خانه | فردوسی | شاهنامه (صفحه 3)

شاهنامه

بخش ۳۹

کنون داستانهای دیرینه گوی سخنهای بهرام چوبینه گوی که چون او سوی شهر ترکان رسید به نزد دلیر و بزرگان رسید ز گردان بیدار دل ده هزار پذیره شدندش گزیده سوار پسر با برادرش پیش اندرون ابا هر یکی موبدی رهنمون چو آمد بر تخت خاقان فراز برو آفرین کرد و بردش نماز چو خاقان ورا دید برپای جست ببوسید …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۷

بخراد برزین بفرمود شاه که رو عرض گه ساز ودیوان بخواه همه لشکر رومیان عرض کن هر آنکس که هستند نوگر کهن درمشان بده رومیان را زگنج بدادن نباید که بینند رنج کسی کو به خلعت سزاوار بود کجا روز جنگ از در کار بود بفرمود تا خلعت آراستند ز در اسپ پرمایگان خواستند نیاطوس را داد چندان گهر چه …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۸

مرا سال بگذشت برشست و پنج نه نیکو بود گر بیازم به گنج مگر بهره بر گیرم از پند خویش بر اندیشم از مرگ فرزند خویش مرا بود نوبت برفت آن جوان ز دردش منم چون تن بی‌روان شتابم همی تا مگر یابمش چویابم به بیغاره بشتابمش که نوبت مرا به بی‌کام من چرا رفتی و بردی آرام من ز …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۶

دگر روز خسرو بیاراست گاه به سر برنهاد آن کیانی کلاه نهادند در گلشن سور خوان چنین گفت پس رومیان را بخوان بیامد نیاطوس با رومیان نشستند با فیلسوفان بخوان چو خسرو فرود آمد از تخت بار ابا جامهٔ روم گوهر نگار خرامید خندان و برخوان نشست بشد نیز بند وی برسم بدست جهاندار بگرفت و از نهان به زمزم …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۵

ازین سوی خسرو بران رزمگاه بیامد که بهرام بد با سپاه همه رزمگاهش به تاراج داد سپه را همه بدره و تاج داد یکی بارهٔ تیز رو برنشست میان را ز بهر پرستش ببست به پیش اندر آمد یکی خارستان پیاده ببود اندران کارستان به غلتید در پیش یزدان به خاک همی‌گفت کای داور داد و پاک پی دشمن از …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۴

چو خورشید روشن بیاراست گاه طلایه بیامد ز نزدیک شاه به پرده سرای اندرون کس ندید همان خیمه بر پای بر بس ندید طلایه بیامد بگفت این به شاه دل شاه شد تنگ زان رزمخواه گزین کرد زان جنگیان سه هزار زره دار و برگستوان ور سوار به نستود فرمود تا برنشست میان یلی تاختن را ببست همی‌راند نستود دل …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۲

چو بر زد ز دریا درفش سپید ستاره شد از تیرگی ناامید تبیره زنان از دو پرده سرای برفتند با پیل و باکرنای خروش آمد و نالهٔ گاودم هم از کوههٔ پیل رویینه خم تو گفتی بجنبد همی دشت وراغ شده روی خورشید چون پر زاغ چو ایرانیان برکشیدند صف همه نیزه و تیغ هندی بکف زمین سر به سر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۳

هم آنگه ز کوه اندر آمد سپاه جهان شد ز گرد سواران سیاه وزان روی بهرام لشکر براند به روز اندرون روشنایی نماند همی‌گفت هرکس که راند سپاه خرد باید و مردی و دستگاه دلیران که دیدند خشت مرا همان پهلوانی سرشت مرا مرا برگزیدند بر خسروان به خاک افگنم نام نوشین روان ز لشکر بر شاه شد خیره خیر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۱

چوخورشید برزد سراز تیره کوه خروشی برآمد زهر دو گروه که گفتی زمین گشت گردان سپهر گر از تیغها تیره شد روی مهر بیاراسته میمن و میسره زمین کوه گشت آهنین یکسره از آواز اسپان و بانگ سپاه بیابان همی‌جست بر کوه راه چو بهرام جنگی بدان بنگرید یکی خنجر آبگون برکشید نیامد به دل‌ش اندرون ترس وبیم دل شیر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۰

بیامد به نزدیک چوبینه مرد شنیده سخنها همه یادکرد چو مرد جهانجوی نامه بخواند هوارا بخواند وخرد را براند ازان نامه‌ها ساز رفتن گرفت بماندند ایرانیان درشگفت برفتند پیران به نزدیک اوی چودیدند کردار تاریک اوی همی‌گفت هرکس کز ایدر مرو زرفتن کهن گردد این روز نو اگر خسرو آید به ایران زمین نبینی مگر گرز و شمشیر کین برین …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۹

چوآمد به بهرام زین آگهی که تازه شد آن فر شاهنشهی همانگه ز لشکر یکی نامجوی نگه کرد با دانش و آب روی کجا نام او بود دانا پناه که بهرام را او بدی نیک خواه دبیر سرافراز را پیش خواند سخنهای بایسته چندی براند بفرمود تا نامه‌های بزرگ نویسد بران مهتران سترگ بگستهم و گردوی و بندوی گرد که …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۷

وزان پس چو دانست کامد سپاه جهان شد ز گرد سواران سیاه گزین کرد زان رومیان صدهزار همه نامدار ازدرکارزار سلیح و درم خواست واسپان جنگ سرآمد برو روزگار درنگ یکی دخترش بود مریم بنام خردمند و با سنگ و با رای وکام بخسرو فرستاد به آیین دین همی‌خواست ازکردگار آفرین بپذرفت دخترش گستهم گرد به آیین نیکو بخسرو سپرد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۸

بهشتم بیاراست خورشید چهر سپه را بکردار گردان سپهر ز درگاه برخاست آوای کوس هواشد زگرد سپاه آبنوس سپاهی گزین کرد زآزادگان بیام سوی آذرابادگان دو هفته برآمد بفرمان شاه بلشکر گه آمد دمادم سپاه سرا پردهٔ شاه بردشت دوک چنان لشکری گشن وراهی سه دوک نیاطوس را داد لشکر همه بدو گفت مهتر تویی بررمه وزان جایگه با سواران …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۶

بدو گفت قیصر که جاوید زی که دستور شاهنشهان را سزی یکی خانه دارم در ایوان شگفت کزین برتو را ندازه نتوان گرفت یکی اسب و مردی بروبر سوار کز انجا شگفتی شود هوشیار چوبینی ندانی که این بند چیست طلسمست گر کردهٔ ایزدیست چو خراد برزین شنید این سخن بیامد بران جایگاه کهن بدیدش یکی جای کرده بلند سوار …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۵

چو خورشید گردنده بی‌رنگ شد ستاره به برج شباهنگ شد به فرمود قیصر به نیرنگ ساز که پیش آرد اندیشه‌های دراز بسازید جای شگفتی طلسم که کس بازنشناسد او را به جسم نشسته زنی خوب برتخت ناز پراز شرم با جامه‌های طراز ازین روی و زان رو پرستندگان پس پشت و پیش اندرش بندگان نشسته بران تخت بی گفت وگوی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۴

چو آن نامه نزدیک خسرو رسید زپیوستن آگاهی نو رسید به ایرانیان گفت کامروز مهر دگرگونه گردد همی برسپهر زقیصر یک نامه آمد بلند سخن گفتنش سر به سر سودمند همی راه جوید که دیرینه کین ببرد ز روم و ز ایران زمین چنین یافت پاسخ زایرانیان که هرگز نه برخاست کین ازمیان چواین راست گردد بهنگام تو نویسند برتاجها …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۳

هم آنگه یکی نامه بنوشت زود بران آفرین آفرین بر فزود که با موبد یکدل و پاک رای ز دیم از بد و نیک ناباک رای ز هرگونه‌ای داستانها زدیم بران رای پیشینه باز آمدیم کنون رای و گفتارها شد ببن گشادم در گنجهای کهن به قسطنیه در فراوان سپاه ندارم که دارند کشور نگاه سخنها ز هرگونه آراستیم ز …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۱

ز بیگانه قیصر به پرداخت جای پر اندیشه بنشست با رهنمای به موبد چنین گفت کای دادخواه ز گیتی گرفتست ما را پناه بسازیم تا او بنیرو شود وزان کهتر بد بی‌آهوشود به قیصر چنین گفت پس رهنمای که از فیلسوفان پاکیزه رای بباید تنی چند بیداردل که بندند با ما بدین کار دل فرستاد کس قیصر نامدار برفتند زان …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۲

چوقیصر نگه کرد و نامه بخواند ز هر گونه اندیشه بر دل براند ازان پس بدستور پرمایه گفت که این راز را بازخواه از نهفت نگه کن خسرو بدین کار زار شود شاد اگر پیچد از روزگار گرای دون که گویی که پیروز نیست ازان پس و را نیز نوروز نیست بمانیم تا سوی خاقان شود چو بیمار شد نزد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۰

دبیر جهاندیده را پیش خواند بران پیشگاه بزرگی نشاند بفرمود تا نامه پاسخ نوشت بیاراست چون مرغزار بهشت ز بس بند و پیوند و نیکو سخن ازان روز تا روزگار کهن چوگشت از نوشتن نویسنده سیر نگه کرد قیصر سواری دلیر سخن گوی و روشن دل و یادگیر خردمند و گویا و گرد و دبیر بدو گفت رو پیش خسرو …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۹

چوآمد بران شارستان شهریار سوار آمد از قیصر نامدار که چیزی کزین مرز باید بخواه مدار آرزو را ز شاهان نگاه که هرچند این پادشاهی مراست تو را با تن خویش داریم راست بران شارستان ایمن و شاد باش ز هر بد که اندیشی آزاد باش همه روم یکسر تو را کهترند اگر چند گردنکش و مهترند تو را تا …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۸

ببود اندر آن شهر خسرو سه روز چهارم چو بفروخت گیتی فروز بابر اندر آورد برنده تیغ جهانجوی شد سوی راه وریغ که اوریغ بد نام آن شارستان بدو در چلیپا و بیمارستان ببی راه پیدا یکی دیر بود جهانجوی آواز راهب شنود به نزدیک دیر آمد آواز داد که کردار تو جز پرستش مباد گر از دیر دیرینه آیی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۷

چو بگذشت لشکر بران تازه بوم بتندی همی‌راند تا مرز روم چنین تا بیامد بران شارستان که قیصر ورا خواندی کارستان چواز دور ترسا بدید آن سپاه برفتند پویان به آبی راه و راه بدان باره اندر کشیدند رخت در شارستان را ببستند سخت فروماند زان شاه گیتی فروز به بیرون بماندند لشکر سه روز فرستاد روز چهارم کسی که …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۶

همی‌تاخت خسرو به پیش اندرون نه آب وگیا بود و نه رهنمون عنان را بدان باره کرده یله همی‌راند ناکام تا به اهله پذیره شدندش بزرگان شهر کسی را که از مردمی بود بهر چو خسرو به نزدیک ایشان رسید بران شهر لشکر فرود آورید همان چون فرود آمد اندر زمان نوندی بیامد ز ایران دمان ز بهرام چوبین یکی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۴

چوپیدا شد آن چادر قیرگون درفشان شد اختر بچرخ اندرون چو آواز دارندهٔ پاس خاست قلم خواست بهرام و قرطاس خواست بیامد دبیر خردمند و راد دوات و قلم پیش دانا نهاد بدو گفت عهدی ز ایرانیان بباید نوشتن برین پرنیان که بهرام شاهست و پیروزبخت سزاوار تاج است و زیبای تخت نجوید جز از راستی درجهان چه در آشکار …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۵

همی‌بود بندوی بسته چو یوز به زندان بهرام هفتاد روز نگهبان بندوی بهرام بود کزان بند او نیک ناکام بود ورا نیز بندوی بفریفتی ببند اندر از چاره نشکیفتی که از شاه ایران مشو ناامید اگر تیره شد روز گردد سپید اگرچه شود بخت او دیرساز شود بخت پیروز با خوشنواز جهان آفرین برتن کیقباد ببخشید و گیتی بدو باز …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۳

چو خورشید خنجر کشید از نیام پدید آمد آن مطرف زردفام فرستاد و گردنکشان را بخواند برتخت شاهی به زانو نشاند بهرجای کرسی زرین نهاد چوشاهان پیروز بنشست شاد چنین گفت زان پس به بانگ بلند که هرکس که هست ازشما ارجمند ز شاهان ز ضحاک بتر کسی نیامد پدیدار بجویی بسی که از بهر شاهی پدر را بکشت وزان …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲

چوروی زمین گشت خورشید فام سخن گوی بندوی برشد ببام ببهرام گفت ای جهاندیده مرد برانگه که برخاست از دشت گرد چو خسرو شما را بدید او برفت سوی روم با لشکر خویش تفت کنون گر تو پران شوی چون عقاب وگر برتر آری سر از آفتاب نبیند کسی شاه را جز بروم که اکنون کهن شد بران مرز وبوم …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۱

چوبهرام رفت اندر ایوان شاه گزین کرد زان لشکر کینه خواه زره‌دار و شمشیر زن سی‌هزار بدان تا شوند از پس شهریار چنین لشکری نامبردار و گرد ببهرام پور سیاوش سپرد وزان روی خسرو بیابان گرفت همی از بد دشمنان جان گرفت چنین تا بنزد رباطی رسید سر تیغ دیوار او ناپدید کجا خواندندیش یزدان سرای پرستشگهی بود و فرخنده …

بیشتر بخوانید »

بخش ۹

ز لشکر گزین کرد بهرام شیر سپاهی جهانگیر وگرد دلیر چوکردند و با او دبیران شمار سپه بود شمشیر زن صد هزار ز خاقانیان آن سه ترک سترگ که بودند غرنده برسان گرگ به جنگ‌آوران گفت چون زخم کوس برآید بهنگام بانگ خروس شما بر خروشید و اندر دهید سران را ز خون بر سرافسر نهید بشد تیز لشکر بفرمان …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۰

وزان جایگه شد به پیش پدر دودیده پراز آب و پر خون جگر چو روی پدر دید بردش نماز همی‌بود پیشش زمانی دراز بدو گفت کاین پهلوان سوار که او را گزین کردی ای شهریار بیامد چوشاهان که دارند فر سپاهی بیاورد بسیارمر بگفتم سخن هرچ آمد ز پند برو پند من بر نبد سودمند همه جنگ و پرخاش بدکام …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷

وزان روی شد شهریار جوان چوبگذشت شاد از پل نهروان همه مهتران را زلشکر بخواند سزاوار بر تخت شاهی نشاند چنین گفت کای نیکدل سروران جهاندیده و کار کرده سران بشاهی مرا این نخستین سرست جز از آزمایش نه اندرخورست بجای کسی نیست ما را سپاس وگر چند هستیم نیکی شناس شمارا زما هیچ نیکی نبود که چندین غم ورنج …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸

وزین روی بنشست بهرام گرد بزرگان برفتند با او وخرد سپهبد بپرسید زان سرکشان که آمد زخویشان شما را نشان فرستید هرکس که دارید خویش که باشند یکدل به گفتار وکیش گریشان بیایند وفرمان کنند به پیمان روان را گروگان کنند سپه ماند از بردع واردبیل از ارمنیه نیز بی‌مرد وخیل ازیشان برزم اندرون نیست باک چه مردان بردع چه …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶

چوخواهرش بشنید کامد ز راه برادرش پر درد زان رزمگاه بینداخت آن نامدار افسرش بیاورد فرمانبری چادرش بیامد بنزد برادر دمان دلش خسته ازدرد و تیره روان بدو گفت کای مهتر جنگجوی چگونه شدی پیش خسرو بگوی گر او ازجوانی شود تیزوتند مگردان تو درآشتی رای کند بخواهر چنین گفت بهرام گرد که او را زشاهان نباید شمرد نه جنگی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۵

رسیدند بهرام و خسرو بهم گشاده یکی روی و دیگر دژم نشسته جهاندار بر خنگ عاج فریدون یل بود با فر وتاج زدیبای زربفت چینی قبای چو گردوی پیش اندرون رهنمای چو بندوی و گستهم بردست شاه چو خراد برزین زرین کلاه هه غرقه در آهن و سیم و زر نه یاقوت پیدانه زرین کمر چو بهرام روی شهنشاه دید …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳

چو پنهان شد آن چادر آبنوس بگوش آمد از دوربانگ خروش جهانگیر شد تابنزد پدر نهانش پر ازدرد وخسته جگر چو دیدش بنالید و بردش نماز همی‌بود پیشش زمانی دراز بدو گفت کای شاه نابختیار ز نوشین روان در جهان یادگار تو دانی که گر بودمی پشت تو بسوزن نخستی سر انگشت تو نگر تا چه فرمایی اکنون مرا غم …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴

چوبشنید بهرام کز روزگار چه آمد بران نامور شهریار نهادند بر چشم روشنش داغ بمرد آن چراغ دو نرگس بباغ پسر برنشست از بر تخت اوی بپا اندر آمد سر وبخت اوی ازان ماند بهرام اندر شگفت بپژمرد واندیشه اندر گرفت بفرمود تا کوس بیرون برند درفش بزرگی به هامون برند بنه برنهاد وسپه برنشست بپیکار خسرو میان را ببست …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲

چو خسرو نشست از برتخت زر برفتند هرکس که بودش هنر گرانمایگان را همه خواندند بر آن تاج نو گوهر افشاندند به موبد چنین گفت کاین تاج وتخت نیابد مگر مردم نیک بخت مبادا مرا پیشه جز راستی که بیدادی آرد همه کاستی ابا هرکسی رای ما آشتیست ز پیکار کردن سرماتهیست ز یزدان پذیرفتم این تخت نو همین روشن …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱

چوگستهم وبندوی به آذرگشسپ فگندند مردی سبک بر دو اسپ که در شب به نزدیک خسرو شود از ایران به آگاهی نو شود فرستاده آمد بر شاه نو گذشته شبی تیره از ماه نو ز آشوب بغداد گفت آنچ دید جوان شد چو برگ گل شنبلید چنین گفت هرکو زراه خرد بتیزی ز بی‌دانشی بگذرد نترسد ز کردار چرخ بلند …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱ – پادشاهی هرمزد دوازده سال بود

بخندید تموز بر سرخ سیب همی‌کرد با بار و برگش عتاب که آن دسته گل بوقت بهار بمستی همی‌داشتی درکنار همی باد شرم آمد از رنگ اوی همی یاد یار آمد از چنگ اوی چه کردی که بودت خریدار آن کجا یافتی تیز بازار آن عقیق و زبرجد که دادت بهم ز بار گران شاخ تو هم بخم همانا که …

بیشتر بخوانید »