غزل ۴۹۰- در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی
<![CDATA[
| 1 | در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی | خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی |
| ۲ | دل که آیینه شاهیست غباری دارد | از خدا میطلبم صحبت روشن رایی |
| ۳ | کردهام توبه به دست صنم باده فروش | که دگر می نخورم بی رخ بزم آرایی |
| ۴ | نرگس ار لاف زد از شیوه چشم تو مرنج | نروند اهل نظر از پی نابینایی |
| ۵ | شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان | ور نه پروانه ندارد به سخن پروایی |
| ۶ | جویها بستهام از دیده به دامان که مگر | در کنارم بنشانند سهی بالایی |
| ۷ | کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست | گشت هر گوشه چشم از غم دل دریایی |
| ۸ | سخن غیر مگو با من معشوقه پرست | کز وی و جام میام نیست به کس پروایی |
| ۹ | این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه میگفت | بر در میکدهای با دف و نی ترسایی |
| ۱۰ | گر مسلمانی از این است که حافظ دارد | آه اگر از پی امروز بود فردایی |
Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.
وزن غزل: فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فع لن (بحر رمل مثمن مخبون اصلم)
۱ در تمام دیر مغان کسی مثل من شوریده حال نیست؛ خرقه خود را یک جا و کتاب و دفتر خود را جای دیگر گرو باده گذاشتهام.
خرقه را نماد زهد و صوفیگری و دفتر را نماد درس و طلبگی به حساب میآوریم و بیت را چنین معنی میکنیم: به باده گساری رو آوردهام، همه چیز خود را در بادهگساری از کف دادهام و کارم به جایی کشیده که ناگزیر شدهام خرقه و کتاب و دفتر خود را نزد بادهفروش گرو بگذارم و از وجه آنها باده بنوشم.
۲ دل که آیینه شاهی است کدورت یافته است؛ از خدا آرزو میکنم دوست روشن ضمیری به من عطا کند.
دل: به تعبیر عرفا آیینهایست که انوار جمال الهی در آن منعکس میشود. نجمالدین رازی در تعریف دل آورده است: «پس حکمت بینهایت و قدرت بیغایت، آن اقتضا کرد که در وقت تخمیر طینت آدم، به ید قدرت در باطن آدم که گنجینه خانه غیب بود، دلی زجاجه صفت بسازد، کثیفی در غایت صفا و آن را در مشکاة جسد کثیف کدر نهد، و در میان زجاجه دل مصباحی سازد که «المصباحه فی زجاجة»، و آن را سر گویند و فتیله خفی در آن مصباح نهد.» و چنانکه آقای دکتر ریاحی مصحح مرصادالعباد ذیل صفحه یادآوری کردهاند سخن نجمالدین رازی اشاره دارد به آیه سی و پنج سوره نور:
«اللَّهُ نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکَاةٍ فِیهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِی زُجَاجَةٍ الزُّجَاجَةُ کَأَنَّهَا کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ یُوقَدُ مِن شَجَرَةٍ مُبَارَکَةٍ زَیْتُونَةٍ لاَّ شَرْقِیِّةٍ وَلاَ غَرْبِیَّةٍ یَکَادُ زَیْتُهَا یُضِیءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ نُّورٌ عَلَی نُورٍ یَهْدِی اللَّهُ لِنُورِهِ مَن یَشَاءُ وَیَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ وَاللَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ ﴿ ۳۵ ﴾»
(خدا نور (وجود بخش) آسمانها و زمین است، داستان نورش به مشکوتی ماند که در آن روشن چراغی باشد و آن چراغ در میان شیشهای تلالؤ آن گویی ستارهایست درخشان ...) پس آیینه شاهی که در بیت صفت دل واقع شده همان آیینهایست که باید نور خدا را، که مقام شاهی جهان دارد، منعکس سازد.
چنانکه نجمالدین رازی باز خطاب به دل گوید:
| ای نسخه نامه الهی که تویی | وای آینه جمال شاهی که تویی |
نیز در مرصاد العباد پادشاه تعالی به معنی خدای تعالی آمده است که به این تعبیر نیز آیینه شاهی، آیینه خدایی معنی میدهد.
شاعر از کدورت دل ملول شده و آرزو میکند مشاور روشن ضمیری داشته باشد که مانند دلش تیرگی نپذیرد و بهانه جویی نکند. میگوید دل من که باید جایگاه تجلی اسرار الهی باشد از اندیشههای ناروا تیره و تار شده است، و نمیتواند جلوهگاه نور تجلی باشد، دلی از خدا میطلبم که برای من دوست و روشنبین باشد.
۳ به دست بت زیبای بادهفروشی توبه کردهام؛ که از این پس تا زیبارویی برای زینت مجلس نباشد شراب نخورم.
به دست کسی توبه کر] ]>


هو
حافظ در عین اینکه ساده و بزبان مردم معانی را بیان میکند فهم بسیاری از ابیاتش آسان نیست ونیزمعنی بعضی از لغاتی که بکار برده برای همگان معلوم نیست و گاه متخصصان هم باید با مراجعه به مآخد مقصود بعضی کلمات یا اصطلاحات آنرا در یابند بنابراین توضیح ابیات و معنی بعضی ازلغات دیوانش کاری با ارزش یا لازم مینماید و خوشبختانه به اینکار اقدام شده است.
بسیارجالب ومفیداست.درشرح بیت۵ رغبتی اشتباه تایپ شده است.
این غزل جایی با دل که آیینه شاهیست آمده وجای دیگر دل که آیینه صافیست و همچنین روشن راد و روشن رای کدام درست است
معانی لغات غزل (۴۹۰)
دَیر: صومعه و عبادتگاه.
مُغان: مُغ ها، موبد زرتشتیان.
دیر مُغان: آتشکده زرتشتیان که موبد آنْ شراب به زائران می نوشاند، کنایه از مجمع و محفل عرفا و اولیاء حق.
شیدا: دیوانه از عشق، شوریده احوال.
خرقه: دلق صوفی.
آیینه شاهی: آیینه ای که انوار و جمال سلطانِ عشق در آن نمودار است.
غبار: کدورت، تیرگی.
روشن رایی: روشن ضمیری، مرشد و پیری روشن بین و مجرّب، دل آگاهی.
بزم آرا: زیباروی مجلس آرا.
لاف زدن: گزافه گویی کردن، ادعای بی مورد کردن، خودستایی کردن.
شیوه چشم: طرز نگاه چشم، ناز و کرشمه چشم.
اهل نظر: صاحبان بصیرت، شیفتگان روی زیبا، نظربازان.
این قصه: قصه عشق.
پروایی: میل و رغبتی (در مصراع دوم بیت پنجم).
سهی بالایی: بلند بالایی، سرو قامتی.
کشتی باده: پیاله و ظرف شراب خواری که به شکل کشتی می ساخته اند و از لحاظ ظرفیت از پیالههای معمولی بزرگتر بوده است.
سخن غیر: از غیر و بیگانه سخن گفتن.
پروایی: میل و رغبتی (در مصراع دوم بیت هشتم).
حدیث: سخن تازه و نو.
خوش آمد: دلپذیر افتاد.
ترسا: مسیحی، نصرانی.
آه: (شبه جمله) وای، واویلا.
پیِ: به دنبال.
معانی ابیات غزل (۴۹۰)
(۱) در تمام دیرهای مُغان، کسی چون من شوریده احوال نیست. خرقه ام در یک دیر و کتاب و دفترم در دیر دیگری به گرو باده رفته است.
(۲) دل که به منزله آیینه (بازتابنده نور جمالِ سلطانِ کاینات) است کدر و تیره شده است. از خدا می خواهم که دوست روشن ضمیر و دل آگاهی به من عطا کند.
(۳) دست در دست زیباروی باده فروشی نهاده و توبه و تعهد کرده ام که بعد از این بدون حضور زیبای مجلسآرایی، باده ننوشم.
(۴) اگر گل نرگس ادعای همسانی با شیوه ناز و ادای چشم تو کرد آزرده خاطر مشو، چشم صاحبان بصیرت هرگز به دنبال چشم نابینایی راه نمی افتد.
(۵) مگر شرح این داستان عشق را شمع با زبان آتشین خود بازگو کند وگرنه هرگز پروانه برای سخن گفتن میل و رغبتی نشان نمی دهد.
(۶) جویهای اشک از دیدگان خود به سوی دامن، روان کرده ام تا شاید معشوق سرو قامتی را در کنار من بنشانند.
(۷) پیاله کشتی مانند را شراب کرده بیاور که بر اثر فراق محبوب و اندوه دل، هر گوشه چشمم از اشک به صورت دریایی درآمده است.
(۸) با من که معشوقم را از جان و دل می پرستم از بیگانه سخن مگو زیرا به غیر از او و جام باده به کس دیگری رغبت و توجه ندارم.
(۹) این سخن که سحرگاهان یک مسیحی با دف و نی بر در میخانه ای می گفت به خاطرم دلپذیر افتاد:
(۱۰) اگر (اسلام و) مسلمانی، همین است که حافظ دارد (و اظهار می کند) وای اگر بعد از امروز فردایی (فردای قیامتی) در کار باشد.
شرح ابیات غزل(۴۹۰)
وزن غزل: فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فع لن
بحر غزل: رمل مثمّن مخبون اصلم
٭
جلال الدین مولوی:
۱- سخن تلخ مگو ای لب تو حلوایی سر فرو کن به کَرَم ای که بر این بالایی
۲- گر گریزی به ملولی ز من سودایی روکشان، دست گزان، جانبِ جان بازآیی
٭
خواجو کرمانی:
ای سر زلف تو را پیشه سمن فرسایی وی لب لعل تو را عادت روح افزایی
٭
سلمان ساوجی:
چشم داریم که دل بستگی ای بنمایی دل ما راست فرو بستگی ای، بگشایی
٭
کمال خجند:
قطره ای، قطره ز دریا چو به ساحل آئی گر به دریا برسی قطره ای از دریایی
٭
رفیع الدین مسعود:
ماه را رشک نماید رُخَت از زیبایی سرو را نیزه دهد قامتت از رعنایی
٭
در نزد عارفان، این غزل مقام و اهمیت خاصی را دارد و هر بیت آن شرحی و دستاوردی.
شادروان قزوینی در حاشیه این غزل نوشته اند قاضی نورالله شبستری در مجالس المؤمنین، در حاشیه این غزل نوشته اند: « قاضی نورالله شبستری در مجالس المؤمنین در مجلس هفتم در شرح احوال فاضل مشهور جلال الدین دوانی متوفّی سنه ۹۰۸ هجری گوید از جمله تألیفات وی شرحی است عرفانی بر این غزل خواجه ».
حافظ پیش از آنکه تحت تأثیر نکات عرفانی، چهره غزل خود را به اشارات عارفانه و صوفیانه آرایش دهد، تحت تأثیر شیوه رفتار و گفتار عارفان ملامی در وزن و بحری مناسب و قافیه ای گوشنواز غزلی را ساخته و پرداخته که باب طبع آزادگان و دلدادگان و ورد زبان همگان گردیده است و عجین بودن کلام حافظ به نکات عرفانی امری است که در اکثر سخنان منظوم او مشهود است. احتمالاً همین توجه عموم سبب برانگیختن احساسات مخالفان از جمله شیخ زین الدین علی کلاه قاضی القضاه زمان شاه شجاع که یکی از مخالفین و معاندین حافظ بود شده و برای این مرد آزاد اندیش پرونده ساخته که النهایه منجر به تبعید حافظ به یزد می شود.
شادروان غنی در تاریخ عصر حافظ می نویسند: « ماجرای دو بیت آخر این غزل را خواندمیر صاحب حبیب السّیر چنین نوشته است: روزی شاه شجاع به زبان اعتراض خواجه حافظ را مخاطب ساخته گفت هیچ یک از غزلیات شما از مطلع تا مقطع بر یک منوال واقع نشده، بلکه از هر غزلی سه چهار بیت در تعریف شراب است و دو سه بیت در تصوّف و یک دو بیت در صفت محبوب و تلوّن در یک غزل خلاف طریقت بلغاست. خواجه حافظ فرمود: …مع ذالک شعر حافظ در آفاق اشتهار یافته و نظم دیگر حریفان پای از دیواره شیراز بیرون نمی دهد. بنابراین کنایت شاه شجاع در مقام ایذای خواجه حافظ آمده، به حسب اتفاق در آن ایام، آن جناب غزلی در سلک نظم کشیده که مقطعش این است:
گر مسلمانی از این است که حافظ دارد آه اگر از پی امروز بود فردایی
و شاه شجاع این بیت را شنیده گفت: از مضمون این نظم چنین معلوم می شود که حافظ به قیام قیامت قایل نیست و بعضی از فقیهان قصد نمودند که فتوایی نویسند که شک در وقوع روز جزا کفر است و از این بیت این معنا مستفاد می گردد و خواجه حافظ مضطرب گشته نزد شیخ زین الدین ابوبکر تایبادی که در آن اوان عازم حجاز بود و در شیراز تشریف داشت رفت و کیفیت و قصد بد اندیشان را باز گفت شیخ گفت مناسب آن است که بیت دیگر مقدّم بر این مقطع درج کنی مشعر به این معنا که فلانی چنین گفت تا به مقتضای این مثل که نقل کفر، کفر نیست از این تهمت نجات یابی. بنابراین، خواجه حافظ این بیت را:
این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می گفت بر در میکده ای با دف و نی ترسایی
گفته و پیش از مقطع، در آن غزل مندرج ساخت.
هر چند اشخاصی بر این گفته خواندمیر شک و تردید روا داشته اند لیکن از نوشته های آنان چنین بر میآید که بیشتر درصدد توجیه فقهی این مسئله و ابطال دلایل آنها بوده و این موضوع نمی تواند دلیل بر کذب نوشته مورخی باشد.
مضمون بیت ششم این غزل را فخرالدین اسعد در ویس و رامین چنین آورده است:
تو سرو جویباری چشم من جوی چمنگه بر کنار جویِ من جوی
همچنین مضمون بیت هفتم این غزل را خاقانی چنین سروده است:
در صف دریاکشانِ بزم صبوحی جامِ چو کشتی کِش خرام برآمد
شرح جلالی بر حافظ – دکتر عبدالحسین جلالی