود در گوش من تا نگردم گرد دوران زمن کی کنم من از معیت فهم راز جز که از …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۱۶ – بعد مکث ایشان متواری در بلاد چین در شهر تختگاه و بعد دراز شدن صبر بی‌صبر شدن آن بزرگین کی من رفتم الوداع خود را بر شاه عرضه کنم اما قدمی تنیلنی مقصودی او القی راسی کفادی ثم یا پای رساندم به مقصود و مراد یا سر بنهم هم‌چو دل از دست آن‌جا و نصیحت برادران او را سود ناداشتن یا عاذل العاشقین دع فه اضلها الله کیف ترشدها الی آخره

آن بزرگین گفت ای اخوان من ز انتظار آمد به لب این جان من لا ابالی گشته‌ام صبرم نماند مر مرا این صبر در آتش نشاند طاقت من زین صبوری طاق شد راقعهٔ من عبرت عشاق شد من ز جان سیر آمدم اندر فراق زنده بودن در فراق آمد نفاق چند درد فرقتش بکشد مرا سر ببر تا عشق سر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۱۵ – حکایت امرء القیس کی پادشاه عرب بود و به صورت عظیم به جمال بود یوسف وقت خود بود و زنان عرب چون زلیخا مردهٔ او و او شاعر طبع قفا نبک من ذکری حبیب و منزل چون همه زنان او را به جان می‌جستند ای عجب غزل او و نالهٔ او بهر چه بود مگر دانست کی این‌ها همه تمثال صورتی‌اند کی بر تخته‌های خاک نقش کرده‌اند عاقبت این امرء القیس را حالی پیدا شد کی نیم‌شب از ملک و فرزند گریخت و خود را در دلقی پنهان کرد و از آن اقلیم به اقلیم دیگر رفت در طلب آن کس کی از اقلیم منزه است یختص برحمته من یشاء الی آخره

امرء القیس از ممالک خشک‌لب هم کشیدش عشق از خطهٔ عرب تا بیامد خشت می‌زد در تبوک با ملک گفتند شاهی از ملوک امرء القیس آمدست این‌جا به کد در شکار عشق و خشتی می‌زند آن ملک برخاست شب شد پیش او گفته او را ای ملیک خوب‌رو یوسف وقتی دو ملکت شد کمال مر ترا رام از بلاد و …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۱۴ – روان گشتن شاه‌زادگان بعد از تمام بحث و ماجرا به جانب ولایت چین سوی معشوق و مقصود تا به قدر امکان به مقصود نزدیک‌تر باشند اگر چه راه وصل مسدودست به قدر امکان نزدیک‌تر شدن محمودست الی آخره

این بگفتند و روان گشتند زود هر چه بود ای یار من آن لحظه بود صبر بگزیدند و صدیقین شدند بعد از آن سوی بلاد چین شدند والدین و ملک را بگذاشتند راه معشوق نهان بر داشتند هم‌چو ابراهیم ادهم از سریر عشقشان بی‌پا و سر کرد و فقیر یا چو ابراهیم مرسل سرخوشی خویش را افکند اندر آتشی یا …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۱۳ – ذکر آن پادشاه که آن دانشمند را به اکراه در مجلس آورد و بنشاند ساقی شراب بر دانشمند عرضه کرد ساغر پیش او داشت رو بگردانید و ترشی و تندی آغاز کرد شاه ساقی را گفت کی هین در طبعش آر ساقی چندی بر سرش کوفت و شرابش در خورد داد الی آخره

پادشاهی مست اندر بزم خوش می‌گذشت آن یک فقیهی بر درش کرد اشارت کش درین مجلس کشید وان شراب لعل را با او چشید پس کشیدندش به شه بی‌اختیار شست در مجلس ترش چون زهر و مار عرضه کردش می نپذرفت او به خشم از شه و ساقی بگردانید چشم که به عمر خود نخوردستم شراب خوشتر آید از شرابم …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۱۲ – مقالت برادر بزرگین

آن بزرگین گفت ای اخوان خیر ما نه نر بودیم اندر نصح غیر از حشم هر که به ما کردی گله از بلا و فقر و خوف و زلزله ما همی‌گفتیم کم نال از حرج صبر کن کالصبر مفتاح الفرج این کلید صبر را اکنون چه شد ای عجب منسوخ شد قانون چه شد ما نمی‌گفتیم که اندر کش مکش …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۱۱ – بحث کردن آن سه شه‌زاده در تدبیر آن واقعه

رو به هم کردند هر سه مفتتن هر سه را یک رنج و یک درد و حزن هر سه در یک فکر و یک سودا ندیم هر سه از یک رنج و یک علت سقیم در خموشی هر سه را خطرت یکی در سخن هم هر سه را حجت یکی یک زمانی اشک‌ریزان جمله‌شان بر سر خوان مصیبت خون‌فشان یک …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۱۰ – در تفسیر این خبر کی مصطفی صلوات‌الله علیه فرمود منهومان لا یشبعان طالب الدنیا و طالب العلم کی این علم غیر علم دنیا باید تا دو قسم باشد اما علم دنیا هم دنیا باشد الی آخره و اگر هم‌چنین شود کی طالب الدنیا و طالب الدنیا تکرار بود نه تقسیم مع تقریره

طالب الدنیا و توفیراتها طالب العلم و تدبیراتها پس درین قسمت چو بگماری نظر غیر دنیا باشد این علم ای پدر غیر دنیا پس چه باشد آخرت کت کند زینجا و باشد رهبرت

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۰۹ – حکایت آن دو برادر یکی کوسه و یکی امرد در عزب خانه‌ای خفتند شبی اتفاقا امرد خشت‌ها بر مقعد خود انبار کرد عاقبت دباب دب آورد و آن خشت‌ها را به حیله و نرمی از پس او برداشت کودک بیدار شد به جنگ کی این خشت‌ها کو کجا بردی و چرا بردی او گفت تو این خشت‌ها را چرا نهادی الی آخره

امردی و کوسه‌ای در انجمن آمدند و مجمعی بد در وطن مشتغل ماندند قوم منتجب روز رفت و شد زمانه ثلث شب زان عزب‌خانه نرفتند آن دو کس هم بخفتند آن سو از بیم عسس کوسه را بد بر زنخدان چار مو لیک هم‌چون ماه بدرش بود رو کودک امرد به صورت بود زشت هم نهاد اندر پس کون بیست …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۰۸ – حکایت صدر جهان بخارا کی هر سایلی کی به زبان بخواستی از صدقهٔ عام بی‌دریغ او محروم شدی و آن دانشمند درویش به فراموشی و فرط حرص و تعجیل به زبان بخواست در موکب صدر جهان از وی رو بگردانید و او هر روز حیلهٔ نو ساختی و خود را گاه زن کردی زیر چادر وگاه نابینا کردی و چشم و روی خود بسته به فراستش بشناختی الی آخره

در بخارا خوی آن خواجیم اجل بود با خواهندگان حسن عمل داد بسیار و عطای بی‌شمار تا به شب بودی ز جودش زر نثار زر به کاغذپاره‌ها پیچیده بود تا وجودش بود می‌افشاند جود هم‌چو خورشید و چو ماه پاک‌باز آنچ گیرند از ضیا بدهند باز خاک را زربخش کی بود آفتاب زر ازو در کان و گنج اندر خراب …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۰۷ – دیدن ایشان در قصر این قلعهٔ ذات الصور نقش روی دختر شاه چین را و بیهوش شدن هر سه و در فتنه افتادن و تفحص کردن کی این صورت کیست

این سخن پایان ندارد آن گروه صورتی دیدند با حسن و شکوه خوب‌تر زان دیده بودند آن فریق لیک زین رفتند در بحر عمیق زانک افیونشان درین کاسه رسید کاسه‌ها محسوس و افیون ناپدید کرد فعل خویش قلعهٔ هش‌ربا هر سه را انداخت در چاه بلا تیر غمزه دوخت دل را بی‌کمان الامان و الامان ای بی‌امان قرنها را صورت …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۰۶ – رفتن پسران سلطان به حکم آنک الانسان حریص علی ما منع ما بندگی خویش نمودیم ولیکن خوی بد تو بنده ندانست خریدن به سوی آن قلعهٔ ممنوع عنه آن همه وصیت‌ها و اندرزهای پدر را زیر پا نهادند تا در چاه بلا افتادند و می‌گفتند ایشان را نفوس لوامه الم یاتکم نذیر ایشان می‌گفتند گریان و پشیمان لوکنا نسمع او نعقل ماکنا فی اصحاب السعیر

این سخن پایان ندارد آن فریق بر گرفتند از پی آن دز طریق بر درخت گندم منهی زدند از طویلهٔ مخلصان بیرون شدند چون شدند از منع و نهیش گرم‌تر سوی آن قلعه بر آوردند سر بر ستیز قول شاه مجتبی تا به قلعهٔ صبرسوز هش‌ربا آمدند از رغم عقل پندتوز در شب تاریک بر گشته ز روز اندر آن …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۰۵ – روان شدن شه‌زادگان در ممالک پدر بعد از وداع کردن ایشان شاه را و اعادت کردن شاه وقت وداع وصیت را الی آخره

عزم ره کردند آن هر سه پسر سوی املاک پدر رسم سفر در طواف شهرها و قلعه‌هاش از پی تدبیر دیوان و معاش دست‌بوس شاه کردند و وداع پس بدیشان گفت آن شاه مطاع هر کجاتان دل کشد عازم شوید فی امان الله دست افشان روید غیر آن یک قلعه نامش هش‌ربا تنگ آرد بر کله‌داران قبا الله الله زان …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۰۴ – بیان استمداد عارف از سرچشمهٔ حیات ابدی و مستغنی شدن او از استمداد و اجتذاب از چشمه‌های آبهای بی‌وفا کی علامه ذالک التجافی عن دار الغرور کی آدمی چون بر مددهای آن چشمه‌ها اعتماد کند در طلب چشمهٔ باقی دایم سست شود کاری ز درون جان تو می‌باید کز عاریه‌ها ترا دری نگشاید یک چشمهٔ آب از درون خانه به زان جویی که آن ز بیرون آید

حبذا کاریز اصل چیزها فارغت آرد ازین کاریزها تو ز صد ینبوع شربت می‌کشی هرچه زان صد کم شود کاهد خوشی چون بجوشید از درون چشمهٔ سنی ز استراق چشمه‌ها گردی غنی قرهالعینت چو ز آب و گل بود راتبهٔ این قره درد دل بود قلعه را چون آب آید از برون در زمان امن باشد بر فزون چونک دشمن …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۰۳ – حکایت آن پادشاه و وصیت کردن او سه پسر خویش را کی درین سفر در ممالک من فلان جا چنین ترتیب نهید و فلان جا چنین نواب نصب کنید اما الله الله به فلان قلعه مروید و گرد آن مگردید

بود شاهی شاه را بد سه پسر هر سه صاحب‌فطنت و صاحب‌نظر هر یکی از دیگری استوده‌تر در سخا و در وغا و کر و فر پیش شه شه‌زادگان استاده جمع قره العینان شه هم‌چون سه شمع از ره پنهان ز عینین پسر می‌کشید آبی نخیل آن پدر تا ز فرزند آب این چشمه شتاب می‌رود سوی ریاض مام و …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۰۲ – گفتن خواجه در خواب به آن پای‌مرد وجوه وام آن دوست را کی آمده بود و نشان دادن جای دفن آن سیم و پیغام کردن به وارثان کی البته آن را بسیار نبینند وهیچ باز نگیرند و اگر چه او هیچ از آن قبول نکند یا بعضی را قبول نکند هم آنجا بگذارند تا هر آنک خواهد برگیرد کی من با خدا نذرها کردم کی از آن سیم به من و به متعلقان من حبه‌ای باز نگردد الی آخره

بشنو اکنون داد مهمان جدید من همی دیدم که او خواهد رسید من شنوده بودم از وامش خبر بسته بهر او دو سه پاره گهر که وفای وام او هستند و بیش تا که ضیفم را نگردد سینه ریش وام دارد از ذهب او نه هزار وام را از بعض این گو بر گزار فضله ماند زین بسی گو خرج …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۰۱ – رجوع کردن به قصهٔ آن پای‌مرد و آن غریب وام‌دار و بازگشتن ایشان از سر گور خواجه و خواب دیدن پای‌مرد خواجه را الی آخره

بی‌نهایت آمد این خوش سرگذشت چون غریب از گور خواجه باز گشت پای مردش سوی خانهٔ خویش برد مهر صد دینار را فا او سپرد لوتش آورد و حکایت‌هاش گفت کز امید اندر دلش صد گل شکفت آنچ بعد العسر یسر او دیده بود با غریب از قصهٔ آن لب گشود نیم‌شب بگذشت و افسانه کنان خوابشان انداخت تا مرعای …

بیشتر بخوانید »