خانه | فردوسی | شاهنامه (صفحه 5)

شاهنامه

بخش ۲۶

به نرسی چنین گفت یک روز شاه کز ایدر برو با نگین و کلاه خراسان ترا دادم آباد کن دل زیردستان به ما شاد کن نگر تا نباشی بجز دادگر میاویز چنگ اندرین رهگذر پدر کرد بیداد و پیچد ازان چو مردی برهنه ز باد خزان بفرمود تا خلعتش ساختند گرانمایه گنجی بپرداختند بدو گفت یزدان پناه تو باد سر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۴

چو شد ساخته کار آتشکده همان جای نوروز و جشن سده بیامد سوی آذرآبادگان خود و نامداران و آزادگان پرستندگان پیش آذر شدند همه موبدان دست بر سر شدند پرستندگان را ببخشید چیز وز آتشکده روی بنهاد تیز خرامان بیامد به شهر صطخر که شاهنشهان را بدان بود فخر پراگنده از چرم گاوان میش که بر پشت پیلان همی راند …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۳

چو شد کار توران زمین ساخته دل شاه ز اندیشه پرداخته بفرمود تا پیش او شد دبیر قلم خواست با مشک و چینی حریر به نرسی یکی نامه فرمود شاه ز پیکار ترکان و کار سپاه سر نامه کرد آفرین نهان ازین بنده بر کردگار جهان خداوند پیروزی و دستگاه خداوند بهرام و کیوان و ماه خداوند گردنده چرخ بلند …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۲

بیاسود در مرو بهرام‌گور چو آسوده شد شاه و جنگی ستور ز تیزی روانش مدارا گزید دلش رای رزم بخارا گزید به یک روز و یک شب به آموی شد ز نخچیر و بازی جهانجوی شد بیامد ز آموی یک پاس شب گذر کرد بر آب و ریگ فرب چو خورشید روی هوا کرد زرد بینداخت پیراهن لاژورد زمانه شد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۱

وزان روی بهرام بیدار بود سپه را ز دشمن نگهدار بود شب و روز کارآگهان داشتی سپه را ز دشمن نهان داشتی چو آگهی آمد به بهرامشاه که خاقان به مروست و چندان سپاه بیاورد لشکر ز آذر گشسپ همه بی‌بنه هر یکی با دو اسپ قبا جوشن و ترگ رومی کلاه شب و روز چون باد تازان به راه …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۰

برین‌گونه یک چند گیتی بخورد به رزم و به بزم و به ننگ و نبرد پس آگاهی آمد به هند و به روم به ترک و به چین و به آباد بوم که بهرام را دل به بازیست بس کسی را ز گیتی ندارد به کس طلایه نه و دیده‌بان نیز نه به مرز اندرون پهلوان نیز نه به بازی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۸

دگر هفته تنها به نخچیر شد دژم بود با ترکش و تیر شد ز خورشید تابنده شد دشت گرم سپهبد ز نخچیر برگشت نرم سوی کاخ بازارگانی رسید به هر سو نگه کرد و کس را ندید ببازارگان گفت ما را سپنج توان داد کز ما نبینی تو رنج چو بازارگانش فرود آورید مر او را یکی خوابگه برگزید همی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۹

همی بود یک چند با مهتران می روشن و جام و رامشگران بهار آمد و شد جهان چون بهشت به خاک سیه بر فلک لاله کشت همه بومها پر ز نخجیر گشت بجوی آبها چون می و شیر گشت گرازیدن گور و آهو به شخ کشیدند بر سبزه هر جای نخ همه جویباران پر از مشک دم بسان گل نارون …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۷

دگر روز چون تاج بفروخت هور جهاندار شد سوی نخچیر گور کمان را به زه بر نهاده سپاه پس لشکر اندر همی رفت شاه چنین گفت هرکو کمان را به دست بمالد گشاید به اندازه شست نباید زدن تیر جز بر سرون که از سینه پیکانش آید برون یکی پهلوان گفت کای شهریار نگه کن بدین لشکر نامدار که با …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۵

بخفت آن شب و بامداد پگاه بیامد سوی دشت نخچیرگاه همه راه و بی‌راه لشکر گذشت چنان شد که یک ماه ماند او به دشت سراپرده و خیمه‌ها ساختند ز نخچیر دشتی بپرداختند کسی را نیامد بران دشت خواب می و گوشت نخچیر و چنگ و رباب بیابان همی آتش افروختند تر و خشک هیزم بسی سوختند برفتند بسیار مردم …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۶

بفرمود تا تخت شاهنشهی به باغ بهار اندر آرد رهی به فرمان ببردند پیروزه تخت نهادند زیر گلفشان درخت می و جام بردند و رامشگران به پالیز رفتند با مهتران چنین گفت با رای‌زن شهریار که خرم به مردم بود روزگار به دخمه درون بس که تنهاشویم اگر چند با برز و بالا شویم همه بسترد مرگ دیوانها به پای …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۴

وزانجا برانگیخت شبرنگ را بدیدش یکی بیشه تنگ را دو شیر ژیان پیش آن بیشه دید کمان را به زه کرد و اندر کشید بزد تیر بر سینهٔ شیر چاک گذر کرد تا پر و پیکان به خاک بر ماده شد تیز بگشاد دست بر شیر با گردرانش ببست چنین گفت کان تیر بی‌پر بود نبد تیز پیکان او کر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۳

به هشتم بیامد به دشت شکار خود و روزبه با سواری هزار همه دشت یکسر پر از گور دید ز قربان کمان کیان برکشید دو زاغ کمان را به زه بر نهاد ز یزدان پیروزگر کرد یاد بهاران و گوران شده جفت جوی ز کشتن به روی اندر آورده روی همی پوست کند این ازآن آن ازین ز خونشان شده …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۱

دگر هفته آمد به نخچیرگاه خود و موبدان و ردان سپاه بیامد یکی سرد مهترپرست چو باد دمان با گرازی به دست بپرسید مهتر که بهرامشاه کجا باشد اندر میان سپاه بدو گفت هرکس که تو شاه را چه جویی نگویی به ما راه را چنین داد پاسخ که تا روی شاه نبینم نگویم سخن با سپاه بدو گفت موبد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲

به روز سدیگر برون رفت شاه ابا لشکر و ساز نخچیرگاه بزرگان ایران ز بهر شکار به درگاه رفتند سیصد سوار ابا هر سواری پرستنده سی ز ترک و ز رومی و از پارسی پرستنده سیصد ز ایوان شاه برفتند با ساز نخچیرگاه ز دیبا بیاراسته صد شتر رکابش همه زر و پالانش در ده اشتر نشستنگه شاه را به …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۰

دگر هفته با موبدان و ردان به نخچیر شد شهریار جهان چنان بد که ماهی به نخچیرگاه همی بود میخواره و با سپاه ز نخچیر کوه و ز نخچیر دشت گرفتن ز اندازه اندر گذشت سوی شهر شد شاددل با سپاه شب آمد به ره گشت گیتی سیاه برزگان لشکر همی راندند سخنهای شاهنشهان خواندند یکی آتشی دید رخشان ز …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸

برین‌گونه بگذشت سالی تمام همی داشتی هرکسی می حرام همان شه چو مجلس بیاراستی همان نامهٔ باستان خواستی چنین بود تا کودکی کفشگر زنی خواست با چیز و نام و گهر نبودش دران کار افزار سخت همی زار بگریست مامش ز بخت همانا نهان داشت لختی نبید پسر را بدان خانه اندر کشید به پور جوان گفت کاین هفت جام …

بیشتر بخوانید »

بخش ۹

بیامد سوم روز شبگیر شاه سوی دشت نخچیرگه با سپاه به دست چپش هرمز کدخدای سوی راستش موبد پاک‌رای برو داستانها همی خواندند ز جم و فریدون سخن راندند سگ و یوز در پیش و شاهین و باز همی تا به سر برد روز دراز چو خورشید تابان به گنبد رسید به جایی پی گور و آهو ندید چو خورشید …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷

چو بنشست می خواست از بامداد بزرگان لشکر برفتند شاد بیامد هم‌انگه یکی مرد مه ورا میوه آورد چندی ز ده شتربارها نار و سیب و بهی ز گل دسته‌ها کرده شاهنشهی جهاندار چون دید بنواختش میان یلان پایگه ساختش همین مه که با میوه و بوی بود ورا پهلوی نام کبروی بود به روی جهاندار جام نبید دو من …

بیشتر بخوانید »

بخش ۵

برفت و بیامد به ایوان خویش همه شب همی ساخت درمان خویش پراندیشه آن شب به ایوان بخفت بخندید و آن راز با کس نگفت به شبگیر چون تاج بر سر نهاد سپه را سراسر همه بار داد بفرمود تا لنبک آبکش بشد پیش او دست کرده به کش ببردند ز ایوان به راهام را جهود بداندیش و بدکام را …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶

چو یوز شکاری به کار آمدش بجنبید و رای شکار آمدش یکی باره‌ای تیزرو بر نشست به هامون خرامید بازی به دست یکی بیشه پیش آمدش پردرخت نشستنگه مردم نیک‌بخت بسان بهشتی یکی سبز جای ندید اندرو مردم و چارپای چنین گفت کاین جای شیران بود همان رزمگاه دلیران بود کمان را به زه کرد مرد دلیر پدید آمد اندر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴

ز پیش سواران چو ره برگرفت سوی خان بی‌بر به راهام تفت بزد در بگفتا که بی‌شهریار بماندم چو او بازماند از شکار شب آمد ندانم همی راه را نیابم همی لشکر و شاه را گر امشب بدین خانه یابم سپنج نباشد کسی را ز من هیچ رنج به پیش به راهام شد پیشکار بگفت آنچ بشنید ازان نامدار به …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳

چنان بد که روزی به نخچیر شیر همی رفت با چند گرد دلیر بشد پیر مردی عصایی به دست بدو گفت کای شاه یزدان‌پرست به راهام مردیست پرسیم و زر جهودی فریبنده و بدگهر به آزادگی لنبک آبکش به آرایش خوان و گفتار خوش بپرسید زان کهتران کاین کیند به گفتار این پیر سر بر چیند چنین گفت با او …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲

دگر روز چون بردمید آفتاب ببالید کوه و بپالود خواب به نزدیک منذر شدند این گروه که بهرام شه بود زیشان ستوه که خواهشگری کن به نزدیک شاه ز کردار ما تا ببخشد گناه که چونان بدیم از بد یزدگرد که خون در تن نامداران فسرد ز بس زشت گفتار و کردار اوی ز بیدادی و درد و آزار اوی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱

چو بر تخت بنشست بهرام گور برو آفرین کرد بهرام و هور پرستش گرفت آفریننده را جهاندار و بیدار و بیننده را خداوند پیروزی و برتری خداوند افزونی و کمتری خداوند داد و خداوند رای کزویست گیتی سراسر به پای ازان پس چنین گفت کاین تاج و تخت ازو یافتم کافریدست بخت بدو هستم امید و هم زو هراس وزو …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۷

چو بهرام و خسرو به هامون شدند بر شیر با دل پر از خون شدند چو خسرو بدید آن دو شیر ژیان نهاده یکی افسر اندر میان بدان موبدان گفت تاج از نخست مر آن را سزاتر که شاهی بجست و دیگر که من پیرم و او جوان به چنگال شیر ژیان ناتوان بران بد که او پیش‌دستی کند به …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۶

گذشت آن شب و بامداد پگاه بیامد نشست از بر گاه شاه فرستاد و ایرانیان را بخواند ز روز گذشته فراوان براند به آواز گفتند پس موبدان که هستی تو داناتر از بخردان به شاهنشهی در چه پیش آوری چو گیری بلندی و کنداوری چه پیش آری از داد و از راستی کزان گم شود کژی و کاستی چنین داد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۵

چنین گفت بهرام کای مهتران جهاندیده و کارکرده سران همه راست گفتید و زین بترست پدر را نکوهش کنم در خورست ازین چاشنی هست نزدیک من کزان تیره شد رای تاریک من چو ایوان او بود زندان من چو بخشایش آورد یزدان من رهانید طینوشم از دست اوی بشد خسته کام من از شست اوی ازان کرده‌ام دست منذر پناه …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۳

خود و شاه بهرام با رای‌زن نشستند و گفتند بی‌انجمن سخنشان بران راست شد کز یمن به ایران خرامند با انجمن گزین کرد از تازیان سی هزار همه نیزه‌داران خنجرگزار به دینارشان یکسر آباد کرد سر نامداران پر از باد کرد چو آگاهی این به ایران رسید جوانوی نزد دلیران رسید بزرگان ازان کار غمگین شدند بر آذر پاک برزین …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۴

چنین گفت بهرام کای مهتران جهاندیده و سالخورده سران پدر بر پدر پادشاهی مراست چرا بخشش اکنون برای شماست به آواز گفتند ایرانیان که ما را شکیبا مکن بر زیان نخواهیم یکسر به شاهی ترا بر و بوم ما را سپاهی ترا کزین تخمه پرداغ و دودیم و درد شب و روز با پیچش و باد سرد چنین گفت بهرام …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲

چو ایرانیان آگهی یافتند یکایک سوی چاره بشتافتند چو گشتند زان رنج یکسر ستوه نشستند یک با دگر همگروه که این کار ز اندازه اندر گذشت ز روم و ز هند و سواران دشت یکی چاره باید کنون ساختن دل و جان ازین کار پرداختن بجستند موبد فرستاده‌ای سخن‌گوی و بینادل آزاده‌ای کجا نام آن گو جوانوی بود دبیری بزرگ …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۰

چو در دخمه شد شهریار جهان ز ایران برفتند گریان مهان کنارنگ با موبد و پهلوان هشیوار دستور روشن‌روان همه پاک در پارس گرد آمدند بر دخمه یزدگرد آمدند چو گستهم کو پیل کشتی بر اسپ دگر قارن گرد پور گشسپ چو میلاد و چون پارس مرزبان چو پیروز اسپ‌افگن از گرزبان دگر هرک بودند ز ایران مهان بزرگان و …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۱

پس آگاهی آمد به بهرام گور که از چرخ شد تخت را آب شور پدرت آن سرافراز شاهان بمرد به مرد و همه نام شاهی ببرد یکی مرد بر گاه بنشاندند به شاهی همی خسروش خواندند بخوردند سوگند یکسر سپاه کزان تخمه هرگز نخواهیم شاه که بهرام فرزند او همچو اوست از آب پدر یافت او مغز و پوست چو …

بیشتر بخوانید »

بخش ۹

بدو گفت موبد که ای شهریار بگشتی تو از راه پروردگار تو گفتی که بگریزم از چنگ مرگ چو باد خزان آمد از شاخ برگ ترا چاره اینست کز راه شهد سوی چشمهٔ سو گرایی به مهد نیایش کنی پیش یزدان پاک بگردی به زاری بران گرم خاک بگویی که من بندهٔ ناتوان زده دام سوگند پیش روان کنون آمدم …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷

چنان بد که یک روز در بزمگاه همی بود بر پای در پیش شاه چو شد تیره بر پای خواب آمدش هم از ایستادن شتاب آمدش پدر چون بدیدش بهم برده چشم به تندی یکی بانگ برزد به خشم به دژخیم فرمود کو را ببر کزین پس نبیند کلاه و کمر بدو خانه زندان کن و بازگرد نزیبد برو گاه …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸

وزان پس غم و شادی یزدگرد چنان گشت بر پور چون باد ارد برین نیز چندی زمان برگذشت به ایران پدر پور فرخ به دشت ز شاهی پراندیشه شد یزدگرد ز هر کشوری موبدان کرد گرد به اخترشناسان بفرمود شاه که تا کردهر یک به اختر نگاه که تا کی بود در جهان مرگ اوی کجا تیره گردد سر و …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶

پدر آرزو کرد بهرام را چه بهرام خورشید خودکام را به منذر چنین گفت بهرام شیر که هرچند مانیم نزد تو دیر همان آرزوی پدر خیزدم چو ایمن شوم در برانگیزدم برآرست منذر چو بایست کار ز شهر یمن هدیهٔ شهریار ز اسپان تازی به زرین ستام ز چیزی که پرمایه بردند نام ز برد یمانی و تیغ یمن گر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۵

دگر هفته با لشکری سرفراز به نخچیرگه رفت با یوز و باز برابر ز کوهی یکی شیر دید کجا پشت گوری همی بر درید برآورد زاغ سیه را بزه به تندی به شست سه‌پر زد گره دل گور بردوخت با پشت شیر پر از خون هژبر از بر و گور زیر چو او گور و شیر دلاور بکشت به ایوان …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴

جز از گوی و میدان نبودیش کار گهی زخم چوگان و گاهی شکار چنان بد که یک روز بی‌انجمن به نخچیرگه رفت با چنگ زن کجا نام آن رومی آزاده بود که رنگ رخانش به می داده بود به پشت هیون چمان برنشست ابا سرو آزاده چنگی به دست دلارام او بود و هم کام اوی همیشه به لب داشتی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳

چو بشنید زو این سخن یزدگرد روان و خرد را برآورد گرد نگه کرد از آغاز فرجام را بدو داد پرمایه بهرام را بفرمود تا خلعتش ساختند سرش را به گردون برافراختند تنش را به خلعت بیاراستند ز در اسپ شاه یمن خواستند ز ایوان شاه جهان تا به دشت همی اشتر و اسپ و هودج گذشت پرستنده و دایهٔ …

بیشتر بخوانید »