خانه | فردوسی | شاهنامه (صفحه 4)

شاهنامه

بخش ۲ – آغاز داستان

یکی پیر بد مرزبان هری پسندیده و دیده ازهر دی جهاندیده‌ای نام او بود ماخ سخن‌دان و با فر و با یال و شاخ بپرسیدمش تا چه داری بیاد ز هرمز که بنشست بر تخت داد چنین گفت پیرخراسان که شاه چو بنشست بر نامور پیشگاه نخست آفرین کرد بر کردگار توانا و داننده روزگار دگر گفت ما تخت نامی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲ – وفات یافتن قیصر روم و رزم کسری

چنین گوید از نامهٔ باستان ز گفتار آن دانشی راستان که آگاهی آمد به آباد بوم بنزد جهاندار کسری ز روم که تو زنده بادی که قیصر بمرد زمان و زمین دیگری را سپرد پراندیشه شد جان کسری ز مرگ شد آن لعل رخساره چون زرد برگ گزین کرد ز ایران فرستاده‌ای جهاندیده و راد آزاده‌ای فرستاد نزدیک فرزند اوی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۰ – نامه کسری به هرمزد

شنیدم کجا کسری شهریار به هرمز یکی نامه کرد استوار ز شاه جهاندار خورشید دهر مهست و سرافراز و گیرنده شهر جهاندار بیدار و نیکو کنش فشاننده گنج بی سرزنش فزاینده نام و تخت قباد گراینه تاج و شمشیر و داد که با فر و برزست و فرهنگ و نام ز تاج بزرگی رسیده بکام سوی پاک هرمزد فرزند ما …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۱ – سخن پرسیدن موبد ازکسری

یکی پیر بد پهلوانی سخن به گفتار و کردار گشته کهن چنین گوید از دفتر پهلوان که پرسید موبد ز نوشین‌روان که آن چیست کز کردگار جهان بخواهد پرستنده اندر نهان بدان آرزو نیز پاسخ دهد بدان پاسخش بخت فرخ نهد یکی دست برداشته به آسمان همی‌خواهد از کردگار جهان نیابد بخواهش همه آرزو دوچشمش پر از آب و پر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۹ – داستان کسری با بوزرجمهر

چنان بد که کسری بدان روزگار برفت از مداین ز بهر شکار همی‌تاخت با غرم و آهو به دشت پراگند شد غرم و او مانده گشت ز هامون بر مرغزاری رسید درخت و گیا دید و هم سایه دید همی‌راند با شاه بوزرجمهر ز بهر پرستش هم از بهر مهر فرود آمد از بارگی شاه نرم بدان تاکند برگیا چشم …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸ – داستان کلیله ودمنه

نگه کن که شادان برزین چه گفت بدانگه که بگشاد راز ازنهفت بدرگه شهنشاه نوشین روان که نامش بماناد تا جاودان زهردانشی موبدی خواستی که درگه بدیشان بیاراستی پزشک سخنگوی وکنداوران بزرگان وکارآزموده سران ابرهردری نامور مهتری کجا هرسری رابدی افسری پزشک سراینده برزوی بود بنیرو رسیده سخنگوی بود زهردانشی داشتی بهره‌ای بهربهره‌ای درجهان شهره‌ای چنان بد که روزی بهنگام …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷ – داستان طلخند و گو

چنین گفت شاهوی بیداردل که ای پیر دانای و بسیار دل ایا مرد فرزانه و تیز ویر ز شاهوی پیر این سخن یادگیر که درهند مردی سرافراز بود که با لشکر و خیل و با ساز بود خنیده بهر جای جمهور نام به مردی بهر جای گسترده گام چنان پادشا گشته برهندوان خردمند و بیدار و روشن‌روان ورا بود کشمیر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۵ – رزم خاقان چین با هیتالیان

چنین گفت پرمایه دهقان پیر سخن هرچ زو بشنوی یادگیر که از نامداران با فر و داد ز مردان جنگی به فر ونژاد چوخاقان چینی نبود از مهان گذشته ز کسری بگرد جهان همان تا لب رود جیحون ز چین برو خواندندی بداد آفرین سپهدار با لشکر و گنج و تاج بگلزریون بودزان روی چاج سخنهای کسری به گرد جهان …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶ – داستان درنهادن شطرنج

چنین گفت موبد که یک روز شاه به دیبای رومی بیاراست گاه بیاویخت تاج از بر تخت عاج همه جای عاج و همه جای تاج همه کاخ پر موبد و مرزبان ز بلخ و ز بامین و ز کرزبان چنین آگهی یافت شاه جهان ز گفتار بیدار کارآگهان که آمد فرستادهٔ شاه هند ابا پیل و چتر و سواران سند …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴ – داستان مهبود با زروان

چنین گفت موبد که بر تخت عاج چو کسری کسی نیز ننهاد تاج به بزم و برزم و به پرهیز وداد چنو کس ندارد ز شاهان به یاد ز دانندگان دانش آموختی دلش را بدانش برافروختی خور وخواب با موبدان داشتی همی سر به دانش برافراشتی برو چون روا شد به چیزی سخن تو ز آموختن هیچ سستی مکن نباید …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲ – داستان نوش‌زاد با کسری

اگر شاه دیدی وگر زیردست وگر پاکدل مرد یزدان‌پرست چنان دان که چاره نباشد ز جفت ز پوشیدن و خورد و جای نهفت اگر پارسا باشد و رای‌زن یکی گنج باشد براگنده زن بویژه که باشد به بالا بلند فروهشته تا پای مشکین کمند خردمند و هشیار و با رای و شرم سخن گفتنش خوب و آوای نرم برین سان …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳ – داستان بوزرجمهر

نگر خواب را بیهده نشمری یکی بهره دانی ز پیغمبری به ویژه که شاه جهان بیندش روان درخشنده بگزیندش ستاره زند رای با چرخ و ماه سخنها پراگنده کرده به راه روانهای روشن ببیند به خواب همه بودنیها چوآتش برآب شبی خفته بد شاه نوشین روان خردمند و بیدار و دولت جوان چنان دید درخواب کز پیش تخت برستی یکی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱ – آغاز داستان

چو کسری نشست از بر تخت عاج به سر برنهاد آن دل‌افروز تاج بزرگان گیتی شدند انجمن چو بنشست سالار با رای‌زن سر نامداران زبان برگشاد ز دادار نیکی دهش کرد یاد چنین گفت کز کردگار سپهر دل ما پر از آفرین باد و مهر کزویست نیک و بدویست کام ازو مستمندیم وزو شادکام ازویست فرمان و زویست مهر به …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱ – پادشاهی قباد چهل و سه سال بود

چو بر تخت بنشست فرخ قباد کلاه بزرگی به سر برنهاد سوی طیسفون شد ز شهر صطخر که آزادگان را بدو بود فخر چو بر تخت پیروز بنشست گفت که از من مدارید چیزی نهفت شما را سوی من گشادست راه به روز سپید و شبان سیاه بزرگ آنکسی کو به گفتار راست زبان را بیاراست و کژی نخواست چو …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲ – داستان مزدک با قباد

بیامد یکی مرد مزدک بنام سخنگوی با دانش و رای و کام گرانمایه مردی و دانش فروش قباد دلاور بدو داد گوش به نزد جهاندار دستور گشت نگهبان آن گنج و گنجور گشت ز خشکی خورش تنگ شد در جهان میان کهان و میان مهان ز روی هوا ابر شد ناپدید به ایران کسی برف و باران ندید مهان جهان …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴ – پادشاهی بلاش پیروز چهار سال بود

چو بنشست با سوگ ماهی بلاش سرش پر ز گرد و رخش پرخراش سپاه آمد و موبد موبدان هر آنکس که بود از رد و بخردان فراوان بگفتند با او ز پند سخنها که بودی ورا سودمند بران تخت شاهیش بنشاندند بسی زر و گوهر برافشاندند چو بنشست بر گاه گفت ای ردان بجویید رای و دل بخردان شما را …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲ – پادشاهی هرمز یک سال بود

چو هرمز برآمد به تخت پدر به سر برنهاد آن کیی تاج زر چو پیروز را ویژه گفتی ز خشم همی آب رشک اندر آمد به چشم سوی شاه هیتال شد ناگهان ابا لشکر و گنج و چندی مهان چغانی شهی بد فغانیش نام جهانجوی با لشکر و گنج و کام فغانیش را گفت کای نیک‌خواه دو فرزند بودیم زیبای …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳ – پادشاهی پیروز بیست و هفت سال بود

بیامد بتخت کیی برنشست چنان چون بود شاه یزدان‌پرست نخستین چنین گفت با مهتران که ای پرهنر پاکدل سروران همی‌خواهم از داور بی‌نیاز که باشد مرا زندگانی دراز که که را به که دارم و مه به مه فراوان خرد باشدم روز به سر مردمی بردباری بود سبک سر همیشه بخواری بود ستون خرد داد و بخشایشست در بخشش او …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱ – پادشاهی یزدگرد هجده سال بود

چو شد پادشا بر جهان یزدگرد سپاه پراگنده را کرد گرد نشستند با موبدان و ردان بزرگان و سالاروش بخردان جهانجوی بر تخت زرین نشست در رنج و دست بدی را ببست نخستین چنین گفت کن کز گناه برآسود شد ایمن از کینه‌خواه هر آنکس که دل تیره دارد ز رشک مر آن درد را دور باشد پزشک که رشک …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴۵

ازان پس به هرسو یکی نامه کرد به جایی که درویش بد جامه کرد بپرسید هرجا که بی‌رنج کیست به هرجای درویش و بی‌گنج کیست ز کار جهان یکسر آگه کنید دلم را سوی روشنی ره کنید بیامدش پاسخ ز هر کشوری ز هر نامداری و هر مهتری که آباد بینیم روی زمین به هرجای پیوسته شد آفرین مگر مرد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴۶

برین سان همی خورد شست و سه سال کس اندر زمانه نبودش همال سر سال در پیش او شد دبیر خردمند موبد که بودش وزیر که شد گنج شاه بزرگان تهی کنون آمدم تا چه فرمان دهی هرانکس که دارد روانش خرد به مال کسان از بنه ننگرد چنین پاسخ آورد این خود مساز که هستیم زین ساختن بی‌نیاز جهان …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴۴

چو باز آمد از راه بهرامشاه به آرام بنشست بر پیش‌گاه ز مرگ و ز روز بد اندیشه کرد دلش گشت پر درد و رخساره زرد بفرمود تا پیش او شد دبیر سرافراز موبد که بودش وزیر همی خواست تا گنجها بنگرد زر و گوهر و جامه‌ها بشمرد که بااو ستاره‌شمر گفته بود ز گفتار ایشان برآشفته بود که باشد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴۳

بیامد ز میدان چو تیر از کمان بر دختر خویش رفت آن زمان قلم خواست از ترک و قرطاس خواست ز مشک سیه سوده انقاس خواست سر عهد کرد آفرین از نخست بران کو جهان از نژندی بشست بگسترد هم پاکی و راستی سوی دیو شد کژی و کاستی سپینود را جفت بهرامشاه سپردم بدین نامور پیشگاه شهنشاه تا جاودان …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴۲

پس آگاه شد شنگل از کار شاه ز دختر که شد شاه را پیش‌گاه به دیدار ایران بدش آرزوی بر دختر شاه آزاده‌خوی فرستاد هندی فرستاده‌ای سخن‌گوی مردی و آزاده‌ای یکی عهد نو خواست از شهریار که دارد به خان اندرون یادگار به نوی جهاندار عهدی نوشت چو خورشید تابان به باغ بهشت یکی پهلوی نامه از خط شاه فرستاده …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴۱

چو آگاهی آمد به ایران که شاه بیامد ز قنوج خود با سپاه ببستند آذین به راه و به شهر همی هرکس از کار برداشت بهر درم ریختند از کران تا کران هم از مشک و دینار و هم زعفران چو آگاه شد پور او یزدگرد سپاه پراگنده را کرد گرد چو نرسی و چون موبد موبدان پذیره شدندش همه …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴۰

سواری ز قنوج تازان برفت به آگاهی رفتن شاه تفت که برزوی و ایرانیان رفته‌اند همان دختر شاه را برده‌اند شنید این سخن شنگل از نیک‌خواه چو آتش بیامد ز نخچیرگاه همه لشکر خویش را برنشاند پس شاه بهرام لشکر براند بدین‌گونه تا پیش دریا رسید سپینود و بهرام یل را بدید غمی گشت و بگذاشت دریا به خشم ازان …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۹

چو بهرام با دخت شنگل بساخت زن او همی شاه گیتی شناخت شب و روز گریان بد از مهر اوی نهاده دو چشم اندران چهر اوی چو از مهرشان شنگل آگاه شد ز بدها گمانیش کوتاه شد نشستند یک روز شادان بهم همی رفت هرگونه از بیش و کم سپینود را گفت بهرامشاه که دانم که هستی مرا نیک‌خواه یکی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۷

همان شاه شنگل دلی پر ز درد همی داشت از کار او روی زرد شب آمد بیاورد فرزانه را همان مردم خویش و بیگانه را چنین گفت کاین مرد بهرامشاه بدین زور و این شاخ و این دستگاه نباشد همی ایدر از هیچ روی ز هرگونه آمیختم رنگ و بوی گر از نزد ما او به ایران شود به نزدیک …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۸

چو زین آگهی شد به فغفور چین که با فر مردی ز ایران زمین به نزدیک شنگل فرستاده بود همانا ز ایران تهم‌زاده بود بدو داد شنگل یکی دخترش که بر ماه ساید همی افسرش یکی نامه نزدیک بهرامشاه نوشت آن جهاندار با دستگاه به عنوان بر از شهریار جهان سر نامداران و شاه مهان به نزد فرستادهٔ پارسی که …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۶

یکی اژدها بود بر خشک و آب به دریا بدی گاه بر آفتاب همی درکشیدی به دم ژنده پیل وزو خاستی موج دریای نیل چنین گفت شنگل به یاران خویش بدان تیزهش رازداران خویش که من زین فرستادهٔ شیرمرد گهی شادمانم گهی پر ز درد مرا پشت بودی گر ایدر بدی به قنوج بر کشوری سر بدی گر از نزد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۴

ز بهرام شنگل شد اندرگمان که این فر و این برز و تیر و کمان نماند همی این فرستاده را نه هندی نه ترکی نه آزاده را اگر خویش شاهست گر مهترست برادرش خوانم هم اندر خورست بخندید و بهرام را گفت شاه که ای پرهنر با گهر پیشگاه برادر توی شاه را بی‌گمان بدین بخشش و زور و تیر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۵

یکی کرگ بود اندران شهر شاه ز بالای او بسته بر باد راه ازان بیشه بگریختی شیر نر هم از آسمان کرگس تیرپر یکایک همه هند زو پر خروش از آواز او کر شدی تیز گوش به بهرام گفت ای پسندیده مرد برآید به دست تو این کارکرد به نزدیک آن کرگ باید شدن همه چرم او را به تیر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۳

چو بشنید شنگل به بهرام گفت که رای تو با مردمی نیست جفت زمانی فرودآی و بگشای بند چه گویی سخن‌های ناسودمند یکی خرم ایوان بپرداختند همه هرچ بایست برساختند بیاسود بهرام تا نیم‌روز چو بر اوج شد تاج گیتی فروز چو در پیش شنگل نهادند خوان یکی را بفرمود کو را بخوان کز ایران فرستادهٔ خسروپرست سخن‌گوی و هم …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۱

چو بنهاد بر نامه‌بر مهر شاه برآراست بر ساز نخچیرگاه به لشکر ز کارش کس آگه نبود جز از نامدارانش همره نبود بیامد بدین‌سان به هندوستان گذشت از بر آب جادوستان چو نزدیک ایوان شنگل رسید در پرده و بارگاهش بدید برآورده‌ای بود سر در هوا بدربر فراوان سلیح و نوا سواران و پیلان بدربر به پای خروشیدن زنگ با …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۲

چو بشنید شد نامه را خواستار شگفتی بماند اندران نامدار چو آن نامه برخواند مرد دبیر رخ تاجور گشت همچون زریر بدو گفت کای مرد چیره‌سخن به گفتار مشتاب و تندی مکن بزرگی نماید همی شاه تو چنان هم نماید همی راه تو کسی باژ خواهد ز هندوستان نباشم ز گوینده همداستان به لشکر همی گوید این گر به گنج …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۰

وزیر خردمند بر پای خاست چنین گفت کی خسرو داد و راست جهان از بداندیش بی بیم گشت وزین مرزها رنج و سختی گذشت مگر نامور شنگل از هندوان که از داد پیچیده دارد روان ز هندوستان تا در مرز چین ز دزدان پرآشوب دارد زمین به ایران همی دست یازد به بد بدین داستان کارسازی سزد تو شاهی و …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۸

چو خورشید بر چرخ بنمود دست شهنشاه بر تخت زرین نشست فرستادهٔ قیصر آمد به در خرد یافته موبد پرگهر به پیش شهنشاه رفتند شاد سخنها ز هرگونه کردند یاد فرستاده را موبد شاه گفت که ای مرد هشیار بی‌یار و جفت ز گیتی زیانکارتر کار چیست که بر کردهٔ او بباید گریست چه دانی تو اندر جهان سودمند که …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۹

چو از کار رومی بپردخت شاه دلش گشت پیچان ز کار سپاه بفرمود تا موبد رای‌زن بشد با یکی نامدار انجمن ببخشید روی زمین سربسر ابر پهلوانان پرخاشخر درم داد و اسپ و نگین و کلاه گرانمایه را کشور و تاج و گاه پر از راستی کرد یکسر جهان وزو شادمانه کهان و مهان هرانکس که بیداد بد دور کرد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۷

سپهبد فرستاده را پیش خواند بران نامور پیشگاهش نشاند چو بشنید بیدار شاه جهان فرستاده را خواند پیش مهان بیامد جهاندیده دانای پیر سخن‌گوی و بادانش و یادگیر به کش کرده دست و سرافگنده پست بر تخت شاهی به زانو نشست بپرسید بهرام و بنواختش بر تخت پیروزه بنشاختش بدو گفت کایدر بماندی تو دیر ز دیدار این مرز ناگشته …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۵

سیوم روز بزم ردان ساختند نویسنده را پیش بنشاختند به می خوردن اندر چو بگشاد چهر یکی نامه بنوشت شادان به مهر سر نامه کرد آفرین از نخست بران کو روان را به شادی بشست خرد بر دل خویش پیرایه کرد به رنج تن از مردمی مایه کرد همه نیکویها ز یزدان شناخت خرد جست و با مرد دانا بساخت …

بیشتر بخوانید »