خانه | فردوسی | شاهنامه (صفحه 10)

شاهنامه

بخش ۱۹

چنین پاسخ آوردش اسفندیار که گفتار بیشی نیاید به کار شکم گرسنه روز نیمی گذشت ز گفتار پیکار بسیار گشت بیارید چیزی که دارید خوان کسی را که بسیار گوید مخوان چو بنهاد رستم به خوردن گرفت بماند اندر آن خوردن اندر شگفت یل اسفندیار و گوان یکسره ز هر سو نهادند پیشش بره بفرمود مهتر که جام آورید به …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۸

چنین گفت رستم به اسفندیار که کردار ماند ز ما یادگار کنون داده باش و بشنو سخن ازین نامبردار مرد کهن اگر من نرفتی به مازندران به گردن برآورده گرز گران کجا بسته بد گیو و کاوس و طوس شده گوش کر یکسر از بانگ کوس که کندی دل و مغز دیو سپید که دارد به بازوی خویش این امید …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۷

چو از رستم اسفندیار این شنید بخندید و شادان دلش بردمید بدو گفت ازین رنج و کردار تو شنیدم همه درد و تیمار تو کنون کارهایی که من کرده‌ام ز گردنکشان سر برآورده‌ام نخستین کمر بستم از بهر دین تهی کردم از بت‌پرستان زمین کس از جنگجویان گیتی ندید که از کشتگان خاک شد ناپدید نژاد من از تخم گشتاسپست …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۶

بدو گفت رستم که آرام گیر چه گویی سخنهای نادلپذیر دلت بیش کژی بپالد همی روانت ز دیوان ببالد همی تو آن گوی کز پادشاهان سزاست نگوید سخن پادشا جز که راست جهاندار داند که دستان سام بزرگست و بادانش و نیک‌نام همان سام پور نریمان بدست نریمان گرد از کریمان بدست بزرگست و گرشاسپ بودش پدر به گیتی بدی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۵

چنین گفت با رستم اسفندیار که این نیک دل مهتر نامدار من ایدون شنیدستم از بخردان بزرگان و بیداردل موبدان ازان برگذشته نیاکان تو سرافراز و دین‌دار و پاکان تو که دستان بدگوهر دیوزاد به گیتی فزونی ندارد نژاد فراوان ز سامش نهان داشتند همی رستخیز جهان داشتند تنش تیره بد موی و رویش سپید چو دیدش دل سام شد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۴

نشست از بر رخش چون پیل مست یکی گرزهٔ گاو پیکر به دست بیامد دمان تا به نزدیک آب سپه را به دیدار او بد شتاب هرانکس که از لشکر او را بدید دلش مهر و پیوند او برگزید همی گفت هرکس که این نامدار نماند به کس جز به سام سوار برین کوههٔ زین که آهنست همان رخش گویی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۳

چو رستم برفت از لب هیرمند پراندیشه شد نامدار بلند پشوتن که بد شاه را رهنمای بیامد هم‌انگه به پرده سرای چنین گفت با او یل اسفندیار که کاری گرفتیم دشخوار خوار به ایوان رستم مرا کار نیست ورا نزد من نیز دیدار نیست همان گر نیاید نخوانمش نیز گر از ما یکی را برآید قفیز دل زنده از کشته …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲

بفرمود کاسپ سیه زین کنید به بالای او زین زرین کنید پس از لشکر نامور صدسوار برفتند با فرخ اسفندیار بیامد دمان تا لب هیرمند به فتراک بر گرد کرده کمند ازین سو خروشی برآورد رخش وزان روی اسپ یل تاج‌بخش چنین تا رسیدند نزدیک آب به دیدار هر دو گرفته شتاب تهمتن ز خشک اندر آمد به رود پیاده …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۱

ز رستم چو بشنید بهمن سخن روان گشت با موبد پاک‌تن تهمتن زمانی به ره در بماند زواره فرامرز را پیش خواند کز ایدر به نزدیک دستان شوید به نزد مه کابلستان شوید بگویید کاسفندیار آمدست جهان را یکی خواستار آمدست به ایوانها تخت زرین نهید برو جامهٔ خسرو آیین نهید چنان هم که هنگام کاوس شاه ازان نیز پرمایه‌تر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۰

چو بشنید رستم ز بهمن سخن پراندیشه شد نامدار کهن چنین گفت کری شنیدم پیام دلم شد به دیدار تو شادکام ز من پاس این بر به اسفندیار که ای شیردل مهتر نامدار هرانکس که دارد روانش خرد سر مایهٔ کارها بنگرد چو مردی و پیروزی و خواسته ورا باشد و گنج آراسته بزرگی و گردی و نام بلند به …

بیشتر بخوانید »

بخش ۹

یکی کوه بد پیش مرد جوان برانگیخت آن باره را پهلوان نگه کرد بهمن به نخچیرگاه بدید آن بر پهلوان سپاه درختی گرفته به چنگ اندرون بر او نشسته بسی رهنمون یکی نره گوری زده بر درخت نهاده بر خویش گوپال و رخت یکی جام پر می به دست دگر پرستنده بر پای پیشش پسر همی گشت رخش اندران مرغزار …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸

سخنهای آن نامور پیشگاه چو بشنید بهمن بیامد به راه بپوشید زربفت شاهنشهی بسر بر نهاد آن کلاه مهی خرامان بیامد ز پرده‌سرای درفشی درفشان پس او به پای جهانجوی بگذشت بر هیرمند جوانی سرافراز و اسپی بلند هم‌اندر زمان دیده‌بانش بدید سوی زاولستان فغان برکشید که آمد نبرده سواری دلیر به هر ای زرین سیاهی به زیر پس پشت …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷

بفرمود تا بهمن آمدش پیش ورا پندها داد ز اندازه بیش بدو گفت اسپ سیه بر نشین بیارای تن را به دیبای چین بنه بر سرت افسر خسروی نگارش همه گوهر پهلوی بران سان که هرکس که بیند ترا ز گردنکشان برگزیند ترا بداند که هستی تو خسرونژاد کند آفریننده را بر تو یاد ببر پنج بالای زرین ستام سرافراز …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶

به شبگیر هنگام بانگ خروس ز درگاه برخاست آوای کوس چو پیلی به اسپ اندر آورد پای بیاورد چون باد لشکر ز جای همی رفت تا پیشش آمد دو راه فرو ماند بر جای پیل و سپاه دژ گنبدان بود راهش یکی دگر سوی ز اول کشید اندکی شترانک در پیش بودش بخفت تو گفتی که گشتست با خاک جفت …

بیشتر بخوانید »

بخش ۵

کتایون چو بشنید شد پر ز خشم به پیش پسر شد پر از آب چشم چنین گفت با فرخ اسنفدیار که ای از کیان جهان یادگار ز بهمن شنیدم که از گلستان همی رفت خواهی به زابلستان ببندی همی رستم زال را خداوند شمشیر و گوپال را ز گیتی همی پند مادر نیوش به بد تیز مشتاب و چندین مکوش …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴

به فرزند پاسخ چنین داد شاه که از راستی بگذری نیست راه ازین بیش کردی که گفتی تو کار که یار تو بادا جهان کردگار نبینم همی دشمنی در جهان نه در آشکارا نه اندر نهان که نام تو یابد نه پیچان شود چه پیچان همانا که بیجان شود به گیتی نداری کسی را همال مگر بی‌خرد نامور پور زال …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳

چو بگذشت شب گرد کرده عنان برآورد خورشید رخشان سنان نشست از بر تخت زر شهریار بشد پیش او فرخ اسفندیار همی بود پیشش پرستارفش پراندیشه و دست کرده به کش چو در پیش او انجمن شد سپاه ز ناموران وز گردان شاه همه موبدان پیش او بر رده ز اسپهبدان پیش او صف زده پس اسفندیار آن یل پیلتن …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲

ز بلبل شنیدم یکی داستان که برخواند از گفتهٔ باستان که چون مست باز آمد اسفندیار دژم گشته از خانهٔ شهریار کتایون قیصر که بد مادرش گرفته شب و روز اندر برش چو از خواب بیدار شد تیره شب یکی جام می خواست و بگشاد لب چنین گفت با مادر اسفندیار که با من همی بد کند شهریار مرا گفت …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱ – آغاز داستان

کنون خورد باید می خوشگوار که می‌بوی مشک آید از جویبار هوا پر خروش و زمین پر ز جوش خنک آنک دل شاد دارد به نوش درم دارد و نقل و جام نبید سر گوسفندی تواند برید مرا نیست فرخ مر آن را که هست ببخشای بر مردم تنگدست همه بوستان زیر برگ گلست همه کوه پرلاله و سنبلست به …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۵

چو آن نامه برخواند اسفندیار ببخشید دینار و برساخت کار جز از گنج ارجاسپ چیزی نماند همه گنج خویشان او برفشاند سپاهش همه زو توانگر شدند از اندازهٔ کار برتر شدند شتر بود و اسپان به دشت و به کوه به داغ سپهدار توران گروه هیون خواست از هر دری ده‌هزار پراگنده از دشت وز کوهسار همه گنج ارجاسپ در …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۴

دبیر جهاندیده را پیش خواند ازان چاره و چنگ چندی براند بر تخت بنشست فرخ دبیر قلم خواست و قرطاس و مشک و عبیر نخستین که نوک قلم شد سیاه گرفت آفرین بر خداوند ماه خداوند کیوان و ناهید و هور خداوند پیل و خداوند مور خداوند پیروزی و فرهی خداوند دیهیم و شاهنشهی خداوند جان و خداوند رای خداوند …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۳

چو ماه از بر تخت سیمین نشست سه پاس از شب تیره اندر گذشت همی پاسبان برخروشید سخت که گشتاسپ شاهست و پیروز بخت چو ترکان شنیدند زان سان خروش نهادند یکسر به آواز گوش دل کهرم از پاسبان خیره شد روانش ز آواز او تیره شد چو بشنید با اندریمان بگفت که تیره شب آواز نتوان نهفت چه گویی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲

چو تاریکتر شد شب اسفندیار بپوشید نو جامهٔ کارزار سر بند صندوقها برگشاد یکی تا بدان بستگان جست باد کباب و می آورد و نوشیدنی همان جامهٔ رزم و پوشیدنی چو نان خورده شد هر یکی را سه جام بدادند و گشتند زان شادکام چنین گفت کامشب شبی پربلاست اگر نام گیریم ز ایدر سزاست بکوشید و پیکار مردان کنید …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۱

شب آمد یکی آتشی برفروخت که تفش همی آسمان را بسوخت چو از دیده‌گه دیده‌بان بنگرید به شب آنش و روز پردود دید ز جایی که بد شادمان بازگشت تو گفتی که با باد همباز گشت چو از راه نزد پشوتن رسید بگفت آنچ از آتش و دود دید پشوتن چنین گفت کز پیل و شیر به تنبل فزونست مرد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۹

وز انجا بیامد به پرده‌سرای ز بیگانه پردخت کردند جای پشوتن بشد نزد اسفندیار سخن رفت هرگونه از کارزار بدو گفت جنگی چنین دژ به جنگ به سال فراوان نیاید به چنگ مگر خوار گیرم تن خویش را یکی چاره سازم بداندیش را توایدر شب و روز بیدار باش سپه را ز دشمن نگهدار باش تن آنگه شود بی‌گمان ارجمند …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۰

چو خورشید تابان ز گنبد بگشت خریدار بازار او در گذشت دو خواهرش رفتند ز ایوان به کوی غریوان و بر کفتها بر سبوی به نزدیک اسفندیار آمدند دو دیده‌تر و خاکسار آمدند چو اسفندیار آن شگفتی بدید دو رخ کرد از خواهران ناپدید شد از کار ایشان دلش پر ز بیم بپوشید رخ را به زیر گلیم برفتند هر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸

چو یک پاس بگذشت از تیره شب به پیش اندر آمد خروش جلب بخندید بر بارگی شاه نو ز دم سپه رفت تا پیش رو سپهدار چون پیش لشکر کشید یکی ژرف دریای بی‌بن بدید هیونی که بود اندران کاروان کجا پیش رو داشتی ساروان همی پیش رو غرقه گشت اندر آب سپهبد بزد چنگ هم در شتاب گرفتش دو …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷

ازان پس بفرمود تا گرگسار بیامد بر نامور شهریار بدادش سه جام دمادم نبید می سرخ و جام از گل شنبلید بدو گفت کای بد تن بدنهان نگه کن بدین کردگار جهان نه سیمرغ پیدا نه شیر و نه گرگ نه آن تیز چنگ اژدهای بزرگ به منزل که انگیزد این بار شور بود آب و جای گیای ستور به …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶

جهانجوی پیش جهان‌آفرین بمالید چندی رخ اندر زمین بران بیشه اندر سراپرده زد نهادند خوانی چنانچون سزد به دژخیم فرمود پس شهریار که آرند بدبخت را بسته خوار ببردند پیش یل اسفندیار چو دیدار او دید پس شهریار سه جام می خسروانیش داد ببد گرگسار از می لعل شاد بدو گفت کای ترک برگشته بخت سر پیر جادو ببین از …

بیشتر بخوانید »

بخش ۵

ازان کار پر درد شد گرگسار کجا زنده شد مرده اسفندیار سراپرده زد بر لب آن شاه همه خیمه‌ها گردش اندر سپاه می و رود بر خوان و میخواره خواست به یاد جهاندار بر پای خاست بفرمود تا داغ دل گرگسار بیامد نوان پیش اسفندیار می خسروانی سه جامش بداد بخندید و زان اژدها کرد یاد بدو گفت کای بد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴

بفرمود تا پیش او گرگسار بیامد بداندیش و بد روزگار سه جام می لعل فامش بداد چو آهرمن از جام می گشت شاد بدو گفت کای مرد بدبخت خوار که فردا چه پیش آورد روزگار بدو گفت کای شاه برتر منش ز تو دور بادا بد بدکنش چو آتش به پیکار بشتافتی چنین بر بلاها گذر یافتی ندانی که فردا …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳

غم آمد همه بهرهٔ گرگسار ز گرگان جنگی و اسفندیار یکی خوان زرین بیاراستند خورشها بخوردند و می خواستند بفرمود تا بسته را پیش اوی ببردند لرزان و پرآب روی سه جام میش داد و پرسش گرفت که اکنون چه گویی چه بینم شگفت چنین گفت با نامور گرگسار که ای نامور شیردل شهریار دگر منزلت شیری آید به جنگ …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲

سخن گوی دهقان چو بنهاد خوان یکی داستان راند از هفتخوان ز رویین دژ و کار اسفندیار ز راه و ز آموزش گرگسار چنین گفت کو چون بیامد به بلخ زبان و روان پر ز گفتار تلخ همی راند تا پیشش آمد دو راه سراپرده و خیمه زد با سپاه بفرمود تا خوان بیاراستند می و رود و رامشگران خواستند …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱ – داستان هفتخوان اسفندیار

کنون زین سپس هفتخوان آورم سخنهای نغز و جوان آورم اگر بخت یکباره یاری کند برو طبع من کامگاری کند بگویم به تأیید محمود شاه بدان فر و آن خسروانی کلاه که شاه جهان جاودان زنده باد بزرگان گیتی ورا بنده باد چو خورشید بر چرخ بنمود چهر بیاراست روی زمین را به مهر به برج حمل تاج بر سر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۳

ازان پس بیامد به پرده‌سرای ز هرگونه انداخت با شاه رای ز لهراسپ وز کین فرشیدورد ازان نامداران روز نبرد بدو گفت گشتاسپ کای زورمند تو شادانی و خواهرانت به بند خنک آنک بر کینه گه کشته شد نه در چنگ ترکان سرگشته شد چو بر تخت بینند ما را نشست چه گوید کسی کو بود زیر دست بگریم برین …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۲

برآمد بران تند بالا فراز چو روی پدر دید بردش نماز پدر داغ دل بود بر پای جست ببوسید و بسترد رویش به دست بدو گفت یزدان سپاس ای جوان که دیدم ترا شاد و روشن‌روان ز من در دل آزار و تندی مدار به کین خواستن هیچ کندی مدار گرزم آن بداندیش بدخواه مرد دل من ز فرزند خود …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۱

چو شب شد چو آهرمن کینه‌خواه خروش جرس خاست از بارگاه بران بارهٔ پهلوی برنشست یکی تیغ هندی گرفته به دست چو نوشاذر و بهمن و مهرنوش برفتند یکسر پر از جنگ و جوش ورا راهبر پیش جاماسپ بود که دستور فرخنده گشتاسپ بود ازان بارهٔ دژ چو بیرون شدند سواران جنگی به هامون شدند سپهبد سوی آسمان کرد روی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۰

یکی مایه‌ور پور اسفندیار که نوش آذرش خواندی شهریار بران بام دژ بود و چشمش به راه بدان تا کی آید ز ایران سپاه پدر را بگوید چو بیند کسی به بالای دژ درنمانده بسی چو جاماسپ را دید پویان به راه به سربر یکی نغز توزی کلاه چنین گفت کامد ز توران سوار بپویم بگویم به اسفندیار فرود آمد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۹

سرانجام گشتاسپ بنمود پشت بدانگه که شد روزگارش درشت پس اندر دو منزل همی تاختند مر او را گرفتن همی ساختند یکی کوه پیش آمدش پرگیا بدو اندرون چشمه و آسیا که بر گرد آن کوه یک راه بود وزان راه گشتاسپ آگاه بود جهاندار گشتاسپ و یکسر سپاه سوی کوه رفتند ز آوردگاه چو ارجاسپ با لشکر آنجا رسید …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۸

زنی بود گشتاسپ را هوشمند خردمند وز بد زبانش به بند ز آخر چمان باره‌ای برنشست به کردار ترکان میان را ببست از ایران ره سیستان برگرفت ازان کارها مانده اندر شگفت نخفتی به منزل چو برداشتی دو روزه به یک روزه بگذاشتی چنین تا به نزدیک گشتاسپ شد به آگاهی درد لهراسپ شد بدو گفت چندین چرا ماندی خود …

بیشتر بخوانید »