خانه | فردوسی | شاهنامه | داستان سیاوش

داستان سیاوش

بخش ۲۲

چو آگاهی آمد به آزادگان بر پیر گودرز کشوادگان که طوس و فریبرز گشتند باز نیارست رفتن بر دژ فراز بیاراست پیلان و برخاست غو بیامد سپاه جهاندار نو یکی تخت زرین زبرجدنگار نهاد از بر پیل و بستند بار به گرد اندرش با درفش بنفش به پا اندرون کرده زرینه کفش جهانجوی بر تخت زرین نشست به سر برش …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۱

چو با گیو کیخسرو آمد به زم جهان چند ازو شاد و چندی دژم نوندی به هر سو برافگند گیو یکی نامه از شاه وز گیو نیو که آمد ز توران جهاندار شاد سر تخمهٔ نامور کیقباد فرستادهٔ بختیار و سوار خردمند و بینادل و دوستدار گزین کرد ازان نامداران زم بگفت آنچ بشنید از بیش و کم بدو گفت …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۰

چو از لشگر آگه شد افراسیاب برو تیره شد تابش آفتاب بزد کوس و نای و سپه برنشاند ز ایوان به کردار آتش براند دو منزل یکی کرد و آمد دوان همی تاخت برسان تیر از کمان بیاورد لشکر بران رزمگاه که آورد کلباد بد با سپاه همه مرز لشکر پراگنده دید به هر جای بر مردم افگنده دید بپرسید …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۹

سواران گزین کرد پیران هزار همه جنگجوی و همه نامدار بدیشان چنین گفت پیران که زود عنان تگاور بباید بسود شب و روز رفتن چو شیر ژیان نباید گشادن به ره بر میان که گر گیو و خسرو به ایران شوند زنان اندر ایران چه شیران شوند نماند برین بوم و بر خاک و آب وزین داغ دل گردد افراسیاب …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۸

بسا رنجها کز جهان دیده‌اند ز بهر بزرگی پسندیده‌اند سرانجام بستر جز از خاک نیست ازو بهره زهرست و تریاک نیست چو دانی که ایدر نمانی دراز به تارک چرا بر نهی تاج آز همان آز را زیر خاک آوری سرش را سر اندر مغاک آوری ترا زین جهان شادمانی بس است کجا رنج تو بهر دیگر کس است تو …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۷

چنان دید گودرز یک شب به خواب که ابری برآمد ز ایران پرآب بران ابر باران خجسته سروش به گودرز گفتی که بگشای گوش چو خواهی که یابی ز تنگی رها وزین نامور ترک نر اژدها به توران یکی نامداری نوست کجا نام آن شاه کیخسروست ز پشت سیاوش یکی شهریار هنرمند و از گوهر نامدار ازین تخمه از گوهر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۶

چو خورشید برزد سر از کوهسار بگسترد یاقوت بر جویبار تهمتن همه خواسته گرد کرد ببخشید یکسر به مردان مرد خروش آمد و نالهٔ کرنای تهمتن برانگیخت لشکر ز جای نهادند سر سوی افراسیاب همه رخ ز کین سیاوش پر آب پس آگاهی آمد به پرخاشجوی که رستم به توران در آورد روی به پیران چنین گفت کایرانیان بدی را …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۵

چو لشکر بیامد ز دشت نبرد تنان پر ز خون و سران پر ز گرد خبر شد ز ترکان به افراسیاب که بیدار بخت اندرآمد به خواب همان سرخه نامور کشته شد چنان دولت تیز برگشته شد بریده سرش را نگونسار کرد تنش را به خون غرقه بر دار کرد همه شهر ایران جگر خسته‌اند به کین سیاوش کمر بسته‌اند …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۴

چو آگاهی آمد به کاووس شاه که شد روزگار سیاوش تباه به کردار مرغان سرش را ز تن جدا کرد سالار آن انجمن ابر بی‌گناهش به خنجر به زار بریدند سر زان تن شاهوار بنالد همی بلبل از شاخ سرو چو دراج زیر گلان با تذرو همه شهر توران پر از داغ و درد به بیشه درون برگ گلنار زرد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۳

شبی قیرگون ماه پنهان شده به خواب اندرون مرغ و دام و دده چنان دید سالار پیران به خواب که شمعی برافروختی ز آفتاب سیاوش بر شمع تیغی به دست به آواز گفتی نشاید نشست کزین خواب نوشین سر آزاد کن ز فرجام گیتی یکی یاد کن که روز نوآیین و جشنی نوست شب سور آزاده کیخسروست سپهبد بلرزید در …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۱

دبیر پژوهنده را پیش خواند سخنهای آگنده را برفشاند نخست آفریننده را یاد کرد ز وام خرد جانش آزاد کرد ازان پس خرد را ستایش گرفت ابر شاه ترکان نیایش گرفت که ای شاه پیروز و به روزگار زمانه مبادا ز تو یادگار مرا خواستی شاد گشتم بدان که بادا نشست تو با موبدان و دیگر فرنگیس را خواستی به …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲

چو از سروبن دور گشت آفتاب سر شهریار اندرآمد به خواب چه خوابی که چندین زمان برگذشت نجنبیند و بیدار هرگز نگشت چو از شاه شد گاه و میدان تهی مه خورشید بادا مه سرو سهی چپ و راست هر سو بتابم همی سر و پای گیتی نیابم همی یکی بد کند نیک پیش آیدش جهان بنده و بخت خویش …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۰

نگه کرد گرسیوز نامدار سواران ترکان گزیده هزار خنیده سپاه اندرآورد گرد بشد شادمان تا سیاووش گرد سیاوش چو بشنید بسپرد راه پذیره شدش تازیان با سپاه گرفتند مر یکدگر را کنار سیاوش بپرسید از شهریار به ایوان کشیدند زان جایگاه سیاوش بیاراست جای سپاه دگر روز گرسیوز آمد پگاه بیاورد خلعت ز نزدیک شاه سیاوش بدان خلعت شهریار نگه …

بیشتر بخوانید »

بخش ۹

چو خورشید تابنده بنمود پشت هوا شد سیاه و زمین شد درشت سیاووش لشکر به جیحون کشید به مژگان همی از جگر خون کشید چو آمد به ترمذ درون بام و کوی بسان بهاران پر از رنگ و بوی چنان بد همه شهرها تا به چاچ تو گفتی عروسیست باطوق و تاج به هر منزلی ساخته خوردنی خورشهای زیبا و …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸- رفتن سیاوش سدیگر بار در شبستان‏

نشست از بر تخت باگوشوار به سر بر نهاد افسری پرنگار سیاوخش را در بر خویش خواند ز هر گونه با او سخنها براند بدو گفت گنجی بیاراست شاه کزان سان ندیدست کس تاج و گاه ز هر چیز چندان که اندازه نیست اگر بر نهی پیل باید دویست به تو داد خواهد همی دخترم نگه کن بروی و سر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷- آمدن سیاوش دو دیگر بار به شبستان‏

بدین داستان نیز شب برگذشت سپهر از بر کوه تیره بگشت نشست از بر تخت سودابه شاد ز یاقوت و زر افسری برنهاد همه دختران را بر خویش خواند بیراست و بر تخت زرین نشاند چنین گفت با هیربد ماه‌روی کز ایدر برو با سیاوش بگوی که باید که رنجه کنی پای خویش نمایی مرا سرو بالای خویش بشد هیربد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶- آمدن سیاوش به نزد سودابه‏

یکی مرد بد نام او هیربد زدوده دل و مغز و رایش ز بد که بتخانه را هیچ نگذاشتی کلید در پرده او داشتی سپهدار ایران به فرزانه گفت که چون برکشد تیغ هور از نهفت به پیش سیاوش همی رو بهوش نگر تا چه فرماید آن دار گوش به سودابه فرمود تا پیش اوی نثار آورد گوهر و مشک …

بیشتر بخوانید »

بخش ۵- دلدادگى سودابه بر سیاوش‏

برآمد برین نیز یک روزگار چنان بد که سودابهٔ پرنگار ز ناگاه روی سیاوش بدید پراندیشه گشت و دلش بردمید چنان شد که گفتی طراز نخ است وگر پیش آتش نهاده یخ است کسی را فرستاد نزدیک اوی که پنهان سیاووش را این بگوی که اندر شبستان شاه جهان نباشد شگفت ار شوی ناگهان فرستاده رفت و بدادش پیام برآشفت …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴- باز آمدن سیاوش از زابلستان‏

چو آمد به کاووس شاه آگهی که آمد سیاووش با فرهی بفرمود تا با سپه گیو و طوس برفتند با نای رویین و کوس همه نامداران شدند انجمن چو گرگین و خراد لشکرشکن پذیره برفتند یکسر ز جای به نزد سیاووش فرخنده رای چو دیدند گردان گو پور شاه خروش آمد و برگشادند راه پرستار با مجمر و بوی خوش …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳- زادن سیاوش از مادر

بسی برنیمد برین روزگار که رنگ اندر آمد به خرم بهار جدا گشت زو کودکی چون پری به چهره بسان بت آزری بگفتند با شاه کاووس کی که برخوردی از ماه فرخنده‌پی یکی بچهٔ فرخ آمد پدید کنون تخت بر ابر باید کشید جهان گشت ازان خوب پر گفت و گوی کزان گونه نشنید کس موی و روی جهاندار نامش …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲- مادر سیاوش

چنین گفت موبد که یک روز طوس بدانگه که برخاست بانگ خروس خود و گیو گودرز و چندی سوار برفتند شاد از در شهریار به نخچیر گوران به دشت دغوی ابا باز و یوزان نخچیر جوی فراوان گرفتند و انداختند علوفه چهل روزه را ساختند بدان جایگه ترک نزدیک بود زمینش ز خرگاه تاریک بود یکی بیشه پیش اندر آمد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱- داستان سیاوش‏

کنون ای سخن گوی بیدار مغز یکی داستانی بیرای نغز سخن چون برابر شود با خرد روان سراینده رامش برد کسی را که اندیشه ناخوش بود بدان ناخوشی رای اوگش بود همی خویشتن را چلیپا کند به پیش خردمند رسوا کند ولیکن نبیند کس آهوی خویش ترا روشن آید همه خوی خویش اگر داد باید که ماند بجای بیرای ازین …

بیشتر بخوانید »