خانه | فردوسی | شاهنامه | پادشاهی یزدگرد

پادشاهی یزدگرد

بخش ۱۷

چو بگذشت سال ازبرم شست و پنج فزون کردم اندیشهٔ درد و رنج به تاریخ شاهان نیاز آمدم به پیش اختر دیرساز آمدم بزرگان و با دانش آزادگان نبشتند یکسر همه رایگان نشسته نظاره من از دورشان تو گفتی بدم پیش مزدورشان جز احسنت از ایشان نبد بهره‌ام بکفت اندر احسنتشان زهره‌ام سربدره‌های کهن بسته شد وزان بند روشن دلم …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۶

چو بیژن سپه را همه راست کرد به ایرانیان برکمین خواست کرد بدانست ماهوی و از قلبگاه خروشان برفت ازمیان سپاه نگه کرد بیژن درفشش بدید بدانست کو جست خواهد گزید به برسام فرمود کز قلبگاه به یکسو گذار آنک داری سپاه نباید که ماهوی سوری ز جنگ بترسد به جیحون کشد بی‌درنگ به تیزی ازو چشم خود برمدار که …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۴

کس آمد به ماهوی سوری بگفت که شاه جهان گشت با خاک جفت سکوبا و قسیس و رهبان روم همه سوگواران آن مرز و بوم برفتند با مویه برنا و پیر تن شاه بردند زان آبگیر یکی دخمه کردند او رابه باغ بلند و بزرگیش برتر ز راغ چنین گفت ماهوی بدبخت و شوم که ایران نبد پش ازین خویش …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۵

چنین تا به بیژن رسید آگهی که ماهوی بگرفت تخت مهی بهر سوی فرستاد مهر و نگین همی رام گردد برو بر زمین کنون سوی جیحون نهادست روی به پرخاش با لشکری جنگجوی بپرسید بیژن که تاجش که داد بروکرد گوینده آن کاریاد بدو گفت برسام کای شهریار چو من بردم از چاچ چندان سوار بیاوردم از مرو چندان بنه …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۳

چنین دادخوانیم بر یزدگرد وگرکینه خوانیم ازین هفت گرد اگر خود نداند همی کین و داد مرا فیلسوف ایچ پاسخ نداد وگر گفت دینی همه بسته گفت بماند همی پاسخ اندر نهفت گرهیچ گنجست ای نیک رای بیار ای و دل را به فردا مپای که گیتی همی بر تو بر بگذرد زمانه دم ما همی‌بشمرد در خوردنت چیره کن …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲

چو بشنید ماهوی بیدادگر سخنها کجا گفت او را پسر چنین گفت با آسیابان که خیز سواران ببر خون دشمن بریز چو بشنید ازو آسیابان سخن نه سردید از آن کار پیدانه بن شبانگاه نیران خرداد ماه سوی آسیابان رفت نزدیک شاه ز درگاه ماهوی چون شد برون دو دیده پر از آب دل پر ز خون سواران فرستاد ماهوی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۱

چو ماهوی دل را برآورد گرد بدانست کو نیست جز یزدگرد بدو گفت بشتاب زین انجمن هم اکنون جدا کن سرش را ز تن و گرنه هم اکنون ببرم سرت نمانم کسی زنده از گوهرت شنیدند ازو این سخن مهتران بزرگان بیدار و کنداوران همه انجمن گشت ازو پر ز خشم زبان پر ز گفتار و پر آب چشم بکی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۹

وزان جایگه برکشیدند کوس ز بست و نشاپور شد تا به طوس خبر یافت ماهوی سوری ز شاه که تا مرز طوس اندر آمد سپاه پذیره شدشت با سپاه گران همه نیزه داران جوشن وران چو پیداشد آن فرو آورند شاه درفش بزرگی و چندان سپاه پیاده شد از باره ماهوی زود بران کهتری بندگیها فزود همی‌رفت نرم از بر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۰

یکی پهلوان بود گسترده کام نژادش ز طرخان و بیژن بنام نشستش به شهر سمرقند بود بران مرز چندیش پیوند بود چو ماهوی بدبخت خودکامه شد ازو نزد بیژن یکی نامه شد که ای پهلوان زادهٔ بی‌گزند یکی رزم پیش آمدت سودمند که شاه جهان با سپاه ای درست ابا تاج و گاهست و با افسرست گرآیی سر و تاج …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸

یکی نامه بنوشت دیگر بطوس پر از خون دل و روی چون سندروس نخست آفرین کرد بر دادگر کزو دید نیرو و بخت و هنر خداوند پیروزی و فرهی خداوند دیهیم شاهنشهی پی پشه تا پر و چنگ عقاب به خشکی چو پیل و نهنگ اندر آب ز پیمان و فرمان او نگذرد دم خویش بی رای او نشمرد ز …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷

دبیر جهاندیده راپیش خواند دل آگنده بودش همه برفشاند جهاندار چون کرد آهنگ مرو به ماهوی سوری کنارنگ مرو یکی نامه بنوشت با درد و خشم پر از آرزو دل پر از آب چشم نخست آفرین کرد بر کردگار خداوند دانا و پروردگار خداوند گردنده بهرام وهور خداوند پیل و خداوند مور کند چون بخواهد ز ناچیز چیز که آموزگارش …

بیشتر بخوانید »

بخش ۵

بفرمود تابرکشیدند نای سپاه اندر آمد چو دریا ز جای برآمد یکی ابر و برشد خروش همی کر شد مردم تیزگوش سنانهای الماس در تیره گرد چو آتش پس پردهٔ لاژورد همی نیزه بر مغفر آبدار نیامد به زخم اندرون پایدار سه روز اندر آن جایگه جنگ بود سر آدمی سم اسپان به سود شد ازتشنگی دست گردان ز کار …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶

فرخ زاد هر مزد با آب چشم به اروند رود اندر آمد بخشم به کرخ اندر آمد یکی حمله برد که از نیزه داران نماند ایچ گرد هم آنگه ز بغداد بیرون شدند سوی رزم جستن به هامون شدند چو برخاست گرد نبرد از میان شکست اندر آمد به ایرانیان به فرخ زاد برگشت و شد نزد شاه پر از …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴

چو بشنید سعد آن گرانمایه مرد پذیره شدش با سپاهی چو گرد فرود آوریدندش اندر زمان بپرسید سعد از تن پهلوان هم از شاه و دستور و ز لشکرش ز سالار بیدار و ز کشورش ردا زیر پیروز بفگند و گفت که ما نیزه و تیغ داریم جفت ز دیبا نگویند مردان مرد ز رز و ز سیم و ز …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳

فرستادهٔ نیز چون برق و رعد فرستاد تازان به نزدیک سعد یکی نامه‌ای بر حریر سپید نویسنده بنوشت تابان چوشید به عنوان بر از پور هرمزد شاه جهان پهلوان رستم نیک خواه سوی سعد و قاص جوینده جنگ جهان کرده بر خویشتن تار و تنگ سرنامه گفت از جهاندار پاک بباید که باشیم با بیم و باک کزویست بر پای …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲

عمر سعد وقاس را با سپاه فرستاد تا جنگ جوید ز شاه چو آگاه شد زان سخن یزگرد ز هر سو سپاه اندر آورد گرد بفرمود تا پور هرمزد راه به پیماید و بر کشد با سپاه که رستم بدش نام و بیدار بود خردمند و گرد و جهاندار بود ستاره شمر بود و بسیار هوش به گفتارش موبد نهاده …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱

چو بگذشت زو شاه شد یزدگرد به ماه سفندار مذ روز ارد چه گفت آن سخنگوی مرد دلیر چو از گردش روز برگشت سیر که باری نزادی مرا مادرم نگشتی سپهر بلند از برم به پرگار تنگ و میان دو گوی چه گویم جز از خامشی نیست روی نه روز بزرگی نه روز نیاز نماند همی برکسی بر دراز زمانه …

بیشتر بخوانید »