ضحاک

بخش ۱۲- بند کردن فریدون ضحاک را

جهاندار ضحاک ازان گفت‌گوی به جوش آمد و زود بنهاد روی چو شب گردش روز پرگار زد فروزنده را مهره در قار زد بفرمود تا برنهادند زین بران باد پایان باریک بین بیامد دمان با سپاهی گران همه نره دیوان جنگ آوران ز بی‌راه مر کاخ را بام و در گرفت و به کین اندر آورد سر سپاه فریدون چو …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۱- داستان فریدون با کارگزار ضحاک

چوکشور ز ضحاک بودی تهی یکی مایه ور بد بسان رهی که او داشتی گنج و تخت و سرای شگفتی به دل سوزگی کدخدای ورا کندرو خواندندی بنام به کندی زدی پیش بیداد گام به کاخ اندر آمد دوان کند رو در ایوان یکی تاجور دید نو نشسته به آرام در پیشگاه چو سرو بلند از برش گرد ماه ز …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۰- دیدن فریدون دختران جمشید را

طلسمی که ضحاک سازیده بود سرش به آسمان برفرازیده بود فریدون ز بالا فرود آورید که آن جز به نام جهاندار دید وزان جادوان کاندر ایوان بدند همه نامور نره دیوان بدند سرانشان به گرز گران کرد پست نشست از برگاه جادوپرست نهاد از بر تخت ضحاک پای کلاه کئی جست و بگرفت جای برون آورید از شبستان اوی بتان …

بیشتر بخوانید »

بخش ۹- پیروزى فریدون بر ضحاک و دست یافتن بر گنجهاى آن

چو آمد به نزدیک اروندرود فرستاد زی رودبانان درود بران رودبان گفت پیروز شاه که کشتی برافگن هم اکنون به راه مرا با سپاهم بدان سو رسان از اینها کسی را بدین سو ممان بدان تا گذر یابم از روی آب به کشتی و زورق هم اندر شتاب نیاورد کشتی نگهبان رود نیامد بگفت فریدون فرود چنین داد پاسخ که …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸- رفتن فریدون به جنگ ضحاک

فریدون به خورشید بر برد سر کمر تنگ بستش به کین پدر برون رفت خرم به خرداد روز به نیک اختر و فال گیتی فروز سپاه انجمن شد به درگاه او به ابر اندر آمد سرگاه او به پیلان گردون کش و گاومیش سپه را همی توشه بردند پیش کیانوش و پرمایه بر دست شاه چو کهتر برادر ورا نیک …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷- داستان ضحاک با کاوه آهنگر

چنان بد که ضحاک را روز و شب به نام فریدون گشادی دو لب بران برز بالا ز بیم نشیب شده ز آفریدون دلش پر نهیب چنان بد که یک روز بر تخت عاج نهاده به سر بر ز پیروزه تاج ز هر کشوری مهتران را بخواست که در پادشاهی کند پشت راست از آن پس چنین گفت با موبدان …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶- پرسیدن فریدون نژاد خود را از مادر

چو بگذشت ازان بر فریدون دو هشت ز البرز کوه اندر آمد به دشت بر مادر آمد پژوهید و گفت که بگشای بر من نهان از نهفت بگو مر مرا تا که بودم پدر کیم من ز تخم کدامین گهر چه گویم کیم بر سر انجمن یکی دانشی داستانم بزن فرانک بدو گفت کای نامجوی بگویم ترا هر چه گفتی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۵- سیر نشدن ضحاک از جستجو

نشد سیر ضحاک از آن جست جوی شد از گاو گیتی پر از گفت‌گوی دوان مادر آمد سوی مرغزار چنین گفت با مرد زنهاردار که اندیشه‌ای در دلم ایزدی فراز آمدست از ره بخردی همی کرد باید کزین چاره نیست که فرزند و شیرین روانم یکیست ببرم پی از خاک جادوستان شوم تا سر مرز هندوستان شوم ناپدید از میان …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴- اندر زادن فریدون‏

برآمد برین روزگار دراز کشید اژدهافش به تنگی فراز خجسته فریدون ز مادر بزاد جهان را یکی دیگر آمد نهاد ببالید برسان سرو سهی همی تافت زو فر شاهنشهی جهانجوی با فر جمشید بد به کردار تابنده خورشید بود جهان را چو باران به بایستگی روان را چو دانش به شایستگی بسر بر همی گشت گردان سپهر شده رام با …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳- اندر خواب دیدن ضحاک فریدون را

چو از روزگارش چهل سال ماند نگر تا بسر برش یزدان چه راند در ایوان شاهی شبی دیر یاز به خواب اندرون بود با ارنواز چنان دید کز کاخ شاهنشهان سه جنگی پدید آمدی ناگهان دو مهتر یکی کهتر اندر میان به بالای سرو و به فر کیان کمر بستن و رفتن شاهوار بچنگ اندرون گرزهٔ گاوسار دمان پیش ضحاک …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲- درمان کردن ضحاک

چنان بد که هر شب دو مرد جوان چه کهتر چه از تخمهٔ پهلوان خورشگر ببردی به ایوان شاه همی ساختی راه درمان شاه بکشتی و مغزش بپرداختی مران اژدها را خورش ساختی دو پاکیزه از گوهر پادشا دو مرد گرانمایه و پارسا یکی نام ارمایل پاکدین دگر نام گرمایل پیشبین چنان بد که بودند روزی به هم سخن رفت …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱- ضحاک

چو ضحاک شد بر جهان شهریار برو سالیان انجمن شد هزار سراسر زمانه بدو گشت باز برآمد برین روزگار دراز نهان گشت کردار فرزانگان پراگنده شد کام دیوانگان هنر خوار شد جادویی ارجمند نهان راستی آشکارا گزند شده بر بدی دست دیوان دراز به نیکی نرفتی سخن جز به راز دو پاکیزه از خانهٔ جمشید برون آوریدند لرزان چو بید …

بیشتر بخوانید »